پایان نامه رایگان درمورد تنهايي، پيري، …

دانلود پایان نامه ارشد

نوميدي شعرا ميداند و از سوي ديگر اين اشعار مرگانديشانه را فارغ از پشتوانة سياسي و اجتماعي ميداند.
برخي معتقدند که مرگانديشي نادرپور در مجموع? “دختر جام” فردي و شخصي است و ريشه در نوع نگرش و جهانبيني شاعر نسبت به زندگي دارد؛ امّا در مجموع? “چشمها و دستها”، “سرمة خورشيد” و “صبح دروغين” نشان دهندة اوضاع نابسامان اجتماعي است. در مجموعههاي “از آسمان تا ريسمان”، “گياه وسنگ نه، آتش”، “شعر انگور”، “خون و خاکستر” و “زمين و زمان” سخن شاعر از مرگ به خاطر ترس از پيري است (خليلي جهانتيغ و دلارامي، 1389: 49).
به طور کلّي مسأله مرگ و مرگطلبي يکي از ويژگيهاي بارز جريان شعر رمانتيک فردگراست و بيشترين سخن نادرپور از مرگ به دليل تنهايي، غربت، نااميدي و به ويژه به دليل ترس از پيري است. بخشي از اين تنهايي و بدبيني و در نتيجه، مرگ انديشي او به شرايط سياسي و اجتماعي جامعه به ويژه پس از کودتاي 28 مرداد بازميگردد و بخش ديگر آن به احساسات شخصي و دروني شاعر يا همان جهان بيني وي باز ميگردد، تا جايي که وي حتّي دنيا را به خاطر از دست رفتن جواني و پيرشدنش ملامت ميکند.
جهانا ملال از تو دارم/ ملالي که آغاز و پايان ندارد/ ملالي که سامان نگيرد/ ملالي که درمان ندارد/ تو زين پيش زيباتر از حال بودي/ دريغا که امروز ديگر نه آني/ مرا پير کردي و خود پير گشتي/ جهانا! تو قدر جواني چه داني؟/ مرا روزها مرد و اميد ها مرد… (نادرپور،1382: 191- 190).
آه! ميدانم/ ديگر اين روح، از آن پنجرة روشن رؤياها/ آسمان را نتواند ديد/ به درختان و به خورشيد، نگاهي نتواند بست/ ديگر احساس غريب او/ در سحرگاه پس از باران- / عطر نمناک چمن را بوييد نفسي نتواند/ دلش از وحشت شبهاي کهولت نتواند رست/ ديگر او پير است/ پيرياش تيره و دلگير است/ پيرياش ، تيره اتاقي است کز آن روزنهاي رو به خيابان نيست/ نه خيابان، نه بيابان نيست…/ ديگر او پير است/ پيرياش تيره و دلگير است/ ديگرش چهره- بدانگونه که بايد- نيست/ … (همان،506- 505).
وي در شعر “نگاهي در شامگاه”، پيري را مرگ ميخواند:
انديشة سياه کهنسالي است/ بادي که از کرانة اقيانوس/ بر گونههاي اين شب نمناک ميوزد/ گويي که سرگذشت جهان است …/ امّا درين سکوت شبانگاهي/ من همچنان به زمزمهاي گوش ميکنم/ کز ژرفناي آينه هشدار ميدهد:/ ما، سالخوردگان سفرکرده/ در رهگذر باد، کم از برگيم/ ما زنده نيستيم خداوندا!/ ما زندگانِ پس از مرگيم… (همان،884).
نادرپور، تصوير کهنسالي خود را در آينه به منزلة قاب عکسي ميداند که با نگاه کردن به آن، حسرت کودکي و جواني سپريشدة خود را ميخورد و از پيري و مرگ خود ميهراسد:
… امّا در آينه/ اکنون به جاي چهرة آن طفل خردسال/ سيماي سالخوردة مردي سپيدموست/ کز مرگ ميهراسد و با خويش، دشمن است/ آيينه، چشمه نيست/ آيينه، قاب عکس کهنسالي من است (همان،857).
