پایان نامه رایگان درباره “، هميشه، پيش، خويش

دانلود پایان نامه ارشد

ام را/ وحوش جويدند/ صداي نازك روياهايم را/ گوركنان شكستند./ و تصويرهاي كودكي ام را در آينه هاي مكدر مچاله كردند/ نزديكتر بيا!/ بيا تا ژرفاي كودكي ام/ …/ هنوز هم شيهة كمربند پدر،/ خوابها و روياهايم را درهم مي درد/ و كابوس دوزخ واعظين،/ تصاويرم را در آيينه ها كتك مي زند/ نگونسرا جهانا!/ آن كه مي خواست نوترينِ نواها باشد/ رونوشتِ نوسالِ نياكان شد!” (سپيدة پارسي، ‌ص4 )
مهدي فلاحتي به غربت افتادگي را چونان اسماعيل خويي كه سريدن بر سطح صيقلي از يخ بر درياچه اي مرده مي ديد، سقوط انسان هاي هراسناكي مي بيند كه در ظلمات قير مانند بر زمين چسبناك غربت فرو مي غلطند:

“صداي سقوط مي آيد./ چيست كه فرو مي ريزد؟/ ظلمات قير ماننده/ چنانست،/ كه هرچه به ديوار تاريكي پنجه مي كشم/ هيچ در امتداد نگاهم گشاده نمي شود./ صداي سقوط مي آيد/ كيست كه فرو مي غلطد؟/ در خاطره ام هنوز / سايه هايي را مي بينم/ كه انبوه انبوه از سرزمينشان رانده مي شوند/ و هراسناك از آنكه پا بر زمين چسبناك بيگانه برنهند/ سراسيمه از ديوار بلند برجهاي شراب آلوده/ فراز مي روند./ در خاطره ام هنوز/ سايه هايي را مي بينم/ كه بر ديوار شراب آلودة برجهاي بلند/ ليسه مي كشند./ در خاطره ام هنوز/ سايه هايي را مي بينم/ – كجاكج و مست-/ كه انبوه انبوه/ از ديوار بلند برجهاي شراب آلوده/ فرو مي غلطند./ صداي سقوط مي آيد./ كيست….؟” (كندوي رفته با باد، صص 15و16)
از آنجا كه در شعر گراناز موسوي”من” شخصي كم رنگ است كمتر به غربت و وطن اشارة مستقيم مي كند. احساسات شخصي او بيشتر درلايه هاي نقدهاي اجتماعي اش نفوذ مي كند و معمولا” به صورت دردها و رنج هاي اجتماعي و فرهنگي نمود مي يابد ولي باز هم گاهي مي توان آنها را با بياني غير مستقيم شنيد. وي در شعري با عنوان” خودكشي”
مي نويسد:

“اَه…./ از جانت بالا مي روي / بالا مي روي/ و آن بالاها/ جز كلاغي كهنه و ملالي ولرم/ خبري نيست” (آوازهاي زن بي اجازه،‌ص 53)
و حكايت دربه دري را اينگونه بيان مي كند:
“… اما در به در/ منم كه تيك تاك/ از آسماني به بستري ديگر/ هي حرام تر شدم/ و تابستان موهايم كه تك تك/ هي دي تر/ و جنگل ستاره اي نداشت” (همان، ص39)
عباس صفاري از ديگر شاعراني است كه نسبت به ديگران بيشتر و راحت تر زندگي در غربت را پذيرفته و با آن خو گرفته است ولي با اين حال گاهي نيز احساس نارضايتي مي كند.وي از دوري، نااميدي، سرگرداني و تشويش در غربت حرفي نمي زند؛ بلكه نعمت هاي آن را بر مي شمرد كه خلاصه مي شود در آفتاب اريبي كه هواي استخوان هايش را دارد و اينكه لازم نيست به كسي جواب پس بدهد و چيزي را ثابت كند و از همه مهم تر اينكه مي تواند راحت كار امروز را به فردا بيندازد. شايد اين، مقايسه اي غير مستقيم باشد با موقعيتي كه پيش از اين داشته است:

” اما فعلن/ از بركت اين آفتاب اُريب/ كه هواي استخوانهايم را دارد/ حالم خوب است و قرار نيست به اين راحتي/ غيبم بزند/ همين كه لازم نباشد/ چيزي را به كسي ثابت كنم/ و كار امروزم را مي توانم راحت/ به فردا بيفكنم/ خودش نعمتي است” (كبريت خيس، ص70)
و باز در شعري ديگر، غربت را اينگونه توصيف مي كند:

“بي رمق و زردنبوست آفتاب/ سر تا ته شهر را اما/ نگاهش اگر نكني/ به 3 ساعت مي پيمايد/ و مي سپاردت به ضربه هاي/ 21 ساعت تاريك/ مباركت باد اين فصل بن بست و/ اين برف مفت باريده تا زانو/ كه هر كبك راه گم كرده اي مي تواند/ خروس بخواند تا صلات ظهر.” (كبريت خيس، ص112)
طنز تلخي كه در شعر صفاري ته نشين مي شود غربت را فصلي بن بست دانسته و به خاطر آفتاب بي رمق و زردنبوي آن به انسان به غربت افتاده به جاي تسليت، تبريك مي گويد.” “كبك راه گم كرده اي كه در برف مفت باريده تا زانو مي تواند تا صلات ظهر خروس بخواند” مي تواند تعريضي باشد به همان بي خردان اسير جرعه و جام كه پيش از اين، ژالة اصفهاني دربارة آنها مي گفت: تنها چنين افرادي از هجرت به كام مي رسند.
در شعر صفاري،آفتاب با همة بي رمقي اش در اين فصل بن بست مي تواند تنها نقطة قوت باشد ولي آن هم به فاصلة كمي، انسان را به تاريكي طولاني شب مي سپارد. اين آفتاب نمادي است از دلخوشي هاي شيرين ولي زودگذر و كاذب كه در اندك زماني در دهان تلخ غربت آب مي شوند.
در مجموعة كبريت خيس، شعري وجود دارد كه اينگونه آغاز مي شود: ” نه فقط زاهدان / كه دزدآب بوده است و عطشناك” هر شهري يك (چارراه چه كنم) دارد.” و به عقيدة من اين شعر، پاسخي است به همة ترديدها و علامت سؤال ها كه دغدغة ملي و ميهني صفاري را هدف مي گيرد. در ادامة شعر مي خوانيم:

“چمدانت را زمين مي گذاري/ با دستمال مرطوبي پاك مي كني/ عرق پيشاني ات را/ و نيمكتي اگر پيدا كردي/ همانجا وا مي روي/ در هجوم فرداي زودرس/ درست مثل كلوخي كه وا مي رود/ در نهر بي بازگشت/ بي هيچ مقاومتي/ و تهي مي شود از عطر خاك و/ طرح تعريف ناپذيرش.” (كبريت خيس، ص 78)
در اين شعر، صفاري غربت را به “نهري بي بازگشت” تشبيه مي كند و سرنوشت غريب را دربرابر آن كه دريچه اي است به عصر شتاب (فرداي زودرس)، سرنوشت كلوخي مي داند كه ناگزير و بي هيچ مقاومتي در نهر وا مي رود و اين طبيعي است كه ديگر از عطر خاك و طرح تعريف ناپذيرش تهي شود. به عبارتي وي در اين شعر، سرنوشت كساني را توجيه مي كند كه چون خودش به ناگزير دورماندگي ازوطن را پذيرفته و خود را با ساختار غربت هماهنگ كرده اند تنها براي اينكه بتوانند در چنان شرايطي زندگي كنند.
و يا در اين شعر:
“نگو جايي نداري بروي/ اين سه متر و نيم حياط خانه ات را هم/ درست نديده اي/ دنيا را كه نمي توان/ در هواي حلزوني اين اتاق/ سبك سنگين كرد/ ديوارهاي اين جهان/ سر به فلك هم كه بركشند/ بيش از اين پرده هاي كيپ/ عرصه بر نگاه تو تنگ نمي كنند./ پرنده اي كه پر مي كشد از آشيان/ نه آدرسي دارد نه شمارة پروازي/ نه قرار ملاقاتي/ شاخة هيچ درخت و / نردة هيچ بالكني را نيز/ به نامش ثبت نكرده اند/ بي نام و نشان تر از پرنده كه نيستي/ اين هواي ملس هم/ كه از فرط زلالي و صافي/ پروانه ميانش بكس و باد مي كند/ خوشبختانه ارث پدري هيچ ديوثي نيست.” (كبريت خيس، صص96و97 )
صفاري معتقد است: انسان بايد از پيلة تو در توي درونگرايي خويش بيرون بيايد تا بتواند دنيا را ببيند و احيانا” جهاني شود. شايد به همين علت است كه در شعرهاي وي به چيزي با عنوان وطن به مفهوم اقليمي و قومي آن بر نمي خوريم. شايد او اين نوع زاوية ديد را هم مانعي بر سر راه جهاني شدنش مي داند. البته چنين مضموني در شعر ژاله اصفهاني هم وجود دارد ولي با پيشينه اي كه از وي سراغ داريم، تفاوت جهان بيني اين دو شاعر، كاملا”هويداست:
“روزها را مي شمارم / ماه ها و سالها را مي شمارم./ وقت كم مانده ست و بسيار است كارم./ چشم در راه منند آن سرزمينهاي نديده:/ سرزمينهاي فراخ آفتابي /سبزه هاي نو دميده” (ژاله اصفهاني ، مجموعه اشعار،ص162)
و يا در اين شعر كه غربت را قصر بلوريني مي داند كه در آن، افق نگاهش پهنة دنيا را در بر مي گيرد. ناگفته نماند كه: اشاره به آزادي و قصر بلورين، اشاره به همان روي ظاهري غربت است كه در اشعار اسماعيل خويي نيز بود.

