پایان نامه ارشد رایگان با موضوع دانشگاه تهران، دانشگاهها

دانلود پایان نامه ارشد

بسم الله الرحمن الرحي

1-1 – بيان مسأله
مطالعهي پيکرهاي از دانش به عنوان واقعيتي تاريخي و فرهنگي و مجموعهي عواملي که پديداري چنين پيکرهاي را ممکن ميسازد، دشواريها و در عين حال ملاحظات خاص خود را دارد. برخي اين مطالعه را برپايهي پديدارشناسي استعلايي استوار ميسازند و فعاليتهاي معنابخش سوژهي خودمختار و آزاد را مطمح نظر قرار ميدهند. برخي رويهاي هرمنوتيکي پيش ميگيرند و ميکوشند حقيقتي غايي را از متن کردارهاي اجتماعي، تاريخي و فرهنگي کشف نمايند؛ جمعي نيز ممکن است از منظري ساختارگرايانه در پي ايجاد الگوي صوريِ قاعده مندي براي مطالعه ي اين پيکره ها باشند. بنابراين اتخاذ رويکردي که بتواند چنين مطالعهاي را به سامان رساند آسان نيست. از سويي اتخاذ هر يک از اين رويکردها نيازمند اقامهي دلايلي متقن بوده و از جانب ديگر، رفتن به سمت هر يک از اين رويکردها، پيامدهاي خاصي نيز به همراه دارد.
بنابراين اگر پيکرههاي دانش را به مثابه سوژه در نظر آوريم، نحوهي مطالعهي اين سوژه مسأله ساز ميشود. مسألهساز بودن اين مطالعه بيشتر به جهت آن است که فلسفهي سوژه، بسته به آنکه در کدامين چهارچوب هستيشناسانه ديده شود، پيامدهاي نظري و عملي خاصي به همراه ميآورد. براي مثال فلسفهي سوژهاي که متکي بر گفتمانِ انسانشناسانهي علوم انساني استوار گردد، مي تواند مدعي دارا بودن مقولاتي شود که حوزهي کل تجربهي ممکن را تعريف ميکند و درپي بنياديابي براي شرايط چنين امکاني در فعاليت برسازندهي ذهن استعلايي است، آنچه که از آن در نظم اشياي فوکو به مثابه “خودشيفتگي استعلايي” ياد شدهاست (به نقل از دريفوس و رابينو، 1389: 183). مسألهي تغييرات رخداده در تعبيرهاي تاريخي از فلسفهسوژه به اختصار در فصل دوم مطرح خواهد شد، اما آنچه در اين مرحله ذکر آن ضرورت دارد، توجه دادن به وجوه پروبلماتيک فلسفهي سوژهاي است که در دل گفتمانهاي مختلف جهت مطالعهي پيکره ها يا مختصات خاصي از دانش بهکار ميرود. اين فلسفهي سوژه به ويژه اگر از جانب کارگزاران همان پيکرهي دانش بهکار برده ميشود، نميتواند بي توجه به ويژگيهاي هستي شناسانه و معرفتشناسانهي آن قلمرو خاص دانش باشد.
