منابع و ماخذ مقاله لاکلا و موف، نقطه مرکز، مکتب فرانکفورت، رفتار انسان

دانلود پایان نامه ارشد

چكيد
کم اهميت جلوه دادن جنبش شيعي عراق و بازنمايي غلط اين انديشه در پژوهش هاي ساليان دراز،مطالعه اين جنبش رابا مشکلاتي مواجه کرده است.نمود انديشه فوق را مي توان در تعداد کم تحقيقات و پژوهش ها در حيطه اين موضوع مشاهده کرد.
در نگاهي گذرا به موضوع پژوهش هاي به عمل آمده در مورد انديشه هاي مبارزاتي و گفتمان جنبش شيعي عراق،بايستي خاطر نشان کرد که اين پژوهش ها عمدتاً از کمبود منابع عربي و خارجي رنج برده است.مثلاً در مورد منابع عربي بايستي اشاره کرد که تا پيش از ماه آگوست 1990 پرداختن به حزب الدعوة به طور خاص تقريباً ناممکن بود،چراکه رژيم عراق تا تاريخ ياد شده روابط بسيار نيرومندي با رژيم هاي عرب داشت.اين روابط موجب مي شد پژوهشگران در معرض بازجويي هاي قانوني وسياسي قرار گيرند.در نتيجه نوشتن درباره نيروهاي اپوزيسيون در آن زمان يک ماجراجويي غيرقابل پيش بيني تلقي مي گرديد.دراثر اين وضعيت بود که به ندرت برخي از تحقيقات محدود در مورد تاريخ و انديشه هاي حزب الدعوه در جهان عرب صورت پذيرفت.علاوه بر اين،منابع خارجي درباره اين حزب بسيار محدود است.عليرغم استثناي دولت ايران از مسأله فوق اما در مورد منابع فارسي نيز مي توان گفت تا کنون کار مدون بسيار قوي و همه جانبه نگر در مورد جنبش شيعي عراق صورت نپذيرفته است.کارهاي صورت پذيرفته در اين مورد،در قالب مقالاتي چند در نشريه ها بوده است.تنها کار انجام شده در مورد الدعوه به زبان فارسي،کار دکتر عادل اديب و سيد حسين موسوي تحت عنوان حزب الدعوه اسلامي عراق (پيشينه تاريخي و انديشه سياسي) نيز همچنانکه در عنوان فرعي کتاب آورده شده است،بخش کوچکي از کار در اين مورد را در بر مي گيرد.
علاوه بر اين ها سختي دسترسي به شخصيت هاي مؤثر در جنبش شيعي معاصر عراق را مي توان دشواري ديگر تحقيق حاضر دانست.

چهارچوب نظري
چهارچوب نظري اين رساله از ترکيب نظريه “بابي سعيد” در مورد گفتمان اسلامگرايي معاصر و نظريه “فوکو” در باب قدرت و مقاومت به دست مي آيد.
بابي سعيد در کتاب “هراس بنيادين” (اروپا مداري و ظهور اسلام گرايي )به ظهور اسلامگرايي در کشورهاي جهان سومي خاورميانه مي پردازد و سعي در تبيين تاريخي علت ظهور مجدد اسلام به عنوان يک سيستم سياسي-اجتماعي در جوامع معاصر دارد.از نظر وي اسلامگرا کسي است که هويت اسلامي خود را در مرکز عمل سياسي خود قرار مي دهد.به عبارت ديگر،اسلام گرايان کساني هستند که براي تفکر در مورد سرنوشت سياسي خويش از تعابير اسلامي استفاده مي کنند و آينده و حال فعلي سياسي خود را در اسلام مي بينند.
اسلامگرايي يک گفتمان سياسي است که تلاش مي کند اسلام را در مرکز نظم سياسي خويش قرار دهد و شامل طيفي از رويدادها از پيدايش يک ذهنيت اسلامي گرفته تا تلاشي تمام عيار براي بازسازي جامعه مطابق با اصول اسلامي را در بر مي گيرد.