” درون قصر بلورين خود چه آزادم/ كه راه بر همه آفاق بي كران دارم./ زمين و گشت مدامش درون قصر من است/ ستاره و مه و خورشيد وكهكشان دارم./ …/ درون قصر بلورين گهي كنم احساس/ كه در سفينة دور فضانوردانم/ گهي به سنگر خونين رادمردانم/ گهي به جرگة آزادگان زندانم/ در آن كوير بلا/ كه بلبلان چمنزار شعر خاموشند/ شراره ها و گل سرخها همآغوشند/ به ماتم پسران/ مادران سيه پوشند/ درون قصر بلور/ دلم شده ست چو درياي عشق و آتش و نور/ و حادثات جهان موجهاي آن درياست/ چه سرنوشت و سرشتي/ كه سر به سر غوغاست” (همان،صص 119و120 )

2-3-2-2 توصيف مردم غربت :
در شعر برون مرزي اينقدر كه از ظاهر و طبيعت غربت سخن به ميان آمده است به مردم آن توجه زيادي نشده، شايد اين امر به دليل تفاوت هاي فرهنگي، اجتماعي و حتي زباني باشد كه شاعر به غربت افتاده را به انزوا مي كشاند و مدتي طول مي كشد تا وي يا به همان وضعيت عادت كند و يا بتواند از پيلة تنهايي اش بيرون بيايد و زندگيش را با جريان غربت هم سو و همراه كند.
همانطور كه پيش ازاين نيز اشاره كرديم خويي از جمله شاعران برون مرزي است كه كمتر پيش مي آيد عشق به وطن و اندوه دوري از آن را به مردم سرزمينش پيوند زند. وي در غربت هم همين روال را پيش مي گيرد و به ندرت از مردم غربت سخن مي گويد. در مقابل، ژاله اصفهاني كه دريچة نگاهش پهنة وسيع تري را در بر مي گيرد همانگونه كه رنج و راحت مردم وطن برايش اهميت دارد در غربت نيز مردم توجه او را به خود جلب مي كنند. و وي آنها را گاهي با عنوان “جماعت دير آشنا” و يا “مردم سرد مؤدب” مي خواند و در شعر “لندن” چنين مي گويد:

“سيل غظيم و درهم انسان ها/ جاري است در مسير خيابان ها/ از هر نژاد و كشور و هر آيين:/ چشمان نيمه باز خيال انگيز/ در چهره هاي ساكت زيتوني/ چتر سياه زلف گره خوده / بر چهره هاي سالم رنگين پوست/ رخسارها چو برف سحرگاهي/ با چشمهاي آبي و زنگاري/آن چهره هاي تازة گندم گون/ با چشمهاي شعله ور شب رنگ/ چون موجهاي درهم توفان ها/ جاري است در مسير خيابان ها/ در دل هميشه آرزويم اين است:/ كين چشمها هميشه درخشد شاد/ اين چهره ها هميشه شود خندان/ اين دستها هميشه خورد پيوند/ وين رنگها هميشه به جا ماند/ دلها ولي، هميشه شود يك رنگ ” (مجموعه اشعار، -306 )

2-3-2-3 رويارويي با خويشتن :
حادثه اي كه معمولا”براي شاعردور از وطن رخ مي دهد رويارويي با خويشتن است. گاهي پيش مي آيد كه شاعر در تنهايي غربت رودر روي خويش بايستد و بخواهد خودش را بيابد و بپرسد كه كيست؟ اينجا چه مي كند؟ و چه سرنوشتي انتظارش را مي كشد؟ نتيجة اين رويارويي در افراد مختلف متفاوت است.دربرخي كه نمي توانند با آن كنار بيايند منجر به هراس و تشويش و احساس گناه مي شود زيرا خود را به سبب اين دورافتادگي كه ادامة نسلشان را نيز درگير مي كند گناهكار مي دانند. مانند اسماعيل خويي كه در شعري با عنوان ” چه حس گم شدني” مي گويد:

” پرنده اي بودم شايد:/ پرندة آهي بي ريشه/ كز نگاهي ناگاه/ به باغهاي جهان/ از آشيانة حسرت/ در پرواز آمد/ و تا كجاي چه هنگامه ها كه در سر خود داشت/ پريد،/ و آسمانش را در پرواز عاشقانة خويش/ آفريد،/ و… كسي، چگونه، چرا بود/ كه آسمانش/ در جانش فروتپيد:/ و خود به هيچة خود باز آمد/ به هيچ اكنون/ به هيچ اينجا / به كي؟/ كجا؟/ خدا!/ خداي من!/ اكنون كي است؟/ اينجا كجاست؟/ چه حس گم شدني!/ كجاي تاريخم؟/ اينجا كدام لحظة جغرافي ست؟/ كه جابه جا شدن رهشانة ابري/ در آسمان اين همه بيگانه اش/ براي گم شدنم كافي ست؟! (درون دوزخ بيدركجا،‌ صص45و46)
و همينطور در شعر بلند”غزلقصيدة من هاي من” از زبان يكي از “من” ها ي دروني خويش كه چون ماري زهرگين سربرون آورده با خويش چنين مي گويد :

“…. از خان و مان بي سر و سامان خود يادآر:/ مادر به يك جا/ دخترانت/ هر يكي/ جايي:/ بي شوق امروزي و بي اميد فردايي:‌/ منت پذير همت و خونين دل ِ زخم زبانِ هر كس و ناكس:/ هر يك چو شاهيني شكسته بال/ در احوال/ كه ناگزير است از نشستن دركنار سفرة كركس/ حق داشتي/ آيا/ كه بگريزي/ از گرمگاه رو به خاموشي آن پيكار؟ / آيا درون سنگر خود / گر كه مي ماندي/ به راستي نيز/ از پس پشت شكستن/ كرنش آوردن به چيزي شوم تر از مرگ/ مي آمدت ناچار؟/ … آيا / بگريختي/ تا از نماد آرمانت/ چيزكي را وارهاني از بر افتادن/ يا / بزدلانه / فكر جان كردي/ كه ترك بوم و آشيان كردي؟”
گويي شاعر تسليم نداي وجدان خويش شده و حرفي براي دفاع از خويش ندارد كه چنين مورد خطاب نداي درونش قرار مي گيرد:

” اي

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه رایگان درباره زبان و فرهنگ، ساختار متن، ضرب المثل Next Entries پایان نامه رایگان درباره حقوق زنان، زنان و دختران، نهضت مشروطه، عصر مشروطه