دربارهي مطالعات فرهنگي و چگونگي ممکنشدن آن نيز چون بسياري از پيکرههاي دانش، اين ملاحظات بايستي مدنظر قرار گيرند. چرا که بدون در نظر گرفتن بسياري از اين ملاحظات، مطالعهي مطالعات فرهنگي به عنوان واقعيتي تاريخي و فرهنگي دشوار خواهد بود. البته کنار هم رديف کردن گزارههاي تاريخي ساده به عنوان واقعياتي محتوم و مشخص ميتواند پيشبينيپذيرترين اقدام در جريان اين مطالعه باشد. براي مثال اگر بنا باشد مبناي مطالعه، مطالعات فرهنگي بريتانيايي باشد گزاره اي بدين شکل جعل کنيم: “مرکز مطالعات فرهنگي بيرمنگام از سال 1964 کار خود را آغاز کرد”. چنين به نظر ميرسد که اين يک گزارهي تاريخي است که حکايت از آغاز به کار يک مرکز مطالعاتي در جوار دانشگاهي بريتانيايي دارد. به همين سياق ميتوان گزارههاي ديگري راجع به اين مرکز توليد کرد؛ گزارههايي رسمي با عناوين و تاريخهايي صريح و قطعي. چنين شيوهاي در توصيفات تاريخي، بسيار به کار رفته است. روايتي رسمي و پيوسته که از نقطهاي آغاز و در سيري خودآگاهانه و تعليلي و تحت رهبري داهيانهي مورخ يا توصيفگرِ تاريخ، به خط پايان مي رسد. چنين روايتي با درک سنتي از تاريخ که به شماري از رويدادهاي داراي گسترهي زماني و نسبت متقابلاً معلوم يا به تعبير ديگري مطالعهي “درزماني” رويدادها مي پردازد نيز سازگار است (استنفورد، 1389: 355). به همين ترتيب ميتوان مطالعات فرهنگي در ايران را نيز روايت کرد. آغاز يا آغازهايي صريح برايش متصور بود، دستورِکارها و نمودهايي عيني برايش برشمرد و پيکره اي غول آسا از مقالات، پايان نامه ها و گفتارها را براي بهدست دادن روايتي از ظهور و بروز آن در ايران شاهد آورد.
اين شيوه گرچه مداوماً به جعل گزارههاي تاريخي ميپردازد، اما شيوهاي به شدت غيرتاريخي است. اين همان رويکرد داهيانه و استعلايياي است که فوکو بدان خرده ميگيرد و صريحاً عنوان مي دارد که: “چيزي بهنام متفکر غيرتاريخي که برخوردار از مزيت روشنفکري باشد و نيز چيزي بهعنوان گفتمان نابي که ديرينهشناس مدعي کاربرد آن است، وجود ندارد” (دريفوس و رابينو، 1389: 190) وسوسهي درافتادن در خطسيري که آمالاش به دست دادن گفتماني ناب باشد، بسياري از کارگزاران قلمروهاي گوناگون دانش از جمله مطالعات فرهنگي را تهديد ميکند، تا بدانجا که ممکن است اين کارگزاران مدعي قدرت تجويزي براي توصيف تاريخيشان شوند که اين قدرت خود متکي بر قواعدي استعلايي است.
مثالهايي که در ادامه از توصيفات تاريخي راجع به مطالعات فرهنگي در ايران خواهد آمد، مويد چنين مشکلاتي است، به نحوي که اين توصيفها از سويي يا گرفتار همان “خودشيفتگي استعلايي” يا وجه انسانشناختي گفتمان خود هستند و پياپي به مقولهبنديها، تقسيمات و خطکشيهايي استعلايي روي ميآورند که به واسطهي آنها حقيقتي چموش راجعبه آن پيکرهي دانش را که همواره از دستشان ميگريخته است، به کف آورند ، يا آنکه در نوعي نوسان حل ناشده ميان توصيف و تجويز گرفتار آمده اند و بنابراين توصيفهاي تاريخيشان را پياپي به تجويزها و مباحث هنجاري خود ميآلايند، يعني از پيش، پيکره يا قلمرويي از دانش را با برخي ويژگيها و مشخصات، پيشفرض ميگيرند؛ حال آنکه مشخص ساختن مختصات و چگونگي ممکنشدن اين پيکرههاي دانش بهطور عام و مطالعات فرهنگي بهطور خاص با اين دست قاعدهگذاريها و تبيينهاي ماقبل تجربي نه ميسر و نه سودمند خواهد بود. با اين اشارهي ضروري، مثالهايي در ادامه مطرح ميشوند.
مهري بهار در کتاب خود با عنوان مطالعات فرهنگي؛ اصول و مباني (1390) بخشي را به “تجربهي مطالعات فرهنگي در ايران” اختصاص داده است. او در اين بخش مينويسد:
مطالعات فرهنگي در انگلستان، در دههي 1960 و با تفاوت چهل سال بعد در ايران يعني در 1380 مطرح گشت و براي اولين بار با پروژهاي در مطالعهي فرهنگ و با شيوه و زيست جديد آن در دانشگاه علامه طباطبايي و سپس با رويکردي شفافتر در دانشگاه تهران مطرح شد. برخي نشريات در توسعهي اين علم، مهم و سرنوشتساز بودهاند. ترجمهي مقالاتي در زمينهي فرهنگ و ورود برخي مجلات (بهعنوان مثال مجلهي ارغنون) به اين حوزه، به پيشرفت عمدهي اين علم کمک بسياري کردند (بهار، 1390: 206).
