پایان نامه رایگان درباره دستور زبان

دانلود پایان نامه ارشد

است.

2-1-3 دستور زبان
امكانات نحوي هر زبان محدود است و تنوعي كه در شاخه هاي ديگر زبان مي توان به وجود آورد در نحو قابل تصور نيست.عبدالقاهر جرجاني كه بزرگترين نظريه پرداز بلاغت در ايران و اسلام است، بلاغت و تاثير آن را منحصر در حوزة ساختارهاي نحوي زبان مي داند و آن را عمل “معاني النحو”‌مي خواند.74
گاهي شاعر براي برجسته كردن زبان شعر، جاي عناصر سازندة زبان را تغييرمي دهد يا فعلي جعلي مي سازد و بدين ترتيب از قواعد حاكم بر نحو زبان هنجار، فاصله مي گيرد. در شعرهاي برون مرزي نيز اينگونه هنجارگريزي ها ديده مي شود. اينك نمونه هايي از آن:

تغيير جاي اجزاء جمله :

“سالها، ديگرشما را من/ بعد از اين نشمرد خواهم،/ هيچتان نشمرد خواهم، هيچ!/ انتظار خط آخر با شما ماناد!” (محمود كيانوش، شكوفه حيرت،ص486)

“… و هر دلي كه دل عاشق تو را نمي تواند دوست داشت/ به نارواتر/ و جانگزاتر/ از غرور زخمي تو شكسته باد! (اسماعيل خويي،زين سايه سار پربرگ، ‌ص183)

“من اگرم رهبر جماعت دزدان/ تا تو چه اي از من” (همان ،ص193)

“بوده ست كه:/ پلك غروب ببندد،/ بي كه سپيد مرواريد / بر نيمرخ نارنجِ خفته بتابد/ بوده ست كه/ پلك شفق بگشايد/ بي كه زردِ مرواريد/ بر نيمرخ بيدارِ نارنج بپاشد.” (ميرزا آقا عسگري، سپيده پارسي، ص 11)

“ديدم نمي توانم بروي/ نمي تواني برود/ نمي تواند بروم / ماند ي…م!” (‌همان، ص 88)

“بگذاريد آفتاب روي برگرداندتان” (زيبا كرباسي، جيز، ص 108)

در شعر ژاله اصفهاني و مهدي فلاحتي و گراناز موسوي نمونه اي براي اين موضوع، ديده نمي شود.در مقابل در شعر ديگران كمابيش كاربرد دارد.

ساختن فعل جعلي:

“مي دانم./ و مي پذيرم/ كه ، بي گمان‌،‌زيباست/ گُلي كه دارد بر گسترة ماه قدم بر مي دارد./ و مي توانم/ حتي/ به جان بكوشم تا/ تو را به او بخواهانم./ نمي توانم،/ اما/ – مي بخشي ،‌ دكترجان!-/ نمي توانم/ (به شكل و شيوة ماييدن و منيدن و ماياندن و منانيدن)/ تو را / به او/ بِاويانم!/ مي بيني ام كه دغدغة معنا دارم/ … وتو نمي تواني به من بباوراني/ كه واژه،‌ در سرودن ،‌/ هرگز نماد نيست”(گفتن از شعر، گفتن از شاعر،‌در ستايش رضا براهني، اسماعيل خويي،‌سايت)

“… ببين كه زورقي از موج نيز مي شوم/ كه تا نبلعد پاشه هاي روشن لبخندت را/ فرو گرايش گرداب/ … بگو بتوف و ببين شور شاد توفانم را / كه چون به ساحل هر سنگوارگي مي آشوبد:/ به تازيانه كه از آزرخش مي بافد/ وطبل ها كز تندر مي كوبد./ بگو بموج و ببين / موجيدن روانة جانم را/ در اوج هاي سبزآبي / بگو بدريا:‌/ تا كه بدريايم:/ وگر خرام پُرافشانت را / جلوه گاه/ خلوتي از پهنه اي بهشتي مي بايد،/ آهوْ طاووس من!” (جانانه،‌صص 51 و52،‌ سايت اسماعيل خويي)