نادرپور حتي در نخستين مجموعههاي شعري خود که سرايش آنها مربوط به دوران جواني وي است، از بيان تفکّر مرگانديشانة خود ابايي ندارد. او در سنّ چهل سالگي هم خود را پيرمردي ميداند که آمادة مردن است و از اين احساس به شدت متأثر است: پيرمردي که در آن سوي درختان خزانديده قدم ميزد/ روح چل سالگي من بود/ روح آشفتهتر از ساي? صدها برگ/ و پراکندهتر از لرز? صدها موج/ روحي آماد? مردن بود…
اين حسّ وحشتناک و حزنانگيز تا دوران پيري همراه شاعر است. او در شصت سالگي پي ميبرد که پيرياش ديگر يک خيال يا فکر نيست بلکه حقيقتي است که شاعر را هر لحظه به زمان (زمان مرگ) نزديک ميکند:
… ناگهان معجزهاي شوم حقيقت يافت:/ ماه پيش آمد و من چهرة پيرم را / در دل آينهاش ديدم/ وز دگرگوني آن چهره هراسيدم/ خواستم تا نظر از آينه بردارم/ ديدم افسوس که آن لحظة هولانگيز/ (در پي خواب فريبندة سوداها)/ لحظة بازرسيدن به حقايق بود (همان،868).
پيري، سبب يأس و نااميدي وي شده است تا جايي که پيري را بدترين دشمن خود ميشناسد:
من خوب ميدانم که در اوج کهنسالي/ چشمان تاريک مرا از صبح آيينه/ ديگر اميد روشنايي نيست(همان،873).
… با خويش گفتم کانچه پيري ميکند با من/ دشمن به نام جنگ با دشمن نخواهد کرد (همان،905).
ترس پيري همواره قرين احساسات نادرپور بوده است و او را دچار اضطراب مينموده، اضطرابي که مانع بهره بردن او از جواني و شاديهاي زندگي ميشده است:
بر خويش لرزيدم/ اين خواب، تعبيري دگرگون داشت:/ از پيش ميديدم که در هنگام بيداري/ ويرانهاي خواهم شدن بيبهره از خورشيد/ گسترده در باران/ ويرانهاي بيگانه از گل/ آشنا با گل/ آکنده از موران و از ماران/ اين پيشبيني، غوطهور در اضطرابم کرد… (همان،775).
من خوابهاي کودکيام را/ با گريههاي پيري تعبير ميکنم/ چون عکس برگهاي بهاري/ در آبهاي راکد پاييز (همان، 726).
شاعر، اگرچه غلبة پيري بر جسم و روح خود را ميپذيرد؛ امّا از ترس مرگي که با پيري همراه است، دوست دارد از واقعيّت بگريزد و اين حقيقت تلخ را صادقانه بازگو ميکند:
… وز روبرو انديشة تاريک پيري را/ چون گردبادي در دل صحرا پذيرفتن/ امّا ز بيم مرگ، خود را نوجوان ديدن (همان،903).
نادرپور، مرگ را همزاد خود ميداند، همزادي که برخلاف او پيري ندارد:
امروز آفتاب اميد من/ در نيمروز زندگي خويش است/ حيران به راه رفته فرد مانده/ انديشه ميکند که چه در پيش است/ آه اي کسي که دل به تو ميبندم!/ آيا تو نيز شاخة بيبرگي؟/ آيا تو اميد جوان مانده! / همزاد جاودانة من، مرگي؟ (همان،236).
شعرهاي “برگ و باد”، “مرداب”، “تقدير”، “تازه طلب”، “گريه”، “طلسم”، “دزد آتش”، “سرمة خورشيد”، “آيين? دق”، “رقص اموات”، “نالهاي در سکوت”، “چشمها و دستها”، “ديگر نمانده هيچ”، “آخرين فريب”، “سفرکرده”، “بيگانه”، “چاره”، “گهوارهاي در تيرگي”، “نقاب و نماز”، “برف و خورشيد”، “بيمار بيدار”، ” دو پيکر”، “در قلب اين اقليم بيتاريخ”، “کسي هست در من”، “دريچهاي رو به شب”، “پرواز”، “در نور چراغ”، “چار درد”، “خون و خاکستر”، “صداي پا”، “زمزمهاي در شب” “گريز”، و “از گهواره تا گور” از اشعار مرگانديشانة نادرپور هستند که در آنها به نوعي مسأل? مرگ مطرح شده است.
