پایان نامه رایگان درمورد فروغ فرخزاد، شعر معاصر، روشنفکران

دانلود پایان نامه ارشد

ديد.
نادرپور شاعري است که گاهي از شاديآفريني عشق و ديدار معشوق ميگويد.
وي از مجموعة شعر انگور به بعد به سوي تغزّلهاي شاد و شورانگيز شامل عشق و عواطف شيرين و لذّتجويانه ميشتابد (روزبه، 1383: 243).
اي آشناي من برخيز و با بهار سفر کرده بازگرد/ تا پر کنم جام تهي از شراب را … (نادرپور، 1382: 213).
آن پيک ناشناخته ميخواندم به گوش/ خاموش و پرخروش: / کانجا که مرد ميسترد نام سرنوشت/ وانجا که کار ميشکند پشت بندگي/ رو کن به سوي عشق/ رو کن به سوي چهرة خندان زندگي (همان،128).
دل آسودة من لانة پاک کبوتر بود/ که چتر شاخساران بر فرازش سايه گستر بود/ شبي فرياد خشمآلودة طوفان/ گريزان کرد از وحشت، کبوتر بچگانش را…/ تو از راه آمدي با بالهاي آفتابي رنگ/ فضاي تيرهاش را بار ديگر روشني دادي/ ز شرّ فتنههاي آسمانش ايمني دادي/ به همراه خود آوردي بهار جاودانش را … (همان،362-361).
و گاهي حسرت ديدار معشوق را با اندوهي تمام ميسرايد:
عشق يکي از پديدههاي معنوي و جاودان بشري است. در ميان عواملي که طبايع و خاطرهها را بر ميانگيزند و استعدادهاي هنري را به جوش و خروش و حرکت وا ميدارند؛ عشق، لطيفترين و نيرومندترين است، گاه جانسوزترين غمها را ميآفريند و هنگامي دلنشينترين شاديها را. اين نوسان دلانگيز عشق ميان شادي و غم آن چنان است که محور اصلي ادبيّات غنايي جهان را تشکيل ميدهد (صبور، 1382: 406).
احساس دوگانة نادرپور در مورد عشق، يادآور شرايط ناخواستة روزگار وي است که بيم و اميدهاي بيروني و اجتماعي را حتّي به دهليز احساسات شاعر رانده است و به صورت شادي کوتاه و گذرا و غم و اندوه ماندگار متجلّي ساخته است و برخي از عاشقانههاي او را قرين نگاه جسماني به عشق ساخته است. ورود مضامين گناهآلود و شيطاني در شعر جديد فارسي علاوه بر آنکه نتيجة آشنايي شعرا و نويسندگان ايراني با آثار رمانتيسمهاي اروپايي بود (خاکپور و اکرمي، 1389: 239)، نتيجة يأس و شکست بعد از کودتاي 28 مرداد بود؛ زيرا تا قبل از کودتا، شعرا و روشنفکران تحت تأثير حزب توده، مسئوليّت خود را بيدار کردن مردم ميدانستند؛ امّا پس از جريان کودتا، آرمان شاعران لگدکوب شد و آن که رو به شعرهاي رمانتيک و هوس‌آلود و اندوهبار و مرگانديش آوردند (شکي 1385: 75- 73).
نادرپور اين دوره را چنين توصيف ميکند:
دوران ما، طلوع تغزّل را/ در غيبت حماسه خبر ميداد/ ما رايت بلند تخيّل را/ بر بام اين سراي تهي برافراشتيم (همان،756)
توجّه به عشق و ارتباطهاي زميني و جسماني و فاصلهگرفتن از عشقهاي آسماني يکي از ويژگيهاي محتوايي و فکري جريان شعر رمانتيک عاشقانه و فردگرا است. مقام معشوق در اين نوع شعر، از عرش به فرش تنزّل مييابد و عشق که رابطهاي روحي و معنوي بوده به رابطهاي جسمي و فيزيکي تغيير ميکند. شاعراني همچون نادرپور و فروغ فرخزاد، اشعاري دارند که در آنها از معشوق و اعضا و جوارح او نه به طور استعاري و مجازي بلکه به صورت حقيقي و واقعي سخن ميرود (پورچافي، 1384: 127).
