پایان نامه رایگان درمورد شعر معاصر، نادرشاه افشار

دانلود پایان نامه ارشد

تقويم عمر او را ورق ميزند، تصوير ميکند و با وحشت و اندوه تمام در انتظار کنده شدن آخرين برگة تقويم زندگي خود است:
امّا چه کسي با من تواند گفت/ کاين دست بيبازو/ دستي که در نور چراغ از گوشههاي ميز ميآيد/ دستي که با رگهاي آماسيدة بيدار بيمارش/ – با آن سرانگشتان زرد از دود سيگارش-/ اوراق تقويم مرا برميکند از کيست/ اين دست بيبازو که حس رأفتي در پنجههايش نيست/ اوراق تقويم مرا چون کور با انگشت ميخواند/ آنگاه برگ خوانده را چون باد از تقويم ميراند/ اي دير يا اي زود!/ روزي که اين سرپنجة بيداد/ اوراق تقويم مرا پايان تواند داد/ آيا کدامين روز خواهدبود؟ (همان،613).
وي مرگ را چون شبحي در بيابان عمر خود ميبيند که هر چند هراسان از آن ميگريزد؛ امّا همچنان مرگ را در قفاي خود و هم‌ساية خود ميبيند:
در بيابان فراخي که از آن ميگذرم/ پاي سنگين کسي در دل شب/ با من و ساية من همسفر است/ چون هراسان به عقب مينگرم/ هيچ کس نيست به جز باد و درخت/ که يکي هست و يکي بيخبر است/ خاطر آشفته ز خود ميپرسم/ که اگر همره من شيطان نيست/ کيست پس اين که نهان از نظر است؟/ … وانچه من ميشنوم/ بانگ سنگين قدمهاي کسي است/ که به من از همه نزديکتر است/ … وين اشارت ترا خواهدگفت/ کاين وجودي که ز بانگ قدمش ميترسي/ مرگ در قالب روزي دگر است (همان،900-898).
در شعر “نيمهاي از نامه” نيز به ترسيم فضاي وحشتناک ميپردازد:
وقتي که شب با عطر پيچکها/ از آسمان روشن ارديبهشتي در اتاق تيرهام لغزيد/ من نامهاي را در جواب نامهاي آغاز ميکردم/ … ناگاه مغز لامپ در بطن فراخش ريخت/ کار قلم دشوار/ کار شب آسان شد/ آواي پايي از فراز پلّکان برخاست/ بيگانهاي در آستان من نمايان شد/ دستش کليد برق را چرخاند/ امّا از آن کوشيدن باطل پشيمان شد/ با خود به نجوا گفت: در اينجا چراغي نيست/ رندانه گفتم: روشني در توست/ پاسخ در آن سوي لبانش ماند/ وز پشت ظلمت، مردمکهاي درشتش را/ ديدم که در قعر سفيديهاي چشمانش/ حيران به دنبال چراغ مرده ميگردند/ … لحن درشت سرزنشبارش مرا لرزاند/ – آيا تو ميخواهي که اين روشندل بيدار/ از ريسمان دار خود را در شب آويزد؟/ آنسان که مغزش ناگهان در اندرون ريزد؟ …/ از خويش پرسيدم که آيا ديدگان او/ يک شب مرا هم چون چراغ مردهاي/ از سقف، آويزان تواند ديد؟ … (همان،816- 814).
گاهي غم هراس شاعر از آينده وفرداي خود است. در شعر “نگين و داس” شاعر، آينده را دشمن خوفناک خود معرفي ميکند:
… آن چشم تازه ديد که “آينده” رهزن است/ وز ابتداي خلقت آفاق و آفتاب/ برکاروان آدميان بسته راه را/ وان دست استخواني چنگالگونهاش/ تا کشتههاي پير و جوان را درو کند/ از شب ربوده داس درخشان ماه را/ آن چشم تازه ديد که راز هراس من/ در هستي من است/ ور من “گذشته” را- به خطا- دوست خواندهام/ اين کيفرم بس است که “آينده” دشمن است (همان،893).
