پایان نامه با کلمات کلیدی عرفان نظری، جامعه شناختی، جوامع انسانی، منطق ارسطویی

دانلود پایان نامه ارشد

ادن برابرواژه ای برای آن فعلاً ناممکن به نظر می رسد.

فصل دوم: مقدمه
2-1)دیالکتیک در عصر باستان:
«دیالکتیک»در کجا و چه زمانی به نشو و نما می آید؟
مورخان ریشه واژه«دیالکتیک» را به قرن پنجم ق.م. وحتی خیلی پیش تر هم می رسانند. مثلاًبه نظر زیمل، جامعه شناس نامبردار آلمانی، کنش های اجتماعی در درون خود دارای گونه های مختلفی از تقابل هستند، به نظر زیمل کنش گر اجتماعی با کنش گران دیگر و با جامعه در تقابل دایمی است. (حفظ استقلال و تقابل و نه الزاماً تضاد، مثل تقابل فرد و جامعه).به نظر زیمل سراسر زندگی مملو از تقابل و ارتباط هایی است که بین کنش گران وجود دارد، زمانی که یک فرد برای خود زیست می کند در برابر جامعه قرار می گیرد، اما همین تقابل مستلزم وجود یک مناسبات اجتماعی است. جامعه هم به فرد، فردیت می دهد و هم آن را محدود می کند. مثلاً در فرایند”مُد”یک فرد سعی می کند با انتخاب یک رفتار خاص و پوشش خاص و یا یک طرز فکر خاص خود را از دیگران متمایز کند. اما نمایش این تمایز مشروط به عرضه ی آن در جامعه است. به نظر او، جامعه بافت پیچیده ای از روابط گوناگون افرادی است که پیوسته در کنش متقابل با یکدیگرند. «جامعه، همان نامی است برای تعدادی از افرادی که از طریق کنش متقابل، به یکدیگر پیوسته شده اند». ساختارهای فرافردی مانند دولت، خانواده، کلان، شهر یا اتحادیه ی کارگری، تنها تبلورهایی از این کنش متقابل اند که ممکن است حتی صورتی مسقل و پایدار به خود گیرند و به گونه ی قدرت های بیگانه با افراد روبرو شوند. پس، اجتماع باید موضوع اصلی پژوهشگر جامعه باشد و این خود چیزی نیست جز الگوها و صورت های ویژه ای که انسان ها از طریق آن ها با یکدیگر ارتباط و هم بستگی پیدا می کنند. » (کوزر، 1383، صص.248و249) می بینیم که زیمل دیالکتیک را تا آن جا واپس بر می گرداند که نخستین جوامع بشری پدید می آیند. یعنی دیالکتیک عمری به اندازه ی عمر انسان و تشکیل جوامع انسانی دارد. به نظر زیمل روابط یکسره دوستی یا یکسره دشمنی وجود ندارد بلکه عشق و نفرت در روابط بین افراد نمود پیدا می کند. ستیز اجتماعی یکسره منفی نیست و می تواند هم بستگی هایی را نیز به وجود آورد. به نظر زیمل«دیالکتیک پدیده ای ازلی است!» و نمی توان روابط را جدا از مناسبات دیالکتیکی گمان کرد. جدا پنداشتن هم کاری و تضاد، و عناصر متضاد در یک کنش را زیمل، سفسطه ی جدایی می نامد. « جامعه شناسی زیمل، پیوسته با یک رهیافت دیالکتیکی همراه است، رهیافتی که ارتباط متقابل و پویا و نیز درگیری های واحدهای اجتماعی مورد تحلیل او را نشان می دهد. او در سراسر کارهایش بر بستگی ها و نیز تنش های میان فرد و جامعه تأکید می ورزد. زیمل افرادی را به عنوان محصولات جامعه و حلقه های پیوند فراگرد اجتماعی در نظر می گرفت، با این همه،« محتوای کلی زندگی را با وجود ان که ممکن است کاملاً متأثر از پیشینه ها و کنش های متقابل اجتماعی باشد، باید از جنبه ی انفراد آن نیز در نظر گرفت، یعنی همان جنبه ای که معطوف به تجربه فردی است». به نظر زیمل، فرد اجتماعی شده پیوسته در ارتباط دوگانه با جامعه باقی می ماند، یعنی این که از یک سوی در جامعه عجین شده است و از سوی دیگر در برابر آن می ایستد. فرد هم در درون جامعه قرار دارد و هم در بیرون آن…» (کوزر، 1383، صص.255و256)
