پایان نامه رایگان درمورد مي‌کند، ابيات، خويش، تــو

دانلود پایان نامه ارشد

در نفـيرم مـرد و زن نــــــاليــــــده‌انـد
سيـنه خـــواهم شرحه شرحه از فـــراق

تا بـگـويــــم شرح درد اشــــتيــــــاق
هـرکسي کـو دور ماند از اصل خويش

بــــاز جــويد روزگــار وصل خويش171
مولوي خود را مانند ني‌اي جدا شده از نيستان مي‌داند که در فراق از معشوق خود مي‌نالد. او دورافتادن از جوار حق را مهم‌ترين درد و رنج خود قلمداد مي‌کند و خواهان برگشتن به اصل خود؛ يعني همنشيني با يار است و تا آخر مثنوي سخن از عاشق است و معشوق، عاشقي که از معشوق دور افتاده و در حسرت وصال او مي‌نالد. در بيت زير نيز مولوي از فراق يار مي‌نالد و به درگاه پروردگارش اقرار مي‌کند که صبر و طاقتش را در دوري او از دست داده است.
او همي‌گويـد که صبرم شـــــد فنا

در فــراق روي تــــــو يــــا ربــنـــــا172
عطار نيز همانند مولوي از دوري معشوق ناله سر مي‌دهد و براي بيرون شدن خود از بهشت شکوه مي‌کند و عامل بيچارگي خود را فراق يار معرفي مي‌کند.
بسي گــــرد جهــان بـرگـــشته‌ام من

بـراي ايـن چنـين ســـرگشــــته‌ام مــن
ز بستــان الــــستـم بـــــازکنــــدنــد

نـگون‌ســارم بدين زنـدان فـــــکندنـد
از آن سـرگشتـه و گـم کـرده راهــم

کـه گيرم برکنـــارم دايــــه خـواهـــم
از آنجـا آمدم بــي‌خـويش و بي‌کس

اگـر آنـجا رســــم ايـن دولتـم بـــس173

چنـان درمـانده‌ام در حــضرت تـــــو

نـدارم تـــاب ديــــــد قـــــربــت تــو
شـب و روزم ز عشـقت زار مـــانــده

بـه گرد خـــــــويش چون پرگار مانده
طلب کــار توأم در جـــــان و در دل

نبـــاشـم يـک دم از يــاد تــو غــافـل174
در جاي ديگر از فراق محبوب شکوه مي‌کند و از شوق وصال يار بي‌تاب است. بيت زير شاهد اين مدعاست:
آفـتابي از تـــو دوري چــون کــــنم

ســايـه‌ام بــي ‌تـــو صبوري چون کنم175
پـــاي از عـشق تــو در گــــل مـانده

دسـت از شـوق تــــو بر دل مــــانـده176
1-8-4-3-2. اقرار به گناه
در ابياتي از مناجات‌هاي شاعران در ذيل شکواييه‌هايشان اعتراف و اقرار به گناهان به چشم مي‌خورد. ايشان ضمن اعتراف به خطاهاي خويش از خداوند مي‌خواهند که از آنها درگذرد وگناهانشان را بپوشاند. مولوي در ابيات زير در اثناي گفتگو با خداوند، به بدي‌هايش اعتراف مي‌کند و از خداوند مي‌خواهد که او را رسوا نکند.
اي خــــدا ايــن بنــده را رسوا مکن!

گــر بــدم، هــــم ســــر من پيدا مکن
تـو همــي‌دانـــي و شــــب‌هاي دراز

کـه همــــي‌خـــواندم تو را با صد نياز177
مولوي در ابيات زير ضمن اعتراف به توبه و عهدشکني خود و اقرار به انبوهي گناهانش، از خداوند مي‌خواهد که گناهانش را بپوشاند.
گــفت يا رب بـارها بـــرگـشتـــــه‌ام

تــوبـه‌ها و عــــهدهــــا بشــــکستــه‌ام
کـرده‌ام آنها کــــه از مــن مي‌سزيـد

تـا چـنين سيــل سيـــــاهي در رسيـــد
نوبت جستن اگــــر در مـــــن رسـد

وه کـه جـــان مــن چـه سختي‌ها کشد
در جگر افتـاده‌استــــم صــد شــــرر

در منــاجـــــاتم ببيـن بـــــوي جگـــر
ايــن چنـين انـدوه کــــافر را مــــباد

دامــن رحــمت گــرفـتـم داد، داد… 178
آنچــه گــــفتـم ز بـــد از د يــــکي است

بر من اين کشف است اگر کس را شکي است
کس چـه مـــي‌دانــد ز مـن جـــز انـدکي

از هـزاران جـــــرم و بـــــد فـــعلــــم يــــکي
مـــن همـــي‌دانم و آن ستــــــار مـــــــن

