پایان نامه رایگان با موضوع نمایشنامه، ادبیات نمایشی، عناصر داستانی، عناصر درون متنی

دانلود پایان نامه ارشد

آیینی است که در آن پادشاه پس از پیری و از دست دادن توان و نیروی جوانی و یا پس از طی یک دورهی زمانیِ خاصّی از سلطنت خلع شده و در مقابل مردم به قتل میرسید. وقتی که شاه یا پهلوان قوم از کار افتاده و پیر میشد، وی را قربانی کرده و خونش را جهت باروری، برزمین ریخته و بهجای او شاه یا پهلوان جدیدی برتخت مینشاندند چنانکه سهرابِ دوازده ساله (تکیّه بر عدد دوازده) میخواست جای رستمِ پانصد ساله، بنشیند.
امّا در نمایشنامهی مرگ یزدگرد چنانکه از این جمله بر ميآید با اصل اسطورهای آن تفاوت بسیار دارد در اینجا نفسِ “مرگِ شاه” به تنهایی میتواند مایهی تولّد ملّتی نو باشد؛ به عبارت دیگر قتل شاه به این منظور که شاه دیگری جای گزین وی شود صورت نمیپذیرد، بلکه در اینجا مجلسِ”شاه کُشیِ مرگ یزدگرد” عرصهی مرکز زداییهاست، عرصهای که در آن چنین مرکزی از مرتبهی متعالی خود پایین کشیده شده، امّا مرکز دیگری جایگزین او نمیشود. شاه سقوط میکند، امّا نه رعیّتی جای او را میگیرد و نه حتّی تازیانی که در راه هستند به چنین جایگاهی میرسند، زیرا هیچ کدام واجد شرایط حضوری مطلق نیستند تا بتوانند به عنوان مرکز قرار گیرند، از اینرو متن صرفاً رشتهی درهَم تنیدهای از نشانههای متفاوت است که دیگر معنای ثابتی ندارند و دقیقاً به همین دلیل است که از چنین متنی تفاسیر گوناگونی استخراج میشود. (بالازاده، 1384: 41).
“آسيابان: نه، اي بزرگواران، اي سردارانِ بلند جايگاه، كه سر تا پا زره پوشيد. دادگري! آنچه شما اينك ميكنيد نه است و نه چيزي ديگر. آنچه شما اينك ميكنيد، يكسَره بيداد است. گرچه خون آن مهمان ريخت، اما گناهش هيچ بر من نيست…”
مرگ يزدگرد فرافكني تاريخ حكّام و خُرد كردن اسطورهها جهت قابل لمس كردن آن براي مردمان است. كاري كه بيضايي با آرش و اژدهاك نیز انجام داده، او در واقع با اين نوع روايت سالهاست تلاش ميكند شيوهاي نو از نمايشنامهنويسي، ارائه دهد. نمايشي با ساختار و بافتی عميقاً ايراني و نیز ارائهی شگردهايي (مانند: تعزيه، سياه بازي، ‌نقالي، روحوضي و ميداني) که همه برپايهی درام شكل پذيرد، در واقع او هم جان تازهاي به اشكال نمايشي ايراني داده و هم نوع تازهايي از درامِ ايراني را مطرح ميسازد این نمایشنامه، ساختار چرخاني دارد که از آسيابان و همسرش شروع شده و توسط دخترش به دست سردار، سرکرده و موبد سپُرده ميشود. در واقع آنان نيز آسيابان را به بازي گرفته تا اين دور ادامه پیدا کند. جدا از این مسائل، زبانِنمايشی ماجرا است که به لحاظ بازي و شخصيّتپردازي، امكانات بسياري را در اختيار بازيگر و نویسنده قرار ميدهد که این نیز امتياز برجستهاي است. بيضايي علاوه بر آشنايي با متون كهن، استفاده از زبان در قالب “درام” را به خوبي دريافته، زیرا جنس كلام به گونهاي است كه علاوه بر فضاسازي، باورپذيري خواننده را نيز به همراه دارد.