وي همچنين مي نويسد:
برنامهي جامع آن در قالب حوزهاي جديد براي اولين بار در دانشکدهي علوم اجتماعي دانشگاه تهران با همکاري اساتيدي چون دکتر تقي آزادارمکي، دکتر يوسف اباذري، دکتر حميد عبداللهيان و با همکاري دانشجويان و علاقهمندان به مطالعات فرهنگي مطرح و در نهايت به صورت رشتهاي آموزشي درآمد (همان: 202).
ميتوان همچنان نمونههاي متعدد ديگري از اين دست گزارهها را در اين متن شاهد آورد، با اينحال مخاطب چنين گزارههايي اينگونه خواهد پنداشت که مطالعات فرهنگي در ايران، قلمرويي از دانش است که اين چنين، در گزارههاي پيوسته، انديشيدهشده و تماماً سنجيده سربرآورده و دستورکارهاي خود را که آنها نيز در بيان نويسندهي کتابِ اشارهشده، جاي چند و چون چنداني ندارند مستقر ساخته است. وي پياپي موارد بسياري را در نوشتهي خود پيشفرض ميگيرد از جمله آنکه مطالعات فرهنگي به نحوي “شفافتر” در دانشگاه تهران پيگيري شدهاست، يا آنکه “بيشتر دانشجويان رشتههاي علوم انساني و اجتماعيِ علاقهمند به اين رشته، با مفاهيم، نظريهها، چالشها و منابع مهم در قالب کتاب و مقالات و در حوزهي مطالعات فرهنگي آشنايي دارند” (همان: 204). اين پيشفرض گرفتن و توصيف مختصات و نحوهي ممکنشدن پيکرهاي از دانش البته امر عجيبي نيست، اما پرسش بنيادين اينجاست که اين توصيف از کجا برميخيزد؟ حاصل چه ملاحظات معرفتشناسانه و هستيشناسانه يا کدامين تعبير از فلسفهي سوژه يا مناسبات تاريخي و فرهنگي است؟ آيا خطوط تنش و امور اقتضايي جايي در اين مجموعهي توصيفات نميتوانسته داشتهباشد؟
اين مشکل در ديگر متوني نيز که در اين رابطه نگاشته شدهاند به چشم ميخورد، متوني که در رابطه با “مطالعات فرهنگي در ايران” گزارههاي پيوستهاي را چنان در پس هم مي آورند که در نهايت به توصيف تاريخي از آن راه بَرَد. به مقالات، کتابها، ترجمهها و پاياننامههايي که ذيل عنوان “مطالعات فرهنگي” و با استفاده از برخي اصطلاحات و مفاهيم به ظاهر همبسته با آن به انجام رسيدهاند، و به مناسبات نهادياي که حول اين عنوان بنانهاده شدهاند و نيز به شخصيتهاي بنيادگذار و موثري که مدعاهايي در قبال چيستي و چگونگي “مطالعات فرهنگي” پروراندهاند اشاره گرديده و سپس بر مبناي اين توصيف تاريخيِ جعل شدهي پيوسته، سياستِ مطالعات فرهنگي در ايران تعيين ميشود. نمونهاي از متأخرترين گزاره هاي توصيفي فوق را در ادامه مي آوريم. گزارههايي که بناست به توضيحِ “مطالعات فرهنگي در ايران” بپردازند:
… به فعاليتهاي آموزشي، پژوهشي و فرهنگي گفته ميشود که در جامعهي ايران انجام ميشود و ميتوان آنها را به نوعي با برچسب مطالعات فرهنگي شناسايي کرد. براي مثال: انتشار مجلات، ترجمه و نشر کتابها و متون و تأليف، تدوين و گردآوري و ويرايش مطالب، انجام تحقيقات، تدريس و آموزش، برگزاري همايش و سخنرانيها، تأسيس فضاهاي مجازي و کليهي فعاليتهايي که به نوعي در زمينهي مطالعات فرهنگي هستند و در ايران توسط افرادِ ايراني يا غيرايراني و توسط افراد يا نهادهاي مدني يا دولتي انجام ميشود. مجموعهي اين فعاليت ها را مي توان به عنوانِ “مطالعات فرهنگي در ايران” نامگذاري کرد (فاضلي، 1391: 154).
