پایان نامه با واژه های کلیدی انسان شناسی، تعلیم و تربیت، ماهیت انسان، معرفت شناسی

دانلود پایان نامه ارشد

اهمیت و ضرورت تحقیق :
ضرورت نظری:
– این تحقیق به توسعه ادبیات نظری در حوزه آموزش و پرورش در خصوص فناوری آموزشی و تأثیرات فناوری بر مبانی انسان شناختی در تعلیم و تربیت و ضرورت تجدید نظر در ساختار تعلیم و تربیت در جهت توجه به جنبه های انسانی استفاده از فناوری کمک خواهد کرد.
ضرورت کاربردی:
– نتایج این پژوهش راهنمایی برای معلمان وآموزش دهندگان تعلیم و تربیت خواهد بود تا با آگاهی از تاثیرات فناوری در ویژگیهای مختلف انسانی از جمله تفکر،ارزش،اخلاق، فرهنگ، ویژگیهای بومی و سایر ویژگی های انسانی، در هنگام آموزش و ارائه دروس ضمن استفاده از فرصت های فناوری های آموزشی از تهدیدات آن جلوگیری کنند.
– نتایج این پژوهش راهنمایی برای مدیران و مدیران آموزش عالی خواهد بود تا با شناسایی عوامل تهدید کننده فناوری در زمینه مبانی انسان شناختی در جهت کاربرد مناسب، هدایت صحیح و کنترل موثر و دانش آموزان در استفاده از ادوات و ابزار فناوری عمل کنند.
– همچنین نتایج این راهنمایی برای فعالان عرصه فناوری آموزشی خواهد بود تا آنها را متناسب با ویژگیها و مبانی درونی انسانی ارائه کنند و جامعه و نظام تعلیم و تربیت را از تهدیدهای فناوری مصون بدارند.
اهداف تحقیق:
هدف اصلی:
بررسی و تحلیل فناوری و نسبت آن با نظریه های انسان شناختی در تعلیم و تربیت
اهداف فرعی:
-بررسی ماهیت و چیستی فناوری
– بررسی نسبت فناوری با انسان
– بررسی نظرات موافقومخالف با فناوری در نسبت آن با انسان و دلالت های تربیتی آن

سوالات تحقیق:
-ماهیت فناوری چیست؟
– نسبت فناوری با انسان چگونه است؟
– نظرات موافق و مخالف با فناوری در نسبت آن با انسان و دلالت های تربیتی آن چیست؟
تعریف مفاهیم و اصطلاحات:
فناوری: جیمز فین فناوری را نوعی طرز فکر درباره مواد، انسان الگوهای تشکیلات و نظامهایی می داند که انسان در مقابل ماشین قرار می دهد. فناوری از نظر وی ، نحوه سازماندهی عوامل موجود است(رضوی به نقل از نعمتی،1386،ص17).
نظریه: نظریه های تربیتی را می توان مجموعه ای منظم و در هم بافته ای از اصول و ضوابط تعریف کرد که بر اساس آن ها تعلیم و تربیت قوام می گیرد. این اصول که ممکن است در فلسفه های کلاسیک یا جدید ریشه داشته باشند، متضمن باورهایی درباره واقعیت، دانش و ارزش(اخلاق و زیبایی) می باشند. علاوه بر این برخی از نظریه های تعلیم و تربیت دیدگاه های مشخصی راجع به ماهیت انسان دارند. به عبارت دیگر مدلل می دارند که انسان چگونه موجودی است؟ مثلاً آیا موجودی زیستی است یا فرضاً زیستی اجتماعی؟آیا علاوه بر جنبه جسمانی دارای بعد روحانی نیز هست؟ اگر هست رابطه نفس و بدن چگونه است؟آیا انسان دارای ماهیت از پیش تعیین شده است یا آن که خود ماهیت خویش را می سازد؟بالاخره آیا طبیعت آدمی نرم و انعطاف پذیر است یا خشک و بی انعطاف؟ نکته اساسی آن است که در هر نظریه ای سیمای انسان مطلوب و اهداف زندگانی شایسته با تمسک به متغیرهای فوق ترسیم می شود به همین دلیل نظریه های تربیتی را وین نظریه های زندگانی شایسته خوانده است(پاک سرشت به نقل از وین،1386،ص46).
