پایان نامه رایگان درمورد جهان اسلام، برخورد تمدنها، قرن نوزدهم، کتاب مقدس

دانلود پایان نامه ارشد

را به دو دسته سلفيها و وهابيها و اخوانيهاتقسيم ميکند و در عين حال جريان سلفي- وهابي را هم به دو دسته محافظه کاران و راديکالها تقسيم مينمايد. به اين تقسيم بندي ميتوان تقسيم بنديهاي ديگري را هم افزود. بر اين اساس سلفيهاي محافظه کار را ميتوان به سه دسته سلفي اصلي، معتدل و طرفدار آلباني تقسيم کرد و سلفيه سياسي جهادي را به عنوان سلفيه راديکال شناخت و در ادامه اخوان المسلمين را هم به دوطيف ميانه رو و راديکال دسته بندي کرد که طيف راديکال شباهت زيادي به سلفيهاي راديکال داشته، هر چند خشونت و کاربرد آن عليه گروههاي هدف با يکديگر تفاوت دارند. در حال حاضر اين دو گرايش با هم ادغام شده اند. شاخهي سومي را هم ميتوان به تفکر بنيادگرايي افزود و آن بنيادگرايي شيعي است که خود به دو گرايش معتدل و راديکال تقسيم ميشود (بهرامي ،1390: 44 و 45 و 46 و 47 و 48 و 49).

2-12- بنيادگرايي، خاستگاه و رشد:
2-12-1- بنيادگرايي چيست؟52
کلمهي بنيادگرايي برگرفته از کلمهي لاتيني53به معناي شالوده و اساس است. (عزيزخاني ،1388: 105) معادل اين واژه در زبان عربي «الاصوليه» است (خسروي ،1385:121). بنيادگرايي ديني به دين معين و مشخصي محدود نميشود و از لحاظ جغرافيايي بسيار پراکنده است و همچنين از لحاظ پيروان نيز تنوع محسوسي دارد (شفيعي ،1390:147). اين واژه براي نخستين بار در مباحثاتي در درون مذهب پروتستان امريکايي، در اوايل قرن بيستم به کار رفت. بنيادگرايي، جنبشي مذهبي است که بازگشت به اصول و بنيادها را مفروضگرفته و عمدتاًً خواستار عبور از مدرنيسم و بازگشت به سنت هاست. تأکيد بر جامعيت دين، مخالفت با سکولاريسم و تأکيد بر خشونت جهت پيشبرد اهداف، ازويژگيهاي اصلي جريانهاي بنيادگرا است (عزيزخاني ،1388: 105). بنيادگرايي يک پديدهي سياسي و ايدئولوژيکي است که به عنوان يک حرکت کاملاً مخالف با ايدئولوژي سکولار مطرح ميگردد. هم چنين بنيادگرايي در حقيقت به عنوان نقطهي متضاد اصلاحات مدرن اسلامي در برخي نواحي مسلمان نشين به جامعه معرفي شد و مبناي حضور ايدئولوژي بنيادگرايي در جهان را بنابر اظهار متوليان آن، درخواست جامعهي مسلمين براي بازگشت به اسلام اوليه که همان اسلامي که مبناي قرآن دارد ميباشد (يوسف ام شوبري،1:2015). بين سالهاي1910 و 1915، پروتستانهاي کليساي انجيلي يک رشته جزوات را تحت عنوان مباني منتشر کردند و طي آن به تاييد خطاناپذيري يا حقيقت نص کتاب مقدس در برابر تفسيرهاي جديد از مسيحيت، پرداختند. با اين حال، واژه ي بنيادگرايي در کاربرد معاصرآن، مرتبط با تمامي اديان بزرگ جهان است- اسلام، يهود، هندوييسم، آيين سيک و آيين بودا و نيز مسيحيت- و به عنوان نوعي حرکت يا طرح ديني- سياسي به شمارميآيد، نه يک ادعاي محض حقيقت نص متون کتاب هاي مقدس (هر چند که اين معنا نيز به صورت يک ويژگي برخي شکلهاي بنيادگرايي باقي ميماند). واژه ي بنيادگرايي يک واژه بحث برانگيز است. از نگاه عده زيادي، اين واژه به معناي سرکوب و عدمتساهل بوده و دشمن ارزشهاي ليبراليستي و آزادي شخصياست.
