پایان نامه رایگان درمورد ناخودآگاه

دانلود پایان نامه ارشد

عالم که غمگين و مبهم و تاريک است، شايستگي توصيف را دارد، بنابراين خاطر شاعر رمانتيک، تنها در شب آرام ميگيرد. زبان او هنگامي باز ميشود که خوف تاريکي در دل هر ذره رخنه کند (اشرف زاده، 1381: 224- 223).
شبنم تاريک شد، تاريکتر شد/ نميتابد ز روزن آفتابي/ نميتابد درين بيغولة مرگ/ شبانگاهان فروغ ماهتابي/ خدايانند و اخترها و شبها/ گواه گريههاي شامگاهم/ نميدانند اين بيگانه مردم/ که در خود، اشکها دارد نگاهم (نادرپور،1382: 114- 113).
چه شد که ماه مراد از کرانهاي نرسيد/ شبي رسيد و حريف شبانهاي نرسيد/ از آنکه نام خوشش نقش لوح گردون بود/ به دست خاک نشينان نشانهاي نرسيد/ چگونه ريخت، شفق خون روشنايي را/ که پاي صبح به هيچ آشيانهاي نرسيد/ چنان ز پنجة بيداد، شور نغمه گريخت/ که بانگ چنگ به داد ترانهاي نرسيد/ غبار غصّه برآيينهها فرود آمد/ ولي نسيم نشاط از کرانهاي نرسيد … (همان،543- 542).
اصطلاحات خاصّي چون اميد گمشده، اميدغايب، اميد دل آزار، اميد عبث، اميد بيحاصل، اميد دور، اميد بي فرجام و … گواه حاکميت يأس و نااميدي بر شعر نادرپور است.
بخش وسيعي از اشعار مأيوسانة نادرپور مربوط به عواطف شخصي و روح نااميد وي است و ريشه در حسرتهاي شخصي شاعر مثل غربت، دوري از معشوق، پيري و حسرت جواني و … دارد، بنابراين حتّي در نخستين دفترهاي شعري خود به توصيف درد و اندوه درونش پرداخته است:
برونم کي خبر داد از درونم که آن خاموش و اين آتشفشان بود
نقابي داشتم بر چهره، آرام که در پشتش چه طوفانها نهان بود
همه گفتند عيب از ديدة تست جهان را بد چه ميبيني که زيباست
ندانم راست است اين گفته يا نه ولي دانم که عيب از هستي ماست
چه سود از تابش اين ماه و خورشيد که چشمان مرا تابندگي نيست
جهان را گر نشاط زندگي هست مرا ديگر نشاط زندگي نيست
(همان،186)
نادرپور حتي خود را از نظر فکري، خيّام دوران ميخواند:
بر پردههاي رنگي بهزاد نامدار/ من نقش سالخوردة خيّام شاعرم … من تکيه کردهام به درختي که هيچگاه/ از پشت او تصوّر ديدار آفتاب/ ميسّر نبودهاست/ من خيره ماندهام به هلالي که در سخن/ ابروي يار بوده و چوگان شهريار/ امّا به چشم دل در خرمن غروب و چمنزار عمر من/ چيزي به غير داس دروگر نبوده است …/ در اين جهان کوچک رنگين و کاغذين/ من نقش سالخوردة خيّام شاعرم/ آتش گرفتهاست افق در قفاي من/ وز ساليان سوخته دودي است در سرم… (همان،864- 862).
وي در قطعة “نقطه و خطّ” مسير پرپيچ و خم و خوفناک زندگياش را اين گونه توصيف ميکند:
… امروز من به تجربه دانستهام که : نه!/ راه درا زندگي ناتمام من/ آن خطّ مستقيم ميان دو نقطه نيست/ اين راه خوفناک/ از نقطة ولادت تا نقطة هلاک/ – چون آذرخش در شب تاريک آسمان- / خطّي است منکسر که ندانم کدام دست/ ترسيم کرده با سرناخن به روي خاک … (همان،929).
