پایان نامه رایگان درمورد جنس مخالف، ناخودآگاه، کهن الگوها

دانلود پایان نامه ارشد

آن را”/ من از تهمتش غم ندارم، ولي او/ درون مرا زين سخن ميخراشد/ که: “اي پير، اي پير خاکسترين مو!”/ به ياد آور امروز، در خاک مغرب:/ شب خردي خويش در خاوران را/ تو بودي که از کودکي تا کهولت/ به قتل شب و روز بستي ميان را (همان،918- 917).
در سرزمين ناشناسان آن قدر ماندم/ کز من کسي با چهرهاي ديگر پديد آمد/ پيرانه‌سر ديدم که سيماي جوانم را/ آيينه هرگز روبرو با من نخواهد کرد (همان،905).
نادرپور در قطعة “فانوسي در سپيداران”، در جستجوي “عطر سبز نوجواني” از دست رفتة خود است:
دست ترا در دست ميگيرم/ با ديدگانت راز ميگويم/ وان عطر سبز نوجواني را/ – چون بوي نمناک درختان، در شب باران-/ ميبويم و در گيسوانت باز ميجويم (همان،828).
وي در قطعة “کلبهاي بر سر موج” از جواني سپري‌شده و بي بازگشت خود اندوهناک است:
آري، زمانه شيوة ديگر گزيده است/ وين بي‌خبر، هنوز فضاي گذشته را/ در قاب تنگ آينه ميجويد: غافل که جز شکستن آيينه، چاره نيست/ غافل که عمر گمشده را بازيافتن، آسانتر از خريدن عمر دوباره نيست… (825).
نادرپور در شعر “چراغ دور” با اندوه تمام از جواني سخن ميگويد و آن را ميخواند:
وقتي که من جوانِ جوان بودم:/ شبها ستارگان در جام لاجوردي براق آسمان/ چون تکههاي کوچک يخ، آب ميشدند/ من با لبي به تشنگي خاک/ ميخواستم که توبه پرهيز خويش را / مردانه در برابر آن جام بشکنم…/ آه اي چراغ دور!/ اي ماه مهربان جواني!/ بار دگر به خانة تاريک من بتاب (همان،772- 768).
آه چه شبها که در شکنج? حرمان/ پنجه به دل ميزد اشتياق نهاني/ در دلم از حسرت گذشته به پا بود/ آتش جاويد روزگار جواني (همان،95)
نادرپور همچنين در شعرهاي “ملال تلخ”، “پلي ميان زمين و آفتاب”، “اي زمين، اي گور، اي مادر”، “رشتة گسسته”، “نامهاي به نصرت رحماني”، “از بهشت تا دوزخ”، “ابر”، “ملال”، “آيينة دق” و “يادبودها”، جواني از دست رفتة خود را با دلي دردمند و اصطلاحاتي بديع چون “بهار مرده” و “اميدِ رفته” و “آتشِ ديرين” ميسرايد.

3-4- نوستالژي ياد معشوق
حضور زن به عنوان معشوق، همواره در ادبيّات، موجد آفرينشهاي ناب شاعران و ايجاد سبک خاصّي بوده است، لذا يکي از مسائلي که ذهن روانکاوان را به خود مشغول داشته، علّت غايي کشش زنان و مردان به يکديگر است. يونگ بر اين عقيده است که در روان هر مردي ، تصويرهايي ازلي از زن و در روان هر زن نيز تصويري از يک مرد وجود دارد (هينلز، 1383: 183).
جنبة زنانة روان مرد، آنيما نام دارد و جنبة مردانة روان زن، آنيموس است و اين امر نمودار آن است که در حقيقت “بشر موجودي دو جنسي است و هر مرد داراي عنصر مکمّل زنانه و هر زن داراي عنصر مکمّل مردانه است” (ندايي، 1381: 40). از نظر بيولوژيکي، دليل اين مسأله آن است که در فرايند نطفهسازي، کثرت ژنهاي نر يا ماده عامل اساسي در تعيين جنسيت است. ژنهاي غالب، جنسيّت فرد را ميسازند و ژنهاي مغلوب که ژنهاي جنس مخالف است باعث پيدايش شخصيّت ناخودآگاه جنس مخالف ميشود (يونگ، 1370: 50).
