کتاب الانسان الکامل

دانلود پایان نامه ارشد

قلم بنگر گر اجلالي ستي

که ميان اصبعين کيستي

جمله قصد و جنبشت زين اصبع است

فرق تو بر چار راه مجمع است

اين حروف حالهات از نسخ اوست

عزم و فسخت هم ز عزم و فسخ اوست

جز نياز و جز تضرع راه نيست

زين تقلب هر قلم آگاه نيست

(م:3/2777)
دامن کشانم مي کشد در بتکده عيارهاي

من همچو دامن مي دوم اندر پي خون خوارهاي

يک لحظه هستم ميکند يک لحظه پستم ميکند

يک لحظه مستم مي کند خودکامهاي خمارهاي

چون مهرهام در دست او چون ماهيام در شست او

بر چاه بابل مي تنم از غمزة سحارهاي

(کليات شمس، 5/190)
باز هم از او بشنويم:
مستي ببيني،رازدان، مي دان که باشد مست او

هستي ببيني، زنده دل، مي دان که باشد هست او

گر سرببيني پرطرب پرگشته از وي روز و شب

مي دان که آن سر را يقين خاريده باشد دست او

( کليات شمس ،5/11)
نيز از همين روست که گاه کفر زمينة زايش ايمان ميشود و گاه ايمان زمينة زايش کفر، کفر و ايمان قرين يکديگرند، هر که را کفر نيست ايمان نيست در شهادت به وجود الله و يگانگي او مي گوييم: لا اِله اِلاّ الله، معلوم است که: لا اِلهَ، کفر و اِلاّ الله ايمان است. گاه از هدايت ضلالت ميخيزد و گاه از ضلالت هدايت. گاه کسي از مسجد به ميخانه مي افتد و گاه ميخانه نشيني سر از کعبه درميآورد . از عارفي بشنويم:
“ايمان را در کفر روش داد و کفر را در ايمان؛ هدايت را در ضلالت روش داد و ضلالت را در هدايت چنان که هدايت را در خلّت خليل از ضلالت کشف کرد لاجرم گفت: فَلَمّاَ أفل قالَ لَئِن لَّم يَهدِنِي رَبيَّ لاکُونَنَّ مِنَ القَومِ الضَّالَّينَ 14 و ضلالت بلعام باعورا را در هدايت روش داد تا در هدايت روش کرد به ضلالت رسيد.” 15
4-2. صفات قهر و لطف از منظر عرفان اسلامي
از آنجا که در عرفان(ابن عربي و پيروان او) عالَم و عالَميان، مظاهر صفات و اسماي الهي هستند و هر حقيقتي از حقايق کلي تحت تربيت اسمي از اسماء است و به يک معنا حتي حقايق جزئي عالم هم صفات حق تعالي است؛ لذا بحث اسماء و صفات در عرفان از اهميت ويژهاي برخوردار است و ابن عربي، علم به آن را از معارف مخصوص عارفان به شمار ميآورد. علاوه بر آن، نه تنها در عرفان ابن عربي بلکه به طور کلي در حکمت اسلامي بسيار با اهميت است. 16
در کتاب اسماء و صفات حق نويسنده عقيده دارد اسمايي که خداوند به آدم آموخت ” عَلّمََ آدمُ الاسماءَ کُلها) 17 همان اسماي الهي است و چون انسان مظهر کامل صفات حق است مي تواند آينه وار همه آنها را منعکس کند18
معمولاً در مورد ماسواي حق تعالي، آنچه را که قائم به خود است، ذات؛ و آنچه را که قائم به غير است از قبيل حيات، علم، قدرت و امثال آنها، صفت ميگويند. لفظي را که بر ذات، بدون صفتي از صفات مانند مرد ، زن و يا به صفت بدون ذاتي از ذوات مانند لفظ، حيات، علم و قدرت دلالت مينمايد، اسم ميخوانند و لفظي را که به ذات به اعتبار اتصافش به صفت دلالت ميکند مانند حي، عالم و قادر، آن را صفت مينامند. بنابراين در معنا، ذات و صفت و در لفظ، اسم و صفت در برابر يکديگر قرار دارند. عده زيادي نيز مثل معتزله و شيعه صفات الهي را عين ذات او ميدانند. 19
