پایان نامه رایگان با موضوع مثنوی معنوی، راهنمایی و رانندگی، کلیله و دمنه، تصویر ذهنی

دانلود پایان نامه ارشد

کار   وصفِ حال است و حضورِ یارِ غار”. یعنی اینکه این قصه‌ها و داستان‌ها و پرسوناژهای این داستان‌ها را، وجودها و عناصر مختلف روانی خودم بدانم. وقتی من داستانی را گوش می‌دهم باید به آنچه که در درون خودم و در ذهن و فکرم ــ نه در بدنم ــ می‌گذرد، توجه کنم و آگاه باشم آنچه که در این داستان دارد اتفاق می‌افتد دقیقاً همان چیزی است که در ذهن من و در وجود روانی من دارد اتفاق می‌افتد. وصفِ حال بودن یعنی همین.
مولوی چنین می‌گوید:
این چه می‌گویم به قدرِ فهمِ توست                          مُردم اندر حسرتِ فهمِ درست
فهم، آب است و وجودِ تن سبو                              چون سبو بشکست ریزد آب از او
مثنوی و به طور کلی کتاب‌های معنوی، کتاب‌هایی لایه لایه هستند و به قدر فهم مخاطب تنظیم می‌شوند، و ما هم لایه‌ای از سخن مولوی (مثنوی) را می‌توانیم درک کنیم. هر چه سعی کنیم به عمق بیشتری برویم، مسلماً بهرۀ بیشتری خواهیم برد. در بیت دوم، تمثیل در کار می‌کند.
خلاصه اینکه با گردش در مثنوی؛
شاخه‌های تازۀ مرجان ببین                                      میوه‌های رُسته ز آبِ جان ببین
این سخن، شیر است در پستانِ جان                         بی‌کَشنده خوش نمی‌گردد روان
انصافاً هر گاه انسان داستانی از مثنوی را می‌خواند، گویی برایش تازگی دارد، و هر بار مطلبی نو در می‌یابد. به این خاطر که این داستان‌ها از وجود روحی روانی خود انسان صحبت می‌کند. مثنوی مانند شیری است که در پستانِ جان مولوی است، باید کِشنده‌ای وجود داشته باشد. افراد باید کِشندۀ مطلب باشند و مُنفَعِل نباشند، تا از این شیر (مثنوی و سخن مولوی) بهرۀ بیشتری ببرند.
مُستَمِع (شنونده) چون تشنه و جوینده شد               هاتف اَر (اگر) مُرده بُوَد، گوینده شد
مستمع چون تازه آمد با مَلال                                 صد زبان گردد به گفتن، گُنگ و لال
وقتی شنونده و مخاطب، تشنه و جوینده و طالب مطلب باشد، اگر گوینده مُرده هم باشد، زنده می‌شود و به زبان می‌آید و سخن می‌گوید. اینکه می‌گویند “مستمع، صاحبْ سخن را بر سرِ ذوق آوَرَد”، واقعاً همینطور است. اگر سخنگو ببیند که سخنْ شنو، طالب مطلب است، او هم به ذوق و وجد می‌آید و بیشتر، دقیق‌تر و با عمق بیشتری مطلب را ارائه می‌کند. و اگر شنونده ملول باشد و بخواهد دائم خمیازه بکشد، گوینده اگر صد زبان هم داشته باشد، در وقت گفتن، گنگ و لال می‌شود و میلی به حرف زدن ندارد.
در ادامه، مولوی در خصوص همین موضوع، مثالی در کار می‌کند:
چون که نامَحرَم در آید از دَرَم (درِ من)                         پرده دَر پنهان شوند اهلِ حَرَم
ور دَر آید مَحرَمی، دور از گزَند                                   بر گشایند آن سَتیران، روی‌بَند
زیبارویانی را که در یک حرم یا کاخ هستند، در نظر بگیرید. هنگامی که نامحرمی از در به داخل می‌آید، این زیبارویان، خودشان را در پرده پنهان می‌کنند و از آن نامحرم می‌پوشانند. و اگر یک محرم یا اهل که دور از گزند باشد و آزار نرساند داخل شود، این حالت برعکس می‌شود و آن ستیران، یعنی زیبارویانی که خودشان را مستور و پوشانده بودند، روی‌بندشان را بر می‌گشایند و خودشان را به آن محرم نشان می‌دهند. مولوی این تمثیل را به این دلیل در کار کرده تا بگوید این مفاهیم و معانی که در دل من هست همین زیبارویان هستند، اگر من ببینم کسی اهل گوش دادن نیست و اهل جدل و جنگ و دعوا کردن است و نامحرم است، آن زیبارویانِ درون من روی‌‌بندشان را به روی او باز نمی‌کنند، خود به ‌خود میل نمی‌کنم آن نکته‌هایی که در دل و ذهن من هست و می‌خواهم بیان کنم را بگویم و اصلاً از گفتن زده می‌شوم. این نکته‌ها همچون اهل حرم، آن زیبارویان داخل حرم هستند که روی خودشان را می‌پوشانند و پنهان می‌شوند. اما اگر یک نفر محرم باشد که قابلیت داشته باشد و من ببینم که او واقعاً با یک ذهن باز و راحت، بدون جنگ و جدل و دعوا به حرف‌ها گوش می‌دهد و منطقی و مُنصِف است، آن وقت است که این ستیران و زیبارویانِ مستور در پرده، روی‌‌بند خودشان را باز می‌کنند و خودشان را نشان می‌دهند و این نکته‌ها از دل من بیرون می‌آیند.
و ادامه می‌دهد که:
هر چه را خوب و خوش و زیبا کنند                         از برای دیدۀ بینا کنند
گر سخن‌کَش (طالب سخن) یابم اندر انجمن               صد هزاران گُل برویَم چون چمن
ور سخن‌کُش یابم آن دَم زَن بِمُزد                             می‌گریزد نکته‌ها از دل، چو دزد
مولوی می‌گوید نکاتی را که ما به زیبایی بیان می‌کنیم، برای دیدۀ بیناست، برای این است که شما هم ببینید. خلاصه اینکه هر چه که زیبا باشد، برای دیدن است. اگر در محفل و انجمن، سخن‌کَش و کسی که واقعاً طالب سخن باشد، وجود داشته باشد از من مانند چمن، صد هزاران گُلِ معنا می‌روید. و اگر ببینم در آن جمع، سخن‌کُش هست نکته‌هایی که در دل من هست از دلم می‌گریزد.
و اما صحبتی در مورد سَمبُل و سمبلیم، یعنی زبان قصه و تمثیل و داستان، زبان نماد و روش استفادۀ مولوی از زبان قصه و تمثیل در مثنوی معنوی:
بحث سمبلیسم را با این مطلب شروع می‌کنیم که از دیرباز (به تعریف یکی از فیلسوفان) اصولاً انسان را به عنوان حیوانی سمبل‌ساز معرفی کرده‌اند. اگر ما در زندگی خودمان دقت کنیم، زندگی ما در بسیاری از سمبل‌ها فرو رفته است. در هر وجهِ زندگی انسان دقت کنیم، می‌بینیم پُر است از سمبل‌ها و نمادها. سمبل و نماد یعنی شکل و موضوع یا یک صورت، یک چیز فیزیکی یا حتی یک تصویر ذهنی، یک داستان، که نماد و نمایندۀ مفهوم و معنایی باشد و آن معنا را درون انسان و در روان انسان زنده کند. از سفرۀ هفت‌سین که می‌دانیم هر کدام از این سین‌ها نماد و مفهوم یک چیز است گرفته، تا نمادهایی که در دین هستند، مانند مساجد که از لحاظ معماری سمبلیک هستند. مثلاً اول رَواق وجود دارد و بعد وارد فضای دیگری می‌شویم تا اینکه نزدیک محراب شویم، یعنی مراحلی وجود دارد. شکل و شمایل مسجد، خودش نماد است و مفهوم خاصی دارد. مثلاً گنبد، خودش نماد است و مفهوم خاصی دارد یا دوتا بودن گلدسته‌ها و اینکه چرا گلدسته‌ها مرتفع هستند و نرسیده به بالا قطع می‌شوند و حالتی اتاقک مانند وجود دارد و بعد از آن باز ادامه دارد. این‌ها همه نماد مفاهیمی هستند. همینطور شکل و ساختمان و معماری کلیساها و کنیسه‌های یهودیان و معابد بودایی هم سمبلیک و نمادین است. به طور کلی در معماری، سمبلیسم بسیار زیاد وجود دارد. استفاده از رنگ‌ها هم جنبۀ سمبلیک دارد. رنگ‌ها در فرهنگ‌های مختلف، سمبل بسیاری از مفاهیم و امور متفاوت هستند. گرایشی که بشر از دیرباز نسبت به متون معنوی و به خصوص متون دینی داشته هم گرایشی سمبلیک بوده است. همینطور در کتاب تورات و انجیل و قرآن، داستان‌های سمبلیک بسیاری وجود دارد. از همان اوایل که کتاب تورات شکل مُدَوّن پیدا کرد، بسیاری از یهودیان، گرایشی تأویل‌گرایانه نسبت به داستان‌ها و مطالب این کتاب داشتند. در انجیل می‌بینیم که حتی خود مسیح داستان‌هایی برای حواریون و کسانی که اطراف او هستند و او برای آنها موعظه می‌کند، بیان می‌کند و در واقع حرف‌هایی که می‌خواهد بگوید و مفاهیمی که می‌خواهد به آنها اشاره کند را در قالب قصه و داستان می‌گوید. و همینطور از همان اوایل که قرآن شکل گرفت، اصولاً و به خصوص عرفا، گرایشی تأویل‌گرایانه نسبت به این کتاب داشتند که گرایشی باطنی‌گرایانه است. مولوی و ابن عربی هم از جمله همین عرفا هستند که این داستان‌ها را به صورت سمبلیک نگاه می‌کرده‌اند و ظاهرگرایانه نمی‌دیدند. در همین اواخر نیز شخصی مانند “نصر حامد ابوزِید”، که در مصر بود، یک چنین گرایش تأویل‌گرایانه‌ای نسبت به قرآن داشت و اینگونه تفسیر می‌کرد. امروزه شکل مدرن تأویل، هرمنوتیک 42) است. در عصر ما هم سمبلیسم فوق‌العاده رواج دارد. اکثر داستان‌ها و رمان‌هایی که نوشته می‌شوند، سمبلیسم هستند. مانند رمان “کوری” نوشتۀ ژوزه ساراماگو که به صورت کاملاً سمبلیک وضعیت جامعۀ بشری را مطرح کرده است. حتی مکتبی ادبی داریم به نام مکتب سمبلیسم.
در هنرهای تجسمی مانند مجسمه‌سازی، سفالگری، نقاشی و همینطور در تئاتر، پانتومیم و سینما می‌بینیم که سمبلیسم فوق‌العاده نفوذ کرده است.
اما برگردیم به زندگی خودمان. تمام علامت‌های راهنمایی و رانندگی، یک شاخه گُل، حلقۀ ازدواج، هدیه‌ای که ما به یکدیگر می‌دهیم، غسل دادن در فرهنگ دینی، همینطور متن‌هایی که می‌خوانیم، خط، شکل‌ها، علامت قرمز زدن بین هندوها و… سمبل و نماد هستند. حتی صداهایی که می‌شنویم، خودِ همین صدا و الفاظ سمبل مفاهیمی است که آن مفاهیم را خود ما معنا و تفسیر می‌کنیم. وقتی آن را معنا و تفسیر می‌کنیم، در حقیقت داریم با استفاده از این صدا که یک سمبل برای آن مفهوم است، این مفهوم را به شنونده منتقل می‌کنیم. همچنین یک کلمه مثل “سلام” فقط خطوطی است که نوشته می‌شود و به خودیِ خود، تنها یک شکل است، اما وقتی نگاهم به آن می‌افتد، این من هستم که آن را معنا می‌کنم و به آن معنا می‌بخشم.
در مثنوی معنوی هم مولوی دقیقاً از همین روشِ سمبل‌ها و نمادها استفاده کرده است و با استفاده از داستان‌ها منظور خودش را بیان می‌کند. خودش در جای ‌جای مثنوی می‌گوید وقتی شما داستان را گوش می‌کنید، به ظاهر داستان نچسبید، به مفهومی که پشت این داستان هست دقت کنید. امکان دارد این داستان، داستان جن و پری باشد، داستانی که از لحاظ علمی اصلاً واقعیت نداشته باشد. به عنوان مثال، مفهوم اژدها را به فراوانی در داستان‌های اسطوره‌ای استفاده کرده‌اند، اما عملاً اژدهایی وجود ندارد و یک موجود واقعی نیست. مولوی می‌گوید وقتی داستان‌ها را گوش می‌کنید به مفهوم این داستان‌ها توجه کنید و به این موضوع توجه کنید که ما از این داستان‌ها برای نزدیک کردن ذهن شما به آن مفهوم استفاده می‌کنیم. روش اساسی مثنوی معنوی استفاده از “قصه‌های تمثیلی” است.
و اما ابیاتی از مثنوی در مورد سمبل و داستان و قصه. ببینیم مولوی در خصوص قصه و تمثیل چه می‌گوید؛
دفتر دوم، بیت 3622 به بعد:
ای برادر، قصه چون پیمانه‌ای است                         معنی اندر وِی مثالِ دانه‌ای است
دانۀ معنی بگیرد مردِ عقل (انسان عاقل)                   ننگرد پیمانه را گر گشت نَقل (وقتی انتقال پیدا کرد)
ای برادر! قصه و داستان و تمثیل، مانند ظرف است، یک پیمانه است و معنایی که در آن هست، مانند دانه است. مثلاً شما کاسه‌ای که داخلش دانه‌های گندم ریخته شده را از فردی می‌گیرید. قصد شما از گرفتن کاسه، گرفتن خود کاسه نیست، در واقع کاسه را نخواسته‌اید بگیرید، بلکه گندم منظورتان است و خواسته‌اید گندم را بگیرید. انسانِ عاقل کسی است که منظورش از گرفتن کاسه، آن دانه باشد، نه اینکه خود کاسه. وقتی فردی داستانی را برای شخص دیگری می‌گوید، آن دانۀ معنا، یعنی معنایی که در داخل داستان هست را در نظر دارد. مولوی در این مورد مثالی در کار می‌کند:
ماجرایِ بلبل و گُل گوش دار                            گرچه گفتی (گفتنی) نیست آنجا آشکار
می‌گوید این همه داستان گُل و بلبل شنیدی که می‌گویند گل با بلبل صحبت می‌کرد؟ در دنیای واقعی عملاً چنین گفتگویی بین گل و بلبل وجود ندارد. اما هدف گوینده و داستان‌سرا از بیان این گفتگوها این است که می‌خواهد در قالب داستانِ گفتگوی گل و بلبل، نکته، معنا و پیامی را به تو برساند. مانند داستان‌هایی که بین حیوانات است، مثل کلیله و دمنه.
نمونه‌ای از این گفتگو از حافظ:
صبحدَم، مرغِ چمن با گُلِ نوخاسته گفت              نازْ کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی                  هیچ عاشق، سخنِ سخت به معشوق نگفت
تا ابد بویِ محبت به مشامش نرسد                    هر که خاکِ درِ میخانه به رُخساره نرُفت
مولوی می‌گوید در بسیاری از افسانه‌ها و داستان‌ها، هَزْل وجود دارد. هزل یعنی سخن یاوه و بیهوده، سخنی که احیاناً رکیک است. اگر انسان عاقل از افسانه‌هایی که در آنها هزلیات و سخن یاوه وجود دارد

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه رایگان با موضوع تعلیم و تربیت، تعلیم و تربیت اسلامی، علل گرایش، جوامع انسانی Next Entries پایان نامه رایگان با موضوع وجود خارجی، زبان عربی، زبان عامه