پایان نامه درمورد تصویرسازی، نام گذاری، بیماری مزمن، فیزیولوژی

دانلود پایان نامه ارشد

هایی که پس از یک دورهی کوتاه کاملا بهبودی یافتهاند، انجام شده است.
➢ تئوریهای پاسخ به آسیب
تئوریهای مربوط به بهبودی از آسیب و جراحت بسیار اندک است. در یک مطالعه گراندد تئوری که فرایند بازتوانی(14) مورد جستجو قرار گرفت یک مدل چهار مرحلهای آشکار شد. مرحله اول عبارت بود از هوشیاری و یا کسب آگاهی از حادثه. مرحلهی دوم، گسیختگی نام گذاری شده بود و وقتی اتفاق میافتاد که درد غلبه یافته و شوک فیزیولوژیک و داروها فرد را از واقعیت دور میسازد. مرحلهی سوم یا تحمل عبارت بود، از مواجهه و پیوستن به جمع، در این مرحله قربانیان تحمل درمانهای دردناک را یاد میگرفتند. آنها یاد میگرفتند، وابستگی را بهپذیرند و برای التیام تلاش کنند. در صورت امتناع از پذیرش محدودیتهایشان آنها وارد مرحلهی چهارم یعنی تلاش برای کسب مجدد خود میشدند که عبارت بود از پیوند واقعیت گذشته و جدید. در طی این مرحله آنها خود قدیمی را جستجو نموده، با آن اشنا شده و یاد میگرفتند که به بدن جدید اطمینان کنند و نتایج تجربه را بپذیرند.
با وجود اینکه در این تئوری حفاظت از خود به عنوان فرآیند روانی اجتماعی پایه مشخص شد. اما این مفهوم به طور کامل در این مطالعه توسعه نیافته است. از آنجا که این مطالعه که بر اساس تجارب افراد مبتلا به معلولیت دائم صورت گرفته بود، نتوانست توضیح نظری در مورد آن دسته از افرادی که بعد از یک آسیب شدید به بهبودی سریع و کامل نائل میشوند فراهم سازد.
➢ تئوری پاسخ انسانی به شکیبایی و رنج
در یک مطالعه با بررسی پاسخ به محرومیت(42) و فقدان حاصل از بیماری و آسیب (16, 46) پاسخهای متداول مشخص شدند. سه نوع از شکیبایی استخراج گردید:1- شکیبایی برای بقا (در طی مخاطرهی فیزیولوژیک اتفاق میافتد)، 2- شکیبایی برای زندگی(در مقابل استرسورهای روانی غیر قابل دفاع رخ میدهد) و 3- شکیبایی برای مردن (در خصوص بیماریهایی انتهایی و اختلالات ناعلاج اتفاق میافتد). رنج کشیدن نیز به عنوان پاسخ هیجانی زیاد برای تحمل تغییرات فعلی و آینده تعریف گردید، که به دنبال شکیبایی روی میداد. ارتباط بین شکیبایی و رنج کشیدن نشان داد، افراد زمانی که قادر به تصدیق آنچه که تحمل شده میشوند، و زمانی که به اندازه کافی از نظر عاطفی در مقابل یورش رنج، قدرت تحمل پیدا میکنند، از شکیبایی به سوی رنج کشیدن حرکت میکردند. در صورتی که رنج طاقت فرسا شود، دوباره به وضعیت شکیبایی برمیگردند تا زمانیکه مجدداً توانایی تلاش برای رنج کشیدن را پیدا کنند. در صورتی که به دنبال این رنج قادر به پذیرش واقعیت تغییر باشند، با کسب بینش جدید و ارزشگذاری برای زندگی از رنج خلاصی مییابند در حالی که فرمول بندی جدیدی از خود بدست آوردهاند.