اما در خصوص حق تعالي اصطلاح اين گونه نيست. زيرا به لفظي که تنها به صفت دلالت ميکند بدون ملاحظه ذات امثال حيات و علم و اراده صفت ميگويند. در صورتي که در مورد غير حق تعالي شأنه اين الفاظ را اسماء مينامند. نهايت اسم معنا و معاني آنها را در مقابل ذوات، صفات ميگويند. و لفظي را که بر ذات حق تعالي به اعتبار اتصافش به صفتي از صفات دلالت ميکند از قبيل حي، عالم و قادر، اسم ميگويند در حالي که در مورد غير حق تبارک و تعالي آنها را صفات مينامند. بنابراين اسم و صفت در خصوص حق تعالي مترادف نيست همان طور که در مورد غير حق تعالي مترادف نبود. 20
جمهور عارفان از جمله ابن عربي و اکثر تابعان و شارحان، اين اصطلاح را دربارة حق تعالي پذيرفته و در آثار و اقوالشان به کار بردهاند.
ايشان از صفات حق به عبارتي گوناگون که در معنا واحد مي نمايد از قبيل احکام ذات حق، نسبت و اضافات، معاني و اعتبارات، تعينات آن ذات، تعبير آوردهاند؛ و اسم در صورتي تحقق مي يابد که ذات حق متصف به صفتي از صفات گردد و در ضمن افزودهاند: الفاظي که به اسماء دلالت ميکند همچون الفاظ حي، عالم، قادر ، بصير و رحمن که در زبان تازي به ذات حق متصف به حيات ، علم ، قدرت، بصر و رحمت است دلالت دارد، اسماء حق هستند نه حقيقت آنها، چنانکه ابن عربي در “فتوحات مکيه” در جايي که راجع به اسماء الهي سخن ميگويد، مينويسد: اسماء حق مثل حي، قادر، عالم و مريد به ذاتي اطلاق ميشود که به صفت حيات، قدرت، علم و اراده موصوف باشد. داوود قيصري در مقدمه”شرح فصوص قيصري”گويد: “ذات حق با اتصاف به صفتي از صفاتش و با اعتبار تجلي از تجلياتش اسم ناميده مي شود. 21 مثلاً: رحمن به ذاتي دلالت ميکند که او را صفت رحمت است، قهار به ذاتي که او را صفت قهر است و اين اسماء ملفوظ اسماس اسماء هستند.”
صائن الدين ترکه در”تمهيد القواعد”گفته: اسم در اصطلاح صوفيان همان ذات است به اعتبار معنائي از معاني، عدمي باشد يا وجودي، و اين معاني را صفات و نعوت مينامند، پس اگر چيزي با ذات اعتبار نگردد صفتي نباشد و اگر صفتي نباشد اسمي نباشد. 22 ميگويد: اسم ذات است به اعتبار صفتي معين و تجليي خاص، زيرا مقصود از رحمن، ذاتي است که او را صفت رحمت است و مقصود از قهار ، ذاتي است که او را صفت قهر است و اسماء لطيفه اسماء اسماء اند. 23 و صاحب “اصل الاصول” (سيد شاه عبدالقادر مهربان فخري از صوفيان هند) مي گويد:
اسم به دو معنا مستعمل است: يکي ذات که با صفتي باشد پس عالم يعني ذات موصوف به علم و قادر يعني ذات موصوف به قدرت، اسم است. و ديگري لفظي که به ازاي ذات معين موصوف است. صوفيه اسم به اين معناي ثاني را اسم الاسم خوانند و هرجا که اسم اطلاق ميکنند معني اول را مراد ميدارند.
