پایان نامه رایگان درباره علی بن الحسین

دانلود پایان نامه ارشد

(مصنّف، 1378:26).
– وجود نبود مگر پس از آنکه از بشریت مرده گردد، زیرا که بشریت را نزدیک سلطان حقیقت بقا نباشد. از استاد ابوعلی دقّاق شنیدم که گفت: تواجد بنده را به وجود برد، وجد موجب استغراق بنده بود و وجود موجب هلاک بنده بود چنانکه کسی بکناره دریایی شود وپس اندر دریا نشیند پس هلاک شود… و صاحب وجود را صحوبود و محو بود، حال صحوش بقا بود بحق و حال محوش فنا بود بحق این دو حال دائم بر وی همیدرآید چون آن درآید این برخیزد و چون آن درآید این برود. رسول صلی الله علیه وسلم از حق سبحانه و تعالی خبر داد که گفت: چون بنده به جایگاهی رسد کی بمن بشنود وبمن ببیند. (قشیری، 1388: 100- 101).
3-4-2-1-7. جمع و تفرقه:
– جمع: عبارت است از اظهار فهم و معنایی در دل بواسطه الهام و ابدای لطف و توفیق از جانب فیاض. (مصنّف، 1378:27).
– آنچه از قبل حق بود از پیدا کردن معانی و لطفی کردن و احسانی، آن جمع بود. (قشیری، 1388: 103).
– تفرقه: عبارت از ادای عبادات و سوال و جواب ثنا از جانب سالک. (مصنّف، 1378:27).
– آنچه کسب بنده بود از اقامت عبودیت و آنچه باحوال بشریت سزد آن فرق بود. (قشیری، 1388: 103).
– در ادامه می‌گوید: و ناچار است بنده را جمع و تفرقه باشد زیرا اگر تفرقه نداند بندگی نداند و اگر جمع نداند معرفت ندارد، ایاک نعبد اشارت است به تفرقه و ایاک نستعین اشارت است برجمع. یعنی هرگاه که بنده خطاب می‌کند خدای خود را به مناجات یا به سوال یا به ثنا یا به شکر یا بتضرع، بنده در مقام تفرقه است. و هرگاه که گوش سر را می‌نهد بر در فیض فیاض تا شنود از امر یا نهی یا جواب مناجات بنده در مقام جمع است. (مصنّف، 1378:27).
– بنده را چاره نیست از جمع و تفرقه زیرا که هر کی وی را تفرقه نبود عبادتش نبود و هرکه او را جمع نبود معرفتش نبود قول خدای تعالی ایّاکَ نَعبدُ اشارت است بتفرقه و ایّاکَ نَستَعین اشارت است بجمع، چون بنده با حق سبحانه و تعالی خطاب کند بزبان راز بروی سؤال یا دعا یا ثنا یا شکر یا عذر برچیزی اندر محل تفرقه بود و چون در سرّ گوید و بدل سماع می‌کند آنچه از حق بدو می‌آید آن مقام جمع است. (قشیری، 1388: 104).
– جمع‌الجمع: عبارت است از استغراق سالک در مقام صمدیت یعنی استغنا از ما سوی الله از طاعات و غیره. (مصنّف، 1378:37).
– چون از دیدار خلق ربوده باشد و از نفس خویش و بهمگی از همه اغیار بی‌خبر و بیعلم بدانچه ظاهر ‌شود از سلطان حقیقت و غلبت گیرد آن جمع‌جمع باشد. (قشیری، 1388: 105).
– فرقه ثانی: عبارت است از رجوع سالک از جمع‌جمع بر صحو مطلق تا ادای عبادت در مقام عبودیت بجای آورد تا رفع تکلیف لازم نیاید و فرقه ثانی از اعلا مقام الطاف حق است با سالک. (مصنّف، 1378:27).
– و پس از این حالی بود لطیف، قوم آنرا فرق ثانی خوانند و آن آن بود کی بنده با حال صحو دهند بوقت ادای فریضها تا قیام کردن بروی جاری بود اندر اوقات او. (قشیری، 1388: 105).
