پایان نامه با کلید واژه های حقایق تاریخی، داستان سیاوش، براعت استهلال، اوشنر دانا

دانلود پایان نامه ارشد

یوان هوانگ تو
آباریس
4-3 عشق نامادری به ناپسری ……….
4-4 کشتن حیوان مقدّس و گرفتار شدن به نفرین ابدی
5. فصل پنجم کاووس در ادب فارسی
5-1 مقدمه
5-2 شاعران
5-2-1 رودکی
5-2-2 فرخی
5-2-3 منوچهری
5-2-4 ناصر خسرو
5-2-5 قطران تبریزی
5-2-6 خیام
5-2-7 عثمان مختاری
5-2-8 سنایی
5-2-9 انوری
5-2-10 خاقانی
5-2-11 نظامی
5-2-12 عطار
5-2-13 مولانا
5-2-14 حکیم زجاجی
5-2-15 امیر خسرو دهلوی
5-2-16 خواجوی کرمانی
5-2-17 حافظ
5-2-18 سلمان ساوجی
5-2-19 عبید زاکانی
5-2-20 شمس الدین محمّد کوسج
5-2-21 سلیمی جرونی
5-2-22 بیدل شیرازی
5-2-23 قاآنی شیرازی
5-2-24 عرفی شیرازی
5-2-24 قاآنی شیرازی
6. فصل ششم نتیجه‌گیری

فصل نخست
مقدمه و کلیات

1-1 سرآغاز
در متون حماسي ما و به‌ویژه شاهنامه‌ي فردوسي كه منسجم‌ترين، مفصّل‌ترين و درعين‌حال مشهورترين مجموعه‌ي حماسي ايرانيان است، تنها با حماسه سروكار نداريم بلكه اسطوره، حماسه و تاريخ هر سه از اركان تشكيل دهنده‌ي آن هستند. جالب اين‌جاست كه با وجود تفكيك شدن شاهنامه به سه دوره‌ي اساطيري، حماسي و تاريخي از سوي دانشمندان، در هريك از اين دوره‌هاي ياد شده نيز به اسطوره، حماسه يا تاريخ صرف برنمي‌خوريم. مثلا قسمت اساطيري شاهنامه آمیخته با حماسه و حتی رگه هایی از حقایق تاریخی است. (مانند تقسیم جهان توسط فریدون میان سه پسرش که اشاره به واقعیت تاریخی جدایی اقوام آریایی از یکدیگر دارد.) و بخش حماسي آن مشحون از اسطوره است و گاه رد پاي تاريخ هم در آن ديده مي‌شود. بخش تاريخي نيز از حماسه و حتي اسطوره خالي نيست. شخصيت‌هاي شاهنامه نيز اين چنين‌اند. مثلا يك شخصيت كاملاً تاريخي مانند اردشير هم نمي‌تواند فارغ از جنبه‌هاي اسطوره‌اي باشد.(داستان كرم هفتواد و ….)
تجزيه و تحليل شخصيت‌هاي برجسته‌ي شاهنامه از اين ديدگاه و جداسازي جنبه‌هاي اسطوره‌اي، حماسي و احيانا تاريخي اين شخصيت‌ها از يكديگر همراه با نگاه به ديگر روايات مربوط يا مشابه با ايشان در ديگر منابع داخلي و خارجي (اساطير و حماسه‌هاي ملل ديگر) كاري است كه تاكنون به طور كامل و مستقل انجام نشده و تحقيق در اين‌باره مي‌تواند، بسياري از ابهامات را از ذهن‌ها زدوده، پرسش‌هاي متعددي را به پاسخ نزديك و نظريات تازه‌اي را در حوزه‌هاي اسطوره، حماسه و مبحث تبادل يا توارد فرهنگي ملل مطرح سازد.
