پایان نامه رایگان با موضوع نمایشنامه، اهورامزدا، انقلاب اسلامی، انقلاب اسلامی ایران

دانلود پایان نامه ارشد

معنایی غایی را به دست دهد.
در “مرگ یزد گرد” این مرگ اوست که هم کلیّتِ نمایش و هم نمایشوارههای آن، حولِ این محور چرخیده و بدون آن تمام ماجرا، تهی و بدونمعنا خواهد بود. از اینرو “یزدگرد” بهعنوان مرکز ساختار نمایش معرفی میگردد که البته بر اساس باور ایرانیان باستان، چندان هم دور از ذهن نمینماید. در ایران باستان” اهورامزدا ” مظهر نیکیها، در جایگاهِ مدلولِ متعالی قرار گرفته و پشتوانهی معنایی تمام فرآیندهای معنایی به شمار میرود. از سوی دیگر به گواه تاریخ، شاهان نیز با منتسب کردن خود به او، مشروعیّت خویش را القاء میکردند. ایشان سایهی اهورا مزدا بَرروی زمین و یا تجلّی زمینیِ وی بودند. بدینترتیب رفتهرفته جانشین او میگشتند. بنابر این شاه مبدّل به ” مدلولی متعالی” گشته که معنا و مرتبهی وجودی هر موقعیّت و ساختاری را بر حسب رجوع به آن تعیین میکردند.
از اینرو در تفسیر چنین دنیایی (اشیاء، افراد و مفاهیم انتزاعی) همهوهمه فقط زمانی معنا خواهند یافت که متّکی به حضور وی باشند در غیر این صورت روند زنجیرهایِ نشانهها، پوچ و باطل خواهد بود مانند تنی که سر ندارد.
“که مردم تن است و پادشاه سر”
” آسیابان: من به این تازیان بیشتر شبیهاَم، چنانکه اگر نان و خرما داشتم به اینان میدادم”.
امّا اینکه بهواقع یزدگرد شاه چنین سری است و جامهی”مدلولِ متعالی” بر قامتش راست مینماید یا نه!؟ پرسشی است که تنها از طریق بررسی “مدلول متعالی” پاسخ داده خواهد شد. پس برای آن که مدلولی از نوع متعالی و مرکز فرآیندِ معناسازی تلّقی گردد خصوصیّات معیّنی لازم دارد که یکی از آنها وحدت و یکپارچگی است بهعبارت دیگر مدلولِ متعالی باید وحدت داشته و گسیختگی و گونهگونی در ذاتش راه نیابد زیرا در غیر این صورت این دوگانگی که لاجَرَم تضاد را اقتضا میکند، سبب میشود که نتواند محل ارجاع سایر “دالها و مدلولهای” دیگر قرار گیرد، بنابراین از مرتبهی متعالی بودن خویش سقوط میکند. پس با نگاهی به متن نمایشنامه در مییابیم تصویری که آسیابان و خانوادهاش از شاه، به دست میدهند با وحدت و یکپارچگیای که از “مدلول متعالی” انتظار میرود فرسنگها فاصله دارد چرا که دالهایی که این “مدلول” را به ذهن متبادر میسازند، دچار آشفتگی و گوناگونی سرسامآوری میشود.
خانوادهی آسیابان نُه بار شاه را به نمایش میگذارند و در آن هفت چهرهی متفاوت از او؛ گاه ادعای شاهی و سروری میکند و گاه ذلیلانه از آسیابان کتک میخورد،گاهی در یأس فرو رفته و گاه از خشم میخروشد، گاهی کریمانه میبخشد و گاهی نابهکارانه بهزور میستاند، لذا مدلولِ یزد گرد، نه از جنسِ سُروشی اهورایی؛ که از جنس انسان است با تمامی پیچیدگیها، آشفتگیها و شکنندگیهای فردی او، که گویا عاری از وحدت و یکپارچگی است. مدلولِ متعالی نه تنها باید واحد که حتی باید اصلی وحدت بخش داشته باشد. بدون وجود این خصیصه فرض معنا بخشیِ دالها و مدلولهایی که صرفاً رابطهای با یکدیگر دارند منتفی خواهد بود و هیچ ضمانتی برای استحکام روابط میان آنها و در نتیجه ثبات معنا وجود نخواهد داشت. امّا مدلولِ متعالیِ مفروضِ دنیای آسیابان و اطرافیاناَش، از ایجاد چنین ثبات و وحدتی عاجز است. وجه تمایز اثر نیز دقیقاً همین بیثباتیِ ارتباطِ دالّ و مدلول است، چرا که مثلاً در نشانهی”زن آسیابان” دالِّ زن، صورت نوشتاری یا دیداریِ آن است امّا “مدلول” گاه نشانهی شاه و گاه نشانهی آسیابان و گاه نیز خود زن است؛ وضعیّت آسیابان و دخترش هم بههمین منوال است.
لذا نشانههای سهگانهی “متن” آسیابان، زن و دخترش به سادگی بهجای یکدیگر و نیز به جای شاه مینشینند، گویی که از هیچ اصل و قانونی که بتواند (دالّی را بر پیکر مدلولی) ثابت نگاه دارد، پیروی نمیکنند و بهگونهای فرار، پیوسته جابهجا میشوند. افزون بر این لازمهی مدلول متعالی بودن، قابلیّت درک مستقیم و مستقل از سایر نشانهها است با این مفهوم که باید مدلول متعالی را به خودی خود و بدون ارجاع به نشانههای دیگر درک کرد. زیرا شناخت آن با اتکاء به تفاوت و نسبتش با سایر نشانهها، آن را از مرتبهی متعالی بودنش به زیر میکشد و دقیقاً به همین دلیل یزد گرد شاه، از مرتبهی مدلول متعالی خود سقوط میکند. آنچه سبب میشود دیگران وی را یزد گرد و ” سایهی اهورامزدا ” بدانند سیماچهی زرین و دیهیمش است که بدون آن، بازشناسی او به عنوان شاه میسّر نیست.
هیچ کس چهرهی واقعی او را ندیده و اگر در لباس ژندهای گریخته باشد هرگز شناخته نخواهد شد حتّی هنگامی که اطرافیان، برای بازشناسی وی نیازمند نشانههای شاهی او میشوند مخاطبان نیز برای شناخت شاه کاملاً به نشانههای سهگانهی متن متکّی میشوند و بدون حضور و بازی آسیابان و خانواده اَش این شناخت، هرگز ممکن نمیبود. در حقیقت داورانی که برای محاکمهی آسیابان آمدهاند بیش از آنکه ایشان را مورد بازجویی قرار دهند ناخواسته خود یزدگرد را به زیر میکشند و محاکمهی آسیابان محملی میشود برای بازنمایی دقیق و موشکافانهی شاه و در نتیجه بررسی ماهیّت حقیقی او؛ در بازی آسیابان و خانوادهاَش، “یزد گرد” آنگونه که بوده، نمایانده و داوری میشود. اگر آسیابان بُزدل و زبون است، اگر همسرش خائن و دخترش آشفته است همه از آنروست که” یزدگرد” نیز کسی که تا کنون منبع و مرجع معناییشان تصوّر میشده، نبوده اکنون او نشانهای سه پاره است و هر یک از نشانههای سهگانهی متن، نیز نمودی از اوست و همانگونه که ایشان مورد داوری قرار گرفتهاند او را نیز از داوری شدن گریزی نیست.
“آسیابان: ما نه بر او که بر خود میگریستیم. روز من تیره نبود، اگر او چنین نبود”. (مرگ یزدگرد، ص: 33).
4- 2- زبانِنمایشیِ مرگ یزدگرد از ورای واژهها
“آسیابی نیمه تاریک ـ روی زمین جسدی افتاده، و بالای سر آن موبد در حال زمزمه است، وِرد می‌خواند و بخور می‌سوزاند. صورت وحشت‌زدهی آسیابان که بی‌حرکت ایستاده، زن چون شبحی برمی‌خیزد و دختر جیغ می‌کشد”.
نمایشنامه از همان ابتدا، معانی چندگانهای را از ورای واژه‌ها بیرون می‌کشد. آسیا، در فرهنگ لغت به معنای آسیاب آمده و وسیلهای است که با آن غلاّت و گندم آرد می‌شود و به انواع دستی، آبی و بادی موجود است. امّا اگر به معنای همین کلمهی ساده و با دقّت بیشتری ملاحظه و کشفِ رمز شود، متوجّه می‌شویم که “واژه” معنایی فراتر از معنای لغویِ خود را در بر میگیرد. در آسیا، دانههای گندم هرچقدر هم مقاوم باشند بالاخره زیر فشارهای سنگ سخت خُرد شده که به سادگی حکایت از فشار و جبری غیرقابل انکار و ناگزیر دارد از طرف دیگر جهان نمایش، جهان آسیاب است که همه چیز در آن اتّفاق اُفتاده و رُخ مینماید. در واقع آسیاب در این نمایشنامه نشانهای است از جهانِ بزرگِ بیرون و خارج، آنچه در آسیاب رفته و زیرِفشار سنگ خُرد میشود، در حقیقت دیگر آنچه که پیش از آن بوده نیست؛ بههمین اعتبار آدمهای داخل آن نیز، مانند دانههای گندم خُرد و آرد میشوند. حال اگر تفسیر آسیاب را به عنوان نمونه و نشانهای از جهان خارج و بیرون، بپذیریم. خانوادهی آسیابان نیز، استعارهای از مردم این جهان خواهند بود که هر روزی که می‌گذرد، قسمتی از وجودشان زیرِسنگهای آن خُرد و نابود میشود، بدینسان لحظه لحظه تحلیل رفته و از پیکر وجودیشان تراشیده میشود، لیکن نه او و نه خانواده‌اَش بهرهای از آنچه که میکنند، نمیبرند و حاصل دسترنجشان که هیچ تمامی وجودشان به یغما رفته و نصیب تاراجگران و زورگویان می‌شود. (ابراهیمیان، 1383: 14- 213).
شاید در تاریخِ ادبیّات معاصر خصوصاً در ادبیّات نمایشی ایران کمتر اثری را بتوان یافت که مانند نمایشنامهی مرگ یزدگرد بهرغم سادگیِ ظاهریِ آن، از پیچیدگی و تکثُّر معناییِ بینظیری برخوردار باشد. این امر موجب شده تا این نمایشنامه پس از سالیان سال، همچنان اثری در خورِ تعمّق باقی بماند و شاید عمدهترین پرسشی که در ذهن مخاطب نقش میپذیرد نیز همین باشد که نمایشنامهی مرگ یزدگرد واجد چه خصوصیّاتی است که آن را تا این حَد سرکِشانه از تن سپُردن به ثبات و وحدتِ معنا میگریزاند و چه چیز مهمی در خود دارد که تمام قرائتهای گوناگون به عمل آمده از آن را نیز، ممکن میسازد.
باید گفت که از طرفی موقعیّتِ نمایشنامه از لحاظِ تاریخی، در روز صفر از سال صفر؛ واقع شده در زمان شاهمیران زمانیکه دورهی حکمرانی پادشاهی به اتمام رسیده و شاه جدیدی نیز بَرتخت ننشسته است صورت میپذیرد، به روایتی شاید بتوان گفت بارزترین خصوصیّت چنین دورانی هرج و مرج است. مکان ماجرا نیز آسیابِ محقّرِ آسیابانی است که همراه همسر و دخترش، آخرین ساعتهای حیاتِ شاه فراری یعنی “یزد گرد” را به نمایش در میآورند تا از خود در برابر عُمّال وی یعنی سردار، سرکرده و موبد، که جهت کین خواهی پادشاه آمدهاند، رفع اتهام کنند. تا اینجا داستان یک روایت تاریخی است ولیکن تکنیک بازیگیری و زبان نمایشی آن است که نمایشنامه را به اوج خود میرساند. پس بنابراین سنگینی روایت بر دوش سه شخصیّتِ آسیابان، زن و دخترش نهاده میشود که در واقع شیوهی روایت ایشان نیز، متنِ نمایشوارههای دیگری را در نمایشِ اصلی پدید میآورد. بیضایی در این نمایشنامه، به روایتی دیگر مرگ آخرین پادشاه ساسانی مبادرت میورزد که تاکنون به تصویر کشیده نشده، تا از ورای آن فسادی که در ساختار حکومتی آن زمان ریشه دوانده و میدان را برای حملهی اعراب به ایران گشاده، بنمایاند. شاهکُشی در مرگ یزدگرد، نه از سر آزادیخواهی، که از سر استیصال است.
شاید بیضایی با این تمهید زبانی تلاش دارد عنوان کند که وی در عصر حاضر نیز شاهد ماجرایی از بطن تاریخ است. بدینسانکه خطوط مشابه این واقعهی تاریخی با اتّفاقی که در قبل از انقلاب اسلامی ایران به وقوع میپیوندد، نمایان میشود. با انجام اصلاحات ارضی که محمدرضا شاه در سال42-1341 از ترس کمونیسم در ایران و بدون برنامه انجام داد سیل مهاجرت کارگران فصلی و روستائیان بیزمین به شهر آغاز گردید و همزمان با این امر به دلیل نبود زیرساخت صنعتی آنان نتوانستند جذب جامعهی مدرن یا شبه مدرن شوند در نتیجه تبدیل به حلبی نشینهایی شدند که جزء فقیرترین افراد محسوب میشدند. این افرادکه فرهنگ روستائی و سنتی خود را حفظ کرده بودند از دو جهت با سیستم حاکمه مخالف بودند.
1- اینکه طبقه حاکمه و در رأس آن شاه به فکر بهبود وضعیت معیشتی و اقتصادی آنان نبوده و کسی جز او مسئول فقر آنها نیست.
2- این طیف بنابه ماهیّت سنّتی خود با تمام ارزشها و اصول غربیای که حکومت، از آن حمایت میکرد سر ناسازگاری داشت.
بنابراین چنین پیشزمینههایی مبدّل به نفرتی شد که بعدها باعث پیوستن حاشیهنشینان به انقلاب اسلامی گردید که بعدها از آنان به عنوان پابرهنگان تاریخ یاد شد. این طیف از جامعه بر خلاف تمامی انقلابهای دنیا توانست در سیستم جدید، بخش وسیعی از قدرت را از آن خود کرده و اصول و ارزشهای خود را بر جامعهای که مبتنی بر سنّتگرایی و تضاد با غرب بود را به مَنصهی ظهور برساند. همزمان با این جریانات و با قدرت گرفتن آنها سعی بر آن شد که ملیگرائی به پائینترین سطح ممکن رسیده و در عوض گفتمان اسلامی جانشین ناسیونالیسم شاهنشاهی شود.
آسیابان در جائی به شاه میگوید: گنجهایت را از کجا آوردهای؟ و در پاسخ میشنود، اینها پولهای توست که با روزهای زندگیاَت دزدیدهام.
اگر به دیالوگها توجّه شود به عمق ظلم شاه، نسبت به این طبقه یا خوانش بیضائی که از وضعیّت این طبقه در آن زمان دارد پی خواهیم بُرد. پس از مرگ شاه، آسیابان جایش را میگیرد و هنگامی که نشانههای شاهی را از او میپرسند او بهطور کامل جواب میدهد؛ در نهایت همه به پای وی اُفتاده و او را به عنوان شاه میپذیرند که در اینجا نشان از پیروزی و حاکمیّت طبقهی فرودست بر طبقهی اشراف میشود، در این میان سواران اسلام فرا رسیده و این در حالیست که آسیابان باعث فروپاشی سلسلهی ساسانیان و نیز تغییر مذهب ایرانیان میشود و باد که کنایه و نماد سپاه اسلام است در قالبی ادبی بیان شده آنجا که، سرباز خندان و خشنود وارد می‌شود:
“سرباز: ترا مُژده باد، ای بزرگ‌ترین سرداران، چراغ بخت تو روشن که شکارگرانت شکاری

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه رایگان با موضوع نمایشنامه، بهرام بیضایی، شرق باستان، حمید امجد Next Entries پایان نامه رایگان با موضوع نمایشنامه، تعبیر و تفسیر، ساختار قدرت، ژاک دریدا