در نظريه گفتمان “لاکلا و موفه” مفهوم “مفصل بندي” نقش مهمي را ايفا مي کند.مفصل بندي به اين نکته اشاره دارد که عناصر متفاوت و حتي جدا از هم وقتي در کنار يکديگر در قالب يک گفتمان گرد مي آيند،هويت نويني را کسب مي کنند.مفصل بندي به گرد آوري عناصر مختلف و ترکيب آنها در هويتي نو اشاره دارد (هوارث،1377:163)
نکته ديگر در نظريه فوق مسئله تثبيت معنا در درون يک گفتمان است که از طريق طرد ديگر معاني احتمالي آن نشانه صورت مي پذيرد.از اين رو يک گفتمان باعث تقليل معاني احتمالي مي شود.
در نظريه لاکلا و موفه،امور اجتماعي و سياسي همگستره باامور گفتماني اند و همواره در يک جامعه چند گفتمان وجود دارد که هريک داراي مفصل بندي خاص خود و مفاهيم ثابت حوزه خود هستند.از اين رو تمامي پديده هاي سياسي و اجتماعي،گفتماني اند.چراکه فقط در فضايي گفتماني قابل فهم و درک هستند.در واقع منظور از گفتمان فضايي است که در آن انسانها دنياي پيرامون خود را مي فهمند و بر اساس آن فهم گفتماني اعمال و رفتار فردي و اجتماعي شان شکل پذيرفته و قابل درک مي شود.
سعيد از مفهوم اسلام به عنوان نقطه مرکزي و تثبيت کننده معنا در گفتمان اسلامگرايي نام مي برد و تصريح مي کند که اسلام به همه عناصر موجود در گفتمان معنا مي بخشد.وي تصريح مي کند که در يک کل معنايي تاميت يافته،به چندين نقطه مرکزي بر مي خوريم که همگي در راستاي ساختن زنجيره هايي از معنا فعاليت مي کنند اما در ميان آنها يک دال ويژه (دال برتر) پيدا مي کنيم که در سطح کلان فعاليت مي کند.يعني از حوزه هاي معنايي گذشته و حال يک تاميت واحد مي سازد.دال برتر دالي است که ديگر دال ها به او رجوع مي کنند و در سايه آن وحدت وانسجام مي يابند و هويت خود را از او کسب مي کنند.دال برتر تنها نقطه اقتدار نماديني است که انسجام مجموعه کلي را تضمين و ثبات مي بخشد.
از اين رو نظريه سعيد در مورد دال برتر در حوزه گفتمان،به مفهوم مفصل بندي و تثبيت معنا در لاکلا و موفه شباهت بسيار دارد.چراکه هر دو گفتمان را مجموعه اي از عناصر فرض مي کنند که در آن يک نقطه مشخص و خاص نقش کليدي بازي مي کند.
لذا سعيد در نظريه خود به اين نتيجه گيري نائل مي شود که اسلام گرايي طرحي است که مي خواهد اسلام را از نقطه مرکزي درون گفتمان هاي اجتماعات مسلمين به دال برتر تبديل کند.طرح اسلامگرايي اساساً مصمم است که از اسلام،دال برتر نظم سياسي بسازد.(سعيد،57-48 :1379)
رساله حاضر از اين جهت مي تواند به چهارچوب نظري سعيد نزديک شود که اولاً مي کوشد تا از گفتمان اسلام گرايي بطور کلي و مفهوم تشيع در اين گفتمان در عراق تبيين کلي به دست داده و ثانياً مي کوشد تا گفتمان تشيع را به عنوان دال برتر گفتمان مقاومت در ميان ساير گفتمان هاي موجود در عراق در قرن بيستم يعني گفتمان هاي چپ،ناسيوناليستي و کرد مطرح سازد.
فهم نسبت ميان قدرت و مقاومت در مفهوم فوکويي آن بخش دوم چهارچوب نظري رساله حاضر را تشکيل مي دهد تا از رهگذر رهيافتي ترکيبي با نظريه سعيد به تحليل گفتمان هاي موجود در عراق در حيطه قدرت و مقاومت و تبيين گفتمان شيعي برسيم.