انسان شناختی: آنجا که موضوعاتی همچون ماهیت انسان، هدف انسان، چگونگی روند رشد و تکامل او، نوع روابط و مناسبات آنها با یکدیگر، میزان تاثیرگذاری افراد از جریان تربیت، ارزشگذاریهای انسانها، اولویت گذاری انسانها، نوع نگرش و دیدگاههای اساسی شان، همه و همه مطرح می شوند در واقع نوع و ماهیت مبانی انسان شناختی را تعیین می کنند(مهدیان،1385،ص 35).
تعلیم و تربیت : فراهم کردن زمینه ها و عوامل به فعلیت رساندن یا شکوفا ساختن استعدادهای مشخص در جهت رشد و تکامل اختیاری او به سوی هدفهای مطلوب و بر اساس برنامه ای سنجیده می باشد(دفترهمکاری حوزه ودانشگاه،1372،ص15).

الف) مبانی نظری:
بخش اول : انسان شناسی (سیرتحول دیدگاه ها درمورد انسان)
مقدمه:
اهمیت انسان شناسی فلسفی ازآن روست که کلیه تحقیقات علمی که درابعاد وجودی انسان صورت می پذیرد مبتنی بر پیش فرضهایی راجع به انسان است که فرآورده ومحصول انسان شناسی فلسفی است. بررسی ما ازانسان درعلوم روانشناسی، اقتصاد، و جامعه شناسی، بستگی کامل داردکه ما انسان را چگونه موجودی بدانیم. تغییرتلقی ما از انسان، درتغییرروش تحقیق علمی ما مؤثر است. انسان شناسی فلسفی، حرفهای تخصصی ویژه که به افراد خاصی اختصاص داشته باشد نیست؛ بلکه دانشمندان در شاخه های مختلف علوم که به نوعی به انسان ارتباط دارد، در مسائل آن نظریه پردازی می کنند و دیدگاههای خاص فلسفی راجع به انسان دارند.کسانی نظیر داروین، فروید و مارکس، اگرچه متخصصینی در زیست شناسی و روانشناسی و اقتصاد سیاسی بوده اند، اما هرکدام دیدگاههای فلسفی خاصی راجع به انسان مطرح کرده اند(واعظی،1375،ص95). در قلمرو دانش وآگاهی بشر، انسان و هستی متمایز و ناشناخته او همواره محور بحث و مرکز توجه عده کثیری از اندیشمندان بوده است، اما از آنجا که هر کدام از زاویه ای خاص به وی نگریسته اند و در واقع گوشه ای از دریای پهناور درون و ابعاد پیچیده شخصیت آدمی را از دیدگاه خود توصیف کرده اند، در نتیجه تعریف های متفاوتی و تباینی از ایشان به ویژه سیمای باطنی وی مصور ساخته اند. عده ای از فلاسفه و علمای انسان شناس، در تعریف انسان با تکیه بر بعد «فکری» یا «قوه عاقله» انسان، او را «حیوان متفکر یا ناطق» نامیده اند. به گفته«الکسیس کارل»:«انسان پیکری است که کالبدشناسان آن را می شکافند. نفسی است که روانشناسان و روحانیون آن را توصیف می کنند. اجتماع شگفت انگیزی از سلولها و مایعات است که قوانین همبستگی آن را فیزیرلوژیست ها مطالعه می نمایند، موجودی است که هر یک از ما با درون نگری با آن برخورد می کنیم، بالاخره او ترکیبی از اندامها و نفس عاقله است که در بستر زمان کشانده می شود.»(کارل به از نقل کوپا ،1385،ص130)
از آن رو که انسان شناسی فلسفی همانند سایر مقولات فلسفی مانند جهان شناسی،کیفیت پیدایش جهان، مبدأشناسی و معادشناسی(به معنی لغوی) از مسائل علم فلسفه می باشد، قاعدتاً همان روش تحقیق در باب انسان شناسی نیز معتبر است، با این تفاوت که دغدغه خاطر در آن برشناخت ساختار، ممیزه ها، مؤلفه های منطقی وجود آدمی، ابعاد انسان،سعادت وکمال او و مانند آن متمرکز می باشــد. بنابراین، انسان شناسی فلـسفی مجموعه کاوشهای عقلی–فلسفی درحوزه شناخت دقیق تر انسان است(مرادی،1384،ص26).
