پایان نامه رایگان با موضوع ارتباطات انسانی، پیامبر اسلام (ص)، رضایت خواهی، دوران کودکی

دانلود پایان نامه ارشد

برایمان توضیح می‌دهد. در این داستان‌ها به تمام خصوصیات “من” یا “نفس” می‌پردازد که با پرداختن به این‌ها، متوجه می‌شویم که این نفس چه هست. سپس مولوی در جای جایِ مثنوی به روش‌ها و لم‌هایی اشاره می‌کند که می‌توانیم از آنها برای کنار زدن این نفس یا خود، من یا Self استفاده کنیم. از جمله خصوصیات نفس که مولوی در این داستان هم به آن اشاره می‌کند، این است که انسان را به جنگیدن و خشم ورزیدن با دیگران وا می‌دارد. اگر ما در ظاهر هم عملاً با دیگران درگیر نمی‌شویم، اما اگر به آنچه که درون فکر و ذهن‌مان می‌گذرد خوب دقت کنیم، می‌بینیم گویی دائماً ذهن‌مان در حال یکی به دو کردن و جدل کردن است و گفتگوهایی درونی با دیگران دارد، گویی دائماً در حال جنگیدن با دیگران هستیم. اما در واقع انسان عملاً با دیگران گفتگویی ندارد، بلکه با خودش گفتگو می‌کند. مثلاً من تصویری از فلانی دارم و دائماً دارم با آن تصویر یکی به دو می‌کنم، ولی بر این گمان هستم که دارم با آن فرد دعوا و جدل می‌کنم، یکی از خصوصیات نفس این است. جنگ و بحث و جدل و خشم ورزیدن، دائماً درون من جریان دارد و این جریان باعث می‌شود انسان با دیگران درگیر شود. جنگ و دعوایی که فردی با اطرافیانش دارد به خاطر همین حالت درونی، به خاطر وجود همین “من” یا هویت فکری در درون فرد است. و اگر من بتوانم این نفس و خود را از بین ببرم و پاک کنم، و در درونم نباشد، از لحاظ درونی به یک صلح و آرامشی با خودم می‌رسم که خود به خود با دیگران درگیر نخواهم شد. مولوی هم می‌گوید این نفس را از بین ببر و بمیران، “هین بُکُش او را که بهرِ آن دَنی   هر دَمی قصدِ عزیزی می‌کُنی”.
از وی این دنیایِ خوش بر توست تنگ                       از پیِ او با حق و با خلقْ جنگ
نفْس کُشتی، باز رَستی ز اعتذار                               کَس تو را دشمن نمانَد در دیار
به خاطر وجود همین نفس یا خود است که این دنیای خوش بر ما تنگ می‌شود. گویی تمام این دنیا با این عظمتش، مرا گرفته و از لحاظ روانی احساس تنگی می‌کنم. و به خاطر همین “خود” است که با همه جنگ داریم و ناسازگار هستیم. این نفس و خود، جداً زندگی و دنیای خوش را بر ما تنگ کرده و ما را با همه به جنگ در آورده است. وقتی که نفست را کُشتی و از آن خلاصی پیدا کردی، از عذر آوردن برای دیگران رها می‌شوی. ما دائماً عذر می‌آوریم که این کار را به این دلیل انجام دادم و آن حرف را به آن دلیل زدم. با رهایی از نفس از این‌ها راحت و خلاص می‌شوی، و هیچ کسی دشمن تو نمی‌ماند، به عبارت دیگر اگر واقعاً از نفست، از این هویت فکری خلاص شوی، دیگر اصولاً تو کسی را دشمن نمی‌بینی، و اگر هم کسی بخواهد دشمن تو باشد، اوست که دارد با تو دشمنی می‌ورزد و با تو دشمن است، نه تو با او.
بنابراین نتیجۀ داستان اینطور است که اگر آن مادر را بکشی، دیگر لازم نیست با دیگران در بیفتی یا هر روزی قرار باشد یک نفر را بکشی. باید “آن مادر بد خاصیت” را بکشی.