3-4-2-1-8. البقاء و الفناء:
– فناء: عبارت از انمحاق خصایل مذمومه است که از حیله عساکر نفس امّاره‌اند چون حسد و حرص و کبر… خشم و حقدوشهوت. (مصنّف، 1378:28).
– فناء: قوم اشاره کرده‌اند بفناء و گفته‌اند پاک شدن است از صفات نکوهیده… و هرکس معالجت کند خوی خویش را و حسدوکین و بخل و خشم و تکبر از دل خویش براند و این همه فعلها از رعونات نفس خیزد گویند از خویهای بد فانی گشت.( قشیری، 1388: 106-107).
– بقاء: عبارت است از اثبات اضداد این خصایل چون رضا… حلم و قتوت و تقوی و این خصایل از اضداد یکدیگرند هرگاه که فنا از ضدی حاصل شد بقاء دیگر ضد ضروری است. (مصنّف، 1378: 28)
– و قوم اشاره کرده‌اند ببقاء بتحصیل اوصاف ستوده و چون بنده از این دو حال بیکی موصوف بود به هیچ حال از این خالی نبود چون این اندر آید آن دیگر برود متعاقب باشند بریکدیگر… گویند از خویهای بد فانی گشت و چون از این فانی گشت باقی گشت بصدق و فتوّت. (قشیری، 1388: 107).
3-4-2-1-9. الغیبه و الحضور:
– حضور: عبارت است از غایب شدن ز احوال دنیا. (مصنّف، 1378: 28).
قشیری: حضور حاضری بود بحق زیرا که او چون از خلق غایب بود بحق حاضر بود.(ص: 111)
– غیبت: عبارتاز حاضر بودن سالک بر احوال آخرت. (مصنّف، 1378:28).
– غیبت غیبت دل است ازدانستن آنچه همیرود از احوال خلق. پس غایب شود از حس بنفس خویش و غیر آن بواردی که اندر آید از یادکردن ثوابی یاتفکر عقابی. (قشیری، 1388: 109-110).
– حجّهالاسلام نقل میکند از امام زینالعابدین علی بن الحسین«رض» که روزی آتش در خانهاش افتاد و او مناجات میکرد، چون آتش فرو مرد، مردمان گفتند یا امام چرا سر برنداشتی؟ گفت: (شغلتنی النار الکبری عن هذه النار) یعنی آتش بزرگ ما را از این آتش مشغول کرده بود بسیار کس باشد بالکل از احساس غایب شود گاه باشد که دست در آتش کند و آگاه نباشد. (مصنّف، 1378: 28-29).
– از علی بن الحسین «رض» روایت کنند که اندر سجود بود آتش اندر سرای وی فتاد و از نماز بیرون نیامد، پرسیدند وی را از این، گفت آتش مهینمشغول کرد مرا از این آتش… معروفست کی ابتداء کار بوحفص … تا از حس خویش غافل گست دست فرا کرد و آهن تافته از کارگاه بیرون آورد. ( قشیری، 1388: 110).
3-4-2-1-10. السکر و الصحو:
– سکر عبارت از تجلی کشف جمال است و ظهور آثار ذات تا بغایتی که از خود بیخودی حاصل آید و روح در طرب می‌‌آید و دل در حیرت می‌ماند و ترس در اضطراب می‌افتد ملامت را بر او راه نیست زیرا که زمام اختیار از دست او رفته است و سکر صاحب وجد را می‌باشد. (مصنّف، 1378:29).
– سکر نبود الاخداوندان مواجید را، چون بنده را کشف کنند بنعت جمال، سکر حاصل آید و طرب روح، و دلش از جای برخیزد… بنده اندر حال سکر مشاهده جمال بود. ( قشیری، 1388: 112-114).
– صحو: عبارت است از مستی باز به هوشیاری آمدن، یعنی لذات روحانی باز براحساس جسمانی آمدن، تا عالم اجساد را روی بفساد نباشد. ( مصنّف، 1378:29).