آثار ادبی زیادی نیز قابل ردیابی است که تقابل فرد و جامعه را دست مایه ی خود قرار داده اند. جامعه، به عنوان یک مکان فیزیکی، جغرافیایی، انسانی و محل تجمعی برای زیستن و آرامش یافتن و رفتن به سوی پیشرفت و تکامل است و در طول ازمنه، این جامعه ی انسانی برای حفظ نظم و آرامش خود قوانینی وضع کرده و تخطی از آن ها را مانع شده است. اصولاً این جامعه است که برای سرپا نگه داشتن خود مجبور به سرکوب فردیّت است و زنده نگه داشتن پیکر نیمه جان خود را در تقابل با فردیت انسان ها می یابد.« تأکید زیمل بر رابطه ی دیالکتیکی همه جایی میان فرد با جامعه، تمامی اندیشه ی جامعه شناختی او را تحت تأثیر خود دارد. عجین شدن در شبکه ی روابط اجتماعی، سرنوشت گریز ناپذیر زندگی بشر است، اما در ضمن، از تحقق نفس او نیز ممانعت می کند. جامعه هم پیدایش فردیت و خودمختاری انسان را روا می دارد و هم از آن جلوگیری می کند».(کوزر ،1383، ص.256)
در آثار ارسطو، افلاطون، سقراط و هم چنین دیالکتیک سوفسطاییان نیز قابل ردیابی است. اما ارسطو زنون ایلیایی را که بنیان گذار پارادوکس های مشهور بود واضع واژه ی «دیالکتیک» می داند. دیالکتیک زنون عبارت بود از روش ابطال از راه بررسی و آزمایش نتایج منطقی و به عبارت دیگر ابطال عقیده مخاطب از راه اخذ نتایج غیر قابل قبولی از همان عقیده. روش زنون مبتنی بر قانون «رفع تالی» در منطق است». (ادواردز،1967.صص 385و 386 به نقل از فولکیه1362 ص56) زنون این شیوه ی استدلالی را برای دفاع از عقاید استادش پارمیندس به کار برد و بعدها این روش و سلوک سقراط شد. به طوری که از دل یک گفت و گوی کانالیزه شده و تحت نظارت، افکار و دانسته ها را به صورت یک تعریف روشن و صحیح درمی آورد. بعد ها«افلاطون»به لحاظ محتوا دیالکتیک را «دانش» می خواند و به لحا ظ این که نوعی سلوک علمی و معرفتی است آن را «روش» می داند. از این رو دیالکتیک هم دانش حقیقی است، هم روش دست یابی به آن. افلاطون در محاوراتش هر بخش را به یکی از کارکردهای متنوع دیالکتیک اختصاص داده است. در بخش «میهمانی» موضوع، «دیالکتیک عشق» است. راوی و استادافلاطون ،سقراط است و به خاطر علاقه به استادش موضوعات فکری و حکمی از زبان او روایت شده اند. استاد سقراط در وادی عشق قدیسه ای به نام «دیوتیما»است. در این سلوک، سالک طریقت عشق، ابتدا هر پیکر زیبا را شایسته ی عشق می داند و مفعول عشقی قرار می دهد. در مرحله سپسین جان های زیبا را معیار عاشقی قرار می دهد و شایسته ی دل سپاری. در مراحل و منازل بالاتر قانون های زیبا و انسانی و نهادهای زیبا را شایسته ی طریقت عاشقی می داند و در پله ای بالاتر دل به زیبایی معرفت ها می سپارد تا سرانجام به سوی قلّه ی عشق رهسپار می شود که آن درک نمونه، الگو و «مثال» زیبایی است؛ مطلق زیبایی و درک «خود زیبایی». در این گفت و گوی نظارت شده، سالک روندی را طی می کندتا از سطح به عمق دست پیدا کند و عالی ترین فعالیّت اندیشه گی خود را به ظهور برساند.
