پایان نامه رایگان درمورد افغانستان، جهان اسلام، ساختار قدرت، روابط قدرت

دانلود پایان نامه ارشد

تاريخي افغانها نسبت به خط ديوراند) برداشته است. بخشي از اين پاسخگويي براي مقابله با اين تهديدها، شامل اسلاميکردن هرچه بيشترجامعه و در نتيجه، افزايش مدرسهها، حمايت گسترده از نيروهاي راديکال و گروههاي مسلح در کشمير و افغانستان ميشدکه به اصطلاح راهبرد مادون متعارف خوانده مي شود. اين مهم تحت حمايت آ ي. اس. آي اتفاق ميافتد (شفيعي وهمکاران، 1389: 137).

4-2-13- پيوند ارتش و تشکل هاي مذهبي در پاکستان:
ارتش پاکستان قويترين و تاثيرگذارترين نهاد قدرت در اين کشور است. نيروهاي مسلح از جمله ارتش، طبق قانون اساسي پاکستان حق دخالت در امور سياسي را ندارند، اما نظام سياسي، اجتماعي پاکستان به گونهاي است که به اعتقاد کارشناسان و تحليلگران سياسي، ارتش کليديترين نهاد سياسي آن کشور به شمار ميآيد. زيرا از همان آغاز تأسيس پاکستان، ارتش با دو ماموريت مهم رو به روشد: يکي بازگرداندنکشمير به قلمرو ملي پاکستان و ديگري، اسلاميکردن ساختار قدرت و ارائه آن به عنوان يکالگو در جهاناسلام. دو ماموريت نامبرده، باعث شدند ارتش پاکستان صرفا به عنوان يک ارتشحرفه اي، حافظ تماميت ارضي کشور باقي نماند و به صورت يک ارتش قدرتمند توان بهرهگيري از تمامي امکانات سياسي، اقتصادي و فرهنگي کشور را داشته باشد و به علاوه براي اجراي دومين مأموريت خود، ، پيوندي با تشکلهاي مذهبي اين کشور برقرار کند. قانوناساسي پاکستان براي ارتش مزاياي زيادي در نظر گرفته است که به بسياري از اقدامات غيرقانوني آن، وجهه قانوني ميبخشد .بسياري از رؤساي جمهور اين کشور طي مدت شصت سال تاريخ پاکستان، نظامي بوده و فرماندهان عالي رتبه ارتش بارها دست به کودتا زده و دولتهاي حاکم را ساقط کردهاند. ارتش طي چند دهه گذشته همواره در سياست پاکستان دخالت کرده و از روشهاي مختلفي براي تحت کنترل داشتن دولتهايي که روي کار آمده اند، استفاده کرده است. از جمله اين اقدامات مي توان به اختلافاندازي و تشديد رقابت بين احزاب مدعي کسب قدرت، مذاکره و نزديکي با احزاب اسلامي تندرو و بنيادگرا، براي زير فشار قراردادن دولت و در اختيار داشتن سازمان اطلاعات (آي.اس.آي) جهت در تنگناقراردادن دولت اشاره نمود. در پيوند با ارتش در بين نهادهاي مؤثر در تعيين سياستهاي داخلي و سياستخارجي پاکستان، احزاب و گروههاي مذهبي، علماي ديني و مدارس ايشان، از نقش تعيين کننده اي برخوردارند. اين نفوذ و قدرت سياسي، اجتماعي، که پيشينه آن به تأسيس پاکستان و حتي پيش از آن باز ميگردد، دلايل متنوع و مختلفي دارد، اما نکته مهم اين است که در پاکستان هيچيک ازنخبگان سياسي، نظامي و اقتصادي قادر به ناديده گرفتن نقش اسلام و علما در تحولات و تصميم گيريها نيستند و اکثر نخبگان اين کشور ترجيح ميدهند تا