➢ تئوریهای ماهیت «خود» در طی بیماری
به طور مشابه بیشتر تحقیقات در زمینهی «خود» روی بیماریهای مزمن صورت گرفته است(42). زمانی که یک نفر بیمار میشود درک از نارسایی بدن به هستهی مرکزی او یورش میبرد و پایههای وجود را میلرزاند(4)، به طور عامیانهتر او را با چالش اینکه چه کسی است روبرو میسازد(42). این تغییرات بر توانایی بدن برای انجام یک فعالیت، ظاهر بدن و عملکرد بدن در سطح سلولی تأثیر گذار خواهد بود (22). چارماز بر اساس مشاهدات اولیهاش از فقدان خود25 در هنگام بیماریهای مزمن تئوری «ماهیت خود در بیماریهای مزمن» را توسعه داد(49, 50). وی چهارسطح هویت: هویت مافوق طبیعی، خود زنده شده، هویت شخصی مشروط و خود بازیافت شده را شناسایی نمود. بر اساس این تئوری افراد اصولا مایلند زندگی خود را به حد ایدهآل برسانند. نوعی از «خود» که در حین تجربهی بیماری پدیدار میشود، بستگی به درجهی بیماری، درک معنی بیماری، مدت و توالی بیماری و انتظار افراد از خود دارد. در مسیر زندگی تغییر یافته برای اجتناب از وابستگی و کوچک شمردن داغ 26،افراد در سطوح مختلفی از «خود» حرکت میکنند و شکلگیری «خود» در دنیای اجتماعی و ارتباطات اتفاق میافتد. هویتهای بالقوه بر اساس ترجیحات افراد( هدف هویت) و از ارزیابی، گفتگو و تایید افراد نزدیک و عدم تایید هویت دلخواه افراد مشتق میشود. مورس بیان میکند: علیرغم اهمیت کار چارماز (1987،1983) اما این تئوری ناقص باقی مانده است. وی همچنین اشاره میکند، تمرکز بر «سطوح هویت» به جای تمرکز بر «خود» عرصهی کار او را به «خود اجتماعی» محدود کرده است. درحالیکه آغاز تحقیقات بر توسعهی «خود شخصی» نشان میدهد، اولین نگرانی به هنگام مخاطره افتادن زندگی، حفظ تمامیت خود شخصی است. این سوگیری به سوی خود اجتماعی در کار چارماز ازآنجا نشات گرفته است که وی برای توسعهی تئوری خود به جای مصاحبه با افرادی که به دلیل بیماریها و یا آسیبهای حاد درمعرض بحران و خطرات ناگهانی و جدی تهدید به خود بودند، با افرادی که از بیماری مزمن رنج میبردند، مصاحبه کرده است(42).
در این رابطه کوربین و استراوس متذکر شدهاند، به دنبال تغییرات ناشی از بیماری یا آسیب، چیزی بیش از مفهوم «خود» تحت تأثیر قرار میگیرد. آنها این پدیده را «درک جسمی بیوگرافیکی»27 نام گذاری کردند، که شامل زمان بیوگرافیکی( گذشته، حال وآیندهای که درک از خود در آن جای گرفته است) و بدن (فرآیندهای حسی که به وسیلهی آن دانش ما مورد داد و ستد قرارمیگیرد) میباشد. به این طریق پاسخ به بیماری مزمن یک «گسیختگی بیوگرافیکی»28 و «فقدان خود»29 محسوب میشود(4).
علی رغم اطلاعات موجود در رابطه با خود اجتماعی، باید اذعان نمود، این خود شخصی است که در طی مراحل حاد بیماری و یا آسیب مهم به شمار میرود. برای افراد «خود» یک موضوع داخلی، شخصی و منحصر به فرد است که به عنوان عینیتی از خودشان تشکیل یافته است (51). افراد از طریق یک راه ویژه قابل قبول برای خود و آنچه که ممکن است دیگران نیز مشاهده کنند، صاحب ظرفیت شناختی برای تصور ظاهر، احساسات و تجارب ذهنیشان هستند(52)
فیتزجرالد و پاترسون، معلولیتهای پنهان در دو جمعیت زنان مبتلا به سندرم مفصل تمپورومندیبولار و مولتیپل اسکلروزی مخفی را مورد جستجو قرار دادند(53). آنها بیانکردند که حفظ «تصویر اجتماعی از خود» و انجام نقشهایکاری با مخفیکردن هویت بیمار بودن و یا فردی که در اجرای نقش تنزل یافته است، بسیار دشوار است. افرادی که چهره اجتماعی خود را با وجود معلولیتهای پنهان حفظ میکنند باید بدون حمایت اجتماعی یا همدلی به زندگی ادامه دهند(54). کلی،1992 با مطالعه روی بیماران ایلئوستومی و کولوستومی نیز به تنش ایجاد شده بین خود اجتماعی و خود شخصی به دنبال جراحی رادیکال و بدشکلکننده اشاره کرد. وی از یافتههایش برای توضیح فرآیند فقدان خود طبیعی و تقلای فردی برای طبیعیتر شدن استفاده نمود (52). نهایتاً کینگ و جینسن با مطالعهی تجربهی زنان تحت جراحی قلب مفهوم «محافظت از خود» را توصیف کرد که از طریق بازگو کردن، درک کردن، اداره کردن و عادی شدن آنچه بر آنها گذشته بود، صورت گرفته بود(55).