يكي از مهم‌ترين و مشهور‌ترين شاهان و شخصيت‌هاي شاهنامه كيكاووس است. بنا بر اوستا او يكي از هفت «كوي» آغازين است كه به روان ايشان درود فرستاده شده. بنا بر متون فارسي ميانه‌ي زرتشتي (پهلوي) مانند مینوی خرد، كيكاووس در كنار جمشيد، فريدون و گرشاسب يكي از معدود كساني است كه قرار بوده جاودان باشند امّا چون اهريمن ايشان را مي‌فريبد و دست به گناه مي‌زنند ميرا مي‌شوند. کارهای ناشایست و گناهان کاووس هم بسیارند؛ از جمله حمله‌ی بیهوده و بی‌خردانه به مازندران و‌هاماوران، رفتن بي‌اجازه به آسمان که از نظر دینی بزرگترین گناه اوست؛ كشتن «اوشنر دانا» وزیر کاردانش، کشتن گاو مقدس «هديوش» که مرز میان ایران و توران را مشخص می کرد؛ جفای ناجوانمردانه در حق رستم و سهراب و ظلم در حق سياوش و… البتّه همانگونه که گفته شد نابخشودنی‌ترین گناه کاووس که موجب میرایی و و از دست دادن فره‌ی کیانی گردید؛ رفتن بی‌اجازه و گستاخانه‌اش به آسمان باشد.
در هیچ جای شاهنامه کیکاووس اگرچه تا زمانی از زندگیش پادشاهی فره مند، پرقدرت و با شکوه است امّا هرگز شخصیّتی دوست داشتنی نیست. در دوران‌های بعد و حتّی در زمان حیاتش دوست و دشمن و حتّی راوی، او را کم‌خرد و حتّی دیوانه و فریب‌خورده‌ی دیوان قلم‌داد کرده و پس از او نیز اعمال نابخردانه‌ی شاهان و بزرگان را مشابه بی‌خردی‌های او قلم‌داد کرده‌اند. جالب است که گاه خود کاووس نیز با وجود کبر شاهانه اش به کم‌خردی و یا تندی خویش در نزد پهلوانانش مجبور به اعتراف گشته و پوزش می‌خواهد. در زیر به موارد متعدد اشاره های شاهنامه به بی خردی کاووس می پردازیم:
در پایان کار کیقباد هنگام فرا رسیدن مرگ، وی کاووس را که ارشد فرزندان و جانشینش است را فرا می‌خواند و به او وصیت می‌کند که دادگر و پاک‌دین باشد و مراقبت کند که سرش به دام آز گرفتار نگردد. فحوای وصایای کیقباد به کیکاووس را می‌توان کوشش راویان دانست در اعلام برائت کیقباد از کارهای نابخردانه‌ی فرزند و جانشینش و شاید آشنا کردن مخاطب با شخصیت نامتعادلی که به زودی شاه می‌شود. (شاهنامه، ج2 ، 1387: 74-75)
در آغاز پادشاهی کاووس در شاهنامه، فردوسی با استفاده از صنعت براعت استهلال او را شاخه‌ای بد که از بیخ نیک برخاسته، یعنی فرزند ناخلف کیان معرفی می‌کند که حتّی باعث افکندن نام و فرّ پدر خویش گشته است که با این وجود پدر و دودمان او از گناهان وی مبرّا هستند. (همان، 76)
هم‌چنین کاووس تنها شاهی‌ست که به خاطر بی‌خردی و بیدادی که می‌ورزد در همان زمان حیاتش پهلوانان وی گاه جرأت می‌کنند که حتی در مقابلش با او به عتاب و درشتی سخن گویند و پشت سرش از او بدگویی کنند.