“مي گويي:/ حتي نمي گذارند،/ در خواب با تو آب شوم!/مي گويم:/ مگر نمي بيني؟!/ دوباره واژگانم به استعاره پناهيدند!” (ميرزا آقا عسگري، سپيدة پارسي ،‌ص34)

2-2 سطح ادبي
همانطور كه مي دانيم نظام زبان مردم كوچه و بازار و يا حتي زبان علم چارچوبي دارد كه در نظام زباني شعر ، شكسته مي شود و دامنه وسيعي براي ارتباطات واژگاني به وجود مي آورد كه حاصل آن همان استعاره ها ، مجازها، حساميزي و كنايه هاست كه تحت عنوان”علم بيان”دركتاب هاي سنتي موجود است.از آنجا كه، سستي و استواري يا ميزان نو آوري و تقليد در اثر ادبي را به خوبي مي توان در اين سطح سنجيد، به واكاوي شعر برون مرزي ازاين منظر مي پردازيم. و به مواردي چون تشبيه واستعاره، تشخيص، كنايه و تصوير هاي شاعرانه اشاره مي كنيم:

2-2-1 تشبيه و استعاره
از قديم ترين ايام ، يكي از راه هاي دور شدن از نثر و زبان نوشتار روزانه و نزديك شدن به شعر و زبان مستعار شاعرانه ، بهره گيري از صنعت ” تشبيه ” بوده است. اين صنعت در سير زبان به سوي ايجاز خاص به تدريج و با از دست دادن سه ركن از چهار ركن اساسي خود، و تنها برمبناي يك ركن، نام استعاره گرفته است.75 از آنجايي كه به اعتقاد محمد حقوقي ” شعر امروزهرچه پيشتر آمده پشت به تشبيه و روي به استعاره كرده و خاصه با توجه به اصل حساميزي به بيان پيشرفته تري دست يافته است” 76، به بررسي اين دو ركن در شعربرون مرزي مي پردازيم. براي ورود به بحث ، ابتدا به نمونه هايي از تشبيه و استعاره در شعر برون مرزي نگاه مي كنيم:

تشبيه:

“برفي كه يخ بسته است روي شاخه ها/ جام بلورين درختان است” (ژاله اصفهاني، مجموعه اشعار، ص 55)

“ريزد بر برگ زرد قطرة باران/ اشكي بر چين روي پيرزن افتد” (همان، ص 68)

“برخيز!/ ببين چه ماه زيباست/ كشتيِ طلا ميان درياست/ در هالة رنگ رنگ امواج” (همان، ص 565)

“و آبشخور اميد/ از دور دستِ پويه،/ در ديدة غزال/ تلألو نخواهد زد”(محمود كيانوش، شكوفة حيرت، ص494)

“دل مرا كه با غم غريبگيش/ چو مرغ سربريده اي/ به خاك اضطراب درفكنده بود/ دوباره اندكي قرار داد” (همان،‌ص536)

” كاهش شعلة بينايي،/ عجز يا سركشيِ زانوها/ كه نمي خواهند قدم ها را ديگر/ يك نفس بشمارند،/ و شبيه اين دزدان/ پنهان در خانة من بسيارند” (همان،‌صص559 و560)

“چو عطر دورترين آرزو در آه مني/ چو اشك حسرت ديدار در نگاه مني” (اسماعيل خويي، در ستايش سمسام كشفي، سايت)
“خودكار آذرخش را برگير/ و كاغذ مچالة اين ابر را صاف كن،/ با واژگان تندر/ و بافتار رگبار/ بر آن بنويس/ اين شعر ناسرودة سرطاني را/ كه غده اي بزرگ شونده است” (همان، شعري بخوان برايم ، سايت)

” و با عروسك گوياي شعر/ (يادگار خواهرك خويش)/ گرم بازي باش” (همان، از ميهن آنچه در چمدان دارم، ص 37)

“‌با قلم موي ناگهاني آه/ و آبرنگِ چكانِ اشك،/ موج موج خطوط لرزانش را/ بر بوم خاك خوردة ياد/ مي توان كشيد و / نتواند. (همان،‌ص77)