بر اساس متون بررسی شده مشخص میگردد که بر حسب تمرکز محققین روی بیماریهای حاد یا مزمن تعاریف مجزایی از تأثیر بیماری یا آسیب بر«خود» صورت گرفته است، ولی اغلب آنها فاقد نگاه کلنگر به «خود» میباشند. با این وجود این مطالعات هرکدام در جای خود اطلاعات مفیدی را برای تأثیر بیماری یا آسیب بر «خودشخصی» و «خوداجتماعی» فراهم میسازند.
➢ تئوری تصویرسازی مجدد
نوریس و همکاران،1998 بر اساس یک مطالعهگراندد نشان دادند که فرآیند تصویرسازیمجدد میتواند درپاسخ به هرگونه تغییر موقعیتی یا تغییر ناشی از رشد اتفاق بیفتد. در این تئوری تغیییرات ظاهری یا عملکردی بدن به عنوان دغدغهی شرکت کنندگان مطرح گردید. فرایند در طی سه مرحله شرح داده شد. این مراحل شامل گسیختگی تصویرذهنی، آرزو برای التیام دوباره و تصویرسازیمجدد از خود بودند. بنابراین تصویرسازی مجدد از خود به عنوان طبقهی محوری معرفی گردید. مشارکتکنندگان از استراتژیهای همگون سازی، تطابق زندگی با محیط و تفسیر استفاده کرده بودند و پیامد آن در غالب مقولهی مصالحه و عادی شدن پدیدار شد(56).
➢ تئوری جامع پاسخ به تهدید تمامیت خود
بر اساس مطالعه مورس در سال1997، که با روش فراتحلیل کیفی صورت گرفت، صرف نظر از اینکه شروع بیماریها حاد یا مزمن، تهدید کننده یا غیر تهدید کنندهی حیات بوده و پیش آگهی متفاوتی داشته باشند، الگوهای پاسخدهی به تهدید تمامیت خود اشتراکات قابل ملاحظهای دارند. وی بر اساس این اشتراکات 5 مرحلهی1- آمادگی؛ 2- گسیختگی: شکیبایی برای بقا؛ 3- شکیبایی برای زندگی: تقلا برای بدست آوردن مجدد خود؛ 4- رنج کشیدن: تقلا برای ترمیم خود و 5- یادگیری برای زندگی با خود تغییر یافته(42).