نظر علماي مذهبي را، به عنوان يک اهرم حمايتي، به سوي خود جلب کنند. قابل توجه اينکه پيوند ارتش و تشکلهاي مذهبي در پاکستان، روي سياستهاي داخلي و خارجي اين کشور تاثير گذارده و همچنان نيز اين تاثير پابرجاست، به طوري که ايجادطالبان توسط سازمان اطلاعات ارتش پاکستان، براي مسلط شدن بر افغانستان، از همين پيوند برميخيزد. بر اين اساس، اين سازمان در سال 1994 با جمع آوري حدود يک هزار طلبه از قوم پشتون، که در پاکستان و افغانستان زندگي ميکنند، از مدارس ديني وابسته به جمعيتعلماياسلام شاخه مولانا سميعالحق، که امروز به شبکه مدارس حقاني شناخته ميشود، جنبش طالبان را به رهبري ملامحمد عمربه وجود آورد. اما ازآنجا که اقوام پشتون در دو سوي مرزديوراند در افغانستان و پاکستان زندگي ميکنند، پس از حمله آمريکا به افغانستان و سقوططالبان در آن کشور، بخشي از طالبان به مناطق قبايلي پشتوننشين مهاجرت کرده و معضل طالبان محلي را در پاکستان به وجود آوردند که سياست داخلي و خارجي پاکستان را تاکنون نيز تحت تاثير قرار داده است، البته بخشي از طالبان از پيش نيز در پاکستان در مناطققبايلي به سر ميبردند. به غير از اين، پشتونها در ارتش پاکستان و سازمان اطلاعات اين کشور نقش مهمي دارند. به طوري که شبکه پشتون ها در فرماندهي عالي ارتش نقش عمدهاي در تصميمگيري ارتش و سازماناطلاعات آن براي کمک بيشتر به طالبان ايفا کرده و مي کند. سياست ايجاد طالبان، که به واسطه پيوند ارتش و تشکلهاي مذهبي پاکستان انجام شد، با چند هدف انجام گرديد: نخست مساله خطمرزيديوراند است که در سال 1893 توسط يک افسر انگليسي به همين نام کشيده شده و پس از آن، همواره سرزمينهاي پشتوننشين پاکستان، مورد ادعاي دولتهاي مختلف افغانستان بوده است. در واقع خط ديوراند ديناميسم ناسيوناليسم افغان است و هر حکومت افغان تقريباً به ميزان خاصي از آن براي ايجاد وفاق و وحدتملي، استفاده کرده است. در مقابل نيز پاکستان در برابر اين ادعاهاي افغانستان، همواره تلاش کرده سياست پشتون در برابر پشتون را پيش ببرد تا اين خواست قومي را مهار کند و تشکيل طالبان نيز با همين هدف انجام يافته است. دوم اينکه طالبان با پتانسيل ايدئولوژيکي خود، ميتوانستند جبهه کشمير را گرمنگه دارند و هند را در آنجا زمينگيرکنند. به عبارت ديگر، در اين صورت پاکستان به ضريب امنيترواني لازم دست مييافت. از اين رو، پاکستان مايل بود امکانات طالبان را براي آموزش و تقويت نيروهاي مبارز کشميري به کارگيرد و پايگاههاي آموزشي خوست در نزديکي کشمير مي توانست اين هدف را تأمين کند. اين مساله همچنين ميتوانست توجه گروههاي مذهبي را به کشميرجلب نمايد و درگيريهاي قومي- مذهبي در پاکستان را، که پتانسيل ايجاد بحرانهاي مخرب تهديدآفرين دارد، به مرزهاي افغانستان و هند انتقال دهد (حسين خاني ،1391: 123 و 124 و 125).

