پایان نامه رایگان درمورد قرن نوزدهم، وحدت وجود، وحدت شهود

دانلود پایان نامه ارشد

يک سو، خرافات و انديشههاي انحرافي هندوها و ديگر اديان محلي شبه قاره، جامعه مسلمانان را تهديدميکرد و از سوي ديگر، استعمار انگلستان در پي نابودي فرهنگ و جامعهي اسلامي در شبه قاره بود. شاه وليالله براي احياي دين، روش حديثگرايي را برگزيد. به نظر وي، علت انحطاط دين و پيرايش خرافات درآن، دوري ازمنابع حديثي بود؛ ازاين روکوشيدبارديگرنگاه به حديث رادرميان مسلمانان شبه قاره زنده کند. اما او از ابنتيميه نيز تأثير پذيرفته بود. در مسالهي توحيد، نگاهي افراطي داشت. به نظر او، ياري خواستن از غيرخدا، مانند اوليايالهي، براي برآوردن حاجت، نذرکردن براي آنان با انگيزهي رفع بيماري، سوگند به نامهاي غيرخداوند، و مانند اينها، همگي در زمرهي شرکت قرار ميگرفتند. چنين رويکردي او را در برابرنحلههاي تصوف رايج در هند قرارميدهد. البته حديث گرايي و ديدگاه وي در بارهي مباحث شرک و توحيد، به معني عقلستيزي مطلق او نبود. وي براي بررسي احاديث و منابع ديني، اصل اجتهاد را ميپذيرفت و معتقد بود که مجتهدان و عالمان اسلامي در رويارويي با اوضاع و احوال جديد، به جاي پايبندي به راه حلهاي پيشين، ميتوانند به گونهاي کارآمد درصدد ارايهي پاسخ هاي جديد برآيند. با اين حال، وي اجتهاد را منحصر به امورفرعي محدود ميدانست و در مسايل اعتقادي، براي عقل ارزشي قايل نبود. به نظر او، مردم در مسايل اعتقادي بايد اعتقادات بزرگان پيشين سنت را برگزينند و ازآنان پيروي کنند و از پرداختن به مسايلي که علماي سلف بياساس دانسته اند، اجتناب ورزند. آنچه در انديشهي شاه وليالله دهلوي اهميت دارد، تلاش براي نزديکي مذاهب اسلامي به يکديگراست. به نظر او، اختلافهاي فقهي چهارگانه، بسيار سطحي و ظاهري، و با رجوع به کتاب و سنت رفع شدني است. به همين علت، او تقليد از هر يک از مذاهب چهارگانه (حنفي، حنبلي، مالکي و شافعي) را جايزميدانست. در امور اعتقادي نيز او کوشيد تا عقايد دو مکتب و طريقهي تصوف رايجزمان- يعني وحدت وجود متأثر از فلسفهي ابنعربي و مکتب وحدت شهودشيخاحمدسرهندي، از عالمان بزرگ هند را در هم بياميزد. به اعتقاد او، اختلاف بين اين دومکتب، جزيي است و هر دو در اصول و کليات، عقايد مشترکي دارند. نکتهي قابل توجه ديگري که او را از ديگرسلفيها کاملاً جداميکند، تصوف بود. وي مانند پيشينيان خود معتقدبود که دين از دو بخش شريعت و طريقت تشکيل شده است و هيچ يک از اين دو، به تنهايي نميتواند سعادت ورستگاري انسان را فراهم کند. به همين دليل، وي مانند بسياري از عالمان شبه قاره افزون بر شريعت و مناسک ديني، به تصوف پايبندبود. شاه وليالله با وجود وسعت ديد و انديشهي تقريبي، در بارهي شيعه بيمهري کرده است. وي در کتاب «قره العينين في تفضيل الشيخين» شيعه را فرقهي ضاله ميخواند. البته برخي کوشيدهاند، ديدگاه او را دربارهي شيعه معتدل نشان دهند و در اين باره به سخن فرزندش شاه عبدالعزيزدهلوي استناد کردهاند که گفته است: پدرش هرگز بر کفريت شيعه فتوا نداد. البته با توجه به مستندات يادشده، چنين به نظرنميرسد. به هر حال، با وجود ديدگاههاي نظري او در مخالفت با شيعه، در مقام عمل، با آن مبارزه نکرد و به کشتن شيعيان فتوا نداد. انديشه شاه وليالله دهلوي در منطقهي شبه قاره، تأثيري ژرف برجاي نهاد؛ به گونهاي که در قرنها بعد نيز شاخهاي از مسلمانان، از او تأثير پذيرفتند.

