پایان نامه رایگان درمورد ناخودآگاه

دانلود پایان نامه ارشد

بهشت خود را در هيچ کجاي دنياي مادّي و نيز در گذشتة خود نمي تواند به دست آورد.

3-12- آرمانشهر
پناه بردن به آرمانشهر، يکي ديگر از مکانيزمهاي دفاعي شاعر براي رهايي از درد دروني و شرايط بيروني است. نادرپور در قطعة “در غبار خندة خورشيد” آرمانشهر خود را در پس قلّههاي دور ميبيند:
ميروم آنجا که چون چشمم به طاق آسمان افتد/ بشکفد در پاسخ چشمم سوسن خورشيد …/ عاقبت زين ميکنم روزي به بيداري/ اسب رهوار مرادم را/ رو به سوي قلّههاي دور ميآرم/ – قلّههاي دور، پنهان در غبار خندة خورشيد-/ ميروم آنجا که باغ آفرينش را بهاري هست/ ميروم آنجا که دلها را شکوه انتظاري هست… (همان،407).
انسان اميدوار همواره آرمانشهر خود را در آيندهها جستجو ميکند؛ امّا نادرپور به عنوان يک شاعر نااميد و مأيوس، آرمانشهر خود را بيشتر در گذشتهها جستجو ميکند و ميخواهد زمان به عقب بازگردد، لذا در شعر “زمزمهاي در باران” از شهر آرماني خود که همان “جنگل سبز کودکي” اوست، سخن ميگويد:
… رفتن به سوي صبح تولّد/ رفتن به سوي جنگل سرسبز کودکي/ آنجا که قارچهاي سبکبال/ در زير چتر کاج کهنسال/ از شادي ولادت خود طبل ميزدند/ آويزههاي ياس/ با خوشههاي تازة انگور/ در نازکي مقابله ميکردند/ زاغ سياهپوش/ تصوير باژگونة غاز سپيد بود/ در دوربين آب/ آنجا، گل انار/ شيپور سرخ ميزد در گوش آفتاب/ آه، اي درختها!/ اي کاش هم‌نژاد شما بودم/ تا با شما به جنگل ميرفتم (همان،727).
گاهي نيز شرايط نامساعد جامعه سبب شده است که شاعر در جستجوي آرمانشهر خود پا به غربت بگذارد و تن به غريبي بسپارد. وي در قطعة “گريز” و “خون و خاکستر” به اين مسأله اشاره کرده است.
شاعر به اميد رسيدن به “وادي سبز آرزو” پا به غربت مينهد؛ امّا اميد او حاصلي جز رنج غربت ندارد:
اينجا که منم، “کرانة نيلي”/ از پنجرة مقابلم پيداست/ خورشيد برهنة سحرگاهش/ همبستر آسماني درياست/ گاهي به دلم اميد ميبخشم/ کان وادي سبز آرزو، اينجاست/ افسوس که اين اميد بيحاصل/ اندوه مرا هماره افزون کرد … (همان،820).