با فروپاشي کمونيسم، ديدگاه مزبور تقويت شد و بسياري از افراد را در غرب پيشرفتهترغيب کرد تا باور کنند که بنيادگرايي ديني، و به ويژه بنيادگرايي اسلامي، جايگزين مارکسيسم به عنوان خطر اصلي براي نظم جهان شده است. لذا پايان يافتن جنگ سرد موجب يک برخورد تمدنها در سطح جهاني شد. چون بنيادگرايي را تداعي کنندهي نرمش ناپذيري، جزم انديشي و اقتدارگرايي دانستهاند، لذا بسياري از آن کساني که به عنوان بنيادگرا طبقه بندي شدهاند، اين واژه را به لحاظ مفهوم ساده انگارانه يا تحقيرآميز آن، مردود ميشمارند. اما بر خلاف واژگان جايگزين آن، مانند سنت گرايي، محافظه کاري، درست آييني و احياگري، واژه بنيادگرايي از اين امتياز برخوردار است که بيانگر ماهيت مشخص پديده سياسي است (اندروهي وود، 1383: 495 و 496). عموماً بنيادگرا به آن دسته از افراد يا گروهها اطلاق ميشود که براي تحميل عقايد، باورها و ارزشهاي اخلاقي خود به ديگران، دست به دامان خشونت ميشوند. در فرهنگ لغات سياسي آکسفورد، از بنيادگرايي اسلامي براي توصيف هر حرکتي که خواهان اجراي کامل و بيچون و چرايآموزه هايقرآن و شريعت باشد، استفاده شده است (غفوري، داوند، 1393: 94). هيوود نيز بنيادگرايي ديني را پاسخ جوامعي ميداند که عميقاً دچار گرفتاري هستند، به ويژه آن جوامعي که دستخوش يک بحران هويت واقعي يا تصوري، شده اند و حال به دنبال شکل خاصي از سياست هويت بر ميآيند. در اين گونه تحليل، اسلام گرايي «بخشي از يک پديده بزرگتر» يعني رشد بنيادگرايي ديني در جهان، در نظر گرفته ميشود، چنانکه تيبي ميگويد: بنيادگرايي، از هر نوع آن، بخشي از يک پديده جهاني است. اسپوزيتو و وال نيز پذيرش اهميت مسايل و مشکلات خاص کشورهاي اسلامي معتقدند اسلام گرايي صرفاً واکنشي در برابر مشکلات اقتصادي-اجتماعي نيست، بلکه پديدهاي سياسي، ديني و به خصوص هويت جويانه است (نبوي ، 1392: 7 ). فضيل ابوالنصر معتقد است که بنيادگرايي دعوت به نوگرايي ميکند و گرفتن ابزار و دانش و علم را به معناي غربگرايي نميداند و خود را وام دار تمدن و فرهنگ غرب نميانگارد. بنابراين بنيادگرايي با اين که با نوگرايي موافق است اما غرب گرايي را مردود ميشمارد. شيرينهانتر بنيادگرايي را به معناي به کارگرفتن قوانين به گونه اي اصلي و ناب ميداند و معتقد است آن چه بنيادگرايي اسلامي را متمايز ميسازد و مايه تهديد آميز بودن آن ميشود برداشتهاي يکسره سياسي و ايدئولوژي آن است. هرايردکمجيان معتقد است بنيادگرايي اسلامي در تجلي معاصرش، ارايه دهنده وحي، سنت و رويهاي است که به پيامبر بازميگردد، بر اساس تعبير گزينشي دورههاي تاريخي اسلامي است. بابي سعيد مينويسد: بنيادگراهاي اسلامي کساني هستند که براي تفکر در باره سرنوشتهاي سياسي خويش از تعابير، اسلامي استفاده ميکنند و آينده سياسي خود را در اسلام ميبينند. حميد احمدي معتقد است؛ منظور از بنيادگرايي ديني اشاره به گروههايي است که بنا به دلايلي با فرآيندهاي حاکم بر شرايط روز مخالفت ميکنند و با ارجاع به بنيادهاي اصلي ديني خود