“چانه، چون چرخ خياطي مي جنباندند/ تا انزواي دردناك خويش را قبايي بدوزند” (ميرزا آقا عسگري، سپيدة پارسي، ص 28)

“شيپور رعد/ طبل باد/ پرچم هاي پاييز/ موشك هاي كاغذي/ طياره هاي كاغذي / و ناوگان هاي كاغذي / انفجار فوارة آب/ بر درياي بي كرانة حوض/ سنگر پرچين/ منجنيق دست هاي سپيد/ و درخت بمب افكن سيب/ درمرز خانة‌دشمن/ صداي مادري از پنجره/ اخبار داغ آشپزخانه / پايان جنگ / و بازگشت سربازان كوچك به ميزهاي شام/ به مشق هاي مدرسه” (عباس صفاري، دوربين قديمي، ص61)

“در كفش هاي دير و دروغ/ گوزن ها مرده اند/ زيرزيركي بريز/ پيش از آنكه ريز ريز شويم/ و زير كاغذي امضا بدهيم/ كه ريزه هاي رويا را / از ته چيب هامان بتكانيم” (گراناز موسوي،آوازهاي زن بي اجازه،‌ ص50)

لولوي ترس ديگر مي ترسد/ از غول دمنده اي/ كه خشم مردم است/ پنبة آزادي / گردن كلفت ديو سكوت را ديگر بريده است” (زيبا كرباسي، دريا غرق مي شود،ص 78)

استعاره:

“خداي دهشت و جنگ!/ كه سايه سيه افكنده اي به ” كاخ سفيد”/ خجسته “پيكر آزادي”‌از تو دارد ننگ” (ژاله اصفهاني، مجموعه اشعار، ص 660)
خداي دهشت و جنگ: استعاره از “رئيس جمهور وقت آمريكا”

“كشتي مست در آن پهنه زنگاري دور/ رفت بر شانه امواج در آغوش افق” (همان، ص123)
پهنه زنگاري دور: استعاره از دريا

“رگبار. رگبار/ درياي وارون/ از آسمان ريزد فرو بر دشت و كهسار” (همان، ص246)
درياي وارون:‌استعاره از باران

“ميز صبحانه: / دهان مائده سازان بهشتي را / آب مي اندازد” (محمود كيانوش،شكوفه حيرت، ص 514)
مائده سازان بهشتي استعاره از فرشتگان

“از پس اين پرده لرزنده مي بينم كه مي خندي چو مي گريم” (زين سايه سار پر برگ، ص31)
پردة لرزنده: استعاره از اشك

هيچاي ناب و هيچاي ژرف : استعاره از آسمان” (كيهان درد، ص 18)
سبزدمنده: استعاره از چمن (از ميهن آنچه در چمدان دارم، ص 81)
“سفره ماهي وشِ هواپيما/ آب پيماي سفره ماهي را / پيش چشم خيال / مي نشاند” (همان، ص76)
آب استعاره ازآسمان

“بوده ست كه:/ پلك غروب ببندد،/ بي كه سپيد مرواريد/ بر نيمرخ نارنج خفته بتابد/ بوده ست كه/ پلك شفق بگشايد/ بي كه زرد مرواريد/ بر نيمرخ بيدار نارنج بپاشد. (ميرزا آقا عسگري، سپيدة پارسي، ص11)
نارنج : استعاره از زمين/ سپيد مرواريد ‌:استعاره از ماه و زرد مرواريد ‌:استعاره از خورشيد

“عكسهاي ديگري هم دارم/ مانند اين ونوس دست بريده/ كه با عينك آفتابيش/ ويترين شبانه اي را/ تزئين كرده است” (عباس صفاري،دوربين قديمي ، ص 25)
ويترين شبانه: استعاره از آسمان

“براي زندان حواس پنجگانه ام/ كليدي پيدا كن!/ يا حس ديگري / كه اين جادوي شعله ور را/ لاجرعه بنوشم” ( همان، ص 63)
جادوي شعله ور:‌استعاره از شراب