شعر “بازي اسپانيايي”، يکي از اين گونه اشعار نادرپور به شمار ميرود.
در “عاشقانه” و “طلوعي در شب” آنچه شاعر از عشق ميشناسد، هوس است:
حباب سينة تو/ چنان زلال و درخشان بود/ که روشنايياش از دست من گذر ميکرد/ چنان به گرمي ميتابيد/ که پنجههاي مرا سرختر ز برگ چنار/ در آفتاب غروب خزان نشان ميداد/ به مويرگها خون ميدواند و جان ميداد/ … لبم نشيب تنت را نفس زنان پيمود:/ چراغ خون تو در زير پوست، روشن بود/ حرير پيکرت امواج روشنايي داشت/ تنت پيام بهاران آشنايي داشت/ – پيام پونة سبزي که باد ميآورد (نادرپور،1382: 529-528)
آن شب که صبح روشن انداخت/ از آسمان آينه بر من طلوع کرد: / شمع بلندقامت خلوتسراي من/ از خجلت برهنگي خويش ميگريست…/ سر در ميان موي تو ميبردم/ بر سينة بلند تو ميخفتم/ تا با تو در برهنهترين لحظههاي خويش/ محرمتر از تمامي آينيه‌ها شوم/ ميل هزار سال تو را دوست داشتن/ در من نهفته بود/ من از تب طلايي چشمانت/ آهنگ تند بغض ترا ميشناختم/ قلب شتابناک جهان در تو ميتپيد/ من طعم تشنگي را در بوسههاي تو/ هر بار ميچشيدم و سيراب ميشدم/ در آن شب سياه زمستاني/ بازوي آتشين تو گرماي روز را/ بر پشتم از دو سوي گره ميزد/ دست تو آفتاب بهاران بود/ بر پشت سرد من/ من از لهيب دست تو بي تاب ميشدم… (همان،801-800).
بيشتر توصيفات نادرپور از معشوق مصروف توصيف چشم و سينه و دست معشوق شده است.
يکي ديگر از ويژگيهاي محتوايي و فکري جريان شعر رمانتيک عاشقانه و فردگرا، توجّه به احساسات فردي و غفلت از اجتماع و مردم است. در اين نوع شعر، معمولاً يا از “من” سخن ميرود يا از “تو”. آنجا که به “من” مربوط است، شاعر از عشق، آرزو، غم، اندوه، و پريشاني و ساير حالات روحي خود سخن ميگويد و آنجا که به “تو” مربوط ميشود، شاعر با معشوق زميني نجوا ميکند (پورچاخي، 1384: 126).
عاشقانههاي نادرپور که حجم قابل ملاحظهاي از اشعار وي را در بردارند، نجواي شاعر با معشوق خود است و از عشق و اندوه خود سخن ميگويد:
آسمان بيماه بود آن شب/ بغض باران در گلويش بود/ ناودان با خويش نجوا داشت/ کوچه گرم از گفتگويش بود/ باد در شهر تهي ميريخت/ بوي شبهاي بيابان را/ تکچراغي خال ميکوبيد/ گونة خيس خيابان را/ من تهي بودم، تهي از خويش/ من پر از اندوه “او” بودم/ با خيال دور و نزديکش/ همچنان در گفتگو بودم (نادرپور،1382: 333-332)
از ديگر ويژگيهاي محتوايي شعر رمانتيک عاشقانه، آکنده بودن اشعار از درد و دريغ و آه و رنج و اندوه است؛ اندوهي که حتي در عاشقانهها نيز، همراه نادرپور است.
