پایان نامه رایگان درمورد آموزش و پرورش، جهان اسلام، حقوق زنان، حقوق بشر

دانلود پایان نامه ارشد

جزمگرايانه دارد. اجتهاد و استنباط تازه، در اين مکتب جايگاهي ندارد و مردم عموماً موظف به پيروي نقادانه از کلمات و گفتار علماي سلف ميباشند. برداشت صرفاً تقليدگرايانهي اينها از دين، سبب بدبيني و حتي دشمني آنان با الگوهاي زندگي رايج در دنياي معاصرجهان اسلام گرديده است. تنها الگوي مطلوب در نزد بنيادگرايان افراطي، الگوي زندگي جوامع روستايي قرون اوليهي اسلامي ميباشد. همچنين تفسير آنان از مفاهيمي مانند توحيد و شرک که بنياد انديشهي کلامي بنيادگرايي افراطي را شکيل ميدهد، در مغايرت آشکار با تفاسير رايج آن مفاهيم در نزد ساير مکاتب اسلامي است. شاه وليالله هندي، رهبرفکري بنيادگرايي افراطي در شبه قاره، دايره توحيد را تا آنجا تنگ مينمايدکه حتي هر نوع استمساک ظاهري به وسايل ديگر را که در راستاي قدرت الهي در نظرگرفته شده باشد، شرک به شمارميآورد (عارفي ،1378: 204 و 205 ). با وجود اين نظام سياسي مورد نظر طالبان، مبتني بر شريعت است. آنان حکومت خود را مبتني بر شريعت ميخوانند. اسلام مورد نظر طالبان ، همان شريعت غراي محمدي (ص) است (موسوي1391،113).

3-11-4-2- نظام سياسي ،خلافت و امارت:
ايده آل و مطلوب حکومت اسلامي از ديدگاه اهل تسنن خلافت است. پس از رحلت پيامبر (ص) با روي کار آمدن خلف و پس از آن سلسلههاي اموي و عباسي بر اساس هر رويداد يک نظريه از طرف انديشمندان اهل تسنن صادرشد. در حقيقت پس از بروز رويداد سياسي ميخواستند با نظريهپردازي آن را مشروع جلوه دهند. نظريات ايجاد خلافت در قالب اهل حل و عقد، استخلاف، شورا، اجماع عامه، استيلا دقيقاً پس از بروز و ظهورعيني، به نظريه تبديل شدند. مهمترين اصل در انديشه سياسي ديوبندي و سايرگروههاي بنيادگراي افراطي از جمله طالبان، احياي اصل خلافت در نظام سياسي اسلام است. شاه وليالله هندي سرسلسله نهضت بيداري اسلامي در شبهقاره که مکتب بنيادگراي ديوبندي نيز متأثر از افکار اوست، احياي خلافتاسلامي را رکن اساسي در اسلامي شدن جامعه دانسته است. شاه وليالله مانند اکثردانشمندان اهل سنت، شيوه ايجاد خلافت اسلامي را در چهار مورد خلاصه ميکند: بيعت اهل حل و عقد، شورا، نصب و غلبه. جالب اينجاست که شاه وليالله يکي از ويژگيهاي خليفه را شرافت نسبي و قومي دانسته که اين امر با تفکر امروزي طالبان که خود را منتسب به يک گروه قومي برتر (پشتون) ميداند، کاملاً سازگاري دارد. طالبان با توسل به اين ويژگي خليفه، حق خلافت را شايسته انحصاري مردم پشتون ميداند.

3-11-4-3- نقش مردم در حکومت:
در تئوري خلافت و امارت آن طوري که طالبان آن را ميخواهد، مردم و احزاب جايگاهي ندارند.

3-11-4-4- مبارزه با نوآوريهاي مدنيت غربي:
نفي مطلق مدنيت غربي به وسيله طالبان، آنها را از تمامي گروههاي بنيادگراي حاضر در جهان اسلام جدا ميکند. طالبان که دست پرورده مکتب ديوبندي و وهابي است، در اوايل کار با هر نوع دستاورد تمدن غربي به مخالفت برخواسته و سپس به تدريج به سوي محافظه کاري تمايل پيداميکنند (موسوي1391 ،118 و 119 و 120). نفي فرهنگ غربي، مشکلات بيشماري را به همراه دارد.
مخالفت تعصبآميز طالبان با تلويزيون، وسايل تصويربرداري، لباس فرنگي، سينما و امثال آن، نشانهي آشکاري بر روحيهي ستيزه جويي آنان با مظاهرتمدن غربي است، چه اينکه تلويزيون و سينما در نزدطالبان از ابزار شيطاني به حساب آمده و در رديف آلات لهو و لعب که مشروعيتي در دين ندارد، قرارميگيرد (عارفي ،1378: 239 و 204 ).

3-11-4-5- استفاده از خشونت:
خشونت و انعطاف ناپذيري دو ويژگي ديگر در شيوه سياست مداري در دولت اسلامي طالبان است که محصول فرهنگ سنتي پشتونها محسوب ميشود. معمولاً فرهنگ قبايلي، فرهنگي توأم با خشونت و انعطاف ناپذيري است. مردم قبايل پشتون، در امرکينخواهي شهرت دارند. اگر جنبش طالبان با تأکيد بر سياست نظاميگري، بررسي راههاي مسالمت آميز با مخالفان خود را مردود ميشمارند، تا حدودي متأثر از اين ايده است که نظاميگري، سمبل قدرت و غيرت و شجاعت و مردانگي محسوب ميشود که در سنت پشتونها، معناي بزرگي دارد و گفتگو و مذاکره نشانه ترس و بزدلي و بيهمتي و زانوزدن در برابر خصم تلقي ميشود که از نظرعرف پشتون والي، عملي کاملاً ناپسند به شمار ميآيد. بنابراين، آنچه طالبان به عنوان يک گروه مذهبي- سياسي، تحت نام دين و مذهب ارايه ميدهد، نميتواند صرفاً مذهبي باشد، بلکه مذهبي است که با پيش فرضهاي فرهنگ سنتي و قبايلي شکلگرفته و تفسيريافته است.

3-11-4-6- نفي اجتهاد:
يکي از پيچيدگيهاي اساسي در بينش طالبان به طور اخص و بنيادگرايي افراطي به طوراعم، روح تعبدگرايي و قداست بخشي نسبت به دستاوردهاي کلامي و فقهي پيشينيان ميباشد. بنيادگرايي افراطي، دوران صدراسلام و ميانه را دوره طلايي و مصون از هرنوع خطا تلقي نموده و راجع به تفاسير و تأويلهاي ديني اين دوره، اعتقاد جزمگرايانه دارد. اجتهاد و استنباط تازه، در اين مکتب جايگاهي ندارد و مردم عموماً موظف به پيروي نقادانه از کلمات و گفتارعلماي سلف ميباشند. تنها الگوي مطلوب در نزد بنيادگرايان افراطي، الگوي زندگي جوامع روستايي قرون اوليه اسلامي ميباشد و رفتار خشک و متحجرانه آنان با زنان و نوع نگرششان نسبت به نقش اجتماعي و ربيتي زن در جامعه، ريشه در همين روح سلفيگري آنها داردکه با ضروريات زندگي کنوني کاملاً بيگانه است. همچنين تفسيرآنان از مفاهيمي مانند توحيد و شرک که بنياد انديشه کلامي بنيادگراييافراطي را تشکيل ميدهد، در مغايرت آشکار با تفاسير رايج آن مفاهيم در نزد ساير مکاتب اسلامي است.

3-11-4-7- خودحق پنداري و تکفير مخالفان:
بنيادگراي افراطي از نوع وهابي، با توسل به حربه تکفير، به مبارزه با تمامي مذاهب و فرق اسلامي غير از خود رفته و به جز خويشتن، ساير گروهها را يکسره بر باطل و حتي کافر ميپندارد.
مکتب ديوبندي در پاکستان، جناحفکري رقيب خود بريلوي را که حلقه ديگري از سنيان حنفي مسلک است، کافر قلمداد نموده و مخالفت با آن را از وظايف شرعي خود ميپنداشت؛ برخاستن طالبان از مدارس ديني پاکستان که بيشتر با حمايت مالي عربستان سعودي اداره ميشود، وابستگي طالبان به جماعتالعلما و شاخه تندرو و ضدشيعي سپاه صحابه، و ريشه داشتن آنان در مکتب ديوبند هند، اين انتظار را موجه ميساخت که آنان گروه شيعه ستيز باشند.