نخستین بار هنگامی که کاووس قصد رفتن به مازندران می‌کند بزرگان ایران‌زمین برای زال پیغام می‌فرستند که اهریمن کاووس را از راه راست منحرف کرده است و از او برای منصرف کردن شاه کمک می‌طلبند. ایشان کاووس را ناسپاسی معرفی می‌کنند که گنج بی‌رنج او را از راه به در کرده و سرانجام رنج‌های پیشینیان را به باد خواهد داد. (همان، 79) زال نیز هنگام رسیدن نزد بزرگان ایران به طور تلویحی کاووس را جوانی بی‌تجربه می‌خوانند که اگر به پند پیران عمل نکند روزگار او را گوش‌مالی خواهد داد. (همان، 80)
پس از سقوط کاووس از آسمان، هنگامی که بزرگان ایران در جست‌وجوی کاووس برای نجات و بازگرداندن او هستند گودرز به رستم می‌گوید که در تمام زندگی‌اش شاهی چون کاووس بی‌خرد و دانش و … ندیده است و هنگامی که پهلوانان کاووس را پیدا می‌کنند با خشم، پرخاش و نکوهش‌گری به سراغش می‌روند و گودرز مقابل دیدگان همه به کاووس می‌گوید که تو شایسته‌ی حکومت در شارستان نیستی بلکه بیمارستان برایت بهتر است و او را سرزنش می‌کند که این سومین باری‌ست که با بی‌خردی دردسر درست می‌کنی و تجربه نیاندوختی! (همان، 154)
هنگامی که کاووس گیو را برای فرا خواندن رستم به جنگ با سهراب به سیستان گسیل می‌دارد؛ به دنبال تعلل چند روزه‌ی رستم گیو برای تشویق او به حرکت، کاووس را تند و ناهشیار می‌خواند.(همان، 365) پس از رسیدن رستم و گیو به خدمت کیکاووس به دنبال خشم گرفتن وی بر آن‌ها رستم به بدترین شیوه‌ی ممکن با کاووس سخن می‌گوید؛ همه‌ی کارهای او را بدتر از یکدیگر قلمداد کرده و به کاووس می‌گوید تو درخور شهریاری نیستی. هم‌چنین هنگام بیرون آمدن از دربار وجود کاووس را در برابر عظمت خشم خود ناچیز می‌انگارد و برخلاف سنّت همیشگی می‌گوید که من بنده‌ی شهریار نیستم بلکه بنده‌ی خداوند هستم! (همان، 200-201) پس از قهر کردن رستم، هنگامی که نامداران ایران نزد گودرز می‌روند تا کاووس را سر عقل آورده و رستم را بازگرداند؛ ایشان آشکارا کاووس را دیوانه می‌خوانند. (همان) گودرز که نزد کاووس می‌رود؛ ضمن یادآوری جان‌فشانی‌های رستم برای کیکاووس در مازندران و ‌هاماوران، دستور کاووس در بر دار کردن رستم را گزافه شمرده و این‌گونه سخن گفتن از جانب شاهان را نبایسته می‌داند و به طور ضمنی به کاووس می‌گوید که تو بی‌خردی! (همان، 203) هنگامی که پهلوانان ایران برای دل‌جویی به دنبال رستم می‌روند به او می‌گویند که کاووس را بی‌مغز و دم‌دمی مزاج است. (همان، 204) رستم نیز در جواب این پهلوانان کاووس را نزد خود در حد مشتی خاک می‌داند که سرش را سیر و دلش را پر کرده است. (همان) پس از بازگشتن رستم، به محض وارد شدن او از در، کیکاووس از جا بلند شده، عذرخواهی کرده، به تندی آمیخته در ذاتش معترف گشته و از سر پشیمانی می‌گوید: «خاکم اندر دهن!» (همان، 205) سهراب نیز در میدان جنگ به تندی و تحقیر با کاووس سخن می‌گوید امّا از آن‌جا که سهراب دشمن کاووس است چندان عجیب نمی‌نماید. (همان، 220) سپس کاووس وحشت‌زده توس را برای آوردن رستم به نبرد با سهراب به چادرگاه رستم گسیل می‌دارد و رستم پس از شنیدن پیغام با حسرت از کاووس گله می‌کند که تنها او را برای رزم فرا می‌خواند. (همان، 221) پس از زخمی شدن سهراب و خودداری کاووس از فرستادن نوش‌دارو برای رستم، گودرز که دست خالی و شرمنده سوی رستم بازگشته خوی بد شهریار را دایمی و جانش را تاریک می‌خواند. (همان، 243)