بخش ديگري از اشعار دردآلود نادرپور، تحت تأثير جريان رمانتيسم سياهي بوده که در فاصلة سالهاي 32 تا 41 به ويژه پس از جريان کودتاي 28 مرداد سال 32 در شعر نو فارسي پديد آمده است. لنگرودي حتّي محتواي شعر شاعران طرفدار حزب توده را به قبل از کودتا و بعد از آن تقسيم کرده است (لنگرودي، 1370، ج 2، 24- 15).
نادرپور در قطعة “بر آستان بهاران”، يأس و اندوه خود را که ريشه در غربت وي و دور شدن از وطن مألوف خود به خاطر وضعيّت جامعه دارد؛ اين گونه بيان ميکند:
من آن درخت زمستاني، بر آستان بهارانم/ که جز به طعنه نميخندد، شکوفه بر تن عريانم/ ز نوشخند سحرگاهان، خبر چگونه توانم داشت/ مني که در شب بيپايان، گواه گرية بارانم/ شکوه سبز بهاران را برين کرانه نخواهم ديد/ که رنگ زرد خزان دارد هميشه، خاطر ويرانم … (نادرپور،1382: 885- 884).
شاعر، اندوه بيپايان خود را در قطعه “چار درد” بسيار مؤثر بيان کرده است:
حس ميکنم که مويرگان شقيقهام/ نقّالههاي درد جهانند/ حس ميکنم که اينان مرگ مذاب را تا مغز من به سرعت خون پيش راندهاند/ حس ميکنم که اينان سرب سکوت را/ چون داغ از دو لالة گوشم فشاندهاند/ حس ميکنم که بر سر من، تارهاي موي/ مانند نيش سوزن سوزانند/ چشمان من درست نميبيند/ حس ميکنم که جيوة بينايي/ از پشت اين دو آينه ميريزد/ حس ميکنم که ضربة منقاري از درون/ تخم کبود چشم مرا ميپراکند… (همان،748- 747).
نادرپور غم و اندوه را همزاد خود ميداند که از روز ازل به واسطة بخت و تقدير سياهش نصيب او شده است، لذا بارها به گلايه از تقدير و سرنوشت ميپردازد:
برقي دميد و تيشة خوني خويش را/ بر فرق شب نواخت/ طاق بلند شيشهاي آسمان شکست/ وز آن شکاف، کوکب تنهاي بخت من/ چون شبنمي چکيد و به خاک سيه نشست/ آن مرد بيستاره شدم کز گناه بخت/ دل در هر آنچه بست اميدش ثمر نداشت/ آن مرد بيستاره شدم کز غم غروب/ رو در شبي نهاد که هرگز سحر نداشت… (همان،335).
پس درد داشتم که بگويم/ امّا دلم نگفت و نهان کرد/ بيهوده بود هر چه سرودم/ با اين سرودهها چه توان کرد؟/ دردا که کس نگفت و نپرسيد/ کاخر چه بود و چيست گناهم/ گر سرنوشت من همه اين بود/ نفرين به سرنوشت سياهم… (همان،184).
مادر! من آن اميد ز کف رفتة توأم/ درد مرا مپرس و گناه مرا ببخش/ داني خطاي بخت من است آنچه ميکنم/ پس اين خطاي بخت سياه مرا ببخش (همان،189).
درد و اندوه فراوان، شاعر را به يأس و گريز از همه چيز حتّي به گريز از شعر سوق ميدهد:
گويي منم رها شده از عشق/ گويي منم جدا شده از يار/ خواهم که از تو هم بگريزم اي شعر، اي اميد دلآزار!/ بر چنگ من نمانده سرودي/ کز مرگ و غم نشانه ندارد/ چنگم شکسته به که همه عمر/ يک بانگ شادمانه ندارد (همان،201).
وجود درونماية اظهار ملال از زندگي و مسألة مرگ و مرگطلبي يکي از ويژگيهاي فکري جريان شعر رمانتيک عاشقانه و فردگرا است. از سال سي‌ودو تا سال سي‌وپنج و شش به علّت ظهور چند شاعر رمانتيک چون تولّلي، نادرپور و نصرت رحماني، نوعي فساد سياه و بدبيني بودلروار و بيمارگونه بر شعر فارسي حاکم شد. در شعر اين شعرا، زباني ظريف در خدمت رواني بيمار درآمده بود (براهني، 1358: 263).
نصرت رحماني ميگويد: “بعد از شکست 32 ما مانديم با آرمانهاي خودمان تا حقيقت آزادي و عدالت و انسانيّت را پاس بداريم و شکست خودمان را بسراييم. از يأس خود عليه نظم مستقر، ضربة اعتراض بسازيم؛ امّا شکست سبب شد که ما به درون خودمان و به کنه وجودمان نگاه کنيم مثل کافکا” (اخوان لنگرودي، 1380: 226).
زماني که نادرپور ميگويد: “ديگر نمانده هيچ جز آرزوي مرگ… ” و “اينک شب است و مرگ فراراه من هنوز/ آن گونه مانده است که نتوانمش شناخت/ اينک منم گريخته از بند زندگي… “، گوياي حاکميّت انديشة يأس و پوچي و شکست بر ذهن و انديشة شاعر پس از جريان کودتاي 28 مرداد است.
نادرپور شعر خود را تجسّم درد و اندوه خود ميداند:
شما هم اي خريداران شعر من!/ اگر در دانههاي نازک لفظم/ و يا در خوشههاي روشن شعرم/ شراب و شهد ميبينيد، غير از اشک و خونم نيست… (نادرپور،1382: 225).
يأس و نااميدي شاعر، او را به پوچانديشي کشانده است. يأس و پوچانگاري و مرگانديشي از ويژگيهاي عمومي شعر نادرپور است (عالي عباس آباد، 1387ب: 168)، به نحوي که براهني، شاعراني چون نادرپور، سياوش کسرايي، هوشنگ ابتهاج و فريدون مشيري را “مربع مرگ” ناميده است (براهني، 1358، ج2، 97).
نادرپور، زندگي را فرصت کوتاهي بين تولّد تا مرگ ميداند که با دست سرنوشت رقم ميخورد و با مرگ به پايان خود ميرسد:
آه اي خردمندان!/ در فرصتي اندک ميان زادن و مردن/ تقدير من- چون ديگران- اين بود/ فرياد وحشت در نخستين لحظة ميلاد/ … چون عقربکهاي بزرگ و کوچک ساعت/ پل بستن از روي هزاران لحظة جاري/ امروز و فردا را به گامي تند پيمودن/ وز تندرستي- رو نهادن سوي بيماري…/ راهي عبث پيمودن از مستي به هشياري/ آنگاه در ظهر طلاييرنگ انديشه/ حيران شدن در کوچههاي خاکي ترديد/ ترگشتن از باران پرسشهاي بيپاسخ/ دل را هراسان از عبور ساليان ديدن/ وز روبرو انديشة تاريک پيري را/ چون گردبادي در دل صحرا پذيرفتن/ امّا ز بيم مرگ خود را نوجوان ديدن… (نادرپور،1382: 903-902).
او تمام زندگي خود را حرکتي بينتيجه و عبث ميداند:
از آغاز آنچه کردم بيثمر بود/ همه سودم درين سودا، ضرر بود/ چه حاصل بردم از اين بازي بخت/ که انجامش از آغازش بتر بود/ نه هرگز تن به راحت آشنا شد/ نه هرگز دل ز شادي با خبر بود… (همان،434).
وي در قطعة “عقرب و عقربک” با تصوير صحنة خودکشي عقربهايي که کودکان در دام آتش ميانداختند، آرزو ميکند که عقربک ساعت در دايرة تنگ خود مثل يک عقرب به تکاپوي عبث خود در شمردن لحظههاي زندگي پايان دهد.
در شعر “طوفان نوح” نيز ميتوان يأس انديشي او را ديد:
مشتي شکوفه را/ بر آب ريختم/ يک آسمان ستاره پديد آمد/ پس زورقي به کوچکي دست/ از کاغذي به نازکي برگ ساختم/ وز موم، ناخدايي – کوچکتر از خدا-/ بر آن گماشتم/ او زورق مرا/ با خود به دور برد/ تا آن شکوفهها/ تا آن ستارهها/ تا آن جزيرههاي پر از عطر و نور برد/ … آنگاه بادي از افق باختر وزيد/ زورق، حبابوار نگونسار شد بر آب/ وان ناخدا عنان به کف موجها سپرد/ اکنون جهان کوچک من خالي از خداست (همان،632-631).