3-11-4-8- تعليم و تربيت:
بيشترين انتقادها بر طالبان در بخش تعليم و تربيت وارد است. توجه طالبان بيشتر به ساخت مدارس ديني يا ديني کردن مدارس براي تربيت طالبان به منظورجنگ بود.

3-11-4-9- طالبان و هنر
طالبان در امورهنري تفسير سختگرايانه از مفاهيم ديني را خواستار بودند. ممنوع اعلام کردن استفاده از رسانهها و به تبع آن ممنوع بودن موسيقي، نقاشي، سينما، عکس، لباس جديد و ساير هنرهاي ديگر در همين راستا انجام پذيرفت. انجام حدود زمان صدراسلام به شکل سنتي آن و به صورت سرسخت، ممنوع بودن توسل و تبرک به مقابرپيشوايان، تخريب کردن معابر و مقابر و آثار تاريخي و بناها به دليل شرک ورزيدن و…از ديگر اقدامات طالبان بود که البته اين موارد از اصول سلفيگري است.

3-11-4-10- پشتونيسم:
پشتونيسم، به گرايشي اطلاق ميشود که قايل به برتري خوني، قبيلهاي و نژادي پشتون ها بر ساير اقوام است.

3-11-5- ديدگاه بينالمللي طالبان:
طالبان تنها قانون اساسي را قرآن ميدانست. همچنين اهميتي به ساختار نظام جديد بينالملل نمي داد. آزادي، حقوق بشر، مشارکت سياسي، انتخابات، احزاب، حمايت از حقوق زنان، برابري شهروندان، و…براي طالبان ناشناخته بود. طالبان جنگ با مسلمانان غيرسلفي را مجاز و باشيعيان را واجب ميدانستند. (اين انديشه کل مذاهب سلفي است) قتل اين گروهها از نظر طالبان مباح و اموال آنها بايد غارت شود (موسوي1391 و 121 و 122 و 123 و 124 و 125 و 126 و 130 و 131).