” تاریخ نویسی و تاریخ نگاری” همیشه از جمله مسائلی بوده که محل بحث و مناقشه بوده، در این میان”جایگاه هنر” است که از امتیاز ویژه‌ای برخوردارست چرا که با نقاب و سیماچه‌ای زیبا از تیغ تندِ سرکوب سخن میراند. هنرمند نیز همانند همهی پدیده‌های اجتماعی؛ برساخته‌ای از شرایط اجتماعیِ گفتمان‌های حاضر و موجود است. نوشتن تاریخ، بدون در نظرگرفتن شرایط گفتمانی در روزگار معاصر شاید ره به جایی نبرد، تصوير مرگ ما را بهسوی جامعهاي معتقد و با اعتقاداتي دور از حقيقت ميبرد مانند اعتقاد به خداوندگار بودنِ ” نژاد شاهان” که در این میان، ارزشهایي انساني به فراموشي سپُرده شده و ارزشهاي حاكم كه ريشه در استبداد حكّام دارد، انسان را به عمق فساد و تباهي میبُرد. روابط انساني را توفانِ ظلم و ساختار جامعهاي ناهمگون به فنا كشانده و او در تلاش براي حفظ حيات نكبت بار خویش؛ انسانی که تمام هستي خویش را در مقام انسانيّت از دست داده است.
در طول نمايش با حوادث غيرقابل پيشبينيای روبه رو ميشويم که حقايقي را از دل تاریخ بیرون ميکشد که تا کنون پنهان بوده و هر دم موردی جدیدتر براي کشفِ حقيقت مرگ و زندگی يعني گره اصلي نمايش نمایان میشود. البته به نظر ميرسد نقطهی اوج اصلي داستان از لحاظ ساختار، ميتواند لحظهاي كه زنِ آسیابان توسط شاه، فريب خورده و براي قتل دختر و شویاَش با او همپیمان میشود، باشد. چرا که در نمایشنامه تصويري از انسانهايي عرضه شده كه با مقدّسسازي واهي خویش؛ قرباني كنندگان حقيقت و انسانيّتاَند؛ در مقابل نیز كساني قرار دارند كه قربانيان ظلم اين جماعتاَند و بهنام دفاع از سرزمين مادري و ناموس امّا در واقع براي رضاي اميال شومِ حكّام و پادشاهان قرباني ميشوند. اين واقعیّت در حقيقت خلاف گزارشيست كه تاريخ میگوید، آري حکّام و پيروز شدگان با قلم خونينِ خویش در دفتر تاريخ و به سود خود تاریخ را تحریف میکنند.
بیضایی می‌گوید: “من این نمایشنامه را ساختم به عنوان مبارزه‌ای فرهنگی، با آنچه که به محدود ساختن فرهنگ بر خواسته بود البته نمی‌دانستم خود آن را نیز ممنوع خواهد کرد” این اثر در زمینهی فرُم، نوآوریهای بسیاری دارد همچنین از نظر زبان و ادبیات نمایشی ایران، به جرأت میتوان گفت که بیهمتاست. زبان نمایشنامه ترکیبی است از زبان امروزی با لحن زبان کهن فارسی؛ که گاه به اقتضای “متن” فاصلهها برداشته شده و کلماتی امروزین به کار برده میشوند. از قبیل: “بزن به چاک- نامرد – بیخبر نیستم – عوعو – گدازاده و سگ درگاه”؛ کُنش و واکُنشی که در اجزاء بههم پیوستهی اثر وجود دارد و همزمان ما را همراهِ خود تا آخر میکشاند در تقابل میان عناصر درون متنی نیز موفق مینماید. متن که به شدُت به ادبیاتِ دست یافتهی خود وفادار است به مدد بازی در بازی در لایههای مختلف با ما ارتباط میگیرد و مخاطب در هر مرحله با ضرورتی که لازمهی اثر و بلکه جزء لاینفک درام است، با زیرکی تمام به مرحله دیگری برده و سرانجام او را در دنیای برون متنی خویش با انبوهی از پرسشها، باقی میگذارد تا نه تنها به داوری بیاندیشد، بلکه بر اثر تلنگرها و شوکهایی که در جای جای اثر به او وارد شده به قضاوت خود نیز بنشید.
“آسیابان: از این اندیشهاَم نیست، زیرا پیش از این بارها به آغوشِ مردمان رفته است.
زن: نامرد!
آسیابان: بیخبر نیستم.
زن: هر کس را مشتریانی است.
آسیابان: همسایگان؟
زن: اگر من نمیرفتم، پس که نانِمان میداد؟
دختر: تو با پدرم چه بد که نکردی!
زن: بد کردم که در سالِ بی برگی از گرسنگی رهاندمِتان؟
موبد: آه اینان چه میگویند، سخن از پلیدی چنان است که جای مزدااهورا نیست. گاهِ آنست که ماه از رنگ برگردد و خورشید نشانههای سهمناک بنماید. دانش و دینم میستیزند، و خِرد با مهر، گویی پایانِ هزارهی اهوراییست. باید به سراسر ایران زمین پندنامه بفرستم.
زن: پندنامه بفرست ای موبد، امّا اندکی نان نیز بر آن بیفزای، ما مردمان از پند سیر آمده، و بر نان گرسنهایم.”
بیضایی در این نمایشنامه به تألیف جدیدی از تراژدیِکهن دست یافته در واقع او بوطیقای تراژدیِ کهن را به مبارزه میطلبد و بهرغم آنکه از عناصر اصلی آن استفاده میکند از تجدّدطلبی خیرهسرانه، کاسبکارانه و غربینمایانه روی برمیتاباند بی آن که از تجدّد واقعی، یکسر روی گردان شده باشد. او به جای استفاده از فلاشبکهای مبتنی برتداعیهای ساده، حافظه را به دورِ خود میچرخاند و رجعت به مرکز یعنی رجعت بر سرجنازهی یزدگرد را به حالتهای گریز از مرکزِ نثری، مرجّح داشته و در صورتِ ظاهرِ زبان، همهچیز را یکجا گرد میآورد. بدینترتیب هم زبانِ شکیلِ اوستایی ـ پیمبرانه را و هم زبانِ کلاسیک و ریتمیکِ نثرِکهن را، و هم زبانِ امروزین جدید را، با اقتدار در یکدیگر ادغام کرده و کلّ این مجموعه را به تئاتری تقدیم میکند که مهمترین مشکل و پرسشِ آن از جهان، معنای هستیاَش است و این گونه است که “زبانِنمایش، در زبانِهستی” چنان مستحیل میشود که دیگر تفریقِ آنها از هم، دیگر ممکن نخواهد بود. (براهیمی، 1369: 189- 91).
از تداعی کنندههای زبانِ ریتمیک و کلاسیک بهشمار میروند. زبان، به هستیِ شخصیّتها هویّت میدهد عبور از شخصی به شخصِ دیگر فقط از طریق زبانِ هستییافته صورت میپذیرد. زبانِ گذشتگان باید در طول زمان، به ما میرسید و شاهانِ کهن باید در طولِ زمان، هم عصر ما میشدند دختر آسیابان باید در طولِ زمان تغییر جنسیّت داده و نهایتاً شاه میشد اینها همگی زمان میخواهد اصولاً حرکت دیالکتیکی در طول زمان اتّفاق میاُفتد، ولی بیضایی این حالتها را ناگهان همزمان میکند. وقتی که دخترک در نقش شاه ظاهر میشود، شاهی است که دخترِ آسیابان بودنش نیز توسطِ ما که تماشاگر، خواننده و یا شنوندهی حرفهای او هستیم، فهمیده میشود. چیزی در حال دگرگونی است ولی در ثانیهای گذرا و در برابر چشمان ما و ناهمزمان با ما، ایستا کردن پویاها؛ “ادبیّت” این اثر بر این بنیاد گذاشته شده است. (براهیمی، 1369: 193).
“موبد: دیگر تاب دروغانم نیست. در آن پلیدترین هنگام که هزاره به سر آید، چون تو بسیارتر از بسیار شوند و دروغ از هر پنج سخن چهار باشد.”
4-4- مرگ یزدگرد به مثابه کُنشی بزرگ
مرگ یزدگرد بهمثابهی یک کُنش متافیزیکی ناب و حرکت در جوهر وجودی، بدان معناست که هر چیزی هم محرّک است و هم عامل تحریک، اجزاء به هَم پیوستهی جهان قبل از بیزمانی آغاز و تا ابد ادامه مییابد، در واقع رُشد کرده، به سامان رسیده و از مبدأیی به سوی مقصدی و بالعکس، به حرکت خود ادامه میدهد. ظهور دو وجههی “عینی و ذهنی” لازمهی هر کُنشی است و هر کُنشی، کُنشهای دیگری را نیز به دنبال خواهد داشت. با این تعریف “حرکت، محصول کُنش و واکُنش است”. به عنوان مثال: هر جای داستان که عامل تحریکِ مخاطب به کمرنگی گراید، عامل دیگری با رویکرد خلاّقانهی قویتری رُخ نموده تا استخوانبندی اثر را، همچنان سرا پا نگاه دارد.
“آسیابان: خاموش همهمهای نمیشنوی؟ شنیدهام که چهرههای سنگی باستانی ایستاده در کاخ صدستون، پیشکشهایی را که یکهزار سال در کف داشتند رها کرده و به بیابان گریختهاند، …، چیزی پرسیدی…!؟”
سخنان موبد که تداعی کنندهی زبان اوستایی ـ پیامبرانه و همچنین جملاتی از نوع:
“تنها میان ایشان زبانهی آتش بود” و یا “آن پساکِ زرنگار را به من بده و آن کمربند را”
“موبد:چگونه ماه میافزاید؟چگونه ماه میکاهد؟ از کیست که میافزایدو میکاهد جز تو ای مزدا اهورا، بشود که او برای یاری ما آید بشود که برای گشایش ما آید بشود که برای آرامش ما آید بشود که برای آمرزش ما آید بشود که برای پیروزی ما آید…، آه اینان چه میگویند؛ سخن از پلیدی چندان است که جای مزدا اهورا نیست، گاه آن است که ماه از رنگ بگردد و خورشید نشانههای سهمناک بنماید. دانش و دینم میستیزند و خرد با مهر؛ گویی پایان هزارهای اهورایی است. باید به سراسر ایران زمین پندنامهای بفرستیم”.
بیضایی عناصر داستانی خود را آنچنان کنار هم میچیند که گویی این تنها اوست که توانائی چنین کاری را دارد، به این صورت است که سبک بیضایی شکل میپذیرد. جهانی که او خود را وارث وحشتی عظیم دانسته و قصد سخن گفتن از آن را دارد؛ پس به همین دلیل آثار او، اندکی دشوارتر از دیگر آثار مینماید البته این فقط دنیای بیضایی نیست که دشوار مینماید بلکه این تاریخ و فرهنگ ماست که به خاطر عمق و معنای ویژهای که دارد دشوار مینماید.
مرگ یزدگرد پرسشیست بزرگ، پس آن را پاسخی بزرگ شایسته است. شاید اینطوری بهتر باشد که بگوئیم لحظه ورود واقعیّت به ذهن کجاست؟آیا اینگونه میتوان به تعریفی از واقعیت پرداخت؟ آیا آنچه که هست در ذهن ماست؟ آیا بدون هر چیز، ذهن ما نیز خالی از همه چیز نبود؟ قدرت انسان در چیست؟
میتوان عین و ذهن را اجزاء به هم پیوستهی واقعیّت دانست در منِ وجودی که از چگونگی سئوال میکند به دیگر سخن “بودن یا چگونه بودن است که مطرح است”. این اساس فلسفهی زندگی و تمام هنر است یعنی چگونگی، همیشه همراه با چرایی است و همواره”هنرمندانِ بزرگ، پرسشگران بزرگ” تاریخاَند، پس بنابراین آیا میتوان اثری جاودانه آفرید بیآنکه پرسشگری بزرگ بود؟ پرسشهای بزرگ محصول جهانهای بزرگ

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه رایگان با موضوع نمایشنامه، تعبیر و تفسیر، ساختار قدرت، ژاک دریدا Next Entries پایان نامه رایگان با موضوع نمایشنامه، خودآگاهی