يونگ با پذيرش اين کيفيّت، بر اين باور است که چون صدها هزار سال زن و مرد با يکديگر زندگي کردهاند، جنبههاي جنس مخالف خود را کسب کردهاند (سياسي، 1370: 80)؛ امّا اينکه هر زني جنبة مردانه و هر مردي جنبة زنانه در درون خود دارد پنداري کهن است که بر اساس آن، آدمي در اصل دو جنسي بوده است. “انسان از قديميترين ايّام همواره در افسانههاي خود اين فکر را بيان کرده است که يک اصل نر و يک اصل ماده، پهلو به پهلو در جنس واحد وجود دارند” (يونگ، 1370: 49) .
کهن الگوي آنيما همانند ديگر کهن الگوها، هم در نمايه مثبت و هم در نماية منفي به نمود درآمدهاست و نشان دهندة رابطة مرد با ناخودآگاه و راهنماي وي براي تحقّق ذات خويش است. جنبههاي مثبت آنيما در ادبيّات ايران به سه گونة تصوير معشوق، الهامبخشي او و ابراز احساسات نسبت به طبيعت نمود يافته است (صرفي و عشقي، 1388: 81-64).
نادرپور در قطعة “برگ و باد” در مورد زن چنين ميگويد:
چراغ شب تار من بودي اي زن!/ دريغا که ديگر چراغي ندارم/ مرا ياد تو تندباد بلا شد/ که جز وحشت از او سراغي ندارم/ مرا سوختي، سوختي با نگاهي/ نگاهت چون خون شعله زد در تن من/ چنان آتشي افروختي در نهادم/ که خاکستر ماند از خرمن من …/ جهان با تو آغاز شد نازيننا!/ به هجر تو دانم که فرجام گيرد/ مرا زيستن بيتو نامي ندارد/ مگر مرگ من، زندگي نام گيرد (نادرپور،1382: 377- 376).
در قطعة “از نيمهاي به نيمة ديگر” روح زنانه يا زن را نيمة گمشدة خود ميداند:
آه اي تمام شوکت هستي!/ اي شادي بزرگ!/ اي روح جاودانة مادينه!/ در ژرفناي ظلمت اين شب/ چون شطّ روشنايي جاري باش…/ اي جامد مذاب!/ اي شکل پذيرتر از آتش!/ اي گرمي هميشه صميمانه!/ – با من يگانه، از من بيگانه-/ من در تو نيمة ديگرم را ميجويم/ … يک تن شو، اي تجسم روح يگانگي!/ يک زن شو، اي تمامي ذات زنانگي! (همان،548- 547).
در شعر “زني چراغ به دست” چنين ميگويد:
زني چراغ به دست از سپيدهدم آمد/ زني که موي بلندش در آستان طلوع/ غبار روشني سرخ شامگاهان داشت/ بر آستانه نشست:/ ز پشت مردمکش آفتاب را ديدم/ که از درخت فراتر رفت/ به روي گونة گلرنگ صبح پنجه کشيد/ نگاه روشن زن/ خراش پنجة خورشيد را نشانم داد/ … زني چراغ به دست از حصار شب ميرفت/ مرا، اشارهکنان، از قفاي خود ميبرد/ زني که موي بلندش در آستان غروب/ شکوه روشني سرخ صبحگاهان داشت/ زني که آيينهاي در نگاه پنهان داشت … (همان،539- 538).
نادرپور در قطعة “نامهاي به دور دست” به جنبة الهام بخشي آنيما اشاره نموده است:
اي بانوي کلام!/ وقتي که دست من به هواخواهي دو لفظ/ سرگشته در ميان دو معني بود/ او را به لطف بوسة خود مينواختي/ اي خامش سخنگو، اي شوخ شرمگين!/ اي دوست، اي معلّم/ اي ترجمان بخت!/ … (همان،685- 684).
وي در شعر “بازي اسپانيايي”، زن را “گاوباز ماهرِ اعصار” خوانده است. شاعر در قطعه “نگاه عاشقانهاي به درخت” و “پلي ميان زمين و آفتاب”، زن يا معشوق خود را به درخت و ماه تشبيه نموده و احساس خود را با ساختن تصاوير جسماني از او منعکس نموده است و آنيما در اينجا و ساير اشعار طبيعتگراي نادرپور به صورت توصيفات سرشار از احساس شاعر نسبت به طبيعت تجلّي يافته است.