انسان شناسی ماقبل از مدرن
به طور کلی انسان شناسی ماقبل ازمدرن متأثر از نوع نگاه به طبیعت یا نظام کیهان شناسی آن بوده است. چنانکه به نظر سقراط وجود آدمی مرکب از جسم و روح است و چون روح (یا عقل) منشأ الهی دارد، پس همانند خدا فناناپذیر است؛ اما بیش از هر چیز باید خود را بشناسد و معنی عبارتی که بر بالای معبد دلف نوشته بود، یعنی خودت را بشناس نیز همین معنی است و این شناخت از راه تفکر حاصل می شود؛ اما منظور سقراط از تفکر، تفکر نظری محض نیست، بلکه بازشناسی نیکی یا عمل نیک از بدی و عمل بد است. سقراط هدف دیگری را نیز دنبال می کند و آن «ترویج خیر در میان هم سخنان یا مخاطبان خود و تشویق آنان به تفکر درباره خود و مراقبت نفس» است(کاپلستون،1362،ص154).
افلاطون به پیروی از سنت فیثاغورثی و مانند استادش سقراط،آدمی را دارای دو بعد جسمانی و روحانی می داند؛ اما به نظر او آنچه آدمی را از جانداران دیگر متمایز می کند، روح اوست که برخلاف جسم فناناپذیر و جاودان است، روح یا نفس شامل سه قوه است، قوه شهویه، قوه غضبیه و قوه عاقله، کار یا وظیفه قوه شهویه جذب لذات و جلب اشیاء برای رفع نیازهای جسمانی است. کار قوه غضبیه دفع آلام و دفاع جسم در بر ابر خطرهاست. قوه عاقله که عالی ترین قوه در آدمی است. مسئول حل مسائل و هماهنگ ساختن و هدایت دو قوه دیگر است و این کار به مدد تعقل یا تفکر صورت می گیرد. افلاطون این قوه را به ارابه رانی تشبیه می کند که دو اسب سرکش آن (یعنی قوه شهویه و غضبیه) را مهار کرده و رهنمون می شود. قوه شهویه در شکم و قوه غضبیه در سینه (قلب) و قوه عاقله در سر جای دارد به نظر افلاطون میان فرد و جامعه نوعی هماهنگی و توازن وجود دارد و متن واحدی در کار است. که گاه با حروف کوچک (فرد) و گاه با حروف بزرگ (جامعه نوشته می شود(استونزل،1368،ص3). این توازی ناشی از ارتباط عالی است. هر یک از افراد دارای خصایصی است که در جامعه وجود دارد و این خصایص تنها در جامعه از وجود افراد صادر می شود. افراد جامعه به نظر افلاطون در سه طبقه پایین، میانه، وبالاتر قرار دارند. طبقه پایین مرکب از کسانی است که در تأمین معاش شرکت دارند و انگیزه آنها بیشتر قوه شهویه است. بهترین و سعادتمندترین جامعه آن است که هر کس بر حسب انگیزه و استعداد خود کاری انجام دهد و اهل علم و حکمت زمامدار باشند. از نظر افلاطون فرایند شناخت شامل بازشناسی یا تذکار ایده های نهانی است که از پیش در ذهن تشکیل شده است. از راه شهود و درون نگری و بصیرت فرد می تواند به درون خویش بنگرد و نسخه ای از حقیقت مطلق را در خود بیابد(شاتو،1388،ص33). از نظر افلاطون پیش از آنکه آدمی به زندان تن گرفتار آید، در عالم دیگری به سر می برده است در آنجا حقایق را شناخته است ولی آنها را از یاد برده است و اینک در این جهان می تواند از راه گفتگو و یا تعقل این حقایق را به یاد آورد. این حقایق خود مراتبی دارند ولی سرانجام همه به یک حقیقت که همان نیکی یا خیر است منتهی می شوند. افلاطون نیز مانند سقراط علم راستین را دیالکتیک و عشق می داند(کاردان،1387،ص 45). میل، هیجان، عقل؛ میل و شهوت و تحریک غریزه اجزای یک کل هستند و هیجان قدر ت ارادی و جاه طلبی و شجاعت نیز یک واحد را تشکیل می دهند و دانش و اندیشه و هوش و خرد یکی هستند(ویل دورانت،1387،ص35).
