پایان نامه رایگان درباره امدادگران، مواد غذایی

دانلود پایان نامه ارشد

دراز

بسوراخ چاه آوریدی فراز

ببیژن سپردی و بگریستی

بران شور بختی همی زیستی

(شاهنامه، 1380: 445/ 431-438).
در داستان بیژن و منیژه نهایت امدادگری روحی و جسمی را که سبب پایداری و تقویت روحیه بیژن در ته چاه شد می‎بینیم. در این واقعه منیژه آن چنان در امداد رسانی به بیژن چالاک است که به یقین می‎توان گفت اگر منیژه نبود حتماً بیژن در ته چاه عمیق جان به جان آفرین تسلیم می‎کرد.
منیژه هم مواد غذایی را برای نجات از گرسنگی به بیژن می‎رساند و هم به او دلداری و امیدواری می‎داد. امروزه هم یکی از وظایف امدادگران علاوه بر نجات جسم فرد آسیب دیده و یا جمع‏آوری و توزیع مواد خوراکی و … مسایل روحی و روانی کسانی است که به واسطه یک رویداد طبیعی یا جنگ و حادثه بشری آسیب دیده‎اند. هم اینک گروهی از امدادگران سوانح و حوادث علاوه بر گذران دوره‏های آموزشی نجات جان مصدومین، شیوه‏های چگونگی برخورد با تألمات خاطر و رفع آزردگی افراد آسیب دیده را آموزش می‏بینند و در هنگام بروز حوادث با صحبت کردن و مشاوره و شیوه‏های علمی دیگر با فرد آسیب دیده سعی در آرام نمودن وی دارند و در این شیوه‏ها فرد روحیه خود را باز می‏یابد و بهتر می‏تواند وضعیتی که برایش پیش آمده را تحمل نماید که به این روش حمایت روحی روانی گویند.
در این قسمت از داستان بیژن و منیژه نیز می‏بینیم که منیژه همین کار را انجام می‏دهد و با صحبت نمودن با بیژن و دلداری دادن وی سعی در آرام کردن و امیدواری دادن به اوست.