ابر گريان غروبم که به خونانة اشک/ ميکشم در دل خويش آتش اندوهي را/ سينة تنگ من از بار غمي سنگين است/ پاره ابرم که نهان ساختهام کوهي را/ آسمان گرية مستانه کند بر سر خاک/ بينوا من، که درين گرية من مستي نيست/ همچو مه کاهش من از غم بيفردايي است (همان،295).
در شعرهاي “رقص اموات”، “ديوانه”، “يادبودها”، “ناتمام”، “چشمها و دستها”، ” برف و خون”، “ديو”، “کابوس”، “دري به جنون”، “در نور چراغ”، ” شبي با خويش”، “دوپيکر”، “نيمهاي از نامه”، ” هراس”، “صداي پا” و “شب آمريکايي” ميتوان فضاي تيره و مبهم و وحشت زايي را که شاعر تصوير کرده است، ديد.
شفيعي کدکني، درون ماي? رمانتيسم غنايي فردي را ستيز با اخلاقيّات و اعتقادات حاکم بر جامعه و نفرت و دشمني با نهادها و اصول سنّتي اخلاق حاکم بر جامعه چه به شکل ديني يا عرفي و نيز کفر گفتن و تجاهر به فسق ميداند (شفيعي کدکني، 1359: 67). از اين رو نادرپور گاهي نوشيدن مي را داروي دردها و حسرتهاي فردي يا اجتماعي خود ميداند:
به سوي گنجة چوبين خود رفتم/ که بياو پر کنم جام شرابم را/ تنم از خواب خوش بيزار و دل، بيدار/ به ساغر ريختم داروي خوابم را/ لبم را با شراب تلخ آلودم/ دلم خنديد و چشمم روشنايي يافت… (همان،248).
چو ديدي که گردون به کامت نگشت/ از او انتقامي دليرانه گير!/ چو در خاک خود، کاميابت نکرد/ مراد از بر و بوم بيگانه گير/ شبانگاهي از خانه بيرون خرام/ شرابي به رنگ شفق نوش کن/ زمام خرد را به مستي سپار/ غم زندگي را فراموش کن!/ همه کوي و برزن پر از خوبروست/ تو از آن ميان با يکي يار شو!/ بدان سان که پيشينيان گفتهاند/ به زنجير زلفش گرفتار شو (همان،810).
در واقع بايد گفت که نادرپور در دورهاي زيست که شاهد هرج و مرج کشور پس از جنگ جهاني و کودتاي سيّد ضياء و رضاخان بود. او به لحاظ فرهنگي و تاريخي نيز در افق ظهور و غلبة مدرنيته زندگي ميکرد. وي به لحاظ خانوادگي از تيره و طايفة اشراف کهنسال و زوال يافتة ايران (نادرشاه افشار) بود و علاوه بر اينها، آشنايي او با افکار شعراي فرانسه از جمله کافکا، سارتر، ادگار آلن پو، رمبو و … سبب نااميدي و پوچگرايي او شد و ادبيات نهليستي بر اشعار او سايه افکند.
از طرف ديگر بايد گفت که اگرچه عوامل بيروني و اوضاع بيروني سياسي و اجتماع زمان و تأثيرپذيري وي از ترجمهها بر شکلگيري روح يأس و اندوه در شعر او نقش مهمّي داشته است؛ امّا بخش عمدة شکلگيري نوستالژي غم و اندوه در شعر وي به جهانبيني خاصّ اين شاعر و احساسات شخصياش باز ميگردد. نوستالژي غم و اندوه و يأس بيشترين سهم از نوستالژيهاي وي را در بر گرفته است. بيشترين حسرتهاي نادرپور حسرتهاي شخصي هستند.

3-16- گذشتهگرايي و اسطوره
نادرپور در بازگشت نوستالژيک خود به گذشته، اغلب به گذشت? شخصي خود باز ميگردد و با حسرت از کودکي، زادگاه، وطن مادري، طبيعت بکر، ارزشهاي انساني گذشته، جواني و دوران عاشقي و بودنش در کنار دوستان و عزيزان ياد ميکند، براي مثال در شعر “اي زمين، اي گور، اي مادر” نيز به گذشته شخصي خود باز ميگردد.
