پایان نامه رایگان درمورد …، نيست/، دستي

دانلود پایان نامه ارشد

و اعدام، کشف سازمان حزب توده و محاکمة اعضاي آن و … فضاي سياسي و اجتماعي جامعه را تيره ساخته بود (جعفري، 1388: 171). نادرپور نيز از جمله شاعراني است که اين فضا را در اشعار خود به تصوير کشيده است، براي نمونه در شعر “اميد يا خيال” وي ميتوان يک انديشة اجتماعي و يک احساس نسبتاً مشخّص دربارة ضرورت اصلاحات از طريق انقلاب را تشخيص داد(ماخالسکي، 1346: 225).
آيا شود که روزي از آن روزهاي سرد/ دريا چو جام ژرف برآيد ز جاي خويش؟/ در موجهاي وحشي او غوطهور شويم/ وز سينه برکشيم سرود فناي خويش/ آنگه چنان ز بيم فنا دست و پا زنيم/ تا بگسليم بند اسارت ز پاي خويش/ از شوق اين اميد نهان زندهام هنوز/ اميد يا خيال؟ کدام است اين، کدام؟/ اينجا دو راههايست به سوي حيات و مرگ/ اين يک به تنگ ميرسد، آن ديگري به نام! (نادرپور،1382: 322).
وي در شعر “سرود خشم” با تلميحي به داستان حماسي کاوة آهنگر در شاهنامة فردوسي، از طريق حماسه به تشويق و تشجيع ميپردازد و غرور ملّي و ظلمستيزي ايراني را به ياد ميآورد و انقلاب و خروش خشم مردم را نويد ميدهد:
آهنگران پير، همه پتکها به دست/ با چهرههاي سوخته در نور آفتاب/ چون اختران سرخ، به تاريکي غروب/ چشمان پر از نويد فرحبخش انقلاب…/ پنداشتي که خشم فروخوردة قرون/ جوشيده از خرابة فرتوت روزها/ پنداشتي که شيون قربانيان جنگ/ آتش فکنده در دل آتشفروزها/ از سينهها رسيده به لبها، سرود خشم/ افکنده در حريم دل آسودگان هراس/ گفتي بر آستانة اين شامگاه تلخ/ درهم خزيده ساية مردان ناشناس (همان،143- 142).
وي در شعر “خوشههاي تلخ”، گرية مادران بر مزار فرزندان شهيدشان را نشانة جنبش خشم عليه ظالمان روزگار ميداند:
اين اشک که ديدة مادر فشانده گرم/ بيهوده بر مزار جگرگوشههاي خويش/ فردا گواه جنبش خشمند و انتقام/ خشمي که زود ميدرود خوشههاي خويش/ آنان که بذر آدميان را فشاندهاند/ بر داس خشمگين اجل بوسه مينهند…/ اين گورهاي نو که دهان بازکردهاند/ تا لقمههاي گمشده را در گلو برند/ فردا به جانيان و خسان روي ميکنند/ تا طعمههاي تازة خود را فروبرند (همان،147- 146).
نادرپور در قطعة “ناگفته”، خفقان حاکم بر جامعه را به صراحت بيان ميکند:
شعريست در دلم/ شعري که لفظ نيست، هوس نيست، ناله نيست/ شعري که آتش است/ شعري که کينه است و خروش است و انتقام/ … شعري که دوست دارم و نتوانمش سرود/ شعري از آنچه هست…/ شعري از آنچه بود … (همان،179- 178).
در شعر “گوماتاي آسمان” نيز که از روي مضمون تاريخي ساخته شده است. کنايات سياسي ديده ميشود.
نادرپور در قطعة “در انتظار آن چنان روز” از قيام براي رهايي سخن ميگويد:
روزي اگر فرمان مرگ آيد که اي مرد!/ از اين همه عضوي که اکنون در تن تست/ يک عضو را بگزين و باقي را رها کن…/ من دست را بر ميگزينم/ دستي که از هرگونه بند آزاد باشد/ دستي که انگشتانش از پولاد باشد/ دستي که گاهي سخت بفشارد گلو را/ دستي که با خون، پاس دارد آبرو را/ دستي که آتش در سياهي برفروزد/ دستي که آتش در سياهي برفروزد/ دستي که پيش زورگويان مشت گردد/ … من مشت را بر ميگزينم/ شايد که فريادي برآيد از گلويي/ با مشت خشمآلود من پيوند گيرد… (همان،389- 387).