3-6-2- دورهي دوم سلفيگري:

3-6-2-1- شاه عبدالعزيزدهلوي
شاه عبدالعزيزدهلوي (1176-1239)، فرزند شاه وليالله دهلوي، به مباني مصطلح سلفيگري نزديکترشد. وي بيش از پدر به حديث گرايش داشت و عقل نيز در نگاه وي از اهميت کمتري برخوردار بود. جنبش شاه وليالله دهلوي در دورهي شاه عبدالعزيز به سوي افراطي شدن پيش رفت. ويژگي ديگرسلفيگري شاه عبدالعزيزدهلوي، ورود سياست به انديشهي سلفيگري در دورهي اوست. اين انديشه به صورت مستقيم به ميدان مبارزه با سيکها و انگليسيها وارد شد. شاه عبدالعزيز با استفاده از دو مفهوم دارالاسلام و دارالکفر، هند را به دليل حضورانگليسيها دارالکفر ناميد و وظيفهي هر مسلماني را در اين سرزمين، جهاد يا هجرت دانست. شاه عبدالعزيز نيز مانند پدر، صوفي مسلک و معتقد به مکتب کلامي ماترديه بود. شاه عبدالعزيز گوي دشمني با شيعه را از پدر ربود و مخالفتهاي خود را از مجادلههاي علمي به تهمت و افترا و ناسزاگوييها سخيف کشاند. او در کتابي با نام تحفهي اثناعشريه، به گمان خود باورهاي شيعه را نقد کرد.
به گفتهي ميرحامدحسين هندي، در اين کتاب عقايد و آراي شيعه را به طور عموم و فرقههاي اثنا عشريه را به خصوص، در اصول و فروع و اخلاق و آداب و تمامي معتقدات و اعمالشان، به عبارتي خارج از نزاکت و کلماتي بيرون از آداب و سنن مناظره و به شيوهي کتب نوآموزان که به خطاب نزديکتراست تا به برهان، مورد حمله و اعتراض قرار داده. کتاب را مملو از افترائات و تهمتهاي شيعه ساخته است. محمدرضاحکيمي نيز درباره تأثيرهاي اين کتاب بر جامعهي اسلامي ميگويد: او بدون رعايت جانب حق و حقيقت، و بدون در نظرگرفتن واقعيتهاي تاريخ اسلامي، سنت صحيح و آيات ولايت، حقايق وحي و احاديث معتبر، و بدون پاسداري معارف سنت نبوي و بدون رعايت حقوق پيامبر و آلاو و بدون ملاحظهي حدود علم حديث و بدون توجه به مصالح امت و مسايل دنياي اسلام و حق برداري شيعه و بدون اهميت دادن به بهرهبرداري وسيع استعمار از چنين تأليفي، کتاب خويش را نوشت.

3-6-3- دورهي سوم سلفيگري:

3-6-3-1- مکتب ديوبند (پيش از استقلال پاکستان)
پس از محدث دهلوي، انديشهي سلفي در حوزه ي عمل (جهاد) و حديث گرايي، به پيش آمد و در قرن نوزدهم، مکتب ديوبند را پديد آورد. مکتب ديوبند آميزهاي از انديشههاي شاه ولي اللهدهلوي و شاه عبدالعزيزدهلوي بود. هر چند در مباني مکتب ديوبند نيز مخالفت با شيعه وجود داشت، وجود دشمن مشترک (هندوها و انگليسيها) موجب بروز نيافتن اختلافهاميشد.
3-6-3-2- مکتب ديوبند (پس از استقلال پاکستان)
سال 1947 براي مسلمانان شبه قاره، سالي به ياد ماندني بود. در اين سال آرزوي مسلمانان اين منطقه، يعني داشتن کشوري مستقل و آزاد با حاکميت اسلام، تحقق يافت. رهبر استقلال پاکستان، مژدهي کشوري را به مسلمانان خستهي شبه قاره دادکه در آن، صلح و صفا حاکم بوده و الگويي براي همهي کشورهاي اسلامي باشد؛ اما چنين نشد و مسلماناني که زماني در کنار يکديگر، در برابر استعمارانگليس و زيادهخواهيهاي هندوها ميجنگيدند، اينک در برابر هم صف کشيدند. اختلاف، تنها ميان شيعه و سني نبود؛ بلکه ميان اهل سنت نيز اختلاف به شدت بالا گرفت. دو دولت ايوبخان و ضياءالحق پيش از همه، در ايجاد چنين وضعيتي نقش داشتند؛ به ويژه در دوران ضياءالحق که با شعاراسلامي کردن پاکستان، اين کشور به سوي راديکاليسم مذهبي و فرقه گرايي سوق داده شد و خشونت و افراط به اوج رسيد. البته مکتب ديوبند پس از استقلال يکپارچه نبود و طيفي از گروههاي معتدل و تندرو را تشکيل داد که به اجمال ميتوان آنها را در سه گروه خلاصه کرد:
1) گروه معتدل: اين گروه که وابسته به حزب جمعيتالعلماي اسلام، شاخهي فضل الرحمان است، ميکوشد هدفهاي خود را در قالب مبارزههاي انتخابي و از راه به دست آوردن فرصتهاي سياسي دنبال کند. اين حزب که ادامهي حزب جمعيت علماي هنداست، در پاکستان به نام جمعيت علماي اسلام تغيير نام دهد.
2) گروه تندرو حزب: حزب جمعيت العلماياسلام شاخهي سميع الحق در پيشاور پاکستان، اين گروه را نمايندگي ميکند. اين حزب در مقايسه با شاخهي فضلالرحمن، ديدگاههاي افراطي تر و فرقهگرايانهتري دارد و طالبان نيز محصول عملکرد اين گروه است. طالبان در اثر، کمکهاي مالي و بليغات عربستان و هم چنين مدارس ديوبندي افراطي و تسليحات آمريکا شکل گرفت.
3) گروههاي تروريستي: اين گروه شاخهاي از ديوبندي هستندکه مسلمانان ديگر را رسماً کافر ميدانند و به همين دليل، آنان را مهدورالدم ميشمارند. بمبگذاريها، ترورها و ديگرجنايتهاي صورتگرفته در اين کشور، توسط اين گروهها انجام شده است؛ گروههايي هم چون سپاه صحابه، لشکرجهنگوي و لشکرطيبه که همه، رويکردي کاملاً خشونتگرا دارند و به فکرحذف فيزيکي رقيبات هستند (عليزاده موسوي ،1391: 42 و 43 و 45 و 46).

3-7- مسلک علماءديوبند در شريعت و طريقت:
خليلاحمدسهارنپوري در اين خصوص اظهار ميدارد: اولاً بايد دانست که ما مشايخ و همه جماعت ما بحمدالله در مزروعات مقلد حضرت اماماعظم ابوحنيفه نعمان بن ثابت رضيالله تعالي هستيم؛ و در اصول و عقايد پيرو امامابوالحسن اشعري و امام ابومنصور ماتريدي رضيالله تعالي عنهما ميباشيم و در سلاسل عرفاني صوفيه به سلسلهعاليه حضرات نقشبنديه و طريقه زکيه مشايخ چشت و سلسله بهيه حضرات قادريه و طريقيه مرضيه مشايخ سهرورديه رضيالله تعاليعنهم منسوب هستيم. ثانياً ما هرگز در مسايل ديني به گفتن سخن مبادرت نميکنيم مگر زماني که دليل آن از کتابالله، سنت، اجماع امت يا نظر امامي از ائمه مذهب در آن مورد نظر ما وجود داشته باشد. وي در مورد کاربرد لقب وهابي در هندميگويد: ثالثاً به تحقيق اطلاق لقب وهابي در اصطلاح بلاد هند در اصل بر روي کسي بود که تقليد ائمه رضيالله عنهم را ترک ميکرد، سپس وسعت گرفت و غالب کاربردش بر کسي صورت گرفت که بر سنت سينه عمل کند و از بدعات سيئه دوري جسته و از رسوم قبيحه اجتناب ورزد، حتي کار به جايي کشيد که در شهربمبئي و اطرافش چنين شايع شد که هرکس از سجده قبور اولياء و از طواف آن مردم را منع کند او وهابي است. حتي گفته شد هر کس حکم حرمت ربا (نزول) را بيان کند او هم وهابي است، ولو فيالواقع از اکابراسلام و از اعظام علماء باشد و تدريجاً کلمهي وهابي چنان اتساع يافت که جاي يک لفظ فحش و دشنام را به خود گرفت. بنابراين، اگر يک نفر از اهل هند به کسي بگويد وهابي، اين بدان معني نيست که او فاسدالعقيده است، بلکه بدان معني است که او سنٌي حنفيعامل به سنت و مجتنب از بدعت است که در ارتکاب معصيت و عمل ناروا از خداوند متعال خائف و برحذرميباشد و از آنجا که مشايخ ما رضيالله تعالي عنهم در احياء و زنده داشتن سنت و در فرونشاندن و خاموش کردن آتشهاي بدعت سعي بليغ مبذول داشتند، لشکريان ابليس بر آنها غضبناک شدند و به تحريف سخنانشان پرداختند و افتراءات واهي بر آنها بربستند و آنها را به وهابيت متهم ساختند، در حالي که آنها به مراحل از آن پاک و بدور هستند. بلکه فيوالواقع اين همان سنت و روش الهي است که در مورد خاصان بارگاه و اوليائش آن را جاري فرموده است. ايشان در ادامه بيان ميدارند: عقيدهي علماي ديوبند در مسئلهي حيات انبياء اين است که به عقيدهي ما و مشايخ ما حضرت (ص) در مرقد مطهرش زنده است و حياتش مشابه حيات دنيوي است بدون آن که مکلف باشد و اين نوع حيات مخصوص به آن حضرت (ص) و تمام انبياء عليهم السلام و شهداء ميباشد و از نوع حيات برزخي که تمام مسلمين حتي همگي مردمان را حاصل است، نيست. وي در پاسخ سئوالي که آيا درست است کسي در تمام اصول و فروع مقلد يکي از ائمه اربعه باشد يا خير؟ و در صورت صحت يا تقليد مستحب است يا واجب؟ شما در فروع و اصول مقلد چه امامي هستيد؟ اظهار ميدارد: تقليد يکي از ائمه اربعه واجب است و علماء ديوبند مقلد امام ابوحنيفه (رضي) هستند، و ما و مشايخ ما در اصول و فروع مقلد امامالمسلمين حضرت ابوحنيفه (رض) هستيم، خداوند بر همين راه به زندگيهاي ما پايان بدهد و در همين گروه ما را در روز قيامت محشور بگرداند. ايشان نيز در پاسخ سئوالي آيا به نظر شما اشتغال به مشاغل عرفاني صوفيان و بيعت شدن با آنهاجايزاست؟ آيا رسيدن به فيوض باطني از سينهها و قبور اکابر و بزرگان را درست ميدانيد؟ و آيا به نظر شما ممکن است که اهل سلوک از روحانيت مشايخ بزرگوار استفاده کنند يا خير؟ وي در جواب ميگويد: به عقيدهي ما مستحب است، چون انسان از تصحيح عقايد و تحصيل مسايل ضروري شرع فارغ شود با شيخ طريقتي بيعت کند که در شريعت داراي قدمي راسخ و تارک دنيا و راغب به آخرت باشد که گردنههاي سخت و مشکلات در راه اصلاح نفس را طي کرده و با اعمال صالحه خو گرفته و مأنوس شده و از اعمال بد منقطع و

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه رایگان درمورد جهان اسلام، افغانستان Next Entries پایان نامه رایگان درمورد افغانستان، سپتامبر 2001