– صحو باز آمدن بود با حال خویش و حس و علم. ( قشیری، 1388: 112).
3-4-2-1-11. ذوق – شرب می- ریّ:
– ذوق، شرب می و ری: یعنی چشیدن و آشامیدن و سیراب شدن و اینها نتایج مکاشفات‌اند در مقام صفا ذوق حاصل می‌شود و در مقام وفا شرب و در مقام وصلت ریّ.( مصنّف، 1378:29)
– ذوق و شرب: و این عبارتی بود از آنک ایشان یابند از ثمرات تجلی و نتیجه‌های کشف و پیدا آمدن واردهای بدیهی … صفاء معاملت ایشان واجب کند ایشانرا چشیدن معانی، وفا منازلات ایشان شرب واجب کند و دوام مواصلات سیری واجب کند. (قشیری، 1388: 114).
3-4-2-1-12. المحو و الاثبات:
– محو سه قسم است. محو عوام و آن محو رزایل ظاهراست یعنی قیام نمودن بدفع مناهی ظاهر و خود را در میان ندیدن. محو خواص: و آن محو غفلت است از ضمایر … محو خاص الخاص: محو علت از اسرار. ( مصنّف، 1378: 30).
– و محو را قسمت‌ها است. محو زلت از ظاهر و محو غفلت بود از باطن و محو علت از اسرار. (قشیری، 1388: 115).
– اثبات: اثبات نیز برسه قسم است. اثبات عوام: آن است که در جای رزایل ظاهر مظاهر اسلام ثبت گردانی و خلق نیکو شعار خودکنی. اثبات خواص: آن است که در جای غفلت اثبات منازل معنی کنی چون توکل، صبر، رضا، تسلیم و غیره. اثبات خاص الخاص: آن است که در جای محو علت مواصلات مراد فیاض اثبات کنی. (مصنّف، 1378: 30).
– محو برداشتن صفت‌های عادتی بود و اثبات قیام کردن بود باحکام عبادات، هرکی احوال خویش پاکیزه دارد از خصلت‌های نکوهیده و بدل کند باحوال و اقوال پسندیده صاحب محو و اثبات بود. (قشیری، 1388: 115).
3-4-2-1-13. تجلّی و ستر:
– تجلّی: ظهور آثار انوار فیاض است در وجود سالک چنانکه او را در دهشت حرقت می‌اندازد. و تجلّی چند قسم است: تجلّی عوام: و آن عبارت است از انکشاف بعضی از آثار لطف در دل سالک که باعثاند بر نهوض او در مقام قرب… ( مصنّف، 1378: 31).
تجلّی خواص: و این عبارت از انکشاف آثار موجودات و متصف بودن است بدین آیه شریفه (علم الانسان ما لم یعلم)…. (همان: 31).
تجلّی خاص الخاص: عبارت است از ظهور افعال که از طوق بشر خارج‌اند چون احیاء و اماته و ایجاد و اختراع و … و این قسم را تجلی افعال می‌گویند. (همان: 31).
ستر: زایل بودن تجلی است از دل سالک که مبادا از سطوت جمال سوخته و ناچیز گردد و سرّ لطفی است از فیاض که سالک را در می‌یابد که مبادا سالک هلاک شود و الله علم. (همان: 32).
– عام در پرده ستر باشند و خاص در دوام تجلی… خداوند ستر دائم بوصف شهود بود و خداوند تجلی دائم بنعت خشوع بود و سترعام را عقوبت بود و خاصی را رحمت که اگر نه آنستی کی برایشان بپوشد آنچه کشف کند، ایشانرا ناچیز گرداند نزدیک سلطان حقیقت و لیکن چنانکه برایشان اظهار کند باز بپوشد. (قشیری، 1388: 116).
3-4-2-1-14. المحاضره و المکاشفه و المشاهده:
– محاضره: عبارت است از حضور دل و این از استیلاء سلطان ذکر است یا تواتر برهان. ( مصنّف، 1378: 32).
