پایان نامه رایگان درباره زبان و فرهنگ، ساختار متن، ضرب المثل

دانلود پایان نامه ارشد

مهرباني و حياتبخشي مادر مدنظر است:

“گهواره بود عشق/ براي دلم:‌/ گهواره بود و/ مادر بود/ اما در اوج عشق/ شيرخواره بازيگوشم / همواره باز عاشق عشقي ديگر بود” (از بام آه،‌ ص 95، سايت )
ميرزا آقا عسگري نيز يك جا “مادر”‌را براي زمين به كار مي برد:
“زيباست زن!/ چه نماد زمين باشد/ – مادر هستي-/ چه مادر/ كه هستي زمين است”
پس از “وطن” كه مهمترين عنصر در شعر برون مرزي است و از مشتركات ذهني شاعران،‌ دومين عنصري كه در شعر برون مرزي به چشم مي خورد،‌”غربت” است و معمولا” احساسي است كه در برابر وطن و براثر دوري از آن به وجود مي آيد.

2-3-2 غربت
در جامعه اي كه تودة مردم، در زندگي روزمرة خويش كنار هنرهاي ديگر جايي درخور به شعر نمي دهند و هنرهاي ديگر هم هنوز براي آنها درحد سرگرمي و گريز از رنج ها، غم ها و دشواري هاي تلخ زندگي، مانده است شاعر با چنين مردمي تنها پيوندهايي خيالي و انتزاعي دارد به اين معني كه اين پيوندها دو جانبه نيست و تنها از سوي شاعر به تصور درآمده است.99 در نتيجه، شاعران با غربت وطني خود در پيلة تنهايي خويش فرو مي روند و با مردمي كه گمان مي كرده اند از آنها، با آنها و براي آنها هستند، بيگانه مي مانند. اين سرنوشت اسف بار شاعر در سرزمين خويش و با مردم هم زبان، هم كيش و هم فرهنگ خويش است. حال، تصور كنيد غربت واقعي شاعر در سرزميني بيگانه با مردم، زبان و فرهنگي بيگانه تر چقدر عميق و چقدر دردناك مي تواند باشد.
غربت واژه اي است كه بار عاطفي ويژه دارد و شاعراني همچون ناصرخسرو و سنايي براي شرح اوضاع و احوال و دوري از وطن از آن بهره جسته اند.پس از “وطن “كه بر ذهن و ضمير شاعران برون مرزي حك شده است،”غربت” به معناي دوري از خان و مان و سرزمين مادري، دومين عنصري است كه در شعر برون مرزي نمود پيدا مي كند. اين بخش به توضيح پاره اي از ويژگي هاي آن مي پردازد:

2-3-2-1 توصيف غربت :
از مسائلي كه مي توان در رابطه با توصيف غربت مطرح كرد، احساس شاعر برون مرزي در رويارويي با آن است به عبارتي ديگر وقتي شاعر به سرزميني بيگانه و غريب وارد مي شود و در كنار مردم آن زندگي مي كند، چه حسهايي در او اعم از: اندوه، اعتراض، اعجاب و … بيدار مي شود؟ واكاوي اشعار برون مرزي نشان مي دهد كه گرچه احساس هر شاعر نسبت به محيطي كه با آن روبه رو مي شود متفاوت است ولي به طور كل – از آنجا كه همه از يك گوهرند- درمواردي نيز به تفاهم مي رسند. بارزترين احساس هايي كه در شعر برون مرزي موج مي زند:”اندوه روزمره”،”هراس”،”تشويش” و به قول محمود كيانوش- در كتاب شعر فارسي در غربت- “بي چيز ماندگي” است. در ميان شاعران منتخب ما بيشتر از همه اسماعيل خويي است كه گويي همة اين حس ها را در شعرش جمع دارد. نمونه هايي از آن را مي خوانيم:

“ديروز بود/ يا كه همين يك لحظه پيش/ كه ما/ صبحانة ملوكانه/ – چنگي دواي نقرس و اعصاب و چربي و فشار و رقّت خون– را/ با بي ميلي/ صرف فرموديم/ و بعد/ باز/ رفتيم/ پنجره را / بر آسمان ابري اندوه روزمره/ گشوديم/ و بعد/ باز رفتيم/ بر رختخواب بيكاري/ بيعاري/ بيماري / بيزاري/ و اين ملال گذرناپذير/ بناگزير/ باز/ غنوديم؟/ ها؟!/ و ابر هم كه مي گذرد/ خورشيد نيست اين/ آتشگرداني ست/ كه در گردبادي/ ديوانه وار/ گرد سرم مي چرخد / و امشب كه مي شود نيز/ اينها ستاره نيستند:/ اينها جرقه هاي آتشگردانند/ كز كورسوي ميراشان/ نيزه هايي بي هدف/ هر سو/ در اين ظلام تهي/ مي پرانند.” (از بام آه،‌صص22و23)
ويژگي بارز شعر خويي آنگاه نمايان مي شود كه واژه را به خدمت احساس مي گيرد.كلماتي را برمي گزيند كه به خوبي در كنار يكديگر و در ساختار متن، وظيفة انتقال احساس شاعر به مخاطب را انجام مي دهند. خويي در اين شعر كه حكايت دردناك بسياري از دورماندگان ازوطن است، برشي از زندگي در غربت را به تصوير كشيده است. بيكاري، بيعاري، بيماري و بيزاري در ملالي گذرناپذير كه پنجره اش رو به آسمان اندوه روزمره گشوده مي شود درعين ايجاز رساترين تصويري است كه مي توان دربارة غربت بيان كرد. لحن ملوكانه اي كه خويي براي اين شعر برگزيده است،گوياي حقيقت تلخي است و اين شعر را به ياد آدمي مي آورد:

“غريب اگرچه به دارالسلام گيرد جاي بود نتيجة غربت همه عذاب اليم”
(عبدالواسع جبلي)100

وي در شعر ديگري حادثة به غربت افتادگي را به پرتاب شدن سنگي از كف كودكي بر زمستانِ درياچه اي مرده تشبيه مي كند ودر پايان شعر،”حسرت”،”حيرت”،”وحشت” و “غربت” را هم رديف هم مي آورد:

“مي سُرم/ مي سُرم/ مي سُرم/ من:/ چون يكي پاره سنگ/ از كف كودكي/ گشته پرتاب/ بر زمستان درياچه اي مرده با سطحي از صيقل يخ/ در آنسوي پاييزي از زردي ناب:/ كه سفيدي زند زير خورشيدي از سردي ناب/ رفتني دارم انگار/ در خويش/ بر خويش/ وز خويش./ جاودانوار،/ بر سطح لغزان هيچاي تشويش،/ رفتني دارم، انگار،/ كه به هر گامِ نا آشنا آشنايش/ چهره اي، آشناوار، بيگانه وش تر/ از خودِ من/ مرا / در كمين است/…/ آوخ!/ همچناني كه گفتم:/ چون يكي پاره سنگ/ از كف كودكي/ گشته پرتاب/ بر زمستان درياچه اي مرده با سطحي از صيقل يخ/ مي سرم/ مي سرم/ مي سرم/ حسرت اين،/ حيرت اين،/ وحشت اين،/ غربت اين است.”(درون دوزخ بيدركجا،‌صص107و108)
در اين شعر،آوردن” سطح صيقلي يخ”و كاربرد صفت”ناب”براي زردي و سردي و همين طور لحن ملوكانة شعر پيشين، گوياي آن روي فريبندة سكة غربت است كه براي كسي كه آن را تجربه نكرده است در مِهي رويايي، پوشيده مي ماند همچنانكه در شعرزيبا كرباسي به شعبده بازي مانند مي شود كه لبخندي جوان فريب بر لب دارد:

“.. و اين شعبده باز،/ با لبخند جوان فريبش،/ كه هي قول پرنده مي دهد و/ قول پرنده مي دهد و/ از سپيديِ بالش مي گويد و/ از پرواز زلالش،/ و آنگاه/ از كلاهش/ هي خرگوش مرده بيرون مي آورد…” (دريا غرق مي شود، ص31)
خويي در شعري ديگر، بودن در غربت را چنين توصيف مي كند:

“دلم ولي سفينة سرگرداني ست/ در كجاي چه هنگامي از آسماني بي لبخند/ كه جاي خالي خورشيدي ست/ كه پيش از رسيدن من/ سوخته ست./ رسيده ام:/ اگر رسيدن/ رسيدن است به جائي/ كز آن نمي شود آنسوتر رفت./ ولي/ چگونه مي شود از اين تهيكده،/ زين اوج بي پناه/ از اين گوديِ سياه/ به در رفت؟/ الو:/ الو،/ زمين!/ خدابانو!/ مادرجان!/ الو،/ ستارة‌سبزْ آبي اميد به بازآمدن!/ نمي شود،/ مي دانم،/ نمي شود بگذاري كه مرگ در تهيكدة غربت/ پايان كار فرزندت باشد” (درون دوزخ بيدركجا، صص103و104)
در توصيف غربت اشاره به جائي كه نمي شود از آن، آن سو تر رفت در شعر صفاري هم يافت مي شود آنجا كه مي گويد:

“دست جاده ها را هم خوانده ام/ همه بي بازگشتند و/ به غبار ختم مي شوند/ مثل تمام مدال هاي افتخار/ كه به ويترين سمساري ها/ …” (كبريت خيس، ص78)
و نيز نمونة ديگري از شعر خويي كه در آن تاثير غربت را در عمق جان شاعر مي توان حس كرد:

“دلم گرفته برادرجان!/ و نيست ديگر هيچ/ مگر خستگي م در تن و در جان/ از اين همه به روز و به شب گرديدن/ در اين پلشت/ دراين بويناك/ در اين ناروانگي پرلجن/ دنبال دُر و گوهر و مرجان/ گاهي در اوج خويشم و/ مي بينم/ بر موج قير و سراب سوارم/ و گاه گاه كه راهي مي برم به ژرفاها/ مي بينم/ ترسيده هشت پايي/ گمگشته در مُركب زارم/ با ياد بره هاي ارة دندان كوسه هام/ خنجرزننده بر دل و بر جان.” (سايت)
توصيف خويي از غربت با استفاده از واژگاني چون:‌ پلشت، بويناك، ناروانگي پر لجن، مُرَكب زار،آسماني بي لبخند، تهيكده، اوج بي پناه وگوديِ سياه، و تصوير بره هاي اره هاي دندان كوسه هايي كه بر دل و جانش خنجر مي زنند و ضرب المثل “با پنبه سر بريدن” را يادآور مي شود چقدر با اين توصيف ژاله اصفهاني از غربت تفاوت دارد:

” لندن، شهر گل است و سبزه و باران/ با مرغكان مست غزلخوان/ با آسمان آبي و ابري / با آفتاب نرم فروزان/ با آبهاي تارِ مه آلود/ با پاركهاي سبز گل اندود/ ميعاد عشق هاي برهنه/ با خانه هاي ساكت صد رنگ/ با كاخهاي سركش زيبا/ گلگشت هاي گردش لُردان/ با موزه هاي مركز دانش/ با آن همه شكوه كليسا/ با مردمان سرد مؤدب”
با اينكه هم اسماعيل خويي و هم ژاله درلندن زندگي مي كنند101ولي تفاوت نگاه هر كدام به اين زيستگاه، كاملا” آشكار است: خويي در نهايت بدبيني و ژاله در نهايت خوش بيني.گويي خويي از زندگي در غربت چنان بيزار است كه حتي زيبايي هاي طبيعت آن هم به چشمش خوش نمي آيد.
در ادامة همين شعر، ژاله شبها و روزهاي غربت را اينگونه توصيف مي كند: “شب ها شلوغ، شهر چراغان/ روزان،‌شتاب و همهمه و كار” و اين در حالي است كه خويي در همين باره مي گويد:”/ زير صفرِ نبودن:/ هيچواري زمستانه:/ شب هاش بي موج و/ روزانش از خواب…” (درون دوزخ بيدركجا،‌صص 107)
به نظر مي رسد تفاوت جهان بيني دو شاعر با نوع زندگي و روحيات و احوال آنها ارتباط مستقيم دارد. شايد ژاله اصفهاني نسبت به خويي كه دو بار در زندگي زناشويي شكست مي خورد و تنها پسرش در جواني خودكشي مي كند102زندگي آرام تر و يا روحية مقاوم تري داشته است.
البته در ادامة همين شعر، ژاله اصفهاني زشتي هاي لندن را نيز به تصويرمي كشد ولي نه با آن نقاب بدبيني و خود آزاري كه بر چهرة خويي است:

“در ژرفناي خلوت شبها/ دزدي و قتل هست و جنايت هم./ آزادي فساد و تبه كاري/ جهد پليس و نظم و نزاكت هم./ درهاي روسياه “كازينوها” / شب تا سحر به روي همه باز است/ سوي دگر به شادي مشتاقان/ در صحنه ها، الهه زيبايي/ با “شاو” و ” شكسپير” هم آواز است / اينجا هنر نشانگر اعجاز است”
شكوائيه و اندوه نگاري ويژگي بارز شعر غربت است و حتي ژاله اصفهانيهم با وجود اينكه به “شاعر اميد” مشهور شده و از هرچه نااميدي و اندوه گريزان است باز گاهي كه در غربت دلش مي گيرد مي نويسد:

“ای زمین مهربان،/ می خواهم سرم را به سینه ات بگذارم/ و زاشک هایم،/ گل مروارید بر سبزه هایت بکارم.”
و يا در حماسه ای که برای البرز و قله اش دماوند سروده است، شعر را با پرسشی تردید آمیز به پایان می برد:

“ای شیر خشمگین/ آیا من از دریچه این غربت/ بار دگر برآمدن آفتاب را/ از گردة فراخ تو خواهم دید؟/ آیا تو را دوباره توانم دید؟”
و يا دراين شعر كه آسمان غربت را ابراندود و دلگير توصيف مي كند:

“‌در اين جماعت دير آشنا نمي داني/ چه دلنشين بود از آشناي عشق سلامي/ دلم گرفته از اين آسمان ابراندود/ كه هيچ فرق ندارد ميان صبحي و شامي/ غمم از آب و هوا نيست، من/ ز مشتاقان/ نديده ام كه ز هجرت كسي رسيده به كامي/ سخن نمي رود از بي غمان و بي خردان/ اسير جاه و مقامي ، دلير جرعه و جامي” (مجموعة اشعار،‌ص521)
گاهي شاعراحساس مي كند كه همه چيزش را از دست داده است و در نتيجه نسبت به هرچه و هر كس، بي تفاوت مي شود و ديگر هيچ چيز براي او اهميتي ندارد. اين احساس نيزدر شعر خويي بيشتر از همه به چشم مي خورد:

“… و يكي شده است در من/ آرامش شكسته پري در فرود و / رامش پرواز بر فراز / و پرسشي ندارم و دلشوره اي/ كاين آستان پايان است/ يا عنفوان آغاز”
و يا در اين شعر:

“اين زمان ديگر،/ هيچ و هرگز گو نگريد ابر،/ هيچ و هرگز گو نخندد مهر/ سبزها گو جاودانه زرد، / زردها بر باد.” (زين سايه سار پربرگ، ص18)
ميرزا آقا عسگري هم كه كمتر پيش مي آيد واژگانش را از لفافة فلسفه بيرون بياورد و احساسات قلبي اش را – و نه احساسات صرفا” شاعرانه – آشكارا بيان كند ، زندگي در غربت را اينگونه توصيف مي كند :
“بين خودمان باشد!/ من حقيقت خود را در اين دهكدة سرگردان، گم كرده ام/ و ستارة روحم/ در كهكشان تاريك ارواح تركيده است./ خوشة هوشي داشتم اگر،/ در حاشية دشتي كه مزدكيان، نگونسر شدند،‌پريشيد/ نهالِ كوچكِ دانايي

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه رایگان درباره كودكي، بيشتر، خويي، " Next Entries پایان نامه رایگان درباره "، هميشه، پيش، خويش