4-2-3-5 رستم و شغاد
داستان«رستم و شغاد»مانند اکثر داستان‏های شاهنامه دارای محتوایی غنی و سرشار از‌ هیجان‌ و تحرک است و نیز اهـمیت خـاصی از جـهت پایان غم انگیزش دارد؛که در واقع پایان‌ حیات رستم و اختتام پهلوانی‌های شاهنامه است. فـردوسی در داستان«رستم و شغاد»، با دقت و ماهرانه به جزییات انتقامجویی فرامرز از خاندان شغاد می‌پردازد تا آن‌ را‌ بی‌ رحمانه و قاطعانه جلوه‌گر سازد. شاه کابل که به اشاره شـغاد، چاه‏هایی‌ را‌ بـرای‌ نابودی رستم و همراهانش تعبیه کرده بود، در‌ پایان‌ توسط‌ فرامرز‌ در‌ همان‌ چاهی که رسـتم در آن کـشته شده بود، سرنگون می‌شود و به وضـع فـجیعی کشته می‌گردد.
«آنجایی که رستم سوار بر رخـش بـا همراهان به شکارگاه یا در اصل قـتلگاه می‌آیند، به رغم بی‌تابی‌های رخـش کـه‌ از‌ بوی خاک نمناک، مضطرب و تـرسان شـده بود، کوچک‏ترین احتمال توطئه و خطری را نمی‌دهد و حتی چنین فکری هم به ذهنش خطور نـمی‌کند و در واقـع بی صبرانه به‌ استقبال‌ مـرگ مـی‌شتابد؛ از ایـن رو بر رخش کـه در بـردنش به سوی اجل کـوتاهی و تـسامح می‌کند، خشم می‌گیرد و تازیانه‌اش می‌زند» (پزشکی، 1382: 59).
داستان «رستم و شغاد»، صحنه رویارویی عناصر مختلفی است. نخجیرگاه، قتلگاه سه شخصیت اصـلی یـعنی: رستم، شغاد، شاه کـابل و نیز همراهان رستم از جمله زواره‌ و اسب با وفایش رخش است. رستم با رخش در چاه جـفای بـرادر سـرنگون می‌شود و نیزه‌ها و خنجرها پهلو و سینه او را می‌شکافند. «باز‌ هم‌ در واپسین لحظات حیات و در اوج ناتوانی و شکست طبق شیوه کهنه‌اش بـه خـدعه روی می‌آورد؛ همان‏گونه که با سهراب جوان و با‌ اسفندیار،‌ شاهزاده روئین تن کرده‌ بـود. شغاد‌ را فـریب مـی‌دهد و قبل از مرگ کین خویش را از وی می‌ستاند. گرچه حیله‌گری جزء ویژگی‌های اصلی رستم محسوب نمی‌شود، لیکن به هـر حـال او فرزند زال دستان است و بهره‏ای‌ هر چند اندک از پدر به او رسیده است. شغاد با دو تـیر رسـتم، بر درخـت چنار دوخته می‌شود و همانجا نخجیر پلیدی خویش می‌گردد. زواره و دیگر همراهان رستم، همه در چاههای دیگر‌ اسیر‌ چـنگال مـرگ‌ مـی‌شوند. تنها یک نفر جان به در می‌برد و همان یک نفر فرامرز را آگاه می‌کند. فرامرز بـه سـوی‌ پدر می‌شتابد و بر جنازه خون آلود وی ناله سر می‌دهد. زال‌ در‌ زابلستان‌ به عزای رستم می‌نشیند و در سوگ او مویه و زاری می‌کند؛ بدان‏سان کـه رسـتم بر سهراب جوان ‌‌کرده‌ بود» (همان: 60).
جنازه‌ها با تشریفات و احترام و اجتماع عظیم مردم کـابل و زابـل‌ تا‌ زابلستان‌ تشییع و به خاک سپرده مـی‌شوند و از ایـنجا مـاجرای کین خواهی با تمام ویژگی‌های‌ داستان‌های حـماسی آغـاز می‌شود. فرامرز با اشاره زال آهنگ کابل می‌کند تا به‌ کین پدر آنجا را‌ به‌ خـاک و خـون کشد. و همین‏گونه نیز عمل می‌کند و پس از کشتن شـاه‌ کـابل و عده‏ی بسیاری از لشگر او و تار و مار نمودن باقیمانده سپاه وی به کابل رفته، تمام خـاندان او را از دم تـیغ می‌گذراند و گناهکار و بی گناه، اسیر کین‌ خـواهی‌ وی می‌شوند. بدین‏گونه تراژدی رستم و شـغاد خـاتمه می‌یابد.
هم آنگه سپهدار کابل ز راه

بدشت اندر آمد زنخچیرگاه

گو پیلتن را چنان خسته دید

همان خستگیهاش نابسته دید

بدو گفت کای نامدار سپاه

چه بودت برین دشت نخچیرگاه

شوم زود چندی پزشک آورم

ز درد تو خونین سرشک آورم

مگر خستگیهات گردد درست

نباید مرا رخ بخوناب شست

تهمتن چنین داد پاسخ بدوی

که ای مرد بدگوهر چاره جوی

سرآمد مرا روزگار پزشک

تو بر من مپالای خونین سرشک

(شاهنامه، 1380: 763/ 179-185).
در داستان رستم و شغاذ وقتی شاه کابل که همدست شغاذ بود تظاهر به آوردن پزشک و درمان رستم می‎کند. رستم که بدگوهری درمان‏گر خود را می‎داند از پذیرش پزشک امتناع می‎کند، زیرا می‎داند که شاه کابل درمان واقعی او را نمی‎خواهد.
اگر بیمار به درمان گر خود اعتماد نداشته باشد تن به پذیرش سخنان او نمی‎دهد و درمان بیمار امری غیر ممکن است. یکی از وظایف امدادرسان ایجاد اطمینان خاطر در فرد آسیب دیده است. وقتی امدادرسان به صحنه حادثه وارد می‏شود باید به گونه‏ای رفتار کند که مصدوم بداند او واقعاً با نیت خیر و از روی خیرخواهی و نیت بشردوستانه به آنجا آمده است و قلباً رضایت خاطر داشته باشد چرا که اگر چنین نباشد، فرد آسیب دیده با امدادرسان همکاری نمی‏کند و نتیجه مطلوب حاصل نمی‏شود.
در داستان رستم و شغاد نیز فردوسی به این امر اشاره دارد که رستم چون از ذات سپهدار کابل مطلع بود از نیتش آگاهی داشت، قبول نکرد که وی برایش پزشک بیاورد و برای درمانش کاری انجام دهد.