نوعي جامعهاي ايدهآل ذهني ترسيم ميکنند و وضعيت موجود را به دليل عدم تطابق با آن جامعهي ايده آل به نقد مي کشند. بنابراين بنيادگرايي نگاه حسرت گونه اي ازشرايط مدرن به شرايط اوليه و بيشين است، بنيادگرايان قصد زنده کردن بنيادهاي غيرقابل نقد و مقدس را در روزگار مدرن دارند (آقايي، دبيري ، 1393: 4 و 5). بنيادگرايي مذهبي از سه اصل اساسي برخوردار است که بر آمده از متافيزيک بنيادگرايي است: 1- حاکميت فرازميني؛ 2- دين بهترين و تنها راه حل اداره جامعه؛ 3 – عدم تمايز بين حوزه عمومي و خصوصي براي اجراي دستورات شريعت؛ بيترديد، اين اصول ناشي از اعتقادي است که زمان حال را منحط تر از گذشته ميداند و اصالت را در گذشته آرماني شده و زيست سنتي جستجو ميکندکه به تعبير «سيدقطب» با سرير آوردن جاهليت مدرن، به محاق فراموشي رفته است. «بنيادگرايان ميکوشند آنچه را در گذشته تاريخيشان ارزشمند بوده، احياء کنند تا با وجودنامطلوب عصر جديد مقابله کنند» (اميدي، زارع، ، 1393: 113). بات يه اور تاريخدان، اسلام گرايي را به معناي بازگشت به اصل و ذات دين که همان خشونت، شمشير، جهاد و شهادت است معرفي ميکند. برناردلوئيس با الهام از رويکرد ذاتگرا، البته با ديد منفي اسلامگرايي موجود را به ذات و گوهر دين اسلام نسبت ميدهد. ريچارد هرايرد کمجيان از جمله متفکراني است که جهان اسلام را از منظربحران هاي مختلفي همانند هويت، مشارکت، مشروعيت و غيره مورد بررسيهاي موشکافانه تاريخي قرار داده است. وي يک رابطه علّي و دوراني ميان بحران در جهان اسلام و خيزش جنبشهاي بنيادگرايانه ترسيم ميکند. او معتقد است که به لحاظ تاريخي هر زماني که دنياي اسلام بحراني به وجود آمده است حتمأ در واکنش به جنبشي شکل گرفته است. او اين مساله را بدينگونه شرح ميدهد: «يک الگوي تجربي تاريخي در اين مورد، رابطه علت و معلولي ميان بحرانهاي اجتماعي و ظهور جنبشهاي مذهبي انقلابي و يا تجديد حيات طلبانه است که خواستار از بين بردن نظم موجود و ساختن جامعهاي نوين بر پايه ايدئولوژيک ويژه خود هستند. در نتيجه، ايدئولوژي اين جنبشها هم جامعه و هم غير قابل انعطاف و منعکس کنندهي پاسخ ها و عکسالعملهاي رهبران فرهمند در قبال شرايط بحراني است. بنابراين صرفاً تصادفي نيست که جنبشهاي بنيادگرايانه داراي زمينههاي سياسي – فرهنگي مختلف، هنگامي توان قدرت معنوي، اجتماعي و سياسي را به دست آورده اند که دو شرط ملازم يکديگر، در جامعه به وجود آمده باشد؛ اول وجود يک رهبر فرهمند و دوم جامعهاي که عميقاً دچار آشفتگي باشد. جنبشهاي اسلام گرايانه گذشته با اين پديده مواجه بوده اند و جنبشهاي کنوني نيز از اين امر مستثني نيستند. دکمجيان بحران هايي که جهان اسلام بهآندچارميباشد را شامل بحرانهايينظير: بحران هويت، بحران مشروعيت، فشار و سرکوب، تضاد طبقاتي، ضعف نظامي و بحران فرهنگي ميداند. برهان غليون54 نيز در کنار توجه به بحران هاي مشروعيت در جهان اسلام عوامل ديگري همچون از خود بيگانگي و تبعيضهاي اقتصادي و اجتماعي را در پيدايش اسلامگرايي