پایان نامه رایگان درمورد بوي، …، طبيعت

دانلود پایان نامه ارشد

طبيعت روستا پرداخته و از عناصري همچون باد خنک، مزرعه، نسيم، بيشه، دروگران، مهتاب، ساي? چنار و عرعرها، ساحل دريا، موج، جنگل، ترانة غوکان، نورمه، چمن، ستارگان، صداي گرم و سوزناک ني، آتش چوپان، صداي سگان و جغدها، صداي گنجشکها و کلاغان، خرمن، مهتاب، صحرا، صداي غريو آبشار، کندو، گندم، کاه، خوشه، کشتزار، گندمزار، جويبار، صداي گفتگوي آبياران، صفير داس دهقانان، سرود برزگرها، چشمهساران، نماي قريه و کلبهها در شب، طنين سم اسب، طنين زنگ شترها و … براي توصيف فضاي روستايي بهره گرفته است.
نادرپور همچنين در شعرهاي “ياد بودها”، “دري بدان سو”، “زمين و زمان” و “آيندهاي در گذشته” به توصيف روستا و طبيعت آن ميسرايد و بوي دهکده را در گنجه خود ميجويد:
بوي صبح آسمان دهکده/ با ملخها و کبوترهاي او/ بوي شير تازه و بوي علف/ بوي سنجدها و دخترهاي او/ بوي هرم آفتاب و بوي سنگ/ بوي رگبار غروب و بوي گل/ بوي چاي عصر و بوي زعفران/ بوي نان شيرمال و بوي هل/ بوي گلپر و شب خاموش کوه/ بوي باران در شب تاريک باغ/ بوي گردوهاي تر زير درخت/ بوي بال پشهها گرد چراغ … اشکم امشب سخت ميخندد به من/ چون ز بوي گنجه جويم راز او … (همان،472- 471)
نادرپور در تمام اشعار خود که به ياد روستا سروده است به توصيف طبيعت پرداخته و علاوه بر اين، طبيعتگرايي يکي از ويژگيهاي بارز شعر نادرپور است. در حقيقت، شاعر از طريق توصيف طبيعت با بينش نوستالژيک، انسان را به عصر طلايي جامعة بشري و روزگار آشتي انسان با طبيعت فرا ميخواند. پيوند احساس با طبيعت زنده يکي از مشخّصههاي قابل توجّه در شعر اين شاعر بزرگ است که در قطعاتي چون “نگاه عاشقانهاي به درخت”، “نگاه”، “کشف حجاب” و … ديده ميشود.
شعر “نگاه” نادرپور از حيث پيوند عاطفي شاعر با طبيعت زنده و تپنده، يادآور نگاه شاعرانة “هايکو”وار است. شاعر در اين شعر در پي شکار و مهار لحظه‌هاي عاطفي بوده است (روزبه، 1383: 254).
“بنياد اشعار روستايي، حتّي بنياد سرودهاي تئوکريتوس مرتبط است با علاقهاي جذبهآميز به طبيعت و ادراکي رمانتيک از مردم عادي و احساس اشتياق نسبت به چيزهاي دورافتاده و غريب” (دستغيب، 1385: 134).
نادرپور در قطعاتي چون “مرگ پرنده”، “پردة ناتمام”، “در هر چه هست و نيست”، “هوسها”، “تشنگي” “پاييز”، “نامگذاري”، “حماسهاي در غروب”، “دري بدان سو”، “در ساية دو انگشت”، “خطبة بهاري”، “گشت و بازگشت”، “غروبي در شمال”، “زمزمهاي در باران”، “دورنما”، “زمين و زمان” و “نيز … و نيز” بدون بحث روستاستايي، به توصيف طبيعت يا استعمال فراوان عناصر طبيعت در شعر خود پرداخته است.
3-8- تقابل سنّت و مدرنيته (نقد مظاهر تمدّن جديد)
انسان معاصر، دغدغههاي تازهاي را تجربه ميکند که يکي از اين دغدغهها، مظاهر تمدّن جديد از جمله شهرنشيني و روابط خاصّ اجتماعي حاکم بر آن است. نادرپور نيز از جمله شاعراني است که گاه به نقد کشتارها و خسارات ويرانگر و وحشتناک سلاحهاي کشتار جمعي و گاه به نقد زندگي شهري و سبک زندگي اجتماعي مردم شهرها و مصائب و مشکلات آن همچون فقر، خيانت، ريا، غدر و نادوستي، تنهايي عاطفي ايجاد شده در جامعه، اعتياد و قمار و مهمتر از همه، عوض شدن مردم زمانه ميپردازد.