به قول خودش: نيمههاي شب آن لحظههاي خوش که نهفتست/ در دل آرام خود، وديعة رازي/ زنده کند از گذشتههاي فرحناک/ در سرم انديشههاي دور و درازي/ … آه چه شبها که پشت پنجرة ذهن/ نور ضعيف چراغ خاطره ميتافت/ حافظة من چو عنکبوت کهنسال/ پردهاي از خاطرات گمشده ميبافت… (همان،95-94).
نادرپور در بخش ديگري از توجّه به گذشته، به گذشتة تاريخي و استفاده از اسطوره و حماسه ميپردازد، براي مثال در شعرهاي “خرمن” و “آهنگ خزاني”، حماسه استقرار دارد. بيان حماسي در شعر معاصر، کارکردهاي غيررزمي مثل تشويق به قهرماني، وطندوستي، هويّتسازي و دشمنشناسي دارد.
نادرپور در برخي از اشعار خود به گذشتة تاريخي توجه کرده است.
شعر “شهمات” نادرپور با تاريخ ايران ارتباط دارد و فکري است که از تأمّل شاعر در خرابههاي تختجمشيد شکل گرفتهاست و گذشتة پر افتخار ايران، غلبه بر سردار عرب، پيروزي ايرانيان در زمان سلطنت ساسانيان و … را مجسّم ميکند. شعر خاقاني در مورد ايوان مداين، محرّک سرايش اين شعر بودهاست. اساس فکري اين اثر عبارت است از اينکه تاريخ نميتواند به عقب بازگردد و هر چند که گذشته پرافتخار باشد باز هم نميتوان آن را برگرداند (کلياشتورينا، 1380: 55).
وقتي که افراد در دوراني از زندگي خود با موانعي روبرو ميشوند يا سلامتشان به مخاطره ميافتد و به مرگ ميانديشند، اوّلين واکنش آنها جستجوي راهي براي گريز است؛ امّا اگر راهي براي گريز پيدا نکنند، گذشتهاي را آرزو ميکنند که در آن زندگي پرشکوهي داشتهاند (شاملو، 1375: 11).
نادرپور در “خطبة زمستاني”، بازگشتي نوستالژيک به ايران باستان دارد. در قطعة “از اهرمن تا تهمتن” نيز در خاطرة جمعي و قومي، خود را به کاوس مانند کرده است.
شعر “بعد از هزار سال” نيز با وجود بافت و بيان رمانتيک آن، در کلّيّت خود نگرش شبهاساطيري دارد: اسطور? زايش، روييدن انسان از زهدان (زمين- مادر) و باليدنش به سوي آسمانها (روزبه، 1383: 264).
زماني که اوضاع سياسي و اجتماعي جامعه دچار تحوّلات ناخوشايندي شود، حسّ دلتنگي نسبت به گذشته ايجاد ميشود. نادرپور در قطعة “اوّل و آخر اين کهنه کتاب” به وصف قهرمانيها و دلاوريهاي رستم از زبان نقّال ميپردازد و از عوض شدن زمانه و فراموش شدن اينچنين اسطورهها و قهرمانهاي بزرگي سخن ميگويد:
مرد نقّال آن شب از رستم سخن آغاز کرد/ وز نخستين جنگ او با دشمنش افراسياب/ وصف رستم گفت و وصف قامت رعناي او/ کز بلندي بوسه ميزد بر جبين آفتاب/ گفت چون اين پهلوان بر سنگ ره پا مينهاد/ سنگ در هم مي‌شکست از گام پولادين او/ چون شباهنگام خواب راحتش درميربود/ ناله ميکرد از سرسنگين او، بالين او…/ گفت چندان عرصه را بر شاه ترکان تنگ کرد/ تا سرانجام از فراز مرکبش پايين کشيد/ … ناگهان نقّال از دستانسرايي بازماند/ غرّش خميازهاي را از لبانش دور کرد/ گفت رستم آنقدر کوتاه شد تا بنده شد/ گرز او را هم خدا در دست من وافور کرد… (نادرپور،1382: 469- 467).