و جنبش هاي بنيادگرايانه اسلامي و دخيل قلمداد ميکند. وي جنبشهاي اسلامي معاصر را نتيجه پاسخ و واکنش به تلاقي سه عامل بزرگ تاريخي ميداند: عامل اول، اوجگيري خودباختگي: يعني تهديد شدن احساس تکامل شخصيت و اعتماد به نفس و احساس سودمندي در تاريخ و اميد به آينده ميباشد. عامل دوم، بحران مشروعيت دولت هاي اسلامي: بحران مشروعيت در جهاناسلام ناشي از ناتواني دولتها در ايجاد وحدتملي و تداوم سياست منزوي کردن اکثر مردم و محروم کردن آنان از آزادي است که پايه هويت ملي، فردي و اجتماعي جديد ميباشد. عامل سوم، تبعيض شديداً اجتماعي و اقتصادي: گسترش احساس ستم و محروميت در نتيجه تشديد فاصله سطح درآمدها و رشد طبقه کوچک از صاحبان منافع منجر به فروپاشي اجتماعي شده است. از ديدگاه رضوان سيد55مهمترين مشکلي که جريانات اسلامگرا از ابتدا تا امروز با آن مواجه بوده اند مسايب هويتي ميباشد، آنجا که مينويسد: اساس بنيادين انديشه اصلاح گرانه اسلامي در دهه بيست، مسئلهي هويت شد و اندک اندک مساله پيشرفت را که در نيمه دوم قرن نوزدهم ذهن همه را به خود پرداخته بود، کمرنگ کرد، زيرا خلافت اسلامي زوال يافت و تشکيل دولت ملي، در وجدان و آگاهي نخبگان جهان اسلام بحران آفريد. در پي بروز مساله هويت درون گرايي که برخود ميترسد، جمعيتهاي اسلامياي به وجود آمدند که هدف اسلاميشان حفظ شخصيت اسلامي خود و آيين ها و نمادها و رفتارهاي آن و انديشه اصالت گرايانه و احياگرايانه همراه آن بود. امانوئل کاستلر56، سعي نموده است ظهور جريانات بنيادگرايي ديني و از جمله بنيادگرايي اسلامي را بر اساس الگوي برگرفته از نظريه جنبش اجتماعي آلن تورن57 و با محور قراردادن مساله هويت مورد بررسي قرار دهد. کاستلز که به بررسي پديده بنيادگرايي ديني در عصرجامعه شبکهاي يا جهاني شدن ميپردازد، با الهام از نظريه جنبشهاي اجتماعي آلن تورن بر اساس سه محور هويت، دشمن و مدلاجتماعي بديل جنبش، بنيادگرايي ديني را تحليل ميکند.
کاستلز کار خود را برچگونگي ساخت اجتماعي هويت مبتني ساخته و سهگونه هويت را شناسايي ميکند؛ هويت مشروعيت بخش، که هويت نيروي اجتماعي مسلط بوده و جامعه مدني را ايجاد ميکند؛ هويت مقاومت، که به ايجاد جماعتها يا اجتماعات منجرشده و تجلي مقاومت در برابر سلطه حاکم ميباشد. کاستلز ريشههاي اجتماعي بنيادگرايي را ناشي از ناتواني اقتصاد اين کشورها در تطابق با شرايط نوين رقابت جهاني، انقلاب تکنولوژيک و در نتيجه ناکام ماندن جمعيت جوان و شهري از موج نوسازي ميداند. او معتقد است که نابودي جوامع سنتي (قطع ريشههاي سنتي روحانيون)، ناکامي دولت ملي برخواسته از نهضتهاي ملي گرا در انجام دادن نوسازي و ناتواني در توزيع – منفع توسعه اقتصادي ميان همه مردم. بنابراين هويت اسلامي، به دست بنيادگراها درم قابله با سرمايهداري، سوسياليسم، مليگرايي و…بر ساخته

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه رایگان درمورد جهان اسلام، ساختار قدرت Next Entries پایان نامه رایگان درمورد تيميه، احمدبن، نخستين، رأي