در داستان سیاوش هنگامی که کاووس به او دستور عهدشکنی و کشتن اسیران بی‌گناه توران را می‌دهد؛ سیاوش پنهانی با بهرام و زنگه انجمن کرده و از خوی بد شهریار، آزارهایش بدو و جنگ‌طلبی‌اش می‌نالد. (همان، ج3، 67)پیران و افراسیاب نیز هنگام گفت‌وگو با یکدیگر کاووس را خام‌گفتار، بدخوی، بدرای و پیرسر می‌خوانند که این‌ها نه از سر حسادت دشمنانه که حقیقتی‌ست تلخ. (همان، 71-74) افراسیاب در نامه‌ای که در آن سیاوش را به توران دعوت می‌کند به بی‌مهری کاووس نسبت به سیاوش اشاره می‌نماید. (همان، 75)پس از این‌که افراسیاب و سیاوش ملاقات می‌کنند افراسیاب شیفته‌ی او می‌شود و نزد پیران کاووس را بی‌خرد قلمداد می‌کند که توانسته است دوری چنین فرزندی را شکیب بیاورد. (همان، 83) پس از کشته شدن سیاوش در توران، رستم کاووس را مورد عتاب و سرزنش قرار داده و علّت این بلا را خوی بد او و فرمان‌برداری‌اش از سودابه می‌داند و او را شاهی قلمداد می‌کند که ‌اندیشه‌اش بسیار کوچک‌تر از بزرگی‌اش است و مرگ کاووس را به فرمان‌برداری او از زن بهتر می داند. (همان، 171)
پس از حمله‌ی رستم به توران برای کین‌خواهی سیاوش و اقامت و تاراج هفت ساله‌ی او در توران، بزرگان ایران که در این لشکرکشی هم‌راه او بودند رستم را از ضدحمله‌ی افراسیاب به ایران بر حذر می‌دارند زیرا که کاووس که پیر و بی‌فرّ گشته و توان مقابله با او را ندارد. (همان، 195) پس از هفت سال جست‌وجو هنگامی که گیو در توران کیخسرو را می‌یابد؛ کیخسرو از احوال ایرانیان و کاووس می‌پرسد و گیو از همه چیز از جمله بی‌فرّه شدن کاووس و ویرانی ایران به دنبال نداشتن شاهی فرهمند سخن می‌گوید. (همان، 208)
پس از کناره گیری کاووس و بر تخت نشستن کیخسرو، رستم برای او در مورد شهری در زابل می‌گوید که منوچهر آن را گشود امّا به سبب پیرسر و بی‌فرّه شدن کیکاووس، دوباره خراج‌گزار تورانیان شد. (شاهنامه، ج 4، 1388 : 23 ) در شاهنامه هنگامی که کیخسرو بر کشته شدن فرود به دست توس تأسف می‌خورد او را اسپهبد دوران بداختر کاووس قلمداد می‌کند. (همان، 88 ) در پایان جنگ دوازده رخ هنگامی که کیخسرو به انتقام پدر فرمان به قتل گروی زره می‌دهد کاووس را در کشته شدن سیاوش مقصّر می‌داند. (همان، جلد 5 ، 1378: 228 ) زمانی که کیخسرو یک سال در کنگ‌دژ مسکن می‌گزیند سران ایرانی او را از حمله‌ی افراسیاب به ایران بیمناک می‌سازند و کاووس را که در ایران حاضر است بی‌فرّه و بی‌خاصیت قلمداد می‌کنند. (همان، 355) در یک جا نیز کیخسرو دعا می‌کند که مانند کاووس، ضحّاک و جم هوای نفس بر وی غلبه نکند.(همان، 382) هنگامی که کیخسرو عزم رها کردن پادشاهی و رفتن به به کوه می‌کند بزرگان ایران به زال نامه می‌نویسند و ابراز نگرانی می‌کنند که مبادا کیخسرو نیز مانند کاووس فریب دیوان را بخورد و از راه راست منحرف شود.(همان 385) هنگامی که زال کیخسرو را نصیحت می‌کند که که از پادشاهی کناره نگیرد و به کوه نرود. زال رفتار کیخسرو را با به آسمان رفتن نابخردانه‌ی کاووس مقایسه کرده و به نوعی کیخسرو را نبیره‌ی کاووس و افراسیاب و صاحب برخی صفات ناشایست ایشان قلمداد می‌کند. (همان، 393-294) و تنها همین یک بار است که کیخسرو به دفاع از کاووس پرداخته و در پاسخ زال، به آسمان رفتن کاووس را از بلندنظری او می‌داند! و او را از گناهکار بودن در این امر مبرّا می‌سازد که البته

پایان نامه
Previous Entries مقاله درمورد سوره بقره، حکمت و فلسفه، وجود خداوند، فلسفه اخلاق Next Entries پایان نامه با کلید واژه های مهابهاراتا، دانشگاه تهران