در قطعة “کينه” نيز به ترسيم تصوير زن در نقش معشوق پرداخته است. در قطعة “آشنا” نيز ميتوان کهنالگوي آنيموس را ديد.
بيشترين نمود مثبت آنيما در شعر نادرپور به صورت تصوير معشوق نمود يافته است. در مجموعههاي اوّل او مثل چشمها و دستها، دختر جام و شعر انگور، عشق رمانتيک و يادکرد معشوق، جلوة ويژه‌اي دارد درحاليکه مجموعه‌هاي آخرش غرق اندوه و غربت و يأس و نااميدي و درد پيري و مرگ انديشي است. البتّه همواره روح نااميد و اندوهگين شاعر حتّي در عاشقانههايش نيز او را رها نميکند. آنچه که از ياد معشوق در مجموعههاي آخرش ميسرايد، بيشتر ناظر به غربت و تنهايي اوست که ياد معشوق را به خيال و تنهايي او ميبرد، لذا عاشقانههاي او بخشي به درونيات و حسّ شخصي شاعر بر ميگردد، بخشي نيز به شرايط بيروني و شرايط اجتماعي و غربت وي بازميگردد.
وي در قطعة “در چشم ديگري”، خاطرة معشوق خود را ميبيند:
… در ماهتاب خاطره ميبينمت هنوز/ با آن شکنج زلف که افشاندهاي به دوش/ گاهي به ناز ميگذري از برابرم/ تا از درون سينه برانگيزيام خروش/ … يک لحظه باز ميشنوم نغمهاي ز دور/ آغشته با غبار زراندود خاطرات/ دل مينهم به نالة پنهاني نسيم/ تا بشنوم ترانة گمگشتة حيات/ ميآيدم به گوش صدايي شکسته وار/ کز آن شراب خاطره در جام من بريز/ زان بادة نگاه که در جام چشم تست/ چون ساقيان ميکده در کام من بريز/ بيچاره من که باز به دامان آرزو/ سر مينهم که بشنوم آهنگ ديگرت/ غافل که آن نواي فريبنده، ديرگاه/ افسرده در سياهي چشم فسونگرت (همان،110-109).
در شعر “کوچة ميعاد” در خيال خود، خاطرات خود با “مونس ديرينش” را در کوچههاي شهر مرور ميکند:
من تهي بودم، تهي از خويش/ من پر از اندوه “او” بودم/ با خيال دور و نزديکش/ همچنان در گفتگو بودم/ ديدم از حسرت فرولغزيد/ اشک بر سيماي غمناکش / روزهاي رفته را ديدم/ در فضاي چشم غمناکش:/ کوچة ميعاد ما، هر شب/ چون رگي از خون ما پر بود/ خنده که طعمي گوارا داشت/ بوسهها گرم و نفس‌بر بود … (همان،333).
نادرپور براي “اميد درو” خود در قطعة “ياد دوست”، چنين عاشقانه ميسرايد:
برگور روزهاي سيه، بوتههاي عشق/ پژمرد و غنچههاي گذشته مرد/ در حيرتم هنوز که آيا چگونه بود/ آن روزها که مرد و ترا جاودانه برد…/ ياد آرمت هنوز، هنوز اي اميد دور!/ اي آنکه در زوال تو بينم زوال خويش/ چون بنگرم در انبوه روزها/ ياد آورم ورود ترا در خيال خويش:/ … اينک تو نيز رفتي و بر گور روزها/ شمعي ز ياد روشن خود برفروختي/ اي آفتاب عمر! درين وادي غروب/ هر سو مرا کشاندي و لبتشنه سوختي/ بازآ که بيفروغ تو اين روزهاي تار/ بر من چنان گذشت که بگذشت شام من/ اي ديو شب! فرشتة خورشيد را بکش/ تا صبحدم دوباره نيايد به بام من! (همان،161-160).
