پایان نامه رایگان درباره كودكي، بيشتر، خويي، “

دانلود پایان نامه ارشد

برشاخي،/ برگي ام اما چو باد آزاد/ اين زمان ديگر،/ هيچ و هرگز گو نگريد ابر،/ هيچ و هرگز گو نخندد مهر/ سبزها گو جاودانه زرد، / زردها بر باد. (زين سايه سار پربرگ، اسماعيل خويي، ص18)
در اين شعر، اسماعيل خويي خود را شاخه اي از شاخه هاي جنگل وطن مي داند كه آرزوهايي داشته اند و اينك دور از آن جنگل و آن شاخه ها، برگي است كه نه تنها بر شاخه اي نيست كه چون آرزوهايش بر باد رفته است و نسبت به هرچه آرزو بي تفاوت است.
در شعر ديگري نيز تابش خورشيد در صبح يك روز آفتابي-كه آسمان لندن كمتر به آن عادت دارد- خورشيد را روي شانة البرز كوه به ياد او مي آورد:
“بيدار مي شوم/ بيرون/ خورشيد هست:/ اما نه روي شانة البرز كوه/ بر ميز/ جاي خالي يك فنجان/ پهلوي آن/ فنجان سرد تنهايي:/ لبريز/ از قهوة سياه اندوه” (همان، ص90)
خاطرات كودكي نيز از مواردي است كه احساسات خويي را بر مي انگيزد:

“… از كجاست/ نمي دانم/ كه اين دريچه بسته نمي ماند/ باز/ به روي آن همه آبي/ كه آسمان كودكي من بود:/ دريچه اي خودماني/ كه از خداو خودم آزادم مي كرد/ و در كنارش مي شد بنشينم/ و با خيالي راحت تر از نبود خدا/ چپه كنم/ رنگدان جهان را” ( همان، ص 109)
و يا در اين شعر:

“تمام كودكي ام تابستاني است/ در عكس فوري اين يادمان!/ نگاه كن:/ زمينِ خاك آلود/ آسمانِ خاك آلود/ آفتابِ خاك آلود/ كه از زمينِ خاك آلود/ توتهاي خاك آلود را/ با دستهاي خاك آلود/ بر مي دارند/ فوت ميكنند/ به دهان مي گذارند!/ و بادبادك جرخورده اي / به شاخِ توتِ كهنسال…” (درون دوزخ بيدركجا، صص 24و25)
ميرزا آقا عسگري كه خود را شاعري جهان وطن و به فرديت رسيده مي داند و در اثبات اين ادعا مي نويسد:

“خوب!/ حالا مي گويي چه كنم؟!/ با روح مردگان به ويرانه هاي اساطيري برگردم و/ برگهاي سوخته ام را بيابم و/ بر شاخه هاي زمستاني ام بچسبانم؟!/ چه حرفي مي زني!/ بر روي آن خرابه، پردة نسيان مي بينم/ بي هوده حكم صادر نكن!/
ولي گويي نمي تواند عملا”بر روي خاطرات دوران كودكي نمي تواند پردة نسيان بكشد:
“من خود زماني كاغذ بودم/ اورادِ تاريكِ پيراريان/ دهانِ متلاشيِ كُشتگان/ رقصِ كمربند پدر/ و شكوفه هاي نيشگون مادر/ ويراني كبود را بر من مي نگاشتند./ مي خوابم تا كاغذي سپيد باشم/ – پادشاه كاغذها-/ اما گذار كابوس، سكوت مرا خط مي زند” (سپيده پارسي ، ص 148)
مهدي فلاحتي نيز كودكي اش را اينگونه تصويرمي كند:

“ديگر به خواب هم نخواهم ديد/ آفتاب كودكي ام را/ كه روي چادر مادربزرگ مي تابيد/ و رانِ چرب و كُلُفتش/ لطافت حرام ترين نگاه را/ درخيال من مي ريخت/ … شايد اگر به دل گرفتگي ام/ آفتاب كودكي ام مي تابيد/ تمام رنگهاي شوق/ در خيال من مي ريخت” (كندوي رفته با باد، ص80)