قطعة “مرثيهاي براي بيان و براي شهر” يکي از موفّقترين اشعار نادرپور در اين زمينه است که شاعر در آن به زيبايي، مرگ طبيعت و ارزشهاي انساني را فرياد ميزند.
زمين، ترحّم باران را / در چشمههاي کوچک از ياد بردهاست/ و باد چراغ قرمز نارنجهاي وحشي را/ در کوچههاي جنگل خاموش کردهاست/ از دور، تپههاي پريشان، بي‌رحمي نهفتة ايّام را فرياد ميزنند … (نادرپور،1382: 474).
در ادامه، شاعر از فقر، غربت عاطفي حاکم بر شهر، خيانت و بيايماني و مصائب زندگي شهري چون قمار و ميخوارگي سخن ميگويد و گريزي حسرتبار به کودکي ميزند و در حقيقت، نوستالژي مرگ ارزشهاي انساني را ميسرايد.
در شهر:/ درها و طاقها/ مانند قد مردان، کوتاه است/ از پشت هيچ پنجره، ديگر/ يک قامتِ کشيده/ يا يک سر بلند نمايان نيست/ داغ نياز، پينة مهر نماز را/ از جبهة گشادة زاهد زوده است/ بر شيشهها، تلنگر وحشت/ رؤياي کودکان را آشفته ميکند/ و گاهگاه باران/ نقش و نگار بيرمق خون را از زير ناودان ميشويد/ مردان، دلهاي مردههاشان را در/ شيشههاي کوچک الکل نهادهاند/ و دختران، صفاي عطوفت را/ در جعبههاي پودر/ ديگر کس رفيق کسي نيست/ اين يک زبان آن يک را از ياد برده است… / سيگار – در ميان دو انگشت-/ از ديرباز جاي قلم را گرفته است/ و دود اعتياد/ دلها و خانهها را تاريک کرده است/ شوهر/ -پنهان ز چشم زن-/ در آرزوي بردن بازي تکخال قلب خود را ميبازد … (همان،478- 474).
“رمانتيکها بر اين عقيدهاند که زيان مدنيّت نوين، بيش از نفع آن است. بر اثر رواج مظاهر اين تمدّن، بهشت سرشار از عصمت و آرامش و امن و ايمان گذشته جاي خود را به دوزخي دردخيز سپرده و شبرنگ آن، کام بشريت را تلخ کرده است” (صدري نيا، 1382: 142).
نادرپور در شعر “چکامه کوچ”، تابلويي نمادين از محيطي پر از رذالت و شرارت و تابلويي از مرگ و کشتار همگاني را به تصويرميکشد و به نقد مظاهر و پيامدهاي تمدّن جديد و شهر ميپردازد.
کسي ز شهر خبر آورد/ که خانهها همه تاريکتر ز تابوت است/ هوا، هنوز پر از بوي خون و باروت است …/ کسي ز شهر خبر آورد که عشقها همه بيمارند…/ کسي ز شهر خبر آورد که قتلعام گل قالي/ به چکمههاي گلآلود، رنگ خون داده است/ و ديگر آينه، نيروي تند حافظه را/ به بيحوّاسي پيري سپرده است… (نادرپور،1382: 483-482).
در چنين محيطي است که شاعر، رفتن را برماندن ترجيح ميدهد و به دنبال آرمانشهر خود است:
زمين سراسر تاريک است/ و هيچ نوري بازي نميکند در آب/ که انعکاسش بر طاق آسمان افتد/ تو جامهدان سفر بربند/ و رو به ساحل ديگر کن/ مگر که در شب بيحاصل غريبيها/ غم تو دانة اشکي به خاک بفشاند … (همان،484).
وي در قطعة “شب و شهر” از آسمانخراشهايي سخن ميگويد که بر ويرانة غرورآدمي بنا شدهاند؛ امّا با تمام عظمتشان, قلعههاي شومي پر از غربت هستند.