3-13- از دست دادن عزيزان (اندوهياد)
سوگ سروده يا مرثيه سرايي همواره يکي از مضامين مهمّ ادبيّات در طول تاريخ بوده است. به تبع، در شعر نادرپور نيز غم از دست دادن عزيزان يا دوستان يکي از حسرت بارترين موتيفهاي شعري وي محسوب ميشود.
اندوهياد يا مرثيه، اشعاري هستند که در سوگ گذشتگان، اظهار تأسّف و تألّم بر مرگ بزرگان، بستگان و دوستان، شخصيّت داستاني يا قهرمان منظومهاي، ذکر مصائب پيشينيان دين و ائمه، بلاياي طبيعي و قتلوعامهاي فجيع و احساسات تأثّربرانگيز نسبت به مسأل? مرگ و حيات سروده شدهاند (امامي، 1369:18).
نادرپور، قطعة “سهراب و سيمرغ” را به ياد سهراب سپهري سروده است:
نام نفرين شدة پور تهمتن اي دوست!/ بر زمينت زد و کشت/ گرچه از سوي دگر وارث شاهان سپهر/ يعني از طايفة بيمرگان/ يعني از سلسلة قاف نشينان بودي (نادرپور،1382: 833).
وي قطع? “به: محمّد اقبال” را به ياد شاعر بزرگ، محمّداقبال لاهوري، سرودهاست و در آن، برگزارکنندگان مجلس بزرگداشت اقبال را که به زبانهاي اردو و انگليسي سخنراني کرده بودند؛ مورد انتقاد قرار داده است.
اي بلنداقبال فردوسي سرشت/ عالم از طبع تو خرّم چون بهشت/ اي پس از شهنامهپرداز کهن/ کس نکشته همچو تو تخم سخن/ … آري اي اقبال معنيآفرين/ سر برآر از خواب سنگين و ببين/ کاندر اينجا در دل اقليم تو/ مجلسي کردند در تکريم تو/ هر که آورد از تو ذکري در ميان/ انگليسي دان شد و اردو زبان (همان،704- 702).
نادرپور قطعة “چراغي در شب دريا” را در سوگ فريدون رهنما سروده است:
آه اي برادر اي به سفر رفته!/ گويي ترا از بندر پنهان صدا زندند/ شايد که گمرهان شب دريا/ حاجت به نور سرخ چراغ تو داشتند/ آري، چراغ قلب تو ياقوت خام بود (همان،648).
نادرپور در شعر “گشت و بازگشت” در يادکرد خود از دوران کودکياش به ياد پدر و مادر خود ميافتد و از اينکه ديگر آنها نيستند، غم و اندوه و حسرت وجودش را فرا ميگيرد. در شعر “آهنگ خزاني” هم به ياد مادرش ميافتد و حسرت ديدار دوبارة او را در دل دارد. وي قطعة “ديدار” را نيز به ياد هوشنگ ابتهاج (سايه) سروده است.
در شعرهاي “گل ماه”، “برگ و باد”، “نامهاي به نصرت رحماني”، “برگور بوسهها”، “در چشم ديگري”، “چراغي از پس نيزار” ميتوان اندوهيادهاي دلنشيني از وي را ديد.
ترا شناختم، اي مرغ بيشههاي غريب/ ولي چه سود که چون پرتوي گذر کردي/ چه شد که دير در اين آشيان نپاييدي/ چه شد که زود از اين آسمان سفر کردي (همان،360).
جهان با تو آغاز شد نازنينا!/ به هجر تو دانم که فرجام گيرد/ مرا زيستن بيتو نامي ندارد/ مگر مرگ من، زندگي نام گيرد/ عزيزا!/ من آن استخواني درختم/ که با آخرين برگ خود شاد بودم/ مرا آخرين برگ هستي تو بودي/ دريغا من غافل از باد بودم (همان،377).
قطعة “از آسمان تا ريسمان” وي به کشتارهاي خونين و غيرانساني در هيروشيما و اندونزي و … پرداخته و نيز شعر “خون و خاکستر” او را ميتوان در اين دسته اشعار جاي داد.