در مقدمه”شرح فصوص قيصري” آمده است که: مقام ذات که مقام استهلاک صفات و اسماء است هيچ حکمي از احکام بر نميدارد. 24 مقام احديت که مقام تعيين علمي است ولي نه به نحو تمايز صفات و تعينات از يکديگر ، اين حقيقت اگر با صفتي از صفات در مقام تکثر حقيقي در واحديت لحاظ شود، ذات را به ملاحظه اتصاف به صفت، اسم مينامند. عالم اسم است از براي ذات متصف به علم و همچنين ساير اسماء از امهات اسماء يا اسماء جزئيه که از اسماء کليه متولد ميشوند منشاء توليد اسماء جزئيه تناکح اسماء است. اسماء ملفوظ نظير عالم، قادر، متکلم، سميع، بصير و حي اسماء اند چون عنوان از براي وجود خارجي ذات واحد متعين به اين اسماء ميباشند. 25
4-3. نظر عرفا در باب جلال و جمال
در کنار متکلمان و حکيمان نگرش عارفان و اهل سلوک درباره اسماء الهي صبغه اي خاص، و هيأتي ممتاز و متمايز دارد، گزافه نيست اگر گفته شود که سلوک عارفانه و جهان بيني صوفيانه در هيچ يک از مراحل و مراتبش بدون توجه به اسماء الله در خور تحليل و تعليل نمي نمايد.در انديشه اسلامي بويژه در تصوف و عرفان و علم کلام دو مورد از اسماء و صفات، بحث راجع به جمال و جلال الهي است.
“اسماء جمال در اصطلاح عرفان نظري عبارت است از اسمائي که از عظمت و کبرياي حق و تعالي او از خلق حکايت مي کنند و باعث خفاي او مي شوند يا آنکه منع نعمتي يا کمالي را در خلق موجب هستند، مانند متکبر ، قهّار، منتقم و در عرفان عملي، بر اسمائي اطلاق مي شود که تجلي آنها باعث قبض و هيبت سالک مي شوند، چرا که بر غضب و قهر دلالت دارند.اسماء جمال در عرفان نظري اسمائي را گويند که باعث ظهور حق و اعطاي کمالي از کمالات و نعمتي از نعم بر خلق مي شوند، نظير رحيم، رزاق، لطيف و در عرفان عملي بر اسمائي اطلاق مي شود که تجلي آنها مايه انس و سرور سالک مي شود، چرا که بر لطف و رحمت حق دلالت مي کند. اما از ديد ابن عربي تقابل مزبور در ظاهر است نه در باطن، چرا که در باطن هر جلالي، جمالي نهفته و در باطن هر جمالي، نيز جلالي.” 26
مولانا در مثنوي چندان به جنبه نظري عرفان نظر ندارد مي‎خواهد طريقه عرفان عملي را تعليم کند و مثنوي را در واقع براي آن نمي سازد تا حمايل کنند و از بر آويزند بلکه تا زير پاي نهند و بر آسمان بر آيند.27
در عرفان‌ و تصوف‌ در ميان‌ عرفا و صوفيان‌ درباره‌ جلال‌ و جمال‌ دو تلقي‌ وجود داشته‌ است‌. در اغلب‌ موارد، به‌ ويژه‌ نزد متقدمان‌، جلال‌ و جمال‌ از حيث‌ تأثيرات‌ سلوكيشان‌ بر احوال‌ و حيات‌ معنوي‌ سالك‌ مورد توجه‌ بوده‌ و در تلقي‌ ديگري‌ (بيشتر نزد متأخران‌ و در مكتب‌ ابن‌عربي‌)، جلال‌ و جمال‌ از وجوه‌ نظري‌ ـ مابعدالطبيعي‌ مورد تأمل‌ قرار گرفته‌ است‌.
در کتاب الانسان الکامل آمده: “اي درويش علم و قدرت عقل آدمي جز بواسطه ي اين دو صورت:يکي زبان و يکي دست، ظاهر نمي شوند. و اين چنين که در عالم صغير دانستي، در عالم کبير نيز همچنين مي دان. عقل اول در اين عالم سفلي دو صورت دارد، يکي نبي و يکي سلطان. نبي مظهر علم است و سلطان مظهر قدرت است نبي مظهر لطف است و سلطان مظهر قهر است و علم و قدرت عقل اول جز به واسطه ي اين دو صورت ظاهر نمي شوند.” 28
