پایان نامه رایگان با موضوع ارزش های فرهنگی، روابط بین فردی، سازگاری اجتماعی، تفاوت های جنسیتی

دانلود پایان نامه ارشد

براي هدايت كودكان استانداردهاي اخلاقي تدارك مي بينند و در تلاش هستند آنها را به فرزندان خود آموزش دهند. پژوهش هاي اخير، اهميت پژوهش در زمينه ديدگاه هاي خانوادگي چندگانه را برای چگونه فهمیدن و ايجاد تفكر اخلاقي مناسب تاييد كرده اند. روابط مثبت بين والدين و تفكر اخلاقي كودكان، اين فرض را پيش می کشد كه والدين، منابع شناختي نوجوانان را از طريق مشاركت دادن آنها در تصميم گيري و اختصاص وقت بيشتر به تشريح مسائل اخلاقي، برمی انگیزند. براي مثال، پاور (1989) دريافت كه والدين دارای سطوح پيشرفته قضاوت اخلاقي، به شکل بهتري قادرند تضادها و ابهامات در استدلال اخلاقي را براي فرزندانشان مشخص كنند، زيرا آنها بسياري از جنبه هاي اخلاقي يك موقعيت اخلاقي را براي فرزندان خود مشخص می كنند و بسياري از جنبه هاي اخلاقي يك موقعيت اخلاقي را مي فهمند . قدرت رابطه ی تفكر اخلاقي نوجوان – والدین در تحقيقات قبلي، مطابق با سن كودك متغير بوده است . براي مثال، هان، لانگر و كلبرگ (1976) دريافتند كه رابطه معناداري بين سطوح رشد اخلاقي دختران و والدين آنها وجود ندارد و فقط يك همبستگي متوسط بين پسرها و والدين آنها مشاهده شد. والكر و تايلر (1990) شصت وسه خانواده داراي فرزندان كلاس هاي پايه اول ، چهارم و دهم را بررسي كردند. يافته هاي آنها نسبتاً مثبت بود، امّا رابطة معناداري بين والدين و سطوح استدلال اخلاقي فرزندان آنها براساس مقياس مصاحبه قضاوت اخلاقی به دست نیامد. با وجود این اسپیچر(1994) دريافت كه همبستگي هاي قضاوت اخلاقي كودك- والدین در اواخر نوجواني و بزرگسالي افزايش پيدا كرده است؛ بنابراين ، از ادبيات پژوهش آشكار است كه الگوهاي درون خانوادگي، در استدلال اخلاقي هماهنگی بیشتری با افزايش سن دارد.
یافته های پژوهشي حاكي از آن است که مواجهه با استدلال اخلاقي پيشرفته والدين، براي برانگيختن استدلال اخلاقي در كودكان كافي نيست (والكر ، و تايلر،1991). اسپيچر (1992)دريافت كه قضاوت اخلاقي مطلوب نوجوانان با ادراكات آنها از كيفيت هاي روابط نوجوان- والد در ارتباط است . اخيراً گبراز- گودناو و كوزنيسكي (2000) اظهار نموده اندكه استحکام در روابط كودك – والد ممكن است به شناخت دقيق از عمل و ارزش هاي والدين منجر شود . همچنين گرمي روابط باعث مي شود كه كودكان مشتاق شوند خود را مشابه والدين كنند و يا اينكه از مساله همانند سازي و اجتماعي شدن، ابراز خشنودي نمایند. بنابراين ، ممكن است ماهيت ادراك نوجوانان از سطح نزديكي عاطفي با والدين، تعيين كند كه آيا آنها ، والدين را به عنوان مدل انتخاب مي كنند و يا اينكه تفكر اخلاقي والدين خود را دروني مي كنند . علاوه بر اين ، تعامل خانوادگي حمايت كننده (خوش خلقي، گوش كردن فعال ، پاداش و تشویق به مشارکت) موقعیت مثبتی را برای مباحثه فراهم می کند، در حالی که خصومت، سرزنش و تهديد آنها را از مبادله معنادار عقايد باز می دارد (والكر و تايلر،1992 ). اين يافته ها پيش بيني مي كنند كه متغيرهاي فرايند خانوادگي (نزديكي عاطفي، گرمي و تشويق) در روابط ارزشي فرزند- والدین، نقش تعديل كننده ای را ايفا مي كنند؛ يعني ، فرايندهاي خانوادگي بر قوت رابطة بين ارزش هاي والدين (مغير پيش بيني كننده) و ارزش هاي نوجوانان (متغير ملاك) تاثير مي گذارند(وایت، 2004).