مجموعههاي شاعران رمانتيک از “رها”ي توللّي گرفته تا “چشمها و دست”ها از نادرپور، غمنامههايي سرشار از درد و رنج هستند که در بسياري موارد دروغين جلوه ميکنند. عامل اصلي اين درد و رنجها معمولاً سوز و گدازها و هجر و حرمانهاي عاشقانه است (پورجامي، 1384: 129).
يکي ديگر از ويژگيهاي محتوايي شعر رمانتيک فردگرا، تهي بودن اشعار از انديشه و توجّه بيش از حدّ به احساس و عاطفه است، براي مثال در شعر “برگور بوسهها” خواننده بيشتر محسور توانايي شاعر در خلق تصاويري نظير شعلة گوگردي شفق، آتش افروختن بر گور بوسهها، خورشيد تشنه، نوشيدن بوسه و … ميشود و آنگاه که توانست اين تصاوير تودرتو را هضم کند، عاطفه و احساس او دستخوش تغيير ميشود و بر تنهايي سوزناک شاعر در فراق معشوق دل ميسوزاند و آنچه در اين ميان، دست نخورده باقي ميماند، انديشه و فکر خواننده است که دچار هيچ خارخار و دغدغهاي نميشود (پورجافي، 1384: 130). تخيّل و احساس عميق در شعر شعراي رمانتيک جايگاه مهمّي دارد تا جايي که ميتوان شعر رمانتيک را شعر عشق و احساس ناميد. اين عشق با اندوهي همراه است که تمام وجود شاعر را فرا ميگيرد و او را به انديشيدن به مرگ و نيستي و در نتيجه، بيزاري از واقعيّت ميکشاند (اشرف زاده، 1381: 224- 223).
او بود که زندگيم را تباه کرد/ او بود کانچه بود به باد فنا سپرد/ او بود کانچه در دل من خانه کرده بود/ از من ربود و برد و ندانم کجا سپرد…/ گفتم که شور عشق وي از سر به در کنم/ اما خدا نخواست/ دريغا! خدا نخواست/ وان شيوههاي نغز که عقلم به کار بست/ بر عشق من فزود و ز اندوه من نکاست/ … اکنون من و خيال من و انتظار من/ وين شام تيرهدل که در او يک ستاره نيست/ گرم بايد گريختن از چنگ اين خيال/ جز مرگ چاره سوز مرا راه چاره نيست (نادرپور،1382: 210- 209).
شفيعي کدکني در مورد سرآغاز جريان شعر رمانتيک عاشقانه و فردگرا ميگويد: “يکي از مسائل عمده در ادبيات عصر رضاخاني، مسأل? پيدايش شاخهاي از رمانتيسم است. نيما که سرشاخة اين نوع برداشت از رمانتيسم اروپايي بود، در اين دوره متأثر از رمانتيسم فرانسه است و برخي از وجوه رمانتيسم غرب از جمله انزوا طلبي و سرخوردگي از تلاشهاي اجتماعي و پناه بردن به طبيعت و تنهايي را در شعر نيما و پيروان او ميتوان ديد” (شفيعي کدکني، 1359: 54)؛ “البتّه اگر بخواهيم ريشههاي مسألة رمانتيسم را در شعر معاصر فارسي دنبال کنيم، بايد به عهد مشروطيّت و اوّلين تلاشهايي که در آن عهد در جهت اخذ و اقتباس از مايههاي رمانتيک مکتب رمانتيسم اروپايي، خاصّه شاخة فرانسوي آن صورت گرفت نظري بيفکنيم” (پورجافي، 1384: 111).
نخستين کسي که در معرّفي شعر و ادب رمانتيک اروپايي به شاعران و شعر خوانان فارسي نقش مؤثّر داشت، يوسف اعتصام الملک، پدر پروين اعتصامي، بود (پورجافي، 1384: 112) و بعد از او، شعراي ديگر از اين مکتب تأثير پذيرفتند که نادرپور يکي از چهرههاي شاخص اين جريان به شمار ميرود.