به طور کلي سه تلقي عمده از قدرت را مطرح کرده اند که در نظريات متأخر از “چهره چهارم” آن نيز سخن رانده شده است.(تاجيک،1383:76)
نخستين تلقي را مي توان تلقي مکانيکي و طبيعي قدرت دانست که از زمان هابز تا کنون مطرح است.مفهوم قدرت در نظر “هابز”، به معناي توانايي تأثير گذاري يک اعمال کننده در رفتار يک فرد زيردست است که البته از پذيرش آن خودداري مي کند.اين تلقي در نزد “ماکس وبر” نيز مطرح است.وي به تلقي صوري از قدرت باور داشت.در نزد وي قدرت عبارت است از فرصتي که در چهارچوب رابطه اجتماعي وجود دارد و به فرد اين امکان را مي دهد تا قطع نظر از مبنايي که فرصت مذکور بر آن استوار است،اراده اش را حتي به رغم مقاومت ديگران بر آنها تحميل کند.(وبر،1381:139)
اين تلقي از قدرت،در حيطه تصميم گيري معنا مي يابد اما در برداشت دوم از قدرت،برداشت قبلي يعني قدرت به مثابه توانايي تأثيرگذاري بر محتواي تصميمات زير سؤال مي رود.”باکراک و باراتز” در مقاله ” دو چهره قدرت “،”عدم تصميم گيري” را چهره دوم قدرت فرض مي کند.آنها به اين اصل باور دارند که قدرت در روند تصميم گيري انعکاس مي يابد.اما معتقدند که تا اندازه اي که شخصي يا گروهي – آگاهانه يا نا آگاهانه – بر سر راه بيان عمومي تضادهاي سياسي موانعي را ايجاد مي کند يا آنها را تقويت مي کند،آن شخص يا گروه داراي قدرت است.
از نظر آنها در حالي که رهيافت قدرت به مثابه تصميم گيري مستلزم توجه به مشارکت فعال گروهها در روند تصميم گيري است،عدم تصميم گيري،اهميت سازمان سياسي را در محدود کردن مشارکت گروههاي معين و محدوديت بيان عقايد خاص نشان مي دهد.رهيافت دوم از قدرت نيازمند فهميدن پويايي هاي عدم تصميم گيري است.(هيندس،5-2 :1380)
تلقي سوم از قدرت به وجه توطئه آميز آن توجه دارد.اين تلقي را “لوکس” مطرح مي کند.در اينجا توانايي دستکاري در رفتار انسان از راه ايجاد نيازها مطرح مي شود.
توانايي يک شخص يا گروه بر شخص يا گروه ديگر،نه با واداشتن شخص يا گروه مفعول و انجام عملي که خودش آنطور عمل نمي کرد،بلکه به قول لوکس با تأثير گذاشتن،شکل دادن يا تعيين خواسته هاي وي همراه است.(لوکس،29-15 :1375)
در واقع اين تلقي بيشتر به ديدگاه مکتب فرانکفورت در مورد نقش رسانه هاي مدرن در زندگي انسان و مباحث “گرامشي” در ذيل مفهوم “هژموني” نزديک است.
“هربرت مارکوزه” در کتاب “انسان تک ساحتي” (1964) از توتاليتر بودن جوامع پيشرفته صنعتي بحث مي کند.جوامع پيشرفته صنعتي بر خلاف جوامع توتاليتر پيشين مانند آلمان نازي و روسيه سوسياليستي که شهروندان خود را از راه ترور و وحشي گري آشکار سرکوب مي کردند،شهروندان را از راه دستکاري مؤثر بر نيازها،که تکنولوژي جديد امکان آن را فراهم کرده است،کنترل مي کنند.اين وضعيت چيزي را به وجود آورده است که مارکوزه آن را ” آزاد نبودن آسوده و آرام،صاف و ساده،عقلاني و دموکراتيک” ناميد.لوکس از اين مسئله تحت عنوان نگرش راديکال قدرت نام مي برد.