همچنين، سایر فرايندهاي خانوادگي هم، رابطه تفكر اخلاقي كودك- نوجوان را تعديل مي كنند. والكر و تايلر (1991) سبك تربيتي ادراك شده والدين را مورد بررسي قرار دادند. هارت (1998) عاطفه و درگيري والديني را بررسي كرده است . هولستين (1972) دريافته كه تشويق والديني با استدلال اخلاقی بالا، در ارتباط است . اسپيچر (1992) می پذیرد كه نتايج تركيبي از مطالعات معتبر (فودر،1973) هارت،,1988) هافمن و سالتزستين ، 1967، هولستين،1969، پاركه ، ، 1980 ) حاكي از آن است که بين گرمي والدين و رشد اخلاقي پيشرفته در كودكان آنها، روابط مثبتی وجود دارد. اين يافته ها به طور مستمر نشان می دهند كه فرايندهاي خانوادگي نقش معني داری در اجتماعي شدن استدلال اخلاقي از والدين به نوجوانان دارند. با تمام اين اوصاف ، چنین پژوهش هایی، اجتماعي شدن مرحله اخلاقي – نه محتواي تفكر اخلاقي- را بررسي كرده اند، که همین امر محدودیت پژوهش هاي حاضر است.
نقش هیجان در رشد اخلاقی
نقش هيجان در روانشناسي اخلاق مدّتی طولاني موضوع بحث فلسفي بوده است . با نگاهی انتقادي، اين سوال مطرح مي شودکه: آيا هيجان روي قضاوت اخلاقي تاثير مي گذارد يا عمل اخلاق مناسب را برمی انگیزد؟ اخيراً داده هاي رفتاري و عصب شناختي، نشان داده كه هيجان براي قضاوت اخلاقي، ضروري است . اگر چه حمايت قابل توجهي در تاثير هيجان بر تفكر اخلاقي و انگيزش اخلاقي وجود دارد ، شواهد موجود در تبيين اين مساله كه هيجان چگونه و چه زماني در قضاوت اخلاقي ما تاثير مي گذارد ، كافي نيست . به طور كلي، اين اتفاق نظر در بين پژوهشگران وجود دارد كه داده هاي موجود نمي توانند اين ادعا را تاييد كنند كه هيجان ها به طور کامل يا قسمتي از شايستگي هاي اخلاقي ما را تشكيل مي دهند . طی سالهاي طولاني ، تشخيص داده شده كه تخطي از هنجارهاي اخلاقي، از نظر هيجاني سخت است. علاوه بر اين، هيجان ها هميشه ما را از اعمال شرم آميز باز نمي دارند . در واقع افراد روانپريش- افراد فاقد توانايي در احساس همدلي و گناه- در بازداري از تمايلات تخطي گرایانه موفق نمي شوند. اين موارد در واقع، در جهت مخالف نقش هيجان در رشد اخلاق هستند، كه بايد به نحو مطلوبي مورد بررسي قرار گيرند (پرنيز،2006). علی رغم اين همه تناقضات مفهومي و پژوهشي ، درباره ارتباط بين هيجان و روانشناسي اخلاق هماهنگی هایی وجود دارد كه به برخي از آنها اشاره مي شود:
تخطي هاي اخلاقي ادراك شده، اغلب تداعی گرتحقير ، شرم ، خشم و نفرت را فرا مي خواند.
هيجان ها ، به اخلاق گرايي منجر مي شوند.