3-14- نوستالژي انتظار رهايي يا رهاننده (منجي)
انتظار و اميد در طول تاريخ بشريّت، زنده نگهدارندة روح آدمي و محرّک تلاش او براي رسيدن به هدف و مقصد بوده و در واقع انتظار، يکي از دردناکترين شيرينيهاي زندگي آدمي است. تمام اديان الهي به پيروان خود ظهور منجي و نجات آدميان از چنگال کفر و ظلم را نويد دادهاند. اعتقاد به منجي نجاتبخش بشريّت در دين اسلام و به ويژه در مذهب تشيّع جايگاه خاصّي دارد. نادرپور در برابر هجوم انبوه دردهاي دروني و حوادث سياسي و اجتماعي جامعة روزگار خود، آرزوي رهايي را در سر ميپرورد؛ اميدي که اگرچه او را زنده نگه داشتهاست؛ امّا انتظار کشيدن براي آن بسيار دردناک است. ديدگاه وي در مورد منجي، يک ديدگاه مذهبي نيست بلکه او منتظر طلوع سحر و صبح ظفر است؛ آفتاب آزادي که جامعه را از چنگال سياهي شب ظلم و اختناق برهاند.
منجي نادرپور گاه رهانند? جامعه از ظلمت حاکم بر جامعه است و گاه مرگ را منجي و رهانندة خود از زندگياش ميداند و اين امر به روح مرگانديش و مجروح او بازميگردد.
نادرپور در شعر “سفرکرده”، زندگي را زنداني پر از درد ميبيند که در آن تنهاست و هيچ کس او را نميفهمد؛ پس مرگ را تنها منجي خود ميداند و او را ميخواند:
اي مرگ، اي سپيدهدم دور!/ بر اين شب سياه فروتاب/ تنها در انتظار تو هستم/ بشتاب، اي نيامده، بشتاب! (همان،184).
شعر “سيبها و قلبها” و “رستخيز” نادرپور نشان از انتظار او دارند. اين گونه اشعار شبيه شعرهاي نيما و ديگر شاعران قرن بيستم است که در آنها، طرح خروس، سمبل ترانههايي است که فرارسيدن دوران جديد را خبر ميدهد (کلياشتورينا، 1380: 58).
شاعر در انتظار دميدن سحر و آفتاب صبح رهايي است:
بيسر از راه سفر آمدهام/ سر من در شب تاريک زمين/ همچنان چشم به راه سحر است/ جادّه، خالي است ولي ميشنوي؟/ آه، با من، با من/ پاي سنگين کسي همسفر است…/ اي در بستة گمگشته کليد!/ گوش بر روزنهات دوختهام/ تا مگر راه به سوي تو برم/ مشعل از چشم خود افروختهام/ جامهدان سفر دور به دست/ در تب تند عطش سوختهام/ اي در بسته! جواب تو کجاست؟/ راستي، اي دم طوفاني صبح!/ آفتاب تو کجاست؟ (همان،466- 465).
وي در شعر “سيبها و قلبها” نيز در انتظار فروغ طليعهاي است که بر دل سياه آدميان خال سرخ بنهد.
شاعر، در قطعة “مرثيهاي براي بيابان و براي شهر”، سيماي شهري را به تصوير ميکشد که از مدرنيت? زمان خود مجروح شده است، لذا در انتظار آمدن “اميد غايي” است که نجات بخش بشريت باشد:
در شهر و در بيابان/ فرمانرواي مطلق، شيطان است/ در زير آفتاب، صدايي نيست/ غير از صداي زنجيرهايي که باد را / – با آن زبان الکن – دشنام ميدهند/ در سينهها صداي رسايي نيست/ غير از صداي رهگذراني که گاهگاه/ تصنيف کهنهاي را در – کوچه هاي شهر-/ با اين دو بيت ناقص آغاز ميکنند/ آه، اي اميد غايب!/ آيا زمان آمدنت نيست؟ … (همان،479).
در قطعة “از آسمان تا ريسمان” نيز به مظاهر تمدّن جديد اشاره ميکند که حاصلي جز کشتار بيگناهان و نابودي جهان هستي ندارد، پس چشم انتظار “سروشي” است که انسانيّت و طبيعت را زنده کند.
ايا سروش سحرگاهان!/ تو روشني را جاري کن/ تو با درختان غمخوار و مهربان ميباش/ تو رودها را جرأت ده/ که دل به گرمي خورشيد سپرند/ تو کوچهها را همّت ده/ که از سياهي بنبست بگذرند/ تو قلبها را چندان بزرگواري بخش/ که تا چراغ حقيقت را/ دوباره در شب ناباوري برافروزند … (همان،503).
در شعر “دعايي در ژرفاي شب”، در انتظار “نسيم معجزة صبح” است تا جامعه را از “شب هراس جهان” رهايي بخشد:
آه، اي نسيم معجزة صبح!/ در اين شب شگرف رها شو/ اي دست کهربايي خورشيد/ دروازههاي گمشده را بر شب/ درهاي ناشناخته را بر من/ بگشاي، در هراس جهان بگشاي/ بگشاي، در هراس جهان بگشاي (همان،546).
اوج انتظار شاعر را در قطعة “مرثية بهاري” ميتوان ديد:
نوبهاران کو که با خود بوي باران آورد/ خرّم آن باران که بوي نوبهاران آورد…/ کاشکي خورشيد بيداري برآرد سر ز خواب/ در شب مستان، سلام از هوشياران آورد/ کاش برقي برجهد از نعل اسبي بيسوار/ ورنه اسبي نيست تا بانگ سواران آورد/ گر نه طوفان بلا برخيزد از آفاق دور/ ابر رحمت کي گذر بر کشتزاران آورد (همان،646- 644).
در شعرهاي “خطبة نوروزي”، “طلوعي از مغرب”، “رازي ميان ما”، “شب بيمار” و “سرگذشت” نيز ميتوان شاهد اميد و انتظار شاعر بود.
“جايي که فرازي از شعر، شور و شعور روحاني، روحية خوب و انگيزة اميد و انتظار نادرپور را بروز ميدهد، به نظر ميرسد که اين انگيزهها يا هميشه در نادرپور وجود داشتهاند يا به هر حال در ارتباط با دنياي شاعرانة نيمايوشيج، سايه و کسرايي به وجود آمدهاند.” (کلياشتورينا، 1380: 59).