فوکو از جمله شاخص ترين نظريه پردازاني است که در مورد قدرت نظريه پردازي کرده است.ديدگاه فوکو در مورد قدرت پس از انتشار مطالعاتش در زمينه ” انضباط و تنبيه” و جلد اول “تاريخ جنسيت” تغيير مي يابد.او در آثار نخستين خود تمايز روشني ميان قدرت و سلطه قائل نيست اما در مباحث اخير خود از “تکنولوژي هاي حکومتي” سخن به ميان مي آورد که مابين ” بازي هاي قدرت و حالات سلطه ” قرار مي گيرند.(هيندس،1380:23)
در مطالعات فوکويي عموماً اين تلقي فوکو از قدرت مورد توجه قرار مي گيرد.فوکو حکومت را در کلي ترين معناي آن يعني در الگويي از اعمال قدرت دنبال مي کند که با ” هدايت رفتار” سر و کار دارد.(همان،24)
فوکو بر اين باور است که قدرت در همه جا پراکنده است و به صورت شبکه اي سيال در بخش هاي مختلف جامعه پخش گرديده است.از ديدگاه وي قدرت همه چيز است و هيچ امري خارج از شمول قدرت وجود ندارد.او برخلاف تلقي وبر از قدرت آن را مقوله اي “از بالا” نمي داند.او قدرت را شيوه اي مي داند که در آن “برخي اعمال ، اعمال ديگر را تغيير مي دهند.” از نظر وي چيزي به نام قدرت في نفسه به شکل متمرکز وجود ندارد.(رضايي،1384:83)
از نظر فوکو قدرت يک وضع استراتژيک پيچيده در جامعه اي معين است و اين چهره از قدرت حتي با ضد خود نيز پيوند و ارتباطي وثيق برقرار مي کند.به عبارت ديگر “قدرت” هميشه همراه با “مقاومت” است.
در شبکه معنايي فوکو نقاط مقاومت در سراسر جامعه وجود دارند و مقاومت هاي مورد تحليل وي داراي تيپولوژي هاي متفاوتي هستند:آماده براي مصالحه اما در ضمن وحشي،خشن،کاستي ناپذير و قرباني طلب.مقاومت ها در زمان و مکان پخش هستند و هيچگاه گسست هاي ريشه اي و تقسيم هاي دقيق ايجاد نمي کنند.(تاجيک،1383:81)
همه افراد جامعه در شبکه اي از قدرت گرفتارند.افراد مالک يا کارگزار قدرت نيستند بلکه مجري آن هستند.حقايق و خواسته ها همه از قدرت ناشي مي شوند و فرد هم محصول قدرت و هم وسيله اي براي تشخيص و تبلور آن است.از نظر وي براي شناخت قدرت بايستي از سطح خرد فراتر رفت و به شناسايي مکانيسم ها و تکنيک هاي قدرت پرداخت.
فوکو معتقد است که قدرت براي اجراي خود نيازمند مقاومت است و از طريق ظهور نقاط مقاومت است که قدرت در سراسر حوزه اجتماعي انتشار مي يابد.مقاومت البته قدرت را مختل نيز مي کند.مقاومت يکي از عناصر عملکرد قدرت و هم يکي از عوامل بي نظمي دائمي آن است .(دريفوس و رابينو،1376:26)
از نظر فوکو در جايي که امکان مقاومت وجود ندارد روابط قدرت نيز نمي تواند وجود داشته باشد.وي مناسبات قدرت را همواره پيچيده و مزورانه فرض مي کند و به بررسي شکاف هاي ايجاد شده در نتيجه مقاومت در استراتژي قدرت مي پردازد.از طريق همين شکاف هاست که قدرت شناخته مي شود و قدرت از طريق اعمال خود،خود را مي شناساند.
همچنانکه شکل اعمال قدرت در هر جامعه

پایان نامه
Previous Entries دانلود مقاله با موضوع آزمون فرضیه، اندازه هیأت مدیره، صورتهای مالی، تجزیه و تحلیل آماری Next Entries منابع و ماخذ مقاله لاکلا و موف، روابط قدرت، دستور زبان