اسطورهها و شخصيّتهاي اساطيري چون رستم، کاوس، سهراب، زرتشت، خضر، اسکندر، کاوه، ضحّاک و … همواره الهامبخش شاعران بزرگ بودهاند و نادرپور در اشعار خود بارها به صورت تلميح در يادکرد گذشت? تاريخي، از اين شخصيتهاي اساطيري بهره بردهاست. او از اساطير و افسانهها در کلام خود براي بيان انديشههايش بهرههاي قابل توجّهي برده است.
“اسطوره، بخشي از حيات دوران کودکي بشريّت است که به سرآمده و به شکلي پوشيده حاوي آرزوهاي دوران کودکي نوع بشر است” (آبراهام، 1377: 116).
اسطورهها در شعر معاصر عبارتند از؛ اسطورههاي يهودي و مسيحي، اسطورههاي يوناني و رومي و اسطورههاي ايران باستان. اسطورههاي غيرايراني به ويژه از طريق ترجمهها و آشنايي شاعران و نويسندگان با ادب اروپايي و زبانهاي خارجي به حيطة شعر فارسي راه يافتهاند.
نادرپور در اشعار خود از اسطورههاي غير ايراني هم بهره برده است. شعر “دزد آتش” او يکي از اشعاري است که در آن به اسطورة يوناني پرومته توجه داشته است. پرومته، نيمه خدايي بود که چون آتش را از خدايان ربوده و به بشر رسانيد، به خشم زئوس گرفتار شد و بر فراز قلّة کوه قفقاز به زنجير کشيدهشد تا عقابي هر روز جگرش را بدرد و آن جگر دوباره رشد کند و اين شکنجه تا هميشه دوام يابد؛ امّا سرانجام، زئوس به پاس خدمتي از سوي پرومته او را ميبخشد (اسميت، 1384: 141).
مگر من آن دزد آتشم که سرانجام/ خشم خدايان مرا به شعلة خود سوخت/ بر سر اين صخرة شکستة تقدير/ چارستونم به پارميخ بلا دوخت/ بر دل من آرزوي مرگ حرام است/ گرچه به جز مرگ چارة دگرم نيست/ بر سرم اي سرنوشت!/ کرکس پيري است/ طعمة او غير پارة جگرم نيست (نادرپور،1382: 231).
در شعر “گوماتاي آسمان” وي به گوماتا يا گئومات اشاره دارد. گوماتا يا گئومات که درتاريخ ايران به غاصب معروف است، يکي از مغان روزگار کامبوزيا، پسر کورش، بود که پس از مرگ وي، خود را “برديا” خواند و بر تخت نشست؛ امّا بزرگزادگان هخامنشي از جمله داريوش، ادّعاي او را باور نکردند و بر او شوريدند؛ زيرا دريافتند که برديا، پسر کوچکتر کورش کبير، سالها پيش به دست برادرش کشته شده امّا راز قتلش پنهان مانده است (همان، 960).
يک شب ز تخت عرش فرو کشم ترا/ ابليس کشندة پنهاني خدا!/ گر در گمان خلق، تو اي ابليس نيستي/ من دانم اي خداي پليدان، تو کيستي/ از دودمان پاک خدايان پيشتر/ يک تن هنوز در حرم عرش زنده بود/ يک تن که چشم در پي آزار ما نداشت/ … يک شب تو اي کس که جز ابليس نيستي/ دزدانه سوي خوابگه او شتافتي/ او را درون بستر خود خفته يافتي/ با تير سينه گرمش شکافتي/ آنگاه خود به تخت نشستي، خدا شدي/ وز راه و رسم مردمي او جدا شدي(همان،294- 293).
وي به اسطورههاي سامي و اسلامي از جمله آدم و حوّا نيز توجّه داشته است:
ما جان و تن به خدمت شيطان گماشتيم/ ما در بهشت آدم و حوّا/ ماه برهنه را که شکافي به سينه داشت/ پيش از نزول باران، در چشمة بلوغ/ شلّاق ميزديم/ … نسلي که غول باديهپيما را/ در آسياي کهنة بادي ديد/ تا نيزه را به سينة وي کوبيد/ نفرين باد، نيزة او را شکست/ چنگال غول، پيکر او را به خون

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه رایگان درمورد ناخودآگاه Next Entries پایان نامه رایگان درمورد داستان جنگ