3-15- يأس و پوچگرايي
در هر دوره، شاعراني که با شرايط، خوشايند زندگي و زمانه روبرو بودهاند و در عين حال نيز توان تغيير شرايط را نداشتهاند؛ گونهاي آثار با مايههاي نوميدي، تلخي و اندوه آفريده و در آن، غربت خاطر خود را بازگو کردهاند.
نمود مظاهر ناکامي و يأس و نااميدي در هنر و ادبيّات از ويژگيهاي بارز جوامع بحران زده است و ادبيّات معاصر سهم قابل توجّهي از اينگونه اشعار را به خود اختصاص داده است. حوادث و اوضاع ناخوشايند اين دوران به ويژه جريان کودتاي 28 مرداد سال 1332، شرايط مساعدي را براي شکلگيري آثار بدبينانه و اشعار داراي روح نوميدي فراهم نموده است.
در حقيقت کودتاي 32 سرآغاز شکلگيري ذهنيّت تازهاي در شاعران و در نتيجه، پيريزي يک جريان شعري متفاوت شد. نادرپور يکي از شاعراني است که جريان کودتا، تأثير عميقي بر ذهن و زبان او گذاشت به طوري که همه جا ساي? سنگين نوميدي و يأس بر اشعار نادرپور حاکم است و اين يأس و حسرت بر عشق، مرگ، جامعه و … در شعر وي رنگ درد و اندوه پاشيده استبه طوري که نوميدي و حسرت باري را ميتوان خصيصة ذاتي و بارز شعر او دانست؛ زيرا “تصوير افسردگي در قالب هنر براي هنرمندان اثر سودمند رواني داشته است…” (پولد، 1371: ) و “آفرينش هنري به منزلة جبران محروميّت‌ها، کمبودها و گشايش کشاکشهاي رواني است … ” (ستاري، 1366: 68).
بيشترين سهم از هنر و استعداد شاعري نادرپور معطوف به حسّ نوميدي و يأس و مرگانديشي است و هر حرکت شعري او ناخودآگاه به سمت نوميدي و خلق فضاهاي مأيوسانه و بدبينانه جريان مييابد.
در بيشتر اشعار او حاکميّت يأس، غم و اندوه، تصوير فضاي تيره و مبهم و وحشت زا، نااميدي و پوچگرايي و گلايه از تقدير و سرنوشت موج ميزند. اين درد و رنج بر زبان و نحوة گزينش واژگان توسط شاعر به شدت تأثير گذاشته است تا جايي که واژگاني چون شب، تاريکي، ظلمت، صداي زوزة باد در ميان شاخهها، ابرهاي تيره و … از واژگان کليدي شعر او به شمار ميروند و در اين ميان، “شب” پر بسامدترين واژة شعر اوست. بيشتر شعرهاي او با واژة شب آغاز ميشوند يا در دل متن، واژههاي شب و تاريکي را استفاده کرده است و ترسيم فضاي تيرة شب وتوصيف صحنة آسمان شب از ويژگيهاي بارز شعر اوست.
در شعر شعراي رمانتيک، تنها آن قسمت از

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه رایگان درمورد ...، نيست/، دستي Next Entries پایان نامه رایگان درمورد ناخودآگاه