لطیفه‌ای در زبان عامه در تفسیر همین داستان هست، به این قرار:
فردی به دکتر مراجعه کرد و گفت: آقای دکتر، من چندین روز است که به هر جای بدنم دست می‌زنم، احساس درد خیلی شدیدی دارم. ببینید الان انگشتم را به دستم می‌زنم، این کار را می‌کند و می‌گوید: آخ! درد می‌کند. همینطور انگشتش را به هر جای بدنش می‌زند می‌گوید: آخ! درد می‌کند! همه جای بدنم درد می‌کند. دکتر هم او را معاینه می‌کند و می‌بیند که نوک انگشت او زخم شده و همۀ بدنش سالم است. این لطیفه دقیقاً با این داستان تطبیق دارد. نوک انگشت، سمبل “نفس” ماست. می‌گوید اگر نوک انگشتت را خوب کنی، دیگر همه جای تو خوب است و اصلاً مشکلی نداری. ما فکر می‌کنیم مشکلات و فشارهای روحی روانی از اطراف به ما می‌رسد، در صورتی که اصل، خودِ من هستم. خودِ من هستم که این مشکل را دارم. اگر به آن آگاه شوم و به آن بپردازم و در نهایت آن را حل کنم، دیگر خود به خود مشکلی نخواهم داشت. باید به نوک انگشت برسم و درمانش کنم.
اگر من به این موضوع آگاه شوم که در مشکلاتی که در رابطه با دیگران دارم، این خودِ من هستم که درگیر هستم، پس از این آگاهی، دیگر اگر هم کسی کار ناشایستی انجام دهد و مرا اذیت کند، من دیگر به آنها کاری ندارم و درک‌شان می‌کنم و نهایتاً از آنها دوری می‌کنم و رابطه‌ام را با آنها قطع می‌کنم، ولی دیگر با کسی درگیر نمی‌شوم. این داستان واقعاً وصف حال است، “نقدِ حالِ ماست آن” یعنی همین.
ابیاتی دیگر از مثنوی در مورد نفس، که در خصوص داستانی است از پیامبر اسلام (ص) که در حال برگشت از جنگ بوده‌اند. ایشان رو می‌کنند به اطرافیان‌شان و اینگونه صحبت می‌کنند که:
(دفتر اول، بیت 1373 به بعد)
ای شهان، کُشتیم ما خصمِ بُرون                              مانْد خصمی ز او بَتَر در اندرون
کُشتنِ این، کارِ عقل و هوش نیست                         شیرِ باطن، سُخرۀ خرگوش نیست
ای شهان! ما دشمن بیرونی را کُشتیم، اما دشمنی از این بدتر در درون باقی مانده است و کشتن این دشمن، کار عقل و هوش نیست.
مولوی در مثنوی، سمبل‌های مختلفی برای نفس می‌آورد. مثلاً از آن به عنوان اژدها، سگ، دزد، جادوگر، کمپیرک یعنی پیرزن افسونگر، نَرْ خر یا خرِ نر، خارپشت، خرگوش، بُت، زاغ، سوسمار، پاییز و خزان و دوزخ یاد می‌کند. این‌ها نمادهایی است که مولوی برای نفس به کار می‌برد و از هر کدام از این نمادها، معنایی را مد نظر دارد و هر کدام بیان‌کنندۀ یکسری خصوصیات نفس است.
در ابیاتی که در ادامه می‌آید مولوی نفس را به اژدها تشبیه کرده و از آن منظوری دارد. یکی از خصوصیات اژدها در زبان اسطوره‌ این است که اولاً آتشْ ‌‌دهان و دوزخْ‌ وَش است. از خصوصیات دوزخ و اژدها هم این است که دهان خیلی بزرگی دارد و در دهانش آتش است. همه چیز را می‌بلعد و می‌خورد و سیری‌ ناپذیر است. چیزی که در اینجا به آن بسیار تاکید شده همین سیری ناپذیر بودن اژدها و دوزخ است:
دوزخ است این نفس و، دوزخْ اژدهاست                   کاو (که او) به دریاها نگردد کم و کاست
هفت دریا را در آشامد، هنوز                                 کم نگردد سوزشِ آن خَلق‌سوز
این نفس همچون جهنم و آتش و اژدهاست که اگر دریایی را هم بر آن بریزی، آتشش خاموش نمی‌شود. منظور از هفت دریا فلک و تمام این عالَم است، نمادِ یک چیