پایان نامه با کلید واژه های فلسفه ارسطو، عالم محسوس، کتاب مقدس

دانلود پایان نامه ارشد

2- فلسفه فلوطين
هر چند فلوطين خود را يک افلاطون گرا ميدانست اما نبايد او را صرفاً يک مفسّر و لو مفسّري برجسته براي فلسفه افلاطون محسوب کرد. هر چند او قصد نداشت چيزي اساساً نو بيان کند اما فيلسوفي مبدع است. فلوطين احساس ميکرد که تفسير افلاطون امري لازم است بنابراين سعي کرد بر اساس گفتههاي افلاطون و آنچه ديگران در مورد او گزارش کردهاند مقصود او را بيان کند و در اين راستا موضع افلاطونگرايي را بسط داد. همچنين با توجه به آثار فلسفي فراواني که در فاصله 600 ساله بين او و افلاطون به وجود آمد، فلوطين تلاش کرد بدفهميهايي که درباره افلاطون در اين آثار وجود داشت، نقد کرده و از افلاطون در برابر آنها دفاع کند. در مورد استاد فلوطين، آمونيوس ساکاس، نقل شده که جزء افلاطون گراهايي بود که فلسفه ارسطو را تا حدودي مطابق با فلسفه افلاطون ميديد.3 فلوطين نيز به ارسطو به عنوان مفسر افلاطون نگاه ميکرد. البته اين نگاه، مانع از اين نبود که فلوطين اختلاف نظرهاي اين دو و بدفهميهاي ارسطو نسبت به افلاطون را مد نظر قرار دهد. بنابراين به نظر فلوطين، نقل استدلالات ارسطو و تمايزات ارسطو از افلاطون، صرفاً به شناخت بهتر و تفصيلي افلاطون کمک ميکند.
فلوطين خود يک سيستم فلسفي نساخته است بلکه به صورت پراکنده عناصر فلسفهاش را در جاي جاي اثرش آورده است. به بيان ديگر، فلوطين نظامي فلسفي بنا نهاده است اما اين نظام فلسفي بايد از گوشه و کنار نوشتههاي او استخراج شود.
فلوطين در نظام فلسفياش از سه اقنوم احد، عقل و نفس سخن ميگويد. اين سه اقنوم بر هم ترتب علّي دارند و پس از آنها، جهان محسوس، طبيعت و ماده قرار دارد. از آنجا که احد از نظر فلوطين وراي عقل و معقولات يعني چيزهايي که فقط با فکر شناخته ميشوند قرار دارد، بهتر است تحت عنواني مجزا مطرح شود. سپس ذيل عنوان جهانشناسي، هستي معقول يعني عقل و نفس، و هستي محسوس و ماده بررسي شود. از آنجا که فلوطين مباحثي مانند ادراکات بشر و فضيلت، سعادت و نيکبختي را درباره آنها مطرح ميکند، ميتوان اين مباحث را تحت عنوان جداگانه انسانشناسي بيان نمود. بنابراين فلسفه او در اين مقدمه تحت سه عنوان خداشناسي، هستيشناسي و انسان شناسي به صورت خلاصه مورد توجه قرار خواهد گرفت.
2-1 خداشناسي
مهمترين عنصر انديشه فلوطين که در عناصر ديگر آن تأثير ميگذارد، “احد” است. فلوطين در سير انديشهاش از جهان محسوس و حتي معقول ميگذرد و به جايي ميرسد که ديگر حتي انديشه به آن مرتبه راهي ندارد. احد مبدأ اوُلي و مطلقاً بسيط همه اشياء است. احد قائم به ذات است و نياز به علت ندارد و خود، علت وجود هر موجودي است. ضرورت وجود چنين مبدئي در فلسفههاي پيشين نيز اثبات شده بود. حتي ريشه آن را در فلسفه پيش از سقراطي به صورت مفاهيمي نظير اتکاء مرکب به بسيط ميتوان يافت. به اين معنا که علت نهايي اشياء بايد چيزي باشد که خود به علت نياز ندارد و آنچه مرکب است نميتواند علت نهايي باشد زيرا وجود خودش نيازمند تبيين است. بنابراين يک زنجيره از علل مرکب خود به علتي نياز دارند که ضرورتاً بايد کاملاً غير مرکب باشد. احد چنين علتي است. فلوطين احد را همان “مثال خيرِ” افلاطون در رساله جمهوري ميداند. پس فلوطين وجود احد يا خير را اثبات ميکند.
اما سؤالي که بلافاصله به ذهن ميرسد اين است که احد چيست يا به عبارتي داراي چه اوصافي است. فلوطين معتقد است احد، به سبب بساطت مطلقش که قبلاً اشاره شد، به صورت مستقيم قابل شناخت نيست. ما تنها ميتوانيم در مورد او اين گونه سخن بگوييم که او چه چيزهايي نيست. اينجا فلوطين الهياتي سلبي را مطرح ميکند.4 احد از نوع چيزهايي که او خود منبع و مبدأ آنها است، نيست. نه براي اينکه کمتر از آنهاست بلکه براي اينکه والاتر از آنها است. بنابراين او سلب را در محلي مثبت به کار ميگيرد. حتي از نظر فلوطين نام “احد” و يا “خير” نيز نام حقيقي نيستند زيرا نامگذاري حقيقي نياز به علم استدلالي دارد و علم استدلالي موضوع خود را براي معقول شدن تفکيک و تقسيم ميکند و احد از اين طريق قابل شناخت نيست. اينکه بگوييم او احد است معنايش اين خواهد بود که او شيئي است که واحد است نه اينکه او خود بساطت مطلقي است که وحدت را به اشياء واحد اعطا ميکند.5 از نظر فلوطين احد حتي موجود يا حي هم نيست.6 هنگامي که ميخواهيم از او سخن بگوييم يا از او آگاه گرديم، بايد همه چيز را از او سلب کنيم. البته نيستي او به معناي غنايي بي نهايت است. اين که احد غير قابل توصيف است با اين مطلب که فلوطين فراوان راجع به او سخن ميگويد در تناقض نيست. نميتوان محمولي را به احد حمل کرد زيرا متضمن ترکيب است اما ميتوان در مورد رابطهاش با ديگر اشياء و به طور کلي جايگاهش در هستي شناسي سخن گفت. فلوطين با توجه به اين مطلب گاهي آنچه را در مورد احد ميگويد، پس ميگيرد. مثلاً ميگويد او به کلي غير از همه چيز است اما براي اينکه با مقوله غيريت انديشيده نشود ميگويد بيرون از همه مقولات است.
سؤال ديگري که مطرح ميشود اين است که احد با اين بساطت مطلق، چگونه ميتواند مبدأ همه کثرات باشد. پاسخ فلوطين اين است که احد حتي مبدأ يا علت نيست زيرا اين اصطلاحات، حرکت و فعاليت را به ذهن متبادر ميکنند و احد که قائم و مکتفي به ذات است نيازي به فعاليت خلاقانه ندارد. فلوطين ميگويد آنچه درباره احد گفته ميشود در واقع درباره خود او نيست بلکه در ارتباط با ماست. وقتي او را علت ميناميم، با اين نام آنچه را از او روي ميدهد بيان نميکنيم، بلکه آنچه در ما روي ميدهد بيان ميکنيم.7 بنابراين رابطه عليت اينجا به اين صورت است که علت، علت نيست بلکه از ديدگاه معلول و نتيجه چنين مينمايد. احد تنها امکان ازلي همه اشياء است و به عبارت ديگر بالقوه همه اشياء است. فلوطين اين مسأله را با تمثيلهايي تبيين ميکند: همانگونه که نور سفيد تمام نورهاي رنگين کمان را در خود دارد احد نيز به نحوي بسيط تمام موجودات است و در عين حال آنها را ميتواند ايجاد کند. چگونگي اين ايجاد در فلسفه فلوطين تحت عناوين “فيض” و “بهرهمندي” بيان شده است. فيضان، توقف وجودي بلازمان و داراي مراتب است. احد چون کامل است و چيزي نميجويد و نياز به چيزي ندارد، لبريز ميشود و ملأ و فراواني آن، جهان را به وجود ميآورد. البته اين پديد آمدن از واحد چيزي از او نميکاهد.

2-2 جهانشناسي
جهان در فلسفه فلوطين، نه به دست صانع افلاطون و به تقليد از ايدهها، از ماده ساخته شده است، نه توسط خداي کتاب مقدس از هيچ آفريده شده است و نه به سبب تحول هستي بالقوه آن گونه که ارسطو معتقد است، به وجود آمده است. قبل از آنکه در مورد آنچه از احد پديد ميآيد، يعني عقل و به واسطه آن نفس ، عالم حس و ماده، سخن بگوييم، بهتر است کلياتي در باب عليت از ديدگاه فلوطين بيان کنيم.
فلوطين بين فعل دروني و بيروني (اولي و ثانوي) تمايز قائل ميشود. فعل دروني مساوي است با خود شيء، مثلاً در تمثيل نور خود منبع نور فعل دروني اوست. فعل بيروني اثري است که آن ذات بر شيء ديگر ميگذارد، مثلاً در تمثيل نور روشن شدن اتاق، فعل بيروني منبع نور است. در عليت و فعل بيروني صرفاً از سوي علت اثري وجود ندارد بلکه بازگشتي از معلول به سوي علت نيز وجود دارد که بدون آن فعل بيروني يا عليت کامل نخواهد بود. از آنجا که مادهي از پيش موجودي که عليت علت را بپذيرد وجود ندارد، جنبهاي از علت که رو به بيرون مينهد به عنوان مبدأ مادي معلولِِِِ آن در نظر گرفته ميشود.8
تمام اين فعلها، چه دروني و چه بيروني، در تمام سلسله علل در نظام فلوطين، غير از فعل دروني احد، نوعي از انديشه و تعقل (يا نگرش) اند. حتي فعل بيروني بخش داني نفس يعني طبيعت نيز که صور محسوس را در ماده ايجاد ميکند نيز نوعي انديشه است. هر مرتبه از سلسله سعي ميکند علت خود را به واسطه انديشهاش تعقل کند و اين منجر به ايجاد تصويري از او که از وحدت کمتري برخوردار است، ميشود.
در جهانشناسي فلوطين اولين موجودي که از احد صادر ميشود عقل است. آنچه در نتيجه فيضان “شده” بود، روي به سوي احد ميکند و از احد پر ميشود و در نتيجه عقل پديد ميآيد. وقتي عقل به عنوان الگوي برتر رو به مرتبه بالاتر ميکند، در حال نگرش آنچه را بعد از اوست به عنوان تصوير پديد ميآورد. اين تصوير نيز چنين نگرشي را خواهد داشت و سلسله ادامه پيدا ميکند. تا هنگامي که در سلسله اشياء هنوز چيزي ميتوانست به وجود بيايد ممکن نبود جهان در حال سکون باقي بماند. فقط ماده که بي نيروترين و ناتوانترين اشياء است، مرتبهاي پايينتر از خود ندارد.9
اکنون به صورت جداگانه به بررسي عناصر هستيشناسي فلوطين ميپردازيم:

2-2-1 عقل
اولين موجودي که از احد صادر ميشود عقل است. بر اساس تمثيل فيضان بايد گفت که احد لبريز ميشود و از آن، غير احد ايجاد ميشود. اين غير، عقل است. “روي در خود دارد و خود را مينگرد و اين نگريستن عقل است”10. بنابراين عقل محصول نظاره مستقيم احد به خودش است. احد علت هستي و عقل علت چيستي همه اشياء ديگر است و در عين حال با احد نيز متحد است. در جهانشناسي فلوطين مُثُل افلاطوني اينجا کارکرد خود را مييابند. از نظر فلوطين مثل در عقل قرار دارند. آنها ذواتي ازلي و تغييرناپذيرند که اسناد معقولات را به اشياء توجيه ميکنند. يعني اگر بنا بود که عقل بدون فرض وجود مثل، موجودات را ايجاد کند هيچ دليلي براي اينکه مثلاً اين شيء، اين صفت را داشته باشد و نه صفت ديگري را وجود نداشت. مثال همه معقولات در عقل وجود دارد و هر شيء با بهره مندي از آن مثال، موضوع آن صفت قرار ميگيرد.