در شعرهاي “ملال”، “آيينة دق”، “طلسم”، “ابر”، “گل ماه”، “سيگارها”، “حماسهاي در غروب”، “از بهشت تا دوزخ”، “مردي با دو سايه”، “آهنگ خزاني”، “از مرداب تا دريا”، “اي زمين، اي گور، اي مادر”، “با چراغ سرخ شقايق”، “برف و خورشيد”، “خرمن”، “خانه تکاني”، “غزل 1″، “زمزمهاي در باران”، “شبي با خويش”، “بر صليبي دو گانه”، “نامهاي به نصرت رحماني”، “دو پيکر”، “تعبير”، “کلبهاي بر سر موج”، “قاب عکس”، “پلّة شصتم”، “نقابدار عريان”، “نجوايي در حضور آيينه”، “در قلب اين اقليم بيتاريخ”، “آن پرتو سوزان جادويي” “کاخ کاغذين”، “زمين و زمان”، “تصوير ديگر” “سفيد و سياه”، “ميلاد ستاره”، “خون و خاکستر”، “مينياتور”، “نگاهي در شامگاه”، “نگين و داس”، “زورق بي‌سرنشين”، “خون و ناخون” از پيري و انتظار مرگ و هراس خود از اين برهة زندگي سخن ميگويد.
نکتة قابل تأمّل آن است که نادرپور در عين حال که شاعري پيرروح و پيري‌انديش است و همواره از فرارسيدن پيري و هراس از آن مي‌سرايد؛ امّا شاعري جوان فکر است و تصاوير شعري و توصيفات و اصطلاحات خاصّ وي گوياي فکر بلند و تخيّل کمنظير اوست.

3-6- تنهايي
غم تنهايي يکي از بنمايههاي مهم شعر نادرپور است. وي از تنهايي خود در غربت و از تنهايي خود در جامعة تحوّليافته و مردمان دگرگونشده سخن ميگويد. اگرچه غربت، يادآور دوري از عزيزان است؛ امّا در لحظات تنهايي و مصيبت، اين حس، شکنندهتر خواهد بود.
از نظر روانشناسي، ميتوان به سه نوع تنهايي اشاره کرد:
1- تنهايي اجتماعي، اين نوع تنهايي، زماني پيدا ميشود که شخص از شبکة دوستان و آشنايان محروم ميشود.
2- تنهايي موقعيّتي، وقتي اتفّاق ميافتد که برخي اوضاع و شرايط زندگي فردي، سبب شود که او احساس تنهايي کند.
3- تنهايي عاطفي، از کمبود روابط صميمي ناشي ميشود. اين شکل تنهايي، نه موقعيّتي است و نه از فقدان روابط اجتماعي پيدا ميشود (شعاري نژاد، 1371: 216- 215).
شاعر گاه از تنهايي به مرگ پناه ميبرد:
بکوب اي دست مرگ، امشب درم را که از من کس نميگيرد سراغي
شب تاريک من بي روشني ماند تو، اي چشم سيه! برکش چراغي
(نادرپور، 1382:115).
تنها شدم، گريختم از خود، گريختم/ تا شايد اين گريختنم زندگي دهد/ تنها شدم که مرگ اگر همّتي کند/ شايد مرا رهايي از اين بندگي دهد (همان،165).
نادرپور در قطعة “سفر کرده”، تنهايي عاطفي خود را با دلي دردمند بيان ميکند:
در من سرود گمشدهاي بود/ کان را کسي نخواند و نپرداخت/ هرگز مرا چنان که منستم/ يک آفريده زين همه نشناخت (همان،184).
قطعة “خانه تکاني” وي سرشار از حسّ تنهايي اوست:
زمين، زمين تر است امشب/ هوا، هواي زمستاني/ دلي به ظلمت شب دارم/ غمي به وسعت ويراني:/ کسم به در نزند انگشت/ جز اين درخت پريشانحال که سرنوشت مرا دارد/ شب برهنگياش در پيش/ خزان پيرياش از دنبال/ کسم به شيشه نکوبد مشت/ به غير ماه سراسيمه/ که در شکوه تماميّت/ شکسته ميشود از نيمه/ … چنان در آينه تنهايم/ که غير خويش نميبينم/ به جستجوي که برخيزم؟/ در انتظار که بنشينم؟ (همان،662- 661).