زایاندن حقیقت از دل یک گفت و گو که کاملاً جنبه اقناعی دارد، نه غلبه کردن یا وادار کردن حریف به اسکات و افشا کردن تناقض های اندیشه گی، روش دیالکتیک است. این سلاح بعدها به دست سوفسطاییان افتاد و به کار برده شد. چنان که در ادامه ی این طریقت اندیشه گی، هگل به عنوان یک فیلسوف با بینش دیالکتیکی اظهار داشت: چه بسا استعمال کنندگان دیالکتیک ساده لوحانی بیش نباشند که چون به علم حقیقی دست نمی یابند ناگزیر آن را در جهت انتفاع و سود شخصی به کار می برند، آن را از معنی تهی کرده و فقط به منظور تفتیش افکار دیگران و پیروزی بر حریف از آن سود می جستند و مانع سیر و سلوک آزاد عقل در وصول به حقیقت بودند و تنها دیالکتیک را زینت کلام خود می ساختند. اینان تنها از دیالکتیک برای کانالیزه کردن اندیشه ی حریف به سمت تناقض استفاده می کردند، نه جست و جوی حقیقت و یافتن آن از طریق پرسش و پاسخ که شیوه ی دیالکتیک سقراط بود- بدین معنی که با پرسش و پاسخ مکرر طرف مقابل را به نتیجه ای می رساند که مخالف موضع اولیّه او بود- بنابراین دیالکتیک سقراط عبارت بود جست و جو و زایاندن حقیقت از طریق پرسش و پاسخ و به عبارت دیگر فن مباحثه از طریق پرسش و پاسخ . یعنی گاهی برای«اثبات» به کار می رفت گاهی برای «نفی». چون ناسازها برای همیشه در جبهه ی ضد هم قرار داشتند. در حالی که هگل در دیالکتیک خود این ناسازها را با هم آشتی و در کنار هم قرار داد. اما روش زنون شبیه برهان خلف در منطق و ریاضیات است که ابتدا ادعای طرف مقابل به صورت فرض پذیرفته می شود و سپس ثابت می شود که چنین فرضی، مستلزم تناقض و امر محال است و در نهایت نتیجه گیری می شود که نقیض نظریه طرف مقابل، صادق است. هدف دیالکتیک زنون، غلبه بر طرف مقابل برای مقاصد فلسفی جدی بود، ولی سوفسطاییان از دیالکتیک فقط برای «غلبه»بر طرف مقابل در مباحثه استفاده می کردند. (دکتر معصومی ، 1384، ص:108)
منطق ارسطویی منطق صوری و ذهنی است ولی دیالکتیک به صورت های ذهنی کار ندارد. متوجه واقعیّت های عینی است نه حرکت ذهن و صور عقلی بلکه حرکت عین و پدیده های طبیعی. عقل نمی تواند تصور کند یک موجود هم مرده باشد هم زنده اما در طبیعت مرگ و زندگی با هم و در هم اند. به هرحال دیالکتیک و بینش دیالکتیکی بعدها به«نوافلاطونیان» منتقل می شود تا بعدها ثمره ی این انتقال و حرکت تاریخی در دیالکتیک هگل آشکار شود.