توجه به ماهیت آدمی درآرای افلاطون در دل مباحث اخلاقی و معرفت شناسی (تمثیل غار) آمده است. از منظر نگاه به طبیعت، غلبه طبیعت بر آدمی، انسان موجودی در طبیعت و در کنار دیگران است اما انسانیت تنها در یک نظام برجسته می شود. اکثر انسان های موجود در غار به لحاظ معرفت شناسی در سطح عقیده (دوکسا) یا شناخت ظاهرند. انسانیت هنگامی تحقق می یابد که به کسب معرفت حقیقی نائل گردد. برای افلاطون غار کمال فعلیت یافتگی انسان است. اما برای ارسطو طبیعت کمال فعلیت یافتگی. نتیجه منجر به آن می شود که انسان ها از حیث کمال در طبیعت نابرابرند و این برای هر دو همواره در نکته ای ثابت می ماند. به عبارت دیگر اگرطبیعت کمال فعلیت یافتگی هر امری باشد انسان کلاً طبیعتی تغییر ناپذیر دارد. به تأکید ارسطو در کتاب سیاست «فرض نابرابر بودن انسان ها به دلیل خاستگاه های متفاوت آنهاست که به واسطه آن ذاتاً بر حسب آزاد یا بنده، مرد یا زن، یونانی یا بربر بودنشان و خصوصیاتی نظیر این، از یکدیگر متمایز می شوند». یک نتیجه مهم دیگر چنین انسان شناسی در چهارچوب اندیشه ماقبل مدرن این است که چون کل ذاتاً مقدم بر اجزاست پس انسان هضم شده در اجتماع یا دولت شهر خواهد بود و از خود هویتی مستقل ندارد. این همان زندگی نیکی است که ارسطو از آن با افتخار سخن می گفت. چنانکه در دید انسان شناسی افلاطون نیز تاکید بر همه شمولی طبیعت و جامعه بر فرد انسانی است و فرد بایستی که خود را با آنها مطابقت دهد(قزلسفلی،1387،ص130).
از نظر ارسطو انسان در طبیعت است و در آن از قوه به فعل در می آید. او در مورد ثنویت انسان با استاد خود هم نواست، با این تفاوت که وی روح را وابسته به جسم و جدایی ناپذیر از آن می داند و نظریه فیثاغورثی را در تناسخ ارواح را به ریشخند می گیرد(کوپا، به نقل از راسل،1385،ص131). همچنین از نظر او تمام جوهره ها، به استثنای خدا، از ماده و صورت ساخته شده است. صورت عبارت از بودنی و ماده عبارت از شدنی است. خدا صورت محض یا بودنی و ماد ه عبارت از شدنی است(مایر،1374،ص147).
همچنین او میان روح1 و نفس2 تمایز قایل می شود. و نفس را بالاتر از روح قرار می دهد و آن را کمتر وابسته به تن می داند.

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با واژگان کلیدی خـــودم، بیام،، میترسد...، خریت Next Entries پایان نامه با واژه های کلیدی تعلیم و تربیت، قرون وسطی، طبیعت انسان، آموزش و پرورش