جـــــرم‌هـــــا و زشتــــي کـــــــردار مــــــن179
عطار نيز در مناجات‌هاي خويش به گناهانش اعتراف کرده و به توحيد اقرار مي‌کند و از شريک قراردادن براي خدا، خود را بري مي‌داند و زندگي اين دنيا را مايه دردسر و رنج مي‌انگارد.
اگر نيک و اگــر بــد کــــرده‌ام مـن

تـو مـي‌دانـــي کـه بــــا خود کرده‌ام من
چــو از نيــــک و بـد مـا بــــي‌نيازي

ز هـر دو بـگـذري کــــارم بســـــــازي
اگــرچه بســته نيک و بـــدم ليـــک

نمي‌گـويم ز نيـک و بــــد، بــد و نيک180
شاعر در ابياتي که آمد از کرده‌هاي خويش اظهار پشيماني مي‌کند و به بي‌نيازي خداوند اقرار مي‌کند و از خدا مي‌خواهد که هم از کارهاي نيک و هم از کارهاي بد بگذرد و او را مورد لطف قرار دهد چرا که انسان عارف مي داند که نيکي هاي ما در مقابل فضل و عنايت خداوند هيچ است پس به لطف او اميد مي بندد. عطار در ابياتي که در پي خواهد آمد از گناهاني که مرتکب شده شکايت مي‌کند و نيز از نفس که او را دربند خويش کرده به خداوند پناه مي‌برد. و از او مي‌خواهد که او را از آلودگي‌ها پاک کند.
اگــرچــــه گـردنم زيـر گـــناه است

دعـاي ايـن دو پيرم حـرز راه اســــت181
گناهان را دليل ناتواني پيمودن راه حق مي‌داند و از آن شکوه دارد.
نـــفـس مــن بـــگـرفت سرتاپاي من

گـر نـگيري دست من اي واي مـــــن182
يــــــا از ايـن آلـودگــي پــاكم بكن

يـا نــــه در خـونم كش و خاكم بكن183
شاعر در ابيات بعدي هم به گناهش اقرار مي‌کند و هم به يکتايي معبودش، و اذعان مي‌کند که براي او شريکي قائل نيست و يگانه هستي‌بخش تنها اوست.
به حق گفتم كه آوردم گناهت

ولـي شـرکــــت نــيـــاوردم ز راهــت
به دنيا خــورده بــودم شــــربتـي شير

شبــم درد شـکـم آمـــــد گــلوگــير184
سنايي نيز از نافرماني خود در برابر معبود شکايت مي‌کند و در بيتي چنين مي‌گويد:
آنــچـــه گـفتــي مـخور بخوردم من

و آنـچـــه گـفتـي مكـن بكــردم مـن185
آنچـــه نسبـت به توست تـــوفيرست

و آنچه از فعــل مـــاست تقصير است186
1-8-4-3-3. اقرار به عجز و ناتواني خويش
عطار در خلال حکايات و مثنوي‌هايش شکواييه‌هايي دارد که از ناتواني، بي‌کسي، پريشاني، سرگشتگي و … سرشار است.
الــهي ايـن گــدا بـس نـــاتوان است

بـه درگـاه تـو مـشتي استـخوان است
الـهي جــان عطــارســـت حيـــران

عجـب در آتــش مـهر تــو سـوزان187
شاعر در بيتي که گذشت ناتواني خود را فراوان مي‌بيند و به آن اقرار مي‌کند و به حيراني روحش و آتش سوزان مهر خداوند در دلش اعتراف دارد.
ندارم از هـر دو عالم جز تو کس را

از اين سرهـا برون بـــر اين هـوس را
اگــر روزي کنـي مــــرگم تــواني

که مـردن بــه بـود زين زنـــدگاني188
عطار در ابيات بالا از بي‌کسي خود شکايت مي‌کند و به اين مقر مي‌آيد که تنها يار و ياور و حلال مشکلاتش اوست. عطار در ابيات ديگر نيز تنها خدا را حامي خود مي‌داند و فقط از او استمداد مي‌طلبد.
بـــرآوردم سـر و گفتــــم الـــــهي

