پایان نامه رایگان درباره واژه نامه، ناخودآگاه، بهشت زهرا

دانلود پایان نامه ارشد

گاهي جهانيم/ در خانوادة بشر آزاده زيستم/ يك لحظه زنده رود ز يادم ولي نرفت/ شبها بسا نهفته به يادش گريستم / اما من اهل شكوة بيهوده نيستم/ چون دشنه است و آينه در دست من قلم/ بر هر كه بر حريم بشر پنجه مي زند / پيكار شاعرانه كند نغمه خوانيم .” (مجموعه اشعار، صص 575و576)
ژاله در سالهاي دوري، توانسته به سرزمين ها و مردم بيگانه گاهي نيز به چشم خرد نگاه كند. براي مثال وقتي گذارش به ايتاليا مي افتد آن را اينگونه توصيف مي كند:

“ايتاليا!/ اي شاهكار نغمه ها/ اي سرزمين آفتابي/ از ياد ديدار تو شادم/ زيرا تو ايران مرا آري به يادم/ با مردم پر رنج و رزمش / با مردم خونگرم پر حرف هنرمند/ با شعر و فرهنگش كه باشد جاودانه/ …/ هركس ونيز را ديد يك بار/ آن را ببيند بارها در عالم خواب / با جلوه جادويي اش / با كوچه هاي غرقه در آب/ …/ اين شهر رم/ اين سرزمين باستاني است/ ويرانه ها – آثار فرهنگ درخشان/ اين جاست جاي امپراطوران مشهور- / سازندگان – ويران گران.”(همان،‌‌ صص 299و300 )
زيبايي هرجا و در هر شكلي كه باشد به چشم ژاله زيباست فرقي نمي كند در ايران باشد يا ايتاليا و يا مثلا” لندن:

“ارديبهشت لندن،/ خرمن خرمن گل و شكوفه و سبزه/ با آن درختهاي تناور/ تا ريشه در شكوه شكفتن./ … بر سبزه هاي ترد معطر/ هر لاله يك چراغ درخشان./ هر گل چو يك ستاره روشن/ گلشن/ چو نقشهاي قالي ايران/ آن سرزمين رنج و حماسي / وآن آشيان مرغ دل من.”
( همان،‌303 )
و در ادامة همين شعر مي نويسد:

“سيل عظيم و درهم انسانها/ جاري است در مسير خيابانها/ از هر نژاد و كشور و هر آيين/ …/ در دل آرزويم اين است :/ كين چشمها هميشه درخشد شاد/ اين چهره ها هميشه شود خندان/ اين دستها هميشه خورد پيوند/ وين رنگها هميشه به جا ماند/ دله ولي ،‌هميشه شود يك رنگ/ روزي رسد/ كه روي زمين / مردم/ با هم شوند يكدل و يك آهنگ/…/در لندنم ،/ كه شهر شگفتي هاست/ اما شبانه روز دلم آنجاست/ در خاك خون گرفته خوزستان/ يا در ميان آتش لبنانم/ لندن، چه روزگار پريشاني / در پاركهاي سبز تو مهمانم/ زيباست از تو با تو سخن گفتن/ اما نه اين زمان كه پريشانم. ” ( همان، صص 305 -308)
اسماعيل خويي نيز از جمله شاعراني است كه ديدگاه جهان وطني گاه در اشعارش ديده مي شود. براي نمونه در شعر ” فرشته” وقتي به قاب عكس خواهرش نگاه مي كند دوري جغرافيايي را دروغي تاريخي بيش نمي داند و مي گويد:

“… و مهرباني ات از دور / – خواهركِ جانِ من !- / چه نزديك است: / عجيب حس مي كنم كه جغرافيا / ديگر / دروغي تاريخي/ بيش نيست:/ خرافه اي كوچك/ از / خرافه هاي بزرگي / كه زال جادو/ با آن ها/ در خواب خويش/ خيال مي كند، انگار،/ دارد/ ما را/ – تو را،/ مرا- / به سوي درك مي كشد.” (زين سايه سار پر برگ، ص132)
و همانطور كه پيش از اين اشاره كرديم: وي نماد “مادر” را همانگونه كه براي ايران به كار مي برد زمين و دنيا را نيز مادر خويش مي داند و اين بيانگر انديشة جهان وطني اوست.
ميرزا آقا عسگري نيز كه گويي از هرچه ريشه و پيشينه فرار مي كند دربارة وطن در شعر ميخوارگي اينگونه مي گويد:
“… بشتاب،/ نقطة پاياني بر كتابِ مندرسِ ماضي است!/ ودكا بريز جانم!/ سرخوش كه مي شوي ، /خواناتري / مدهوش اين كاستانيا93 كه مي شوي/ داناتري/ بريز تا من هم دانا شوم!/ ما هيچ گاه وطني چنين خوش نداشته ايم!/ خودت به من گفتي:/”وطن بايد در تن باشد./ روان و فرهمند، درتو، در من باشد.”/ … / شاعران گم شده،/ در واژه نامه ها،/ لغتي لهيده را مي جويند بنام وطن!/ ودكا بريز شاعر!/ دفتر شعرت را/ زير تابش كهكشانِ 94bochum باز كن./ اين هم ستاره ناهيد/ كه بر پيشاني ات مي لغزد.” (سپيده پارسي ، ص166)
و يا در اين شعر:

“نه در چكة باران/ نه در شرّه اي از خاك است وطنم/ نه در خوابهاي كبودِ مادرم/ نه در گذرنامة هرجايي ام / نه در جامه هاي فرساينده/ نه حتي در تنم/ نه در حباب تاريك تنهايي ام/ نه در تبار مه آلودم/ ميهن من ، كلمات منند/ كه همچون پيرهني نرم/ جهان را به تمامي مي پوشانند” (شعر فارسي در غربت، محمود كيانوش، ص 45)
تلقي ميرزا آقا عسگري از وطن،آنقدر خوشباورانه است كه مي پندارد وطن او در اوست و در كلماتي كه از او مي تراود. يعني به اين اميد كه تصورجهاني بودن شعر او،‌خود او را نيز جهان وطن كند به همين خاطر است كه مي گويد تنها شاعران گم شده كه هيچ نام و نشاني ندارند در واژه نامه ها لغت لهيده اي به نام وطن را مي جويند.
عباس صفاري نيز چون ميرزاآقا عسگري شاعري جهان وطن است وهمه جاي دنيا را مانند هم و سرنوشت همة انسان ها را يكسان مي بيند :

” نه فقط زاهدان/ كه دزدآب بوده است و عطشناك/ هر شهري يك “چارراه چه كنم” دارد./ منزل آخر / چه بهشت زهرا باشد/ چه بهشت مريم/ چه نيرواناي آنسوي بني آدم/ در هر راهي شهري/ و در هر شهري/ يك بعداز ظهر جمعة تابستان/ و يك چارراه بي پاسخ/ انتظار مي كشد.” (كبريت خيس،ص 78)
ولي همين شاعر در شعر ديگري مي گويد:
“از اهالي همين حوالي ام/ همين حوالي سقفْ آبي/ كه يك جرعه آبِ شير و شيلنگش را / به تمام چشمه هاي ظلمات/ و يك نفس هوايش را/ به پاكيزه ترين صبح تمام شهرهاي جهان/ نخواهم داد.” (كبريت خيس،ص101)
زيبا كرباسي نيز به صرف شاعر بودن، ديگر خودش را متعلق به جغرافياي خاصي نمي داند و مي نويسد:
“شاعرم/ از همه جا آمده ام / هرجايي ام/ تو هم هرجايي كه مي خواهي باش/ خوشم خسته نباشي/ تو هم بنشين كمي شعر بنوشيم با هم ” (جيزّ، ص 106)