4-2-3-6 فرود سیاوش
فرود نام فرزند جوان و دلاور سیاوش از همسر دیگرش “جریره” بودکه دژبان مرزی توران زمین بود‏. فرود با آنکه دژبان توران بود اما از تورانیان دل خوشی نداشت و همواره به دنبال فرصتی برای کین‏خواهی پدرش از تورانیان بود.
پس از مرگ سیاوش ، کیخسرو فرزند او بر تخت شاهی ایران می‏نشیند و به کین‏خواهی پدرش از تورانیان می‏پردازد‏. در نخستین گام سپاهی گران فراهم آورده و توس را به سالاری آن بر می‏گزیند و فراوان او را پند می دهد که در راه تازش به توران از آزار بیگناهان و کشاورزان و … بپرهیزد و از راه بیابان برود چرا که می داند برادرش فرود دژبان مرزی توران است‏، از همین روی توس را فرمان می‏دهد که به سوی فرود نرود جرا که ممکن است جنگی میان این دو روی دهد و فرجام چنین جنگی جز بدبختی نباشد‏. توس نیز در ظاهر سخنان او را می‏پذیرد و با سپاهی گران به سوی توران براه می‏افتد‏. اما هنگامی که به دو راهی کوهستان و بیابان می‏رسد‏، دست به نافرمانی می‏زند و با بهانه‏های گوناگون پهلوانان سپاه را همداستان می‏کند که امکان رفتن از راه بیابانی نیست و باید از همان راه کوهستانی برویم که فرود سیاوش آنجا ساکن است. پهلوانان ایران از جمله گودرز در برابر توس می ایستند و فرمان کیخسرو را یادآوری می‏کنند اما توس بی توجه به آنان سپاه را براه کوهستانی می‏راند‏. توس در راه هر آنچه را که دید از میان برد تا سپاه نزدیک دژ فرود رسید. چون فرود دانست که آن سپاه فرستاده‏ی برادرش به کین‏خواهی پدرش روانه هستند‏، گفت من نیز با آن‏ها همراه خواهم شد و با تخوار به بالای کوه رفت که سپاه را ببیند. تخوار یک یک پهلوانان را از روی درفششان به فرود معرفی کرد. توس آن‏ها را بالای کوه دید و گمان کرد که جاسوس‏اند. خشمگین شد و به پهلوانان بانگ زد، کسی برود و آن دو نفر را بیاورد و اگر نیامدند آن‏ها راهلاک کند. بهرام فرزند گودرز بر اسب زد و بالای کوه رفت. بهرام به تندی سخن آغاز کرد ولی وقتی نشان سیاوش، خال سیاه را به روی بازوی فرود دید او را شناخت واز اسب به زیر آمد و در برابرش سربر خاک نهاد.
بهرام به فرود گفت: ای شهریار، توس انسان خردمندی نیست و با خاندان شما سر یاری ندارد و خود در هوای شاهی بود. این را بدان هرکس بجز من به سوی تو آمد بر آن‏ها ایمن باش. در دژ را ببند و مواظب باش. وقتی بهرام سوار اسب شد که برود.
یکی گرز پیروزه دسته بزر

فرود آن زمان برکشید از کمر

(شاهنامه، 1380: 321/ 617).
و به بهرام بعنوان یادگار داد. چون بهرام نزد توس بازگشت به او گفت آن شخص فرود است و کیخسرو گفته بود کسی مزاحم برادرش نشود. ولی توس ستمکاره چنین پاسخ داد:
ترا گفتم او را بنزد من آر

سخن هیچگونه مکن خواستار

گر او شهریارست پس من کیم

برین کوه گوید ز بهر چیم

یکی ترک زاده چو زاغ سیاه

برین گونه بگرفت راه سپاه

(همان: 321/627-626).
پس رو به پهلوانان کرد و گفت یکی را می خواھم به سوی آن تورانی رفته سرش را با خنجر بریده پیش من آورد.
توس تهی مغز فرمان داد تا داماد خودش ریونیز روانه کوه بشود. فرود با یک تیر سر و کلاه ریونیز را بهم دوخت و پهلوان از اسب فرو افتاد و اسبش شتابان به اردوگاه بازگشت. توس فرزند خود زرسپ را روانه کرد و اینبار، فرود دلاور اسبش را برانگیخت‏:
که با کوهه زین تنش را بدوخت

روانش ز پیکان او برفروخت

(همان: 323/683).
خروش از سپاه ایران برخاست، توس با دلی پرخون و چشمانی گریان زره پوشید و روانه کارزار شد. دوباره فرود اسب توس را نشانه رفت و سپهبد را از اسب سرنگون کرد. توس در حالی‏که زنان فرود از بالای دیوار دژ به او می‏خندیدند؛ پیاده، سپر بر گردن روانه اردوگاه شد. گیو از کار فرود در خشم شد جامه ی نبرد پوشید بر اسب نشست و بر کوه بالارفت. تخوار از گیو و نجات کیخسرو برایش تعریف کرد. فرود که نمی‏خواست آسیبی به گیو برسد اسب اورا نشانه رفت و گیو را مجبور کرد پیاده به اردوگاه برگردد. بیژن چون رنج پدر را دید گفت زین از پشت اسب برندارم تا مگر کشته شوم یا فرود را بکشم. گیو زره و کلاهخود سیاوش را به او داد. این بار فرود اسب بیژن را کشت و بیژن پیاده به دنبال فرود رفت و اسبش را به خاک افکند. فرود به سوی دژ برگشت و به درون دژ رفت و درها را بستند. توس لشکر به کوه راند:
چو خورشید تابنده شد ناپدید

شب تیره بر چرخ لشکر کشید

(همان: 327/839).
جریره آن شب با درد و غم بخفت و در خواب آتشی بلند در دژ دید که همه در آن سوختند. بربالین فرود آمد:
بدو گفت بیدار گرد ای پسر

که ما را بد آمد زاختر بسر

بما در چنین گفت جنگی فرود

که از غم چه داری دلت پرزدود

بروز جوانی پدر کشته شد

مرا روز چون روز او گشته شد

(همان: 327/841-839).
فرود زره پوشید. تمام سپاه را اسلحه داد چون از دژ پا بیرون نهاد، سپهدار توس فرمان داد تا کوس جنگی فرو کوفتند. روز به نیمه رسیده بود که نیمی از سپاه فرود کشته شده بودند. کم کم دیگر سواران از گرد فرود رفتند و آن پهلوان تنها کارزار می کرد. آنقدر جنگید تا بازویش سست شد. پس به سوی دژ شتاب کرد. بیژن همراه رهام به سوی فرود تاختند. پهلوان کلاه بیژن را شناخت. دست بر گرز برد. به بیژن در آمد چو شیر دژم. برسر بیژن کوبید و او را بی تاب کرد. رهام تیغ هندی برمشت، از پشت فرود پیش آمد و تیغ بر کتف او کوفت. فرود ھمچنان اسب می‏تاخت و چون به در دژ رسید بیژن به او رسید با تیغی پای اسب او را قلم کرد. فرود به درون دژ رفت و در را پشت او بستند. فرود لحظه به لحظه به مرگ نزدیک می شد. چون لب از لب برداشت گفت: جان پاک من در دست خداوند است.
زنان و کودکان بر بلندی دژ شدند و از آنجا خویشتن را بر زمین

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه رایگان درباره شاهنشاهی هخامنشی، اسکندر مقدونی، کمک رسانی Next Entries پایان نامه رایگان درباره در‌، يمه، خورشيد، جمشيد