براساس‌ آنچه‌ منقول‌ است‌ برخي‌ از متقدمان‌، همچون‌ سَري‌سَقطي‌، به‌ استقلال‌ به‌ تعريف‌ جلال‌ و جمال‌ نپرداخته‌اند، اما در بيان‌ اصطلاحاتي‌ همچون‌ حيا و انس‌ به‌ لوازم‌ جلال‌ و جمال‌ الاهي‌ توجه‌ كرده‌اند. به‌ گفته‌ سري‌سقطي‌، حيا لب‌ فروبستن‌ از سَرِ اجلال‌ براي‌ تعظيم‌ جلال‌ حق‌ است‌ و انس‌، التذاد روح‌ به‌ كمال‌ جمال‌ است‌. 29 همچنين‌ بنابه‌ گزارش‌ قُشَيري‌ 30، خرّاز فناي‌ هويت‌ و بقاي‌ باللّه‌ را اثر مشاهده‌ جلال‌ ربوبي‌ مي‌داند.
در تفسير منسوب‌ به‌ امام‌ صادق‌ عليه‌السلام‌ ــ كه‌ از نخستين‌ مكتوبات‌ عرفاني‌ است‌ و سُلَمي‌ در حقائق‌التفسير 31 آن‌ را آورده‌ــ به‌ دهشت‌ و اضطراب‌ ناشي‌ از هيبت‌ جلال‌ اشاره‌ شده‌ است‌. بنا براين‌ تفسير، موسي‌ عليه‌السلام‌ از آن‌ رو كه‌ انوار هيبت او را دربرگرفته‌ و انوار عزّت‌ و جبروت وي‌ را احاطه‌ كرده‌ بود، دريافت‌ كه‌ گوينده‌ “يا موسي‌ اِنّي‌ اَنَارَبُّكَ” (اين منم پروردگار تو) 32 خود حق‌ تعالي‌ است‌ و او مخاطب‌ خداوند قرار گرفته‌ است‌. سلمي‌ همچنين‌ ذيل‌ آيه‌”وَتَري‌ النّاسَ سُكاري‌” (و مردم را مست بيني)33 مي‌گويد در اين‌ آيه‌ سكر و مستي‌ مردم‌ ناشي‌ از مشاهده‌ عزّت‌ و جبروت‌ كبرياي‌ حق‌ است‌. وي‌ در تفسير “الذين‌ يَمْشُونَ علي‌ الارضِ هَوْناً” (که بر (روي) زمين با آرامش و فروتني راه مي روند) 34 مي‌گويد مؤمنان‌ چون‌ عظمت‌ و هيبت‌ حق‌ را مشاهده‌ كرده‌ و بر كبريا و جلال‌ او اطلاع‌ يافته‌اند، ارواحشان‌ خاشع‌ و نفوسشان‌ خاضع‌ گشته‌ است‌. سلمي‌ در درجات‌ المعاملات‌ 35 ، در تعريف‌ انس‌ ــ كه‌ عرفا عموماً آن‌ را متعلَّق‌ مشاهده‌ جمال‌ مي‌دانند ــ مي‌گويد انس‌ با تعظيم‌ و غيبت‌ همراه‌ است‌ و كسي‌ كه‌ قلب‌ او از استمرار در تعظيم‌ بازايستد و ادعاي‌ انس‌ كند، اين‌ ادعا او را به‌ زندقه‌ مي‌كشاند.
از نظر مُستَملي36 ، طرب‌ و حزن‌، ناشي‌ از تفكر در جلال‌ و جمال‌ است‌. وي‌ شادي‌ و وصال‌ را به‌ جمال، و‌ اندوه‌ و فراق‌ را به‌ جلال‌ نسبت‌ مي‌دهد. به‌ اعتقاد او، همه‌ افراد در برابر جلال‌ خداوند يكسان‌ نيستند. هنگامي‌ كه‌ رسول‌ اكرم‌ از احوال‌ آخرت‌ يا از جلال‌ حق‌ خبري‌ مي‌داد، مستمعان‌ مدهوش‌ مي‌شدند، اما پيامبر آرام‌ بود و اين‌ به‌ سبب‌ قوّت‌ آن‌ حضرت‌ و ضعف‌ مخاطبان‌ بود.
ذيل‌ همين‌ رويكرد به‌ جلال‌ و جمال‌، غزالي‌ تجلي‌ عظمت‌ (جلال‌) را موجب‌ خوف‌ و هيبت‌، و تجلي‌ حسن‌ و جمال‌ را موجب‌ عشق‌ مي‌داند. وي‌ ميان‌ هيبت‌ و انس‌ در مقام‌ تلوين‌ و تمكين‌ تفكيك‌ قائل‌ شده‌ و معتقد است‌ هيبت‌ و انسِ قبل‌ از فنا ناشي‌ از نظر افكندن‌ بر صفات‌ جلال‌ و جمال‌ است‌ و اين‌ مقام‌ تلوين‌ است‌ و هيبت‌ و انسِ بعد از فنا و در مقام‌ تمكين‌ ناشي‌ از آگاهي‌ به‌ ذات‌ است‌ توجه‌ به‌

پایان نامه
Previous Entries قبض و بسط، فرهنگ اصطلاحات، کتاب الانسان الکامل Next Entries کشف المحجوب، رفق و مدارا