بخش دوم: مدلهای پرستاری مرتبط
➢ مدل سازگاری روی
در اين مدل، پرستاري بر ارتقاء ميزان سازگاري متمركز گرديده و بنابراين داراي سهم مثبت در سلامتي،كيفيت زندگي و مرگ توام با آرامش میباشد(57, 58). محرك اصلي و زمينهاي مفاهیم كليدي هستند كه بر سازگاري تاثير ميگذارند. روي سازگاري را بهعنوان مجموعهاي از فرآيندها كه طي آن شخص به تنشزاهاي محيطي يا محركها پاسخ ميدهد، تعريف نموده است(59) محيط بعنوان شرايط، وضعيتها و تاثير پيرامون احاطه كننده تعريف شده و بر توسعه رفتار شخص موثر است. نقش پرستار شناسايي محركهاي دروني و بيروني است كه ممكن است بر رفتار بيمار اثر بگذارد و در رابطه با بيمار نقش وي كمك به شناسائي و طبقه بندي محرك اصلي، زمينهاي و باقيمانده ميباشد كه احتمال دارد بر رفتار بيمار در چهار بعد فيزيولوژيك، خودپنداري، ايفاي نقش واستقلال یا وابستگي تاًثير گذارد. محرك ميتواند داده مثبت يا منفي و از محيط دروني يا بيروني بيمار باشد(60). محرك اصلي، محركهايي هستند كه بلافاصله بيمار با آنها مواجه ميگردد و توجه پرستار و بيمار را ميطلبد. درد، اضطراب وكاهش عملكرد نقش، مثالهایی از محرك اصلي هستند. محرك زمينهاي آنهایي ميباشند كه در طي بررسي وضعيت سلامتي بيمار غربالگري محيطي ميگردند. انزواي اجتماعي، بيحركتي، وضعيتتكاملي و رضايتمندي از زندگي، نمونههائي از محرك زمينهاي ميباشند. محرك باقيمانده، عوامل تاريخي مربوط به گذشته فرد هستند كه در ارتباط با محرك اصلي و زمينهاي وجود دارند؛ نظير باورها، عقايد و نگرشها كه تاًثير تعيين كنندهاي در سازگاري شخص ميتوانند داشته باشند(61).
این مدل که یکی از شناخته شده ترین مدل های پرستاری است، در عین کل نگر بودن و توجه به چهار بعد اساسی در انسان، سلامت معنوی را کمتر مورد توجه قرار داده است.

➢ مدل مراقبتی زیستی، روانی، اجتماعی تطابق با بدشکلی راهزانی
در این مدل پنج گام اساسی طراحی گردیده است. این گامها در واقع همان مراحل فرآیند پرستاري شامل موارد زیر هستند: بررسی و شناخت ابعاد تطابق، تشخیص، برنامهریزي، اجرا و ارزشیابی سطح تطابق.
• بررسی و شناخت ابعاد تطابق
این مرحله خود داراي دو بخش است. پرستار در بخش اول به بررسی ابعاد زیستی -روانی و اجتماعی مددجو میپردازد و در بخش دوم با تجزیه و تحلیل اطلاعات حاصل از بخش اول؛ به شناسایی مرحلهی تطابق، فراز و نشیبهاي مسیر تطابق و راههاي گریز از تنش و خفقان میپردازد
در بخش دوم پرستار باید اطلاعات کسب شده از بخش قبلی را به دقت تجزیه و تحلیل نماید.این بخش خود شامل شناسایی سه بعد زیر است: شناسایی مرحلهی تطابق؛ خودباختگی، خودیابی نسبی و زندگی در خفقان، شناسایی فراز و نشیبهای مسیر تطابق و شناسایی راههاي گریز از تنش وخفقان. شناسایی این ابعاد به پرستار در تعیین تشخیصهاي پرستاري و برنامهریزي کمک خواهد نمود.
• تشخیص پرستاري
در مرحله دوم با توجه به اطلاعات کسب شده در مرحله قبل و شناسایی مرحله تطابق، فراز و نشیب هاي مسیر تطابق، عوامل موثر بر تطابق و راهبردهاي اتخاذ شده براي گریز از تنش بدشکلی، تشخیصهاي پرستاري طبق الگوي انجمن تشخیص پرستاري آمریکاي شمالی30 صورت میگیرد. هر تشخیص سه بخش مشکل، علّت، علائم و نشانهها را در بر میگیرد .
• برنامهریزي
این مرحله خود دو بخش تدوین اهداف و تدوین برنامههاي حمایتی را دربر میگیرد .
• اجرا
در این مرحله برنامههاي تدوین شده در مرحله

پایان نامه
Previous Entries منبع پایان نامه با موضوع J2، beamsum، SNR(Bd)، مربعات(.-) Next Entries پایان نامه درمورد سلامت معنوی، مراقبت معنوی، بیماران مبتلا، تحقیق کیفی