اين گزاره هاي توصيفيِ پيوسته که در پي توضيح رخداد يا پديدهاي با عنوان “مطالعات فرهنگي در ايران” هستند با معضل مهمي روبروياند. مسأله اينجاست که نگارندهي سطور فوقالذکر به عنوان يکي از فعالان اين حوزه، نتوانسته از کاربرد ايدئولوژيک و پيشاپيش مفروض داشتهي “تاريخ” در روايت خود پرهيز نمايد. او مي خواسته ساماني بنام “مطالعات فرهنگي در ايران” برسازد، اما اين کار را با اتکا به “فهم عامه” و در تمناي بناي مفاهيمي که به کفايت از عموميت، انتزاع و تجريد برخوردار باشند انجام داده است. در چنين روايتي، هرگز آن فعاليت هاي آموزشي، پژوهشي و فرهنگياي که ذکري از آنها به ميان آمد واسازي نميشوند، نسبتشان با يکديگر و ميزانِ سازوارگي درونيشان روشن نميگردد و تنها به بياني مبهم که اين فعاليتها “به نوعي” در زمينهي مطالعات فرهنگي هستند بسنده ميشود. اين ابهام در متن ياد شده در سطح ديگري نيز وجود دارد؛ جايي که کوشيده مي شود بر اساس موضوعات پژوهشي، پيوستاري با عنوانِ سرفصلها و دستورکار مطالعات فرهنگي در ايران وضع شود: “دانشجويان اين رشته در دانشگاههاي مختلف در سالهاي اخير صدها پاياننامه در زمينههاي مختلف مانند: زندگي روزمره، جنسيت، قوميت، بازنمايي، رسانهاي شدن، مجازي شدن و موضوعات ديگر گفتمان مطالعات فرهنگي در جامعهي ايران نوشته و دفاع کردهاند” (همان). در اين رويکرد موضوعمحور نيز، با همان معضلي که فوکو “به کفايت رسيدن از عموميت، انتزاع و تجريد” مي خواند (1388: 59) مواجهيم؛ با عناويني که در وضعيتي طبيعي در کنار يکديگر قرار مي گيرند تا منظومهاي از مفاهيم را تشکيل دهند.
وجه تجويزي اين توصيفها نيز کراراً در نوشتهها و گفتههايي که در اين رابطه در دسترس هستند مشاهده ميشود. براي مثال مهري بهار مي نويسد:
مطالعات فرهنگي در ايران را نميتوان به پيشنهاد ميلنر، نوعي مداخلهي سياسي در ساير رشتههاي دانشگاهي دانست، بلکه به نظر مولف، مطالعات فرهنگي نوعي مطالعهي بينرشتهاي است. در برخي اوقات فرارشتهاي است و بر مبناي موضوعي جديد تعريف شده است. بر اين اساس، مطالعات فرهنگي را نميتوان از يکسو حريف يا دشمن جامعهشناسي دانست و از سوي ديگر تنها نميتوان سويهي سياسي آنرا برجسته نمود و يا به گفتهي ديورينگ تحليلهاي مطالعات فرهنگي را تحليلي همراه با تعهد سياسي تعبير نمود (1390: 207).
همانطور که مشاهده ميشود، در اينجا تجويزهايي راجع به مطالعات فرهنگي در ايران و دستورکارهاي آن انجام پذيرفته است، بيآنکه ربطِ

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه ارشد با موضوع ، تاکه، اوچی، نوناکا Next Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع روشنفکران