وقتي که در تاريکي مغرب، چراغ خانههاي دور/ – لرزانتر از زنبورهاي کوچک نوزاد-/ در لابلاي شاخساران لانه ميسازد/ وقتي که بر زين درختان مينشيند ماه/ در کوچههاي شامگاهان اسب ميتازد/ من در پس اين پردة نازک/ تنهاترين مردم/ در خانهاي خاموشتر از خلوت اشباح/ غمگينتر از آواز ميخواران شبگردم/ آه اي خداوندان تنهايي!/ آه اي خداوندان!/ من همنشين وحشت و همخانة دردم/ تنهاترين مردم (همان،733-732).
نادرپور همچنين در شعرهاي “سرگذشت”، “از درون شب”، “نالهاي در سکوت”، “ديگر نمانده هيچ”، “آيينة دق”، “شيشه و سنگ”، “شبي با خويش”، “در بازتاب شعلة کبريت”، “در زير آسمان باختر”، “پاريس و تائيس”، “پلّة شصتم”، “عنکبوت و انديشه”، “آن پرتو سوزان جادويي”، “خطبة زمستاني” و “زمزمهاي در شب” به توصيف غم تنهايي خود پرداخته است، و بخش بيشتر اين سروده‌ها به تنهايي عاطفي و تنهايي اجتماعي وي باز ميگردد.

3-7- غم غربت روستا (روستاستايي)
روستاي کودکي شاعر، “دهکدة سبز” رؤياهاي او است که هرگاه از زندگي و مشکلات آن خسته ميشود، ياد ده و طبيعت بکر آن و کودکي شيريني که در روستا سپري کردهاست، مرهمي براي روح مجروح او ميشود.
رمانتيک‌ها در تلاش براي بازگشت به جامعة پاک و بکر و دوري از زندگي تجمّلگراي شهر به دنياي ارگانيک و زنده که همان “روستا” يا جامع? سادة ابتدايي است، روي آوردهاند (خليلي جهانتيغ و دلارامي، 1389: 38).
نادرپور جغرافياي کودکي خود را روستايي ميداند که يادآوري طبيعت آن جزو شيرينترين خاطرات شاعر است و همچنان حسرت بازگشت به آن روستا را در دل دارد و در خاک غربت و از راه دور به ياد خاک خويش، حسرتسرودههاي زيبا و ماندگاري را خلق ميکند:
آن روستاي دامنة البرز/ – کز خاوران به چشمة خورشيد ميرسيد/ وز باختر به ماه-/ جغرافياي کودکي من بود/ من لحظههاي آمدن صبح و شام را/ از تابش سپيده به ديوارهاي او/ وز رقص شاخ و برگ سپيدارهاي او/ در نور آتشين شفق ميشناختم/ … در کوچههاي دهکده، خميازة باد/ با بوي خاک توشة راهم بود/ … وقتي که تيرماه تنور سپيده را/ در آسمان تبزده ميافروخت/ من خواستار پونة عطرآگين/ در لابلاي نان جوين بودم/ … وقتي که گلّههاي پراکنده/ از جلگهها به دهکده ميرفتند/ وقتي که گاوهاي غبارآلود/ دلو بخارکردة سرگين را/ با ريسمان دم/ از چاه واژگون به زمين ميگذاشتند/ من در سرودخواني آغاز شامگاه/ با غوکها مقابله ميکردم/ … وقتي که باد سرد زمستاني/ سرپنجههاي دختر چوپان را/ در گرگ و ميش صبح، حنا ميبست/ وقتي که شير نور ز پستان آفتاب/ در سطل آسمان مسين ميريخت/ “البرز” در برابر من شيهه ميکشيد/ من شهسوار حادثهها بودم/ من رو به روشنايي آينده داشتم (نادرپور،1382: 842-839).
وي در قطعاتي چون “رقص اموات” و “شب در کشتزاران” به توصيف

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه رایگان درمورد فروغ فرخزاد، شعر معاصر، روشنفکران Next Entries پایان نامه رایگان درمورد بوي، ...، طبيعت