شعر “باران” وي تصويرگر حسرت وصال معشوق است:
امشب دلم گرفتهتر از ابر است/ چشمم در آرزوي چراغي نيست/ دانم که در چنين شب نافرجام/ کسي را از آنکه رفته، سراغي نيست/ در اين اتاق کوچک دربسته/ ميافشرم به سينه خيالش را/ بيهوده در دلي که پشيمان است/ ميپرورم اميد وصالش را (همان،229-228).
در قطعة “گريه”، از هجران معشوق مينالد:
اي که در خلوت من بوي تو پيچيده هنوز!/ ياد شيرين تو تا مرگ هماغوشم باد/ ابر تاريکم و از گرية اندوه پرم/ حسرت ديدن خورشيد فراموشم باد! (همان،296).
در شعر “شمع مهر”، عشق خود را به معشوقش ياد آور ميشود و از قهر و عتاب او اندوهگين است:
تا جرعهاي ز خون دلم نوش ميکني/ مستانه عهد خويش فراموش ميکني/ آن شمع مهر را که به جان برفروختم/ از باد قهر، يکسره خاموش ميکني/ هر دم مرا به بوي دلاويز موي خويش/ از دست مي‌ربايي و مدهوش ميکني/ ترسم که همچو طبع تو سوداييم کند/ اين طرّهاي که زيب بر و دوش ميکني/ راز نهان عشق خود از چشم من بخوان/ تا چندش از زبان کسان گوش ميکني … (همان،353)
در قطعه ” ماه و آيينه” براي شادي و جواني معشوق خود دست به دعا ميگشايد:
تو با جواني من آمدي، جوان باشي/ بهار عمر مني کاش بيخزان باشي/ زبان دل به دعايت گشودهام شب و روز/ که ماهروي بماني و مهربان باشي/ تو در سياهي شب، شعلة سپيده‌دمي/ ز باد فتن? ايّام در امان باشي… (همان،524).
نادرپور در قطعة “غزل 3″، خيال معشوق را شادي بخش دل خود ميداند و از اين ياد، شاد است:
مرا عشق تو در پيري جوان کرد/ دلم را در غريبي شادمان کرد/ به آفاق شبم رنگ سحر داد/ مرا آيينهدار آسمان کرد/ خوشا مهري که چون در من درخشيد/ جهان را با من از نو مهربان کرد… (همان،849)
وي قطعة “کتاب پريشان” را براي دخترش پوپک سروده است:
اميد زيستنم ديدن دوبار? تست/ قرار بخش دلم تاب گاهوارة تست/ تو، اي شکوفة ايّام آرزومندي/ بمان که ديدة من روشن از نظارة تست… (همان،420)
عاشقانههاي وي را همچنين ميتوان در “سرگذشت”، “دختر جام”، “انتظار”، “بيپناه”، “پردة ناتمام”، “از درون شب”، “در هر چه هست و نيست”، “ياد”، “آشتي”، “چشم در راه” “کتاب پريشان”، “بيخواب”، “ملال تلخ”، “شب بيمار”، “چاره”، “بت تراش”، “رندانه”، “از ويس به رامين” “بازگشت”، ” از پس ديوار سالها”، “طلوعي در غروب”، “دو روز يا ده سال”، “طلوعي در شب”، “از دور و از نزديک و از دور”، “چراغي از پس نيزار”، “عاشقانه”، “جام جهان نما”، “سرمة خورشيد”، “بر صليبي دوگانه”، “فانوسي در سپيداران”، ” پلي ميان زمين و آفتاب”، “نويد”، “خطّي در انتهاي افق”، “باغ”، “چشم بخت”، “برف”، “تيغ دو سر”، “پنجرة خاموش”، “رؤيايي در انتهاي افق”، “چشم بخت”، “تيغ دو سر”، “پنجرة خاموش”، “رؤيايي در آفتاب”، “فصل پنجم”، “نامهاي به دوردست”، “پلنگ و ماه”، “عقابها در کوير”، “تنگ شراب و شعر من”، “دودي پس از حريق”، “در زير آسمان باختر”، “ساحل يادگار”، “آيينهاي بر سنگ”، “پلّ? شصتم”، “سفري از انجام به آغاز” و “چراغي در پس نيزار” ميتوان

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه رایگان درمورد عشق و محبت، احساس غربت Next Entries پایان نامه رایگان درمورد فروغ فرخزاد، شعر معاصر، روشنفکران