امشب خداي خاک به تقليد کهکشان/ شهري پر از ستاره پديدار کرده است/ وز معجزات اوست که صد آسمانخراش در تيرگي به سرعت فرياد رستهاند…/ اينجا غرو آدمي و قامت درخت/ در پيشگاه منزلت آسمانخراش/ رو مينهد از سر خجلت به کوتهي… / اينجا درِ سراي دل از پشت بسته است وز رمز فقل او نتوان يافت آگهي/ … اينجا به رغم خلوت دريا و آسمان/ شهر از صدا: پر است ولي از سخن: تهي (همان،897- 895).
وي در شعرهايي که به نقد مظاهر تمدّن جديد پرداخته، از “انبوه واژههاي مهاجر [که] بيرخصت عبور از مرزها به مطبعهها روي ميکنند” (همان،477) نيز استفاده کرده است تا از اين طريق هجوم همه‌جانب? فرهنگ شهري و مصائب آن را نمايان سازد، لذا وي در اين گونه اشعار خود از واژههايي چون هواپيما، تفنگ، چراغ سرخ و سبز، چارراه، يخچال، آسمانخراش، قطار، ترن، پيادهرو، و … استفاده کرده است.
نادرپور در اشعار “شامگاه”، “تهران و من” و “ميدان” از مجموعة سرمة خورشيد، مهارت خود را در ساختن تصاوير فلسفي با نشان دادن سيماي شهر معاصر به نمايش ميگذارد و چهرة شهري را مينماياند که حرکت و زيبايي زندگي در يکنواختي آن ناپيدا است (کلياشتورينا، 1380: 71).
نارضايتي از شرايط بد روزگار و جامعة شاعر، او را به نقد اين روزگار و يأس و غم و اندوه سوق داده است. وي تنهايي در تمدّن جديد را درد زندگي ميداند:
مادر!/ گناه زندگيم را به من ببخش/ زيرا اگر گناه من اين بود از تو بود/ هرگز نخواستم که ترا سرزنش کنم/ امّا ترا به راستي از زادنم چه سود؟/ … من آتشم که در دل خود سوزم اي دريغ/ من آتشم که در تو نگيرد شرار من/ دردم يکي نبود که زودش دوا کني/ آن به که دل نبندي ازين پس به کار من/ … مادر تو بيگناهي و من نيز بيگناه/ امّا سزاي هستي ما در کنار ماست/ از يکديگر رميده و بيگانه ماندهايم/ وين درد، درد زندگي و روزگار ماست (نادرپور،1382: 189-187).
نادرپور شاعري است که از جامعة خود و از مسئوليّت اجتماعي خود به عنوان يک شاعر غافل نبوده است. شعر “طغيان” وي يک نمونه از اين اشعار جامعهگراي وي است که در آن با نقد مظاهر تمدّن جديد که حاصلي جز کشتار بيگناهان ندارد؛ پرداخته است:
بجز پهنههايي پر از دود و آتش/ بجز سيل کشتار و بيماري و خون/ بجز نالههايي پر از خشم و نفرت/ بجز دوزخي واژگون و دگرگون/ بجز تندبادي که آهسته خواند/ سرود غم خويش در گوش هامون/ بجز انتقامي چنين تلخ و نارس/ بگو با من اي دل، چه ماندست با کس؟ … به تنگ آمدم زين همه کينه توزي/ خوشا زيستن در ميان سياهان/ که در خاک و خون غوطهور شد طبيعت/ تمدّن گر اينست، کو بربريت؟ (همان،139- 137).
شاعر، با دلي دردمند نوستالژي نابودي طبيعت و انسانيّت را ناله ميزند که زير چکمههاي خشن تمدّن له شدهاند:
درخت معجزه خشکيدهست/ و کيمياي زمان، آتش نبوّت را/ بدل به خون و طلا کردهاست/ درنگ خون و طلا بوي کشترازان را/ ز ياد پديدههاي ترانهخوان بردهست/ و آفتاب مسيحاي روشنايي نيست/ و ابرها همه آبستن زمستانند/ و جويها همه در سير بيتفاوتي خويش به رودخانة بيآفتاب ميريزند/ و کوچهها همه در رفتن مداومشان/ به نااميدي بن بستها يقين دارند (همان،499).