نادرپور با صراحت اعلام ميکند “که روزگار، سياه است و انقلاب در اوست.” (همان،600). وي در شعر “ترديدي در طوفان”، ايران عصرشاه را مرداب و ايران زمان انقلاب را جنگلي پر از قيام درختان خشمگين ميداند:
راهي ميان جنگل و مرداب يافتم/ از خود سؤال کردم و ماندم به جاي خويش/ آيا کدام يک؟/ مرداب پشت سر را پيش رو نهم/ يا جنگل جوان را از پيش ديدگان/ برگيرم و قرار دهم در قفاي خويش؟/ جنگل: پر از قيام درختان خشمگين/ در خشم هر کدام: کناياتي از کلام/ اين يک: سخنوري همه بي مايه در سخن/ وان يک: پيمبري همه بيگانه از پيام/ مرداب: ذهن خفتة آفاق/ آيينهدار غافل خورشيد صبحگاه/ مرداب: جاي مردن ماهي/ طومار سرگذشت شب و درگذشت ماه … (همان،717- 716).
در اشعار نادرپور، هم گرايشهاي سادة رمانتيک و هم گرايشهاي اجتماعي و سمبوليک ديده ميشود (عيدگاه طرقبهاي، 1388: 42). شعر “ستارة دور” نادرپور معرّف ناهمگوني ذهن و زبان شاعر است و از نگرش انساني عميق و اصيل بيبهره است. نوسان آشکار شعر بين رمانتيسم مأنوس و سمبليسم رايج آن دوره به خوبي، سرگشتگي شاعر بر سر دوراهي را نشان ميدهد. شعر از يک سو رنگ و لعاب رمانتيک دارد و از سوي ديگر کوشيدهاست تا نگرشي فراتر از فرديّت متعارف شاعر داشته باشد (روزبه، 1383: 249).
در قطعة “گوماتاي آسمان” که از روي يک مضمون تاريخي ساخته شدهاست، ميتوان برخي کنايات سياسي را ديد؛ ولي او بيشتر، شاعر تغزّلي است که در دنياي منحصراً خصوصي خود زندگي ميکند (ماخالسکي، 1342: 225).
نادرپور در شعر “آن پرتو سوزان جادويي” و “رستخيز” به سبک شعراي جريان سمبوليسم اجتماعي، از سمبل خروس در شعر خود استفاده کرده است. البته به صرف اين مطلب نميتوان او را شاعري سمبوليسم به شمار آورد؛ زيرا او معتقد به کارايي شعر نيست.
امروز شهر ما نه همان شهر است/ تقدير ما نه آنچه گمان کرديم/ ما سيلي حقيقت پنهان را هرگز به روي خويش نياورديم/ ما کام را به گفتن حلوا فريفتيم/ ما در خرابهاي که به جز آفتاب و فقر/ گنجينهاي نداشت/ در جستجوي گنج سخن بوديم/ دوران ما طلوع تغزّل را/ در غيبت حماسه خبر ميداد… قاب ظريف عکس من و تو / آينههاي کيف زنان بود/ امّا هنوز آينههاي بزرگ شهر، تصوير فقر و فاجعه را بازمينمود/ ما از غزل به مرثيه پيوستيم/ امّا صفير تير/ از نالههاي شعر رساتر بود/ ما در ميان معرکه دانستيم/ کز واژه کار ويژه نميآيد/ وين حربه را توان تهاجم نيست/ تير گلوشکاف که برهان قاطع است/ هرگز نيازمند تکلم نيست … (همان،757- 755).
در شعر “کيفر” او ميتوان عمق خفقان و کشتارهاي جامعه را از طريق واژههاي کاربردي او مثل جرم، ميدان تير، دستمال، تپانچه، شمارش اعداد، فرمان آتش، خون، محکمه و جوخة اعدام به روشني دريافت.