3-5- نوستالژي پيري و انديشيدن به مرگ (مرگ انديشي)
مرگ جزء لاينفک زندگي آدمي است. در طول تاريخ، نگرش انسان‌ها به مرگ همواره متفاوت بودهاست و اين نگرش متفاوت نسبت به مرگ، در آثار شاعران متجلّي است.
نادرپور نيز در مورد مرگ دو ديدگاه متفاوت دارد؛ زماني که مرگ را راه رهايي از درد و رنجهايش ميداند، ميتوان ديدگاه او را ديدگاهي خوش بينانه دانست و آنجا که از وحشت پيري و گذر عمر به مرگ خود ميانديشيد و منتظر مرگ است، نگاهي بدبينانه و توأم با يأس دارد.
در قطعة “از درون شب”، مرگ را رها کنندة خود از چنگال غم و رنجهاي زندگي و بار گناهان ميداند:
بکوب اي دست مرگ، اي پنجة مرگ

به تندي بر درم، تا درگشايم

تو مرغان قفس را پرگشودي

من اين مرغ قفس را پرگشايم

به تندي حلقه بر در زن مگو کيست

که در زندان هستي چون مني هست

به گوشم در دل شبهاي خاموش

صداي خندة اهريمني هست

(نادرپور،1382: 113)
نادرپور در قطعة “زمزمهاي در شب”، مرگ را تنها راه چارة خود براي فراموش کردن غمهايش ميداند:
اگر سرچشمههاي اشک عالم را به من بخشند/ و يا ابري به پهناي زمين در من فرود آيد/ اگر آن اشک سيل آسا/ ره پنهاني دل را به سوي ديده بگشايد/ لهيب درد خاموش مرا تسکين نخواهد داد/ غم تلخ مرا از خاطرم بيرون نخواهد برد/ مگر مرگ آيد و راه فراموشيم بنمايد. (همان،921).
گاهي نيز از مرگ هراسان و گريزان است و تنها علّت زنده بودن و تن دادن به رنج دنيا را ترس خود از مرگ ميداند:
اگر روزي کسي از من بپرسد/ که ديگر قصدت از اين زندگي چيست؟ بدو گويم که چون ميترسم از مرگ مرا راهي به غير از زندگي نيست!… (همان،185).
نادرپور حتّي در اوج جواني و در نخستين مجموعههاي شعري خود نيز، نگاهي مرگانديش دارد و از مرگ سخن ميگويد و زندگي را مرگ خود ميداند:
مرگ است، مرگ تيرة جانسوز است/ اين زندگي که ميگذرد آرام/ اين شامها که ميکشدم تا صبح/ وين بامها که ميکشدم تا شام/ مرگ است، مرگ تيرة جانسوز است/ اين لحظههاي مستي و هشياري / اين شامها که ميگذرد در خواب/ وان روزها که رفت به بيداري … (همان،117-116).
نادرپور، شاعري مرگانديش و بدبين است و با سرايش مفهوم مرگ، در واقع زبان گوياي مردمي است که کوله باري از ناکاميها و اندوهها را بر دوش ميکشند (خليلي جهانتيغ و دلارامي، 1389: 50-49).
از نظر خاکپور، پس از کودتاي 28 مرداد سال 1332 فضاي مسمومي بر انديشة شعراي ايراني سايه افکند و نوعي رمانتيسم ايجاد کرد. اين رمانتيسم احساسي و افراطي که با توللّي آغاز شده بود، با نادرپور به اوج خود رسيد. “چشمها و دستها”، “دختر جام” و “شعر انگور” به عنوان نخستين کارنامة شعري او سرشار از مضامين کابوس، اظهار ملال از زندگي، نااميدي، و آرزوي مرگ است. وي در بازگويي اين مفاهيم، بيشتر از شاعران و نويسندگان غربي از جمله رمبو، رمانِ گوتيک و مکتب گورستان متأثر بوده‌است. مرگ‌انديشي نادرپور، بيشتر جنبة ادبي دارد و ظاهراً روحيّه و زندگي اشرافي او نميتوانسته با چنين تفکّراتي سازگاري داشته باشد. از سوي ديگر آن همه وحشت او از مرگ نشان ميدهد که مرگانديشي او فارغ از هر گونه پشتوان? فلسفي، سياسي و اجتماعي است و او از اين طريق در پي ايجاد شعري با مضامين تازه بوده است (خاکپور و اکرمي، 1389: 237- 236). همانطور که ميبينيم، تناقض در اين گفتار به روشني پيداست. نويسنده از يک سو سرخوردگي سياسي- اجتماعي ناشي از کودتا را عامل مرگانديشي و

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه رایگان درمورد جنس مخالف، ناخودآگاه، کهن الگوها Next Entries پایان نامه رایگان درمورد تنهايي، پيري، ...