مطالعات عصب – روانشناختي تاييد مي كنند كه ساختارهاي هيجاني در تصميمات قضاوت هاي اخلاقي بازسازي مي شوند.
عمل مناسب اخلاقي، اغلب از بعد هيجاني، برانگيخته شده، و به صورت پديدايي فردي و نژادي ظاهر مي گردد (گاليز،2003).
ابتدا باید گفت، اگر چه هيجان با برخي از قضاوت هاي اخلاقي ما همراه است، اما اين بدان معنی نيست كه پاسخ هاي هيجاني، اين قضاوت هاي اخلاقي را تركيب مي كنند . ازطرفی، اگر چه هيجان گاهي اوقات منجر به اخلاق گرايي می شود، اين مطلب با اين فرض همسان است كه هيجان صرفاً توجه ما را به سمت ويژگيهاي اخلاقي برجسته محيط اطرافمان معطوف نموده، شناخت اخلاقي را باعث می شود (پیزار 3و همکاران،2006) . در نهایت، داده هاي عصب – روانشناختي موجود برای تاييد نقش علّي هيجان در روانشناسي اخلاق کافي نيستند . به طور كلي نه تنها بايد تلاش شود تا نقش هيجان در برانگيختن عمل اخلاقي فهمیده شود، بلكه باید این نقش تاثیر گذار نیز به حساب آید(هاسر1،2006). با وجود اين ، بارها فرض شده است كه هيجان براي تسلط بر مفاهيم اخلاقي، ضروري و مناسب است .
هیجان شرم وگناه
در ادبیات هیجانی معاصر، مفهوم هیجان های خود آگاهی به شرم، احساسات گناه وکمرویی اشاره دارد. این هیجان ها اهمیت معناداری در انگیزش، خود تنظیمی، احساسات، رفتارها، پیشرفت و سازگاری اجتماعی ما دارند . شرم با ناسازگاری و نشانه های بیماری ها، ارتباط زیادی دارد، (میلز،2005) و اثرات منفی آن ممکن است روی سلامت جسمانی تاثیر بگذارد. از طرف دیگر ،گناه – اگر همراه با شرم باشد – با اثرات منفی در ارتباطی ندارد (استرومستن2 وهمکاران،2009).
تعریف های متفاوتی از هیجانات خود آگاهی بر اساس چارچوب های مختلف نظری مطرح شده و بر ماهیت اجتماعی آنها تاکیدی کلی شده است (رابینسن،2004) .تفاوت های فرهنگی از طریق قراردادهای اجتماعی و ارزش های فرهنگی ایجاد می شود و دستوراتی را برای اینکه آموزش هایی را در حیطه هیجانات خودآگاه انجام پذیرد یا نه، بوجود می آورند.
با وجود این، برخی تفاوت های جنسیتی و فرهنگی وجود دارد. زنان اغلب دارای ویژگی شرم بوده، در مقایسه با مردان، بیشتر مستعد گناه هستند (تامسون،2005) . تجارب ذهنی شرم و گناه ناخوشایند و اغلب با نگرانی های تنفر اجتماعی ، طرد، انتقام، اضطراب و هراس همراه است. اقدام خودآگاهانه باعث می شود که افراد در ارتباط با این مسائل، از راهبرد های مختلف استفاده کنند. برای مثال، بیرونی کردن حالت خود عیب- جویی یا مستقیم مورد خطاب قرار دادن هیجانات، باعث می شود که فرد از ناخوشایندی ها و احساسات مرتبط با آنها، رهایی یابد و این راهبردی است که در افراد دارای زمینه شرم به کار گرفته می شود. شیوه دیگر، مقابله با هیجانات است که که درآن، فرد می کوشد از طریق سرپوش گذاشتن یا مخفی کردن هیجانات خود، آن را از بین ببرد؛ البته به این امید که موقعیت عوض شود یا در تلاش است اهمیت موقعیت را از نظر شناختی و هیجانی کاهش داده، و فاصله ای نسبت به هیجان ها ایجاد کند.
شرم و احساس گناه، دارای برخی ویژگی های مشترک هستند و در زبان عامیانه، به جای همدیگر به کار گرفته می شوند؛ اما در ادامه ، تمایز واضح بین این دو مفهوم مطرح می شود. شرم وگناه با ظرفیت های هیجانی منفی، در ارتباط هستند. هیجان شرم به سمت خود کلی و پایدار جهت داده می شود، در حالی که گناه روی اعمال منفرد یا رفتارهای ویژه، متمرکز می شود (کمپل،2004) ؛ بنابراین در احساس گناه ، احتمال تغییر پذیری بیشتری هست و این احتمال، زمانی بیشتر است که عمل جبرانی و تغییر سازگارانه وجود داشته باشد. در مقابل، شرم با احساسات ناامیدی و وحشت زدگی بیشتری همراه است) (کمپل1،2004) .
نظر برخی روان شناسان در درباره شرم و گناه
در مطالعات اولیه، اگرچه فروید به گناه علاقه مند بود، به شرم نیز گرایشی نشان داد. او شرم را به مسائل جنسی پیوند داده، و آن را به عنوان واکنش وارونه ای در برابر تکانه های نمایشی جنبشی در نظر گرفت. فروید تفاوت بین شرم و احساسا ت گناه را به این شکل مطرح کرده که گناه یا سرزنش خود بر اساس ارزش های درونی و ارزش های والدینی واقع می شود. در مقابل، شرم در قالب فقدان رضایت از طرف دیگران مطرح شده است. مطابق نظریه مورسون ، اگر چه فروید موضوع شرم پرداخته، اما این مساله موضوع اصلی نظریه های روانکاوی او واقع نشده است. فروید، گناه را با استفاده از مفاهیم رشدی عقده ادیپ و خود واقعی، تبیین کرد. او همچنین در ادامه مطرح کرد که گناه در نتیجه مانع فراخود، خود را نشان می دهد. برخی شرم پژوهان فرض کرده اند که فروید ، فردی حساس به شرم بوده ، بنابراین سعی می کرد درباره موضوعات کمتر شرمناک بحث کند (موریسون 1996، اسچیف2 2003).
در مطالعات مراحل رشدی کودکان، اریکسون نقش وجدان را در شرم مورد بحث قرار داد و معتقد بود که شرم می تواند به آسانی در گناه جذب شود. در این نظریه، شرم، بر ضد خود شدت می یابد. وقتی اریکسون مرحله استقلال در برابر شرم و تردید را تبیین کرد، او بیان داشت که شرم کاملا آشکار می شود و فرد بر آن آگاه است. به عبارت دیگر، فرد خود آگاه است. در مراحل رشد خود کودکان، هم پیرس و هم اریکسون فرض کرده اند که شرم، مقدم بر گناه است. پیرس فرضیه خود را بر این عقیده قرار داد که شرم با مجموعه ای از کارکرد های بدنی همراه است؛ به گونه ای که گفت: ” گناه به شی دیگری نیاز دارد”. یکی از کارهای برجسته در حوزه شرم کتاب شرم وگناه هلن لویس است مشاهدات لوئیس درباره بیماران و تحقیقات وی ، پایه نظری قابل اطمینانی برای تحقیقات نظری مرتبط با فهم پیچیدگی شرم، ارائه کرده است. او به این نتیجه رسیده که شرم، نقش مهمی در روابط بین فردی دارد و از دوران کودکی قابل تجربه است ( نقل از ریمر1،1996).
پدیدار شناسی شرم و گناه
شرم و گناه در برخی عناصر مشترک بوده، اغلب درکنار هم می شوند. اگرچه تحقیقات نشان داده که شرم وگناه، تجارب عاطفی مجزایی دارند، اغلب آنها با هم اتفاق می افتند و در برخی موارد

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه رایگان با موضوع کنش ارتباطی، نظم اجتماعی، روان شناختی، اصول اخلاقی Next Entries پایان نامه رایگان با موضوع تفاوت های جنسیتی، خودآگاهی، رگرسیون، روابط اجتماعی