از اين مسکين بي‌دل مــي چه خواهي
فــراکرده تويي اينها بــه يــــک‌بار

اگر خـواهنـد کشـــت اين ساعتم زار
مـن از تو خـونبـها خواهم نه زيشان

چـه گيـرم دامــــن مشتـــــي پريشان
تــو را دارم دگر کـس را نـــــدارم

که از حـکم تــو خـالي نيست کارم189

چــــو مــي‌دانـــي کــه هيچم من الهي

ز هيچي اين همه پس مي چه خواهي
چـــه دارم، درد بــــي‌انــدازه دارم

ز جـــــاي و مــلک قلـبي تـازه دارم
چـــو دل دارم خـرابـي و کـــبــابي

چـه مـي‌خــواهي خراجي از خـرابي190
حالت انکسار عبد را در اين ابيات به خوبي مي‌توان ديد و ناتواني انسان را در برابر رب مشاهده کرد و از درد و اندوه بي‌نهايت انسان و دوري او از محبوب و عجز او در رسيدن به حق بايد ناله سر داد. عطار در ابيات بعدي نيکي و بدي و هرنوع رفتار و عملي را از انسان مانند غل و زنجيري مي‌داند که او را از رسيدن به مقصود باز مي‌دارد و تنها خداوند را عامل بيداري خويش مي‌داند؛ زيرا اگر خداوند وي را از خواب غفلت بيدار نکند مرده‌اي بيش نيست.
که هر نيک و بدي کان از من آيد

مرا نـاکـــام غـــــل گـــردن آيـــد
مرا گـر تو نخــــواهـي کــرد بيدار

بــه خــواب غفـلتم در مـرده انگار191
کرده‌هاي انسان چون غل و زنجيري در دست و پا و گردن اوست و تا خدا نخواهد انسان از خواب غفلت و بي‌خبري بيدار نمي‌شود، پس يکي از موضوع‌هاي شکايت و شکوه، عمل انسان و غفلت و بي‌خبري است. عطار در دو بيتي که ذکر خواهيم کرد از نفس شكوه مي‌كند و به درماندگي و عجز خود اقرار کرده و از خداي تعالي طلب دست‌گيري و نجات و بخشش مي‌كند.
يـا الـه العـــالميـن درمــــانـــده‌ام

غرق خون بر خشك کشتي رانده‌ام
دسـت مـن گير و مــرا فريـاد رس

دست بر سر چند دارم چون مگس192
ذره‌ام لا شــد در ســـــــايـــه‌اي

نيست از هـستي مــرا ســـرمـايه‌اي193
با توجه به اين ابيات در مي‌يابيم كه شاعران عارف مسلك ما نيز در مناجات‌هاي خود همواره از عجز و درماندگي خود به درگاه حق ناليده‌اند و با انکسار دروني خويش راهي به وصال محبوب پيدا کرده‌اند.
خـالقـا بيچــاره را هــــــم تــــو را

همچــــو مـوري لنگ در چـــاهم تو را
مـن نمـي‌دانـم كــه مــن اهل چه‌ام

يــا كجــاام يــا كـدامــم يــا كــــــه‌ام
بـي‌تنـي بـــي‌دوستــي بــي‌حـاصلي

بـــي‌نــــوايي بـي‌قــــراري بـــي‌دلـــي
عـمر در خون جـگر بــــگداخــته

بـهـــــره‌اي از عـــمر نــــاپــرداختـــه194

يا رب اشك و آه بسياريـم هســـت

گـر نـدارم هيـچ ايــن بــــاريم هـست195

مــــانده‌ام در چاه زنـدان پاي بسـت

در چنين چاهـم كه گيرد جز تو دست196

غـرق ادبارم ز زنـــــــدان آمـــــده

پاي و ســر گـــم كـرده حيـران آمده197
اعمال ما هرچند نيك هم باشد، در برابر لطف و نعمت‌هاي خدا كم و ناقص است.
بــر درت خوب و زشت را چه كنم

چـون تـو هستـي بهـشت را چـــه كنم198
و اقرار به اينكه خداوند بي‌نياز مطلق هست؛ يعني اينکه نه خوبي بنده به کار او مي‌آيد و نه بدي‌اش چيزي از او مي‌كاهد؛ بلکه تنها دوستي، عشق و وصال خداوند را خواهان است، حتي بهشت بدون خداوند ارزشي ندارد. پس ما مي‎بينيم كه مناجات شاعران فارسي زبان نيز مانند ادعيه ائمه، سخن از نفس، گناه، ناتواني و سرگشتگي خود است و از آنها شكايت مي‎كنند، اما اگر به ديده انصاف بنگيريم درمي‌يابيم كه در ادعيه مأثور به صورت مفصل‌تر به اين قضيه نگاه كرده‌اند و نهايت عجز و ناتواني خود را اقرار مي‌کنند و در نهايت انكسار و شكستگي رو به درگاه احديت مي‌نهد و از او طلب ياري و درخواست بخشش و آمرزش مي‌کنند. همان‌طور که در قسمت اقرار به گناهان در ادعيه شيعه

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه رایگان درمورد امام سجاد، نفس اماره Next Entries پایان نامه رایگان درمورد امام سجاد