در حقيقت، رمانتيسم، محصول بحران تقابل سنّت و تجدّد بود که عرصههاي مختلف ادبيّات، فرهنگ، اجتماع و سياست را تحت تأثير قرار داده و آشفتگي فکري و فرهنگي را به دنبال داشت. هنرمند رمانتيک از اين اوضاع آشفته و پيشرفتهاي مدرن که به زعم او زندگي را به تباهي ميکشاند، ناراضي است و در پي نقد واقعيّتها و دگرگون کردن اوضاع ميافتد، لذا راهي به جز نقد واقعيّتهاي موجود و بازگشت به دوران ماقبل سرمايهداري و مدرنيسم نميبيند، پس حسرت آرزوي بازگشت به گذشته يا بازگشت به طبيعت را دارد (فورست، 1375: 55). نادرپور اين جنبة رمانتيسم را به صورت نقد مظاهر و پيامدهاي تمدّن جديد و بازگشت به دوران کودکي، روستاستايي و طبيعتستايي در شعر خود آورده است.
نادرپور تحت تأثير جريان رمانتيک که خود اين جريان، ريشه گرفته از فقر مردم و شرايط سياسي و اجتماعي آن دوران بوده است؛ در برخي شعرها، شهر را در هيئت شهري نو که ساکنانش روسپيان گنهکار و … هستند، تصوير ميکند:
بر چهرههاي رهگذران دوختم نگاه/ اينان معاشران کهن بودند/ همسايگان خانة من بودند/ در شهر دوردست جواني/ (شهري چنان که افتد و داني)/ امّا به چشم حيرت خود ديدم/ کز پشت پوست، خامة صورتگر زمان/ سيماي پيرشان را ترسيم ميکند/ مستي که عينکش را بر سر نهاده بود در کوچة کتابفروشان/ نام کتابها را ميخواند و ميگذشت-/ عينک، خطوط ذهني او را/ برجسته مينمود/ من ديدم آنچه در سر او نقش بسته بود/ تقويم پاره پارة ايّام/ فرجام روز و فاجعة شام/ سوداي سرنوشت و سرانجام/ در پرتو چراغ، زن پير روسپي/ چون شيشة شرابش درهم شکسته بود/ بر من نگاه کرد/ در پشت چشم او/ دوشيزهاي جوان به تماشا نشسته بود… (همان، 676- 675).
در شعرهاي “نيشخند”، “مرثيهاي براي بيابان و براي شهر” و “بهانة دوست” او از درد خيانتي که گريبان مردم روزگارش را گرفته است، ميسوزد.
در شعرهاي “شام بازپسين” و “نميهاي از نامه” و “مرثيهاي براي بيابان و براي شهر” از دوستان، نارفيق و درد غدر سخن ميگويد:
در چشم تو آيا قباي مرگ/ تنها و تنها بر تن همسايه نيکوست/ تا کي به مرگ دوست، آسان ميخوري سوگند/ امّا نميميري به جاي دوست؟ (همان،816).
در “فتنهاي در شام” و “نامهاي به نصرت رحماني” از ريا و تزوير مردم مينالد:
… اي مونس عزيز قديم من!/ در ازدحام اين همه تصوير/ يا در ميان اين همه تزوير/ آيا مرا تو باز تواني ديد؟/ يا من تو را دوباره توانم يافت؟ (همان،761).
در شعر “بي هيچ پاسخي” از تغيير مردم زمانه غمگين است:
اي آفريدگار!/ با من بگو که زير رواق بلند تو/ آيا کسي هنوز/ يک سينه آفتاب/ و يا يک ستاره دل/ در خود سراغ دارد؟/ … من آرزوي يک تن دارم/ تا گريه را رها کند از بند/ گريد بدين اميد که باران اشک او/ آفاق را چو بيشه پر از رستني کند/ من آرزوي يک تن دارم/ تا چشمش از

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه رایگان درمورد تنهايي، پيري، ... Next Entries پایان نامه رایگان درمورد زنان و دختران، شاعران معاصر، خون آلوده