وي در شعرهاي “مسافر”، “داغ صبح”، “قصّهاي کوتاه”، “بهانة دوست”، “درنوميدي”، “دعايي در طلوع”، “مرثي? بهاري”، “ترديدي در طوفان”، “غزل 2″، “خورشيد نيمهشب”، “شبي با خويش”، “نامهاي به نصرت رحماني”، ” صبح دروغين”، “از رم تا سدوم”، “آيندهاي در گذشته” و “درختها و من” و “جاده خالي است” به مسائل سياسي پرداخته است.
درد و اندوه شاعر از مظاهر تمدّن جديد و بيان دردهاي اجتماعي و سياسي جامعه و گلهمندي وي از مردم و شرايط روزگار، دريغ وي بر رياکاري، پيمان شکني، خيانت و فقر مردم، در حقيقت جزو حسرتهاي اجتماعي شاعر محسوب ميشوند.

3-10- گرفتاري در زندان
زندان هميشه محيطي محسوس نيست، گاهي شرايط حاکم بر جامعه يا زندگي شخص، چنان روح انسان را به اسارت خود درميآورد که آدمي، گريز از آن شرايط و حتّي مرگ و نيستي را ترجيح ميدهد و نادرپور شاعري است که زندان با اين مفهوم را تجربه کرده است. او بارها دنيا را زندان خود دانسته و از درد وشکنجهاي که در آن متحمّل ميشود؛ گلهمند و داغدار است. وي زندگي را زندان خود ميداند و براي رهايي از اين زندان آرزوي مرگ ميکند:
بکوب اي دست مرگ اي پنجة مرگ به تندي بر درم تا درگشايم
تو مرغان قفس را پرگشودي من اين مرغ قفس را پرگشايم
به تندي حلقه بر در زن، مگو کيست که در زندان هستي چون مني هست
به گوشم در دل شبهاي خاموش صداي خندة اهريمني هست
(همان،113)
وي در جاي ديگر، زندگي را زندان خود ميداند:
زين محبسي که زندگياش خوانند/ هرگز مرا توان رهايي نيست/ دل بر اميد مرگ چه ميبندم/ ديگر مرا ز مرگ جدايي نيست (همان،116).
زندان من که زندگيم بود/ ديوارهاي سخت و سيه نداشت/ جان مرا به خيره تبه کرد/ عمر مرا به هرزه تبه داشت (همان،183).
وخامت شرايط اجتماعي و سياسي روزگار شاعر، وطن مألوف را براي او قفس و زنداني ساختهاست که شاعر، کوچيدن از اين وطن و رفتن به ديار غربت را چارة رهايي از اين قفس و ادامة زندگي خود ميداند.
گر بايدم گشود دري را/ وقت است و صبر بيشترم نيست/ خواهم رها کنم قفسم را/ بدبخت من که بال و پرم نيست/ دل زانچه هست و نيست بريدم/ تنها غم گريختنم هست/ خواهم سفر کنم به دياري/ کانجا اميد زيستنم هست (همان،200).
در حقيقت ، شاعر پس از سرخوردگيهاي اجتماعي و احساسي پس از کودتاي 28 مرداد، احساس شکست و درهمريختگي رواني ميکند و براي فرار از وضع موجود به جلاي وطن روي ميآورد و آن را نوعي مکانيسم دفاعي براي خود ميداند.
وي در قطع? “اميد يا خيال” نيز سرخوردگي خود از شرايط جامعه را بيان ميکند، شرايطي که براي او و ديگر آزاديخواهان، بند اسارت است و شاعر، آرزوي انقلاب و رهايي از اين بند را دارد؛ امّا گاهي نيز اوضاع جامعه را چنان سياه و خفقان‌آور ميبيند که اميد رهايي و طلوع صبح پيروزي را آرزويي محال ميداند؛ “اميد بي فرجامي” که شاعر را اسير خود کرده است.