4-2-14- مدرنيته: تحديد نقش دين و تغييرات اجتماعي حاصل از آن:
پژوهشگران جامعهشناسي دين اغلب بر آناند كه جوهره حركت بنيادگرايي نوعي اعتراض به روند مدرنيزاسيون و تأثيرات وسيع اجتماعي، فرهنگي، سياسي و اقتصادي آن بر جوامعي است كه دستکم يكي از مهمترين منابع الهام نظري و عملي نظامها و روابط اجتماعي، سياسي، اقتصادي و حتي خانوادگي اين بوده است. بنيادگرايي يكي از انواع متعدد واکنشهاي اعتراضي به مدرنيته است كه خصلتي ديني دارد. بنابراين، طبيعتاً انتظار بر اين است كه چون دين تنها يكي از عوامل اثرگذار و شكلدهنده به ارزشها، علل و نظامات اجتماعي در دوران پيشامدرن بوده است و عوامل متعدد ديگري، (مانند نظام اقتصادي مبتني بر كشاورزي، روابط قدرت سياسي و مانند آن) نيز در شكلگيري آنچه جامعهسنتي ناميده شده، دخيل بودهاند، پس بنيادگرايي بايد واكنشي ديني به آن دسته از پيامدهاي نظري و عملي مدرنيته باشد كه به طور مشخص باورها و عمل سنتي ديني را به چالش كشيده است. اماعملاً چنين تقسيم كار ظريفي در وظايف معترضان به مدرنيته صورت نگرفته است و هم بنيادگرايان عناصر متعددي از تأثيرات مدرن را كه مشخصاً ارتباط وثيقي با دين نداشتهاند، مورد اعتراض قرار دادهاند و هم جنبشهاي اعتراضي ديگري نيز كه به طورمشخص ديني نبودهاند، از دين سنتي در مقابل جايگاه مدرن دين دفاع کردهاند. همچنان كه انگيزههاي بنيادگرايان نيز لزوماً و به طور خالص دفاع از دين ناب نبوده و عوامل متعدد اجتماعي، اقتصادي و سياسي موجب شده تا آنان به آن بخش از سنت كه بيشترين قوت نظريه پردازي را داراست (يعني دين) به عنوان نمايندة سنت رجوع كرده تلاش كنند آن را به مثابه ستون فقرات زندگي سنتي كه اكنون در معرض تهديد مدرنيته قرار گرفته است، احيا كنند. شايد يكي ازعلتهاي اين كه علماي سنتي گرايشهاي بنيادگرايانه چندان موافق نبودهاند نيز در همين توانايي آنان در جدايي بين سنت و دين بماهو دين بوده است؛ برخلاف بنيادگرايان كه به دليل عدم تضلع بر معارف ديني، هرگونه تغيير و تحول در روابط و نظامات سنتي را تهديدي براي دين تلقي ميكردهاند. اما مدرنيته چه تغييراتي را در جوامع ايجاد كرده كه چنين واكنشهاي تندي برانگيخته است؟ مدرنيته چگونه تلقي سنتي از دين و جايگاه آن در جوامعسنتي را متحول كرده است كه دينداران به فكر بازگشت دوباره به منابع اصيل ديني افتادهاند؟ مدرنيته با ايجاد تحول در ساختارهاي اقتصادي جوامع سنتي موجب شد زندگي يكپارچه و منسجم سنتي به حوزههاي متعدد مختلفي تقسيم شود كه هر حوزه داراي نظام ارزش منحصر و خاص خود بود كه لزوماً ارتباطي با ارز شهاي ديني نداشت .نقشهاي جديدي كه در جامعه مدرن براي افراد تعريف ميشد، اساساً با ارزشهاي ديني پيوند نداشت؛ مثلاً كارگر يك كارخانه صرفنظر از نوع باورهاي ديني يا ميزان دينداريش نقش خاصي در توليد كالا داشت؛ هم چنان كه در ديگر سازوكارهاي توليد وتجارت نيز معيارهاي ارزش سكولار شده بود. از تأثيرات ديگر مدرنيته كه راه را براي سكولاريزاسيون و كنار گذاشتن دين بيش از پيش فراهم ميساخت، تنوع فرهنگي بود. پيشتر به تنوعمذهبي ناشي از اصلاحات ديني اشاره شد. اما مهاجرتهاي پردامنه از شهرها و روستاها در جستجوي كار و شكلگيري دولت- ملتها نيز به اين تنوعفرهنگي دامن ميزد. شكل گيري دولت -ملتها موجب ميشد اقوام، مذاهب، و مناطق جغرافيايي جديدي تحت كنترل يك كشور درآيد كه مستلزم آشنايي و ارتباطات بيشتر و در واقع درك واقعيت تنوع فرهنگي ميشد. ضرورت صيانت از ساختار يكپارچه و وحدت ملي كشور، لزوم مسامحه در برابراختلافات ديني و فرهنگي را آشکار ميساخت (هوشنگي ،1389: 184 و 185 و 186 و 187 و 188 و 189).

4-2-15- اسطورهي مدرنيته:
چرا بنيادگرايان اکنون و با چنين خصومتي در جهان اسلام پديدار شدند؟ براي فهم موفقيت آنان (و محدوديت ممکن)، رابطهي عشق- تنفرافراطگرايان به جهان جديد، يک نقطهي شروع مفيد است. وقتي ما بنيادگرايان را به عنوان محصول ضدمدرن مدرنيته توصيف ميکنيم، تعريف اين مدرنيتهاي که اسلامگرايي اين چنين غضبناک با آن ضديت ميکندچيست؟ در يک الگوي آرماني، مدرنيته جامعه را به دو بخش عمومي و خصوصي تقسيم ميکند: در اولي اعضاء شهروندان برابري هستند که آزادند موضعسياسي خود را بيان و سازماندهي کنند؛ در دومي هرکسي آزاد است که علايق و ترجيحاتش را در دين، جهانبيني و سبک زندگي انتخاب کند. از منظر اقتصادي به نظر ميرسد که مدرنيته به سمت سرمايهداري صنعتي متمايل است؛ از منظر سياسي بر قوانين غيرشخصي و بروکراسي، دستيابي به عملکردهاي مبتني بر شايستگي و مشارکت دموکراتيک براي تصميمگيري مبتني است. مدرنيته بر عقل بنا شده است. جامعهمدرن برتري هيچ انديشهي خاص، دين يا جهانبيني را پيش فرض ندارد. البته جز خود انديشهي عدم برتري. رقابت آزاد و صلح آميز ميان انديشهها به جهت منطقي و تاريخي به مدارا و پلوراليسم ميانجامد. بنابراين جامعهي مدرن، آزادي دين را ميفهمد اما دين به عرصهي خصوصي تعلق دارد. عموماً مدرنيته، شهرنشيني، سست شدن پيوندهايسنتي، فردگرايي، آزاديزنان و جهانيسازي آموزش را به همراه دارد. دولت مدرن مقتدر در درون مرزهاي خود است و بخشي از جامعهي بينالمللي با قواعد و ارزشهاي مورد رضايت طرفين به حساب ميآيد. جوامعي را که ما مدرن ميناميم، برآمده از تحولي طولاني و پيچيده است که در زمينهي آن اشکال اجتماعي پيشين و سنتي حل يا دفع شدهاند (پيترآر.دمنت ،1390: 301 و 302).

4-3- نبود مردم سالاري، زمينه ساز بنيادگرايي:
يكي از زمينههاي مهم در شکل گيري جنبشهاي خشن سلفي در جهان اسلام به ويژه در ده هاي اخير، وجود حکومتهاي خودكامه و نبود نهادها و بنيانهاي مردمسالارانه مدرن و سنتي بوده است. استبداد كمال آتاتورك در تركيه، رضاخان در ايران، ايوبخان در پاكستان، جمالعبدالناصر در مصر و سوكارنو در اندونزي نمونههايي از استبدادهايي است كه جذابيت راههاي راديكال و بنيادگرايانه را افزايش دادهاند. براي مثال، در پاكستان به دليل وجود قوه قضائيه مستقل، احزاب مستقل و مطبوعات آزاد علي رغم كودتاهاي نظامي بسيار، همواره راههاي مسالمت آميزي براي بيان ديدگاهها و فعاليت سياسي وجود داشته اند. به همين دليل نيز خشونت با اقبال عمومي رو به رو نشده است؛ براي مثال، هنگامي كه ايوبخان در سال 1964 م فعاليت جماعتاسلامي را ممنوع اعلام كرد، ديوانعالي نظري بر خلاف رأي دولت صادر كرد. البته توسل

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه رایگان درمورد افغانستان، روشنفکران Next Entries پایان نامه رایگان درمورد افغانستان، سپتامبر 2001، قطعنامه 1373، سازمان ملل