“براي روز مبادا هم/ نقشه اي نمي توان كشيد/ برفي كه در اين آينه نابهنگام مي بارد/ تمام جاده ها را خواهد بست” .( همان، ص 14)
برف :‌استعاره از سفيدي مو

“و اين كوه / جامه هاي سپيدش را هر بهار/ كنار رودخانه خواهد شست” ( عباس صفاري، دوربين قديمي، ص 161)
جامه هاي سفيد: استعاره از برف

“پيش از آنكه هفتاد رد قرمز/ جوانيم را خطي خطي كند/ …. ديگر سر از خودم نيست / بزن واي تنم پر از انار مي شود / سرم به سنگ نمي خورد” (گراناز موسوي، آوازهاي زن بي اجازه، ص 41)
رد قرمز: استعاره از اثر ضربه شلاق / انار: استعاره از زخم

نتيجه:
به نقل از شفيعي كدكني در كتاب صور خيال در شعر فارسي ،” مقام استعاره در شعر چندان پراهميت بوده كه در تعريف ابن خلدون از شعر مي خوانيم: ” شعر كلامي است مبتني بر استعاره و اوصاف…” و در بعضي از ادوار ادبي اروپا دسته اي از صاحبان فكر، زبان را فقط “خيال و استعاره” مي دانسته اند و ناقدان قديمي عرب آن را يكي از ستون هاي كلام به شمار آورده اند.”77حال آنكه در نمونه هاي اشعار برون مرزي ، استعاره آن گونه كه بايد و شايد مورد توجه و دقت نيست. در موارد اندكي هم كه از استعاره استفاده مي شود گويي شاعر به رمز زيبايي و فلسفه تاثير آن كه به گفته ارسطو:” ابهام و پيچيدگي آن است كه مخاطب بعدا”‌آن را در مي يابد”78، توجه ندارد. در بيشتر موارد، به خصوص در شعر خويي، طراوت و تازگي، صَرف تشبيه و اضافه هاي تشبيهي مي شود درحالي كه با اندك چرخشي مي توانست استعاره اي ناب باشد.براي نمونه خويي در شعر”نگاهه هراس در پگاه بهاري”‌ مي گويد:

“رسيده بايد باشد ارديبهشت:/ كه شابلوط كهن/ چلچراغ هايش را / باز / برافروخته ست؛/ و تپه هاي سحر خيز/ از شانه هاي چمن پوش ِ خويش / پس مي زنند/ پتوي ابر كبودي را/ كز هرم آفتاب ِ بهاري/ كناره هايش سوخته است/ در اين پگاه شُسته / كه در چشم اندازش / تمامِ هستن/ آيينة زلال ِ به خويش آمدن شده ست/ و خامشاي درونم/ – بي ياد و آرزو- / نماي دلكشي از جاودانگي من شده ست…/ چه بود اين؟/ آه،/ اين چه بود؟/ خيال وار،/ ساية بال پرنده اي/ سبزاي ژاله پوش ِ چمن را پيمود؟/ ويا … و يا مرگ بود/ كه بال ِ خيسش را / لحظه اي/ به تيرة پشتم سود؟” (از ميهن آنچه در چمدان دارم ،‌ص 33 و 34)
تمام تشبيهات به كاررفته در شعر خويي، مي توانستند با اندكي مهارت – كه در زبان شعر او چندان غريب نيست- به استعاره هايي بديع تبديل شوند. براي نمونه،”سبزاي ژاله پوش” به تنهايي معناي “چمن” را مي رساند و نيازي به آوردن كلمه “چمن”‌براي آن نيست.
و يا وقتي در موارد مشابه، مي گويد:‌ “اين همه آبي” يا ” ژرفاي هيچ” يا” آبيِ بي آب” بلافاصله كلمه آسمان را هم مي آورد كه چندان لزومي به آوردن آن نيست.
از اين موارد در شعر عباس صفاري نيز يافت مي شود براي نمونه: نزديك به:‌” اين مستطيل آبي” كلمة” پنجره “‌را مي آورد:

“اما قحطي پنجره / مرا به اينجا نياورده است./ هرجاي

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه رایگان درباره زمان گذشته Next Entries پایان نامه رایگان درباره شعر معاصر