شبانگهان که شفق، موج آتشينش را/ به صخرههاي زمين کوبد از کرانة روز/ به جاي آنکه دل از آفتاب برگيرم/ گمان برم که طلوعش ميسّر است هنوز/ … از اين خيال چه سود؟/ من آن اسير سيهروزگار اميدم/ من آن مريض شفاناپذير ايمانم/ وگرنه، آه، چرا در شبي چنين تاريک/ مرا به رجعت خورشيد، باور است هنوز؟ … (همان،579- 578).
اگر چه نادرپور، بيشتر از هر چيزي شرايط بيروني و جامعه را بند اسارت و زندان روح و جسم خود ميداند؛ امّا مسائل شخصي و روانياش نيز در ايجاد اين احساس بيتأثير نبوده است، تا جايي که وي فراموششدگي و غربتش را زنداني ميداند که در آن اسير است:
ديدم که در زندان تاريک فراموشي/ در چارديوار شب غربت/ چندان گرفتارم که بعد از چارهجوييها/ راهي به آزادي ندارم زان گرفتاري (همان،879).
ديدم کزين زندان بيديوار/ گلبانگ آزاد خروسان بر نخواهد خاست/ شب را بلوغ نور، آبستن نخواهد کرد (همان،906).

3-11- بهشت گمشده
غم و اندوه دروني شاعر و شرايط بد روزگار، نادرپور را به جستجوي اصل خود يا همان بهشت گمشده سوق داده است. در قطعة “گشت و بازگشت”، شاعر با اندوهي وافر از گذشت دوران کودکياش سخن ميگويد و بر بال خيال به “دهکدة سبز کودکي” خود سفر ميکند و با حسرت از شاديها و طبيعت بکر آن دوره و آن روستا سخن به ميان ميآورد و “ديار کودکي”اش را بهشت گمشدة خود ميداند و معتقد است همانطور که ابليس، آدم و حوّا را از بهشت بيرون راند، گذر زمان و عمر و اکنون نيز، پريدن حباب خيال و خاطره، او را از بهشت دهکدة سبز کودکياش بيرون رانده است:
ديار کودکيام، سرزمين دوري بود/ که چون سراب درخشيد و سوي خويشم خواند/ دوباره شيطان، حوّا، خداي بيهمتا/ (کدام يک؟ نتوانم گفت)/ از آن بهشت دل آسودگي برونم راند … (همان،563).
عامليّت انگيزشهاي دروني، اغلب اوقات ميتواند قائم به قدرت مؤثّرهاي بيروني باشد (شيري، 1387: 11)، بر همين اساس نادرپور، به دليل اوضاع نابسامان سياسي و اجتماعي ناچار به کوچيدن از وطن و جستجوي بهشت گمشدة خود در ديار غربت شده است. او غربت را “بهشت جاويدي” ميداند که وي را از آشوب زمانه در پناه خود گرفته است؛ اما به دليل حسّ غريبي و دوري از وطن و جايگاه خاطرات گذشتهاش، از آن حاصلي جز پيري و حسرت و درد و رنج عايدش نميشود و اين درد را با تمام وجودش فرياد ميزند و ميسرايد:
… اينجا که منم بهشت جاويد است/ اما چه کنم که خانة من نيست/ درياي زلال لاجورديش/ آيينة بيکرانة من نيست/ تاب هوسآفرين امواجش/ گهوارة کودکانة من نيست/ ماهي که بدين کرانه ميتابد/ آن نيست که از بلندي “البرز”/ تابيد و مرا هميشه افسون کرد/ اينجاست که من جبين پيري را/ در آيينة پياله ميبينم … (همان،821-820).
بايد گفت که نادرپور، شاعري عرفاني نيست که به دنبال بهشت اخروي و به دنبال اصل خود باشد. وي بهشت را بهشت مادّي دنيوي ميداند، جايي که در آن از غم و رنج زندگي و زمانه بياسايد و چون هيچگاه دنيا و مادّيات آن، انسان را به آرامش ابدي و جاويدان نميرساند؛ هميشه روح او بيقرار و ناراضي است و

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه رایگان درمورد زنان و دختران، شاعران معاصر، خون آلوده Next Entries پایان نامه رایگان درمورد ناخودآگاه