افلاطون در اندیشه ی «مُثُل»خود، جنبه ی متافیزیکی خود را آشکار می کند و تنها پس از مرگ اوست که این جنبه ی متافیزیکی کم رنگ تر می شود. «بعدها تحت تأثیر نظریه هایی که وصول به حقیقت را ناممکن می دانستند(و این نتیجه طبیعی افراط در بحث های نظری بود) از مذاهب پر رمز و راز که در اوایل قرن مسیحی از زمین می جوشید، نظریه هایی اقتباس کرد و به سوی عرفان گرایید. لیبرتون در این باره می گوید: «فلسفه ی نو افلاطون که دیگر نمی خواست از راه تعقل به خدا بر سد، کوشید که با جذبه، خود را به سوی او ارتقاء دهد» (فولکیه ،1362،ص: 55)
حال چگونه تفکرانتزاعی ومتافیزیکی افلاطون در اندیشه ی نو افلاطونی امتداد می یابد، «به عقیده ی فلوطین نام دار ترین فیلسوف تفکر نو افلاطونی ، منبع و منشأ همه چیز وجودی یگانه است، که جاودانی و ساکن است، چون وجودی که پارمیندوس بدان معتقد بود. با این همه-هم چنان که در نظریه افلاطون-مثال نیکی منشاء همه چیز بود، همه ی موجودات، با مشارکتی که عامداً درجه بندی شده است، از آن وجود ناشی می شوند. این درجه ها عبارتند از: هوش(Intelligence)، روان، عقل(Rasion). سرانجام روان های انفرادی که ماده آن ها را متکثر و فردی می کند. در این بیان ما با برنهادی که بعدها هگل آن را تبیین می کند سر و کار داریم: برنهاد وحدت موجودات است و برابرنهاد تکثر آن ها. این تضاد برای تفکری که می خواهد وحدت را درجذبه ای بیابد که در پرتو آن روح با خدا یکی می شود، تحمل ناپذیر است و این، خود، هم نهاد است.»(فولکیه،(1362)،ص:55و56) واین پروسه ی تاریخی به صورت منطقی تاریخ تحول و تحرک خود را به سوی آینده این چنین ادامه می دهد: «عرفان نظری قرن چهاردهم- موجی از فلسفه ی نو افلاطونی مسیحی در قرن چهاردهم آلمان را فرا گرفت و نمایندگان چندی عرضه کرد. مشهورترین آن ها را به خصوص در کتاب هانری دولاکرا به نام«تحقیق درباره ی عرفان نظری آلمان در قرن چهاردهم» می توان دید. شعله ی نو افلاطونی را اینان به هگل منتقل کردند». (فولکیه ،1362، ص: 58)

2-2)رابطه منطق و دیالکتیک:
اگر منطق را دانش کلاسیک «جلوگیری از خطای اندیشه» بدانیم و پی بردن از اثر به مؤثر و از معلول به علّت؛ می تواند سیر اندیشه را از معلوم به مجهول هم در بر بگیرد و بدین معنی منطق دان با استدلال درست به فصاحت در سخن راه می برد. حال دارنده بینش دیالکتیکی چه ارتباطی با راه بری به سوی استدلال درست و بستن دریچه ی فکر خطا می تواند داشته باشد؟
«گاه گاه دیالکتیک را هنر مباحثه ی ظریفانه و چابک دستانه از همه ی مسائل» می خوانند و بدین سان مفهوم دیالکتیک را با معنی فصاحت می آمیزند، در این معناست که در عهد عتیق سوفسطاییان خلعت «دیالکتیک مآب» را بر تن کرده بودند. مقصود از این مفهوم آن بوده که سوفسطاییان واجد هنر مباحثه کلامی و خطابی اند. معنی مذکور که سخت توهین آمیز است هم نزد سن توماس داکن و هم نزد رقیب و همآورد وی دانس اسکوت باز می یابیم.»(گوروویچ ،1351،ص: 14)
دیالکتیک تغییر ابدی است. در دیالکتیک چیزی مطلق و پایا نیست، تمام پدیده های هستی در زاد و مرگی بی پایان سیر می کنند. هر پدیده در فراگردی

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد درباره نمایشنامه، میرزا آقا، متون ادبی، نامه نگاری Next Entries پایان نامه با کلمات کلیدی جهان بینی، روشنفکران، مرگ و زندگی، تضاد و تقابل