نتيجه:
با توجه به اينكه يادآوري خاطرات در وطن بيشتر در شعراي مسن تر ديده مي شود و آن هم بيشتر به طبيعت و خاطرات كودكي علاقه نشان مي دهند مي توان چنين نتيجه گرفت كه در ميان شاعراني كه بيشتر از گذشتة خود و سالهاي كودكي شان دور شده اند، اينگونه يادآوري ها پررنگ تر است. شايد شاعران جوان تر كودكي و نوجواني را بيشتر در غربت گذرانده اند تا وطن مادري و آنقدر كه در اينجا خاطره دارند از وطن ندارند.
به همين ترتيب كه وطن و خاطرات آن در ذهن شاعران قديمي تر، پررنگ تر است، نمادهايي كه براي وطن در شعرشان به كار مي برند نيز بيشتر است.

2-3-1-3 نمادهاي وطن در شعر برون مرزي
پيش از اين نيز گفتيم كه در شعرهاي برون مرزي اولين عنصري كه جلوه گري مي كند ،‌عنصر وطن است. شاعري مثل ژاله اصفهاني كه از آغاز جواني به ناچار ايران را ترك گفته و به جز مدت بسيار كوتاهي- در اوايل پيروزي انقلاب اسلامي- باقي عمر را دور از وطن سر كرده، با عشقي اندوهبار از وطن ياد مي كند و دوری از وطن با نمودهای گوناگون از جمله: چمن آشنا، آشيان، سرزمين اهورايي و ‌سرزمين هنربر شعر او سایه افكنده است. براي نمونه: شعر”پرندگان مهاجر” از مشهورترین اشعار ژاله در غربت، لبریز از اندوه و بیانگر واقعیت اسف انگیز مهاجرت از ایران است. در اين شعر،‌پرندگان مهاجر نماد انسان هاي به غربت افتاده و آشيان و چمن آشنا نماد وطن هستند:

“پرندگان مهاجر در این غروب خموش/ که ابر تیره تن انداخته به قلة کوه/ شما شتابزده راهی کجا هستید؟/ کشیده پر به افق تک تک و گروه گروه/ چه شد كه روي نهاديد بر ديار دگر؟/ چه شد كه از چمن آشنا سفر كرديد؟/ مگر چه درد و شكنجي در آشيان ديديد،/ كه عزم دشت و دمن هاي دورتر كرديد؟/ پرندگان مهاجر دلم به تشویش است/ که عمر این سفر دورتان دراز شود/ به باغ، باد بهار آید و بدون شما/ شکوفه های درختان سیب باز شود/…” (ژاله اصفهاني، مجموعه اشعار،ص47)
در شعر اسماعيل خويي نيز وطن با نمادهاي”جنگل”،”بي غرورستان”، آشيانه و … ياد مي شود. و همين طور مهدي فلاحتي كه در شعري با عنوان” تشنه ام” از وطن با نماد “رود” ياد مي كند و چنين مي نويسد:

” بنوشانم/ قطره ابي/ از آن رود/ كه پرندة خوابهاي آبي مان/ پيش ازآخرين پرواز/ سيراب آن شده بود” (كندوي رفته با باد، ص14)
نماد آشناي ديگري كه در بيشتر شعرهاي برون مرزي براي مفهوم وطن، به چشم مي خورد”مادر” است.البته اصطلاح”‌مادر وطن”‌مربوط به عصر اخير نيست و سابقه در قرن چهارم و كتاب قابوسنامه دارد و آن عبارت است از:”وطن الام الثانيه” (= وطن دومين مادر است). 96
دراروپا نيز به نقل از شيفر، تشبيه وطن به پدر و مادر از عهد انقلاب فرانسه آغاز مي شود و متأثر است از مقالة ديدرو در دايرۃ المعارف كه وطن را به پدر و مادر تشبيه كرده است. 97
از جمله شاعران برون مرزي كه جاي جاي شعرش اين اصطلاح را به كار برده است ژاله اصفهاني است به اين نمونه نگاه كنيد:

” مادر گمان مبر ز جدايي ها/ پروردة تو كرده فراموشت/ من سالهاست دورم و دورم من/ از گرمي نوازش آغوشت/ عمري در انتظار به سر بردم/ بينم مگر شكفتن لبخندت/ اي واي اگر به جاي بسي بوسه/ سيلي زني به صورت فرزندت/ من جز تو درد خود به كه خواهم گفت/ بر دردهاي من چو تويي درمان/ آن مادر جوان سيه روزم/ خوابيده زير خاك تو جاويدان” (مجموعه اشعار ،‌ص 73 )
شيفتگي ژاله اصفهاني نسبت به وطن تا حدي است كه در اين شعر كه”جدايي ها” نام دارد و آن را در دوران دوري نخستش98 – قبل از انقلاب اسلامي- سروده است وطن را مادر اول خويش مي داند و به نوعي آن را به مادري كه وي را در رحمش پروريده است ارج مي نهد.
گاهي حتا با لحني پرخاشگر، لب به اعتراض مي گشايد و به مادر نهيب مي زند كه:

“من اي وطن، به تو مقروض نيستم هرگز/ تو قرض دار مني/ كه دست من نگرفتي در آن پريشاني/ تو مادر وطني/ و من به دامن تو كودك سر راهي/ كه همچو خار بيابان، نهفته روييدم / نه آبياري و ياري و ياوري ديدم/ هنوز روي بهاران نديده،/ ديدم من/ كه تندباد حوادث ز ريشه دورم كرد/ به سرزمين دگر باز قد كشيدم من./ بدون ريشه شكفتم/ و هر نفس كه كشيدم وطن وطن گفتم” (همان، ص149)
ولي در ادامه از گفتة خويش پشيمان شده، در پيشگاه وطن زانو زده و عذرخواهي مي كند:
” وطن بهشت برينم، وطن جهنم من/ مرا ببخش،‌ ببخشم كه ناروا گفتم/ مرا ببخش كه از دوري ات برآشفتم/ وطن! وطن! كه مقدس ترين اميد مني/ تو مادر وطني/ به پيشگاه تو با عشق مي زنم زانو/ به پيشگاه تو مقروض و پر گناه استم/ به پيشگاه تو از گفته عذرخواه استم”. ( همان، ص150 )
كاربرد ديگري كه در شعر ژاله اصفهاني براي نماد “مادر ” وجود دارد، در شعري است كه براي زن ايراني سروده است و او را با عنوان” مادر بشر”‌ اين گونه ياد مي كند: “تو فخر خلقتي اي زن/ تو مادر بشري”.
در شعر اسماعيل خويي نيز اصطلاح “مادر” وجود دارد ولي به صورتي گسترده تر. خويي اصطلاح “مادر” را گاه، براي وطن، گاهي براي زمين و دنيا و گاه براي عشق به كار مي برد. آنجا كه مادر، نماد وطن است و به خصوص،‌ شعر در قالب سنتي سروده شده است، نگاه خويي به آن از سطح احساسات فرا تر نمي رود و به قول محمود كيانوش – در شعر فارسي در غربت – بيشتر به مويه هاي مادرگم كردگي مي ماند و معمولا”‌هيچ حادثة شعري در آنها رخ نمي دهد مانند اين نمونه:

” كهين فرزندت اي ايران مادر!/ غريب افتاده از دامان مادر/ دلم – طفلك – همين بوي تو جويد/ كجايي جان مادر،‌جان مادر” (ترانه ها، ‌سايت)
ولي در قالب نيمايي، بيشتر نگاه او به حقيقت وطن است و همنشيني كلمات در آن منجر به حادثة شعري مي شود برخلاف دوبيتي ها به اين نمونه نگاه كنيد:

“نه ! هيچ نيست به جا از تو/ در اين هيچا/ در اين بيدركجا/ مگر من/ از من نيز/ نمانده هيچ به جا/ جز همينِ من/ همين كه مي بيني:/ شكسته بسته خستة اين روزگار/ كه مي خواهد/ باز هم/ نپذيرد/ كه جز براي تو/ و آن نيز/ جز به خواست خود/ نيست كه مي ميرد/ نشد/ كه زير پشه بند آسمان تو/ يك شب مانده به فردايت/ به خواب آرامي بروم/ نشد كه خفته نباشم/ وقتي / با بيداري تو/ همآغوش مي شوم/ نشد كه خورشيدي باشم/ در نيمروز پيروزي ت/ وقتي – گيرم در حفره سياه خودم-/ خاموش مي شوم / نشد كه موج نباشم:/ و گيرم آنسوي نابودن / در كنارة دريايت/ صخره اي بشوم/ و درسكونت بي رخدادم/ آرامشي بپذيرم/ نشد/ نشد/ مادرجان/ نشد سرم به دامن مهرت باشد/ وقتي جهانكم از من مي رمد/ اما / بگو/ چگونه چرا/ بگو / كجا بميرم؟ ” (از بام آه، صص 59-61 )
آنجايي كه “مادر” نماد دنيا و زمين است ديد خويي درلايه هايي فراتر از احساسات قومي و ملي نفوذ مي كند و مفهوم وطن را از تنگناي سرزمين آباء و اجدادي خويش تا سرحد دنيا و جهان گسترش مي دهد:
“… تا پدر خورشيد و/ عمو بهرام و/ خاله ناهيد/ به جايند/ و شبستان دختركت/ ماهْ بانو را / نازنيناني از اختركان مي آرايند/ مادرم! / اي زمين!/ زنده باشي/ آمين” (كيهان درد،‌ص57، سايت)
و:

“…. اكنون در اين گشادگي هموار/ بر صيقل تفتيدة اين شنزار/ تنها هزارپاي يكي رودم:/ و روزني به سوي مغاكي مي جويم/ در خاك:/ تا در گُماي ايمن آن سر فرو برم/ و گم شوم/ دوباره / به زندان مادرم” (شعر”بايد كمي بخوابم”، سايت)
و:

” مادر! شكايتي ندارم/ مي پرسم:/ – تنها همين مي پرسم-/ از آن همه زمانمكان كه تو را بود و هست و خواهد بود-/ ما را چرا همين جا/ ما را چرا هم اكنون / به جهان آوردي ؟/ ما را چرا در اين جنگ/ (جنگي كه مي دانستي جز شكست،/ به جز بن بست/ به جز پستي/ – جز بن بستي از پستي شكست-/ به دنبالش نيست)/ به ميدان آوردي؟/ مرگ از كدامگاه كجا مي آيد؟/ مادر! پناه ده پسرت را:/ …/ گورم كجاست؟/ مي ترسم از غبارشدن در فضاي گم شدگي/ مي ترسم/ گورم كجاست؟/ مادرجان!” (كيهان درد ،‌ص86، سايت )
رفتار خويي با اين مادر، متفاوت است:گاهي براي او آرزوي زنده ماندني ابدي مي كند چونان كه دعاي فرزندي كوچك در حق مادري بزرگوار و گاهي آنچنان از بي پناهي رنج مي برد كه زندان مادر را به گشادگي هموار غربت ترجيح مي دهد و دوست تر مي دارد كه در گُماي ايمن آن سر فرو برد و گم شود. گاهي نيز بي آنكه شكايتي داشته باشد با لحني گلايه آميز از وي مي پرسد كه چرا او و همراهانش را – كه مي توانند همسفران يا هم عصرانش باشند- در اين زمان و اين مكان به جهان آورده است، در جنگي كه جز شكست و بن بست و پستي چيزي در پي نخواهد داشت.
به طور كل در شعر خويي در كاربرد اصطلاح”مادر” براي مفهوم جهان و دنيا بيشتر اقتدار، توانمندي و بزرگي مادر احساس مي شود تا ديگر صفات او. در مقابل، آنجايي كه براي عشق، كلمة مادر را انتخاب مي كند و دل خويش را نوزادي شيرخوار مي داند كه در عين وابستگي و احساس نياز به مادر، باز هم بازيگوش است، بيشتر

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه رایگان درباره واژه نامه، ناخودآگاه، بهشت زهرا Next Entries پایان نامه رایگان درباره زبان و فرهنگ، ساختار متن، ضرب المثل