– محاضره: حاضر آمدن دل بود و بود از تواتر بود… و اگرچه حاضر بود بغلبه سلطان ذکر. (قشیری، 1388: 117-118)
– مکاشفه عبارت است از یقین ظهور شاهد حقیقی بی‌شبهه و بی‌تهمت. (مصنّف، 1378: 32).
– و از پس او مکاشفه بود و آن حاضر آمدن بود بصفت بیان اندر حال بی‌سبب تامل دلیل و راه جستن و دواعی شک را بروی دستی نبود و از نعت غیب باز داشته نبود. ( قشیری، 1388: 118).
– آری هرگاه که آسمان سرّ از ابر عوائق پاک است و هوای وجود از غبار غیر آلوده نیست طلوع آفتاب مشاهده از برج شرف ضروری است. (مصنّف، 1378: 32).
– پس از این مشاهده بود و آن وجود حق بود چنانک هیچ تهمت نماند و این آنگاه بود که آسمان سرّ صافی شود از میغهای پوشیده بآفتاب شهود تابنده از برج شرف. (قشیری، 1388: 118).
3-4-2-1-15. لوایح- لوامع- طوالع- سواطع:
– لوایح: عبارت از ظهور انوار است در یقظه یا در خواب و سریع الزوال همچون برق و اینها از آثار وضو است. ( مصنّف، 1378: 32).
– لوایح چون برقی بود کی بتابد و پوشیده گردد و ناپدید شود. ( قشیری، 1388: 120).
– لوامع: لوامع چون لوایح‌اند اما انوار اینها بیشتر و اقامت بیشتر است و لوامع از آثار نمازند. ( مصنّف، 1378: 32).
– لوامع پیداتر بود از لوائح و زوالش بدین زودی نباشد دو وقت یا سه وقت بماند. (قشیری، 1388: 120).
– طوالع نیز بدین نهج‌اند، اما ایشان روشن‌تراند و اقامت بیشتر دارند چنانکه در دو زمان و بیشتر درنگ دارند، و طوالع از آثار توحید‌اند. ( مصنّف، 1378: 32).
– طوالع باقیتر بود و سلطان او قویتر بود و تاریکی بهتر برد. (قشیری، 1388: 120).
3-4-2-1-16. البواده و الهجوم:
– بواده عبارت است از وقوع چیزی در دل برسبیل فزع چنانکه سالک را در شهقه می‌آورد بی‌اختیار هیچ نمی‌داند که کجا آمد و بکجا رفت و بسیار کس هست که با شقهه از جای می‌جهد یا از پای می‌افتد. ( مصنّف، 1378: 33).
– بواده آن بود کی ناگه اندر دلت افتد از غیب برسبیل وهلت، اندوهی واجب کند یا شادی… و از ایشان بعضی باشند کی بواده ایشان را از حال خویش بگرداند و هواجم در ایشان تصرف کنند و گروهی باشند که قوت آن دارند که هیچ حال ایشان را بنگرداند و ایشان سادات وقت باشند. (قشیری، 1388: 121).
– هجوم : هجوم نیز بدین نهج است و اما سبب او از فزعناکی باطراف پیدا می‌شود و بسیار هست که بهلاک می‌انجامد. ( مصنّف، 1378: 33).
– و هجوم آن بود که بردل آید بقوت وقت بی‌کسب تو و مختلف بود اندر انواع بحسب قوه وارد و ضعف او. (قشیری، 1388: 121).
3-4-2-1-17. التلوین و التمکین:
– تلوین: عبارت است از رنگهای گوناگون که می‌آیند و می گذرند منزلگه تو را همچون قالی رنگین، این از برای صاحب احوال است تا اشارت باشد بدانکه هنوز بمقصد نارسیده است. (مصنّف، 1378: 33).

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه رایگان درباره قبض و بسط، پیامبر (ص)، منازل سلوک، معرفت نفس Next Entries پایان نامه رایگان درباره بایزید بسطامی، غزلیات حافظ، نفس اماره