ممکن است اين سؤال مطرح شود که با اين وصف، چه لزومي دارد که در کنار مُثل، عقلي ازلي را فرض کنيم. پاسخ فلوطين به اين سؤال اين است که همه حقايق ازلي مشتمل بر نوعي اتحادند و لذا فرض مثل، بدون يک اصل اتحادبخش فوق آنها يعني احد، که بالقوه همه مثل است، مثل را در يک تفرق ازلي قرار ميدهد. نقش عقل اين است که تمايز مثل را که بالقوه در احد متحدند، توجيه کند. پس عقل نيز بدون احد نميتواند تبيينگر نهايي جهان باشد.11 عقل با اينکه خود اصل چيستي همه موجودات است، به سبب ترکيبي که در آن هست، يعني ترکيب حاصل از تمايز انديشنده و موضوع انديشه، نيازمند امري بسيط است که آن را تبيين کند. اين تبيين گر همان احد است.
هر چيزي تحت عقل، مرهون عليت نهايي احد با وساطت عقل است. عقل نيز به وسيله مُثل اين مساله را که چرا هر شيء، نوع خاصي از شيء است يا به بيان ديگر چيستي شيء را، تبيين ميکند. عقل، مُثل را تعقل ميکند، اما نه به عنوان شيئي غير از خودش. عقل خود را ميانديشد. اما در عين حال عاقل و معقول از هم جدا هستند و نوعي ترکيب در عقل وجود دارد. پس عقل، وحدت در عين کثرت است.
2-2-2 نفس
سومين اقنوم و دومين اصل در هستيشناسي فلوطين که در عالم معقولات قرار ميگيرد، نفس است. نفس در عين تجرد و وحدت، به سبب وجود ترکيب در فعلش در بين مبادي سهگانه از وحدت کمتري برخوردار است. نفس در واقع مبدأ طلب و خواست است. البته عقل که داراي شکل اعلاي حيات است داراي طلب نيز هست اما اين طلب و خواست در عقل به نحو ازلي برآورده شده است. طلب در عقل با تعقل مثل که درون او هستند به صورت ازلي برآورده شده است. اما نفس، مبدأ طلب نسبت به شيئي بيرون از خود است. هر امر داراي نفس نيز اين خصوصيت را داراست و براي تحصيل آنچه بيرون از خود طلب ميکند، فعل انجام ميدهد. نفس خود دو مرتبه دارد. اول نفس کلي و دوم نفس کيهان و نفس افراد که هر دو در يک مرتبه قرار ميگيرند. البته نفس در همه حالات، ذاتي واحد و قديم است که از عقل صادر ميشود و از يک سو با عقل پيوسته ميماند و از سوي ديگر به کيهان، افلاک، اجرام آسماني، بدن انسانها، جانوران و گياهان گسترش مييابد. نفس مرتبهاي از عالم معقول است که مسئول عالم محسوس ميباشد. از اين عقيده فلوطين، که نفس جزء عالم معقول است و نيز تماميت عالم معقول، ميتوان اينکه همه نفوس، واحد و با نفس کلي يکياند را

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه درباره دین و دولت، فرهنگ و تمدن، ایران باستان، اردشیر اول Next Entries پایان نامه با کلید واژه های جهان اسلام، سلسله مراتب، نهضت ترجمه، قرن نوزدهم