نتيجه:
تلقي شاعران برون مرزي از مفهوم وطن هرچند كه قوميت ، اقليم و جهان وطني را دربر مي گيرد ولي همانطوركه ملاحظه شد، جهان وطني در ميان آنان جايگاه نمايان تري دارد. با توجه به اينكه صبغة قومي و اقليمي در شعر ژاله اصفهاني و اسماعيل خويي پررنگ تر است و رفته رفته كه به شعراي جوان تر مي رسيم ، محو مي شود مي توان نتيجه گرفت كه شاعراني كه هنوز ذهن و زبانشان در وطن مانده و تنها جسمشان را به غربت برده اند دغدغه هاي ملي و ميهني نيز به قوت خود باقيست؛ تا حدي كه بي وطني را برابر با بي هويتي مي دانند چنانكه اسماعيل خويي در اين شعر مي گويد:

” آري/ گناه خود را مي دانم ديگر/ همكاران!/ مي دانم از چه روست كه با من دشمنيد:/ بوي وطن نمي آيد/ ديگر/ از من/ بوي شما گرفته درونم/ و بوي من نمي آيد/ ديگر/ از من/ بوي لجن مي آيد از خونم/ آه/ من نيز/ ديگر/ با خود به كينه ام/ زيرا كه روي و خوي شما را/ آيينه ام” (زين سايه سار پر برگ، ص122)
به عبارتي چنين شاعراني نتوانسته اند چنان كه بايد با محيط غربت اخت بگيرند و با شرايط آن كنار بيايند. ولي ديگر شاعران توانسته اند خود را با شرايط جديد هم سو و هم جهت كنند و درنتيجه به كشف دوبارة خود و كشف دوبارة محيط تازه كه بين دو فرهنگ و ‌دو زبان واقع است بپردازند. البته به نظر مي رسد شاعراني كه خود را از هرگونه گرايش و وابستگي اجتماعي، ‌فرهنگي و فكري تبرئه مي كنند دچار سوء تفاهم شده اند. اثر هنري بازتاب درون شاعر است. چه كسي مي تواند مدعي باشد كه درآفرينش اثر هنري تمام پيش انگاري ها و چهارچوب هاي فكري اش را به كناري مي زند؟ چگونه مي توان به طور كامل طبقه اجتماعي،‌ خانواده، گروه هم سالان، قصه هايي كه در دوران كودكي شنيده ايم و يا حتي كتك هايي كه از پدر يا معلم خورده ايم را فراموش كرد؟ چنانكه روان شناسان معتقدند: ناخودآگاه فردي و جمعي ما كه سرشار از سركوب ها و واپس زدگي هاست در طول شبانه روز بارها خود را نشان مي دهد. چه در بخشي از روياها و كابوس ها و چه در لابه لاي سطرهاي يك شعر.95البته اين به آن معني نيست كه انسان پيوسته درغل و زنجير سنت ها و گذشته اش به سر مي برد اما حافظة انسان ،هيچ گاه به تمامي پاك نمي شود. بنابر اين در شعرهاي شاعران جهان وطن نيز گاهي مي توان به تصاوير و موضوعاتي دست يافت كه نمايانگر گذشتة شاعر است.

2-3-1-2 يادها و خاطره ها
دربارة نگاه به وطن مي توان به اين نكته هم توجه كرد كه شاعران برون مرزي در يادكرد وطن، به چه چيز آن بيشتر توجه كرده اند و به عبارتي ديگر چه چيزي از وطن بيشتر عواطف آنها را برانگيخته است. آيا امور مادي و زيبايي و نعمت هاي آن ماية انگيزش احساسات شاعران شده يا امري معنوي از قبيل عشق و ديدار ياران، خاطرات كودكي و … ؟ ازآنجا كه بيشتر شاعران، دور از وطن، اوضاع نابساماني داشته و پريشان احوال مي شوند براي تحمل اين موقعيت دشوار و آشفته، پناهي جز مرور خاطرات دوران خوش گذشته و به كار بستن هنر و قريحه خويش در اين زمينه ندارند.
ژاله اصفهاني از جمله كساني است كه در يادكرد وطن علاوه بر توصيف زيبايي ها و طبيعت آن به عشق و علاقه اش به ديدار يار و ديار نيز اشاره مي كند. همچنين از اينكه شعلة جنگ در ايران فروزان است و مردم، داغدار فرزندان خويشند اندوهگين است. به عبارتي احساسات و عواطف ژاله بر محور”من” شخصي و اتفاقاتي كه منحصر به شخص اوست، نيست بلكه سرنوشت مردم ميهن و اينكه چه بر سر آنها مي رود دغدغة دائمي اوست. بر خلاف اسماعيل خويي كه نسبت به ژاله، احساساتش بيشتر بر پاية”من” شخصي است. در رويارويي با وطن، خيلي به طبيعت و نعمت ها و آب و هواي آن كاري ندارد، از درد و رنج مردم سخني به ميان نمي آورد؛ بلكه تنها دغدغه هاي او حول خاطرات دوران كودكي، دورماندن از ياران و آرمان هاي به باد رفته اش و آرامشي كه مي توانست در وطن داشته باشد مي چرخد. به اين نمونه ها نگاه كنيد:

“مي پرسي از من اهل كجايم؟/ از سرزمين فقر و ثروت/ از دامن پرسبزة البرز كوهم/ از ساحل زاينده رود پر شكوهم/ وز كاخهاي باستان تخت جمشيد/ از سرزمين شعر و عشق و آفتابم/ از كشور پيكار و اميد و عذابم/ در انتظاري تشنه سوزد چشمهايم/ مي داني اكنون/ اهل كجايم؟” (ژاله اصفهاني،مجموعه اشعار، ‌ص 58)
و:

“چو طبيعت ز نو جوانه كند/ مرغ رنگين آرزومندي/ نغمه خوان در دل آشيانه كند/ ياد ديدارهاي يار و ديار/ دل و جان را پر از ترانه كند/ ياد آن همه شكوفايي/ آبشاران دامن البرز/ صبح مازندران/ شب شيراز/ گلشن اصفهان نصف جهان/ يا جهان شد از اصفهان آغاز” (همان،‌ ص357)
در اين دو نمونه، طبيعت، نعمت ها و زيبايي هاي وطن است كه عواطف ژاله اصفهاني را در يادكرد آن بيدار كرده است .
و دراين نمونه ها:

“ندارم من غم بيش و كم خويش/ ننالم هرگز از درد و غم خويش/ چو فرياد فقيران مي كنم گوش/ كنم درد و غم خود را فراموش/ ز بس بينم كه فقر و شوربختي / به اين رو كرده آن نالد ز سختي/ جوانان وطن زار و پريشان/ به زير بار غم وامانده پيران/ ز بس كه مردم بيچاره بينم/ فقير و مضطر و آواره بينم/ ز پا تا سر شوم چون شمع سوزان/ كه در ظلمت شوم شايد فروزان” (همان، ص640)

“اگر گفتم كه با غم آشتي كردم/ نه از آن روست كز غمها شدم آزاد/ مگر ديروز و امروز وطن را برده ام از ياد؟/ مگر در نوجواني ظلم و ظلمت را نمي ديدم؟/ مگر در حد خود با تيره بختي ها نجنگيدم؟/ مگر تشويش كم دارم:/ براي راه فرداي دو فرزندم/ براي سرنوشت آن همه فرزند دلبندم/ كه فرزندان ايرانند/ و در هر گوشة دنيا/ كنون آواره اند و نابه سامانند؟” (همان، صص 664و665)
در نمونه هاي ذكر شده، مسائل مادي و معنوي كه احساسات ژاله اصفهاني را در يادكرد وطن بر مي انگيزد به روشني پيداست.
“دور از آناني/ كه نمي داني و مي دانم،/ دور از آناني كز آنانم/ به كه من در جنگل سرسبز چشمانت/ بي نشان مانم/ جنگلي بود و جهاني داشت:/ در جهانش” ابر و باد و ماه و خورشيد و فلك در كار”‌./ من يكي از شاخه ها بودم،/ در ميان شاخه هاي ديگرِ جنگل؛/ و آرزويم، ‌و آرزومان،‌كه بخندد مهر/ و بگريد ابر، / كاين ببارد و آن بيفشاند/ نقدِ خود را بر سرِ جنگل/ اين زمان اما،/ دور از آن جنگل/ برگي ام آويخته در باد،/ برگي ام، ‌اما نه

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه رایگان درباره شاعران معاصر Next Entries پایان نامه رایگان درباره كودكي، بيشتر، خويي، "