وي در قطعة نيايشي “بيهيچ پاسخي”، مأيوسانه پرسشي را به صورت استفهام انکاري مطرح ميکند؛ او از پروردگار ميپرسد آيا انسان به معناي واقعي، انساني که دل داشته باشد و بتواند اشک بريزد، را خلق کرده است؟ آيا به جز درد چيزي وجود دارد؟ و سپس انساني را آرزو ميکند که بتواند مشعلي از دل برآورد و باران اشک او گوهر شادي و سرمة بينايي باشد و دنيا را سبز گرداند … اما خود در نهايت ميگويد:
در آسمان صداي الهي نيست/ در خاکدان به غير سياهي نيست… (همان،575).
يأس و نااميدي نادرپور، تأثير خود را بر تصاوير شعري او به شدّت بر جاي گذاشتهاست و او را به ترسيم فضاهاي تاريک و وحشت‌زا حرکت داده است.
نادرپور جزو شعراي پس از شهريور 1320 است، دورهاي که اثر کلّي خود را در شعر شعرا به وضوح بر جاي گذاشت، لذا کلمات وحشت، هراس، اندوه، مرگ، بيگانه، ناشناس و ناپايدار را که در اشعار جوانان اين نسل به چشم ميخورد، نمودار بسياري از افکار و عواطفي ميداند که اين نسل را بازيچة خود قرار داده است. در نخستين دفترهاي شعري او؛ يعني دستها و چشمها و دختر جام، اين درد و اندوه و من فردي شاعر را ميتوان ديد. (جمشيدي، 1388: 15).
اکثر کساني که به تحقيق دربارة حوادث پس از شهريور 20 پرداختهاند، اين دوره را از تلخترين و شومترين دوران تاريخ معاصر ايران دانستهاند (خامهاي 1363: ج2، 49). نادرپور نيز جزو شعراي متأثّر از اين دوران است. او وحشت و بدبيني خود را آشکارا بيان ميکند و از اين درد و وحشت که به صورت ناخودآگاه، از جامعه به وي منتقل شده است اظهار نااميدي و اندوه ميکند. اين يأس و نوميدي وي در واقع اعتراض به موجوديّت خود در جامعة خفقانزده و ناملايم آن روزگار است.
رمانتيکسراييهاي مدِ روز مبتني بر مضامين تلخ تولّليوار، تاريکي، وحشت، مرگ و نفرت از مشخّصههاي شعر نادرپور در دورة نخست شاعري اوست (روزبه، 1383: 242). شعر “رقص اموات” از جمله اشعاري است که نادرپور در آن به ترسيم يک فضاي تيره و وحشتناک پرداخته است:
سوت ترن به گوش رسد نيمههاي شب…/ از دورها صداي سگان خرابهگرد/ بر هم زند سکوت بيابان سهمناک/ پيچيد در آن خموشي شب، اضطراب و وهم/ بر هم خورد ز باد خنک، شاخههاي تاک/ … شب بود و ماه و باد خفيفي که ميوزيد/ گويي فروغ ماه چو از بيشه ميگذشت/ ميکرد بر شمار پريزادگان مزيد/ در پيش ديده، منظرة دخمههاي مرگ/ دل را ز قصّههاي پر از غصّهام گزيد/ غم بود و نور آبي مهتاب نيمهشب/ وان بقعهها که در دل ظلمت مکان گزيد/ وان مرغ شب که سر زد ازو نالة فنا!… (نادرپور،1382: 57-55).
وي در شعر “در نور چراغ”، گذر عمر را به صورت شبحي ترسناک که اوراق

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه رایگان درمورد ناخودآگاه Next Entries پایان نامه رایگان درمورد شعر معاصر، نادرشاه افشار