3-12- نقش مدارس مذهبي در شکلگيري طالبان پاکستان:
در دوره سلطنت ژنرال محمدضياء الحق (1988-1977)، که در5 جولاي1977 با کودتاي نظامي قدرت را غصب کرد و برخلاف قانون اساسي حکومت مردمي [ذوالفقارعلي] بوتو (1971-1977) را سرنگون کرد، حرکت در جهت تبديل پاکستان به يک کشور راست کيش78 اسلامي حقيقي تشديد شد. ضياء به عنوان مسلمان دينداري شناخته ميشدکه حامي گروههاي مذهبي تندرو بود. در حکومت ضياء اتحاد نزديکي ميان ارتش و سنيهاي راستکيش برقرارشد. در نتيجه ضياء قوانين بحث برانگيزاسلامي نظيرحدود و ديگرمقررات نظير زکات، عٌسر(ماليات کشاورزي)، بانکدارياسلامي و قوانين توهين به مقدسات را از طريق يک مجلسشوراي دست چين شده و غيردموکراتيک غيرحزبي وضع کرد؛ مجلسي که اقدامات خلاف قانون اساسي 1973 را تضمين ميکرد. اسلامگراها به مناصب مهم حکومتي در دستگاه قضايي، خدمات دولتي و نهادهاي آموزشي گماشته شدند. دادگاههاي شريعت تأسيس شدند تا براساس قانون اساسي به دعاوي قضايي رسيدگي کنند، ضمن اين که اسلاميسازي از طريق رسانههاي مورد حمايت حکومت ترويج ميشد. علاوه بر اين در حکومت ضياءآموزش و پرورش اسلامي شد. مدارس [ديني] با حمايت حکومت همانند قارچ رشد کردند و حمايتهاي مالي عربستان سعودي و ديگرکشورهاياسلامي و حتي ايالات متحده و کشورهاي غربي و متحدان آنها به سمت اين مدارس سرازير شد.
حمايتهاي ضياءالحق از مدارسمذهبي موجب شد که تعداد آنها از 700 باب مدرسه در سال 1971 به 3000 باب در اواخر دهه 80 افزايش يابد (شفيعي و محمودي ،1391: 84). اين مدارس به صورت خيريه به دانش آموزان فقير آموزش، غذا و مسکن ميدادند. اغلب اين مدارس يک نسخه تنگنظرانه از آموزههاي اسلامي مبتني بر تفسير وهابي از اسلام را موعظه ميکردند. گرچه تنها اقليت کوچکي از اين مدارس تبليغ خشونت ميکردند، پيامد درازمدت رشد آنها گسترش آن شکل تنگنظرانه اسلام بود. تعداد کمي از اين مدارس به آموزشگاه جهاد تبديل شدند. آن الگوي تنگنظرانهاسلامي از شهروندي که به ويژه در دوره حکومت ضياء در اين مدارس تدريس ميشد، شرايطي به وجود آورد که مساعد خشونت فرقهاي و نابردباري مذهبي بود تا شهروندان غير مسلمان و آنهايي را که به فرقههاي اقليت تعلق داشتند، حاشيه نشين سازد. در کنارآموزش و پرورش، تلاشهايي صورت گرفت تا ارتش را هم اسلامي کند. آموزش اسلامي به برنامه آموزش استخدام شدگان ارتش اضافه شد. به نحو فزايندهاي افسران محافظهکارتر مذهبي به مراتب بالاتر [نظامي] ارتقاء داده شدند. ملاهاي متعلق به گروههاي محافظه کارديوبندي و جماعت اسلامي، به کار با نيروهاي نظامي منصوب شدند. ايدههاي راديکال اسلامي در افسرانجوانتر به صنوف مختلف نظامي ارتش پاکستان نفوذ کرد. در حدود 25 تا 30 درصد افسران به تمايلات بنيادگرايانه گراييدند (واعظي ،1390: 362 و 363 و 364). برنامهاسلاميسازي، مطابق نظر ضياءالحق، در دو سطح اتفاق افتاد: نخست. تغييراتي در نظام حقوقي نهادينه شد. براي مثال دادگاههاي شريعت در سال1980م تأسيس شدند تا طبق قوانين اسلامي (آن گونه که ضياءالحق و همراهانش فهم کرده بودند) به پروندهها رسيدگي کنند. براي اولين بار، حکومت نقش مأمور وصول مالياتهاي مذهبي را بر عهده گرفت. دوم. برنامه اسلامي سازي ضياءالحق از طريق رسانههاي چاپي، راديو، تلويزيون و مساجد پيش برده شد. حکومت با استفاده از يک رشته احکام مذهبي در جهت اسلاميکردن کارمندان کشوري، نيروهاي مسلح و نظام آموزشي حرکت کرد. مشکل اصلي و روش برنامه اسلاميسازي ضياءالحق آن بود که سعي داشت از اين طرق اسلام را به عنوان منبعي و ابزاري براي استقرار حکومتش به کار ببرد؛ نه اين که از توان نظام سياسي در راه توسعه حاکميت ارزشهاي ديني بهره ببرد (عطايي و شهوند ،1391: 89 و 90). بنابراين، نخستين نطفه شکلگيري آموزههاي فکري طالبان در اين مدارس شکل گرفت و سيستم آموزشي اين مدارس و موادآموزشي آن، آنها را تحت تاثير قرارداد. سيستم مدارس مذهبي بر مبناي نظام آموزشي طالب بود که اين به وضوح خود را در نامگذاري طالبان نشان ميدهد. اين نوع آموزش داعيه اين را داشت که شريعت و فقه به همه مسايل پاسخ ميدهند و احتياج به بازبيني در

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه رایگان درمورد افغانستان، سپتامبر 2001 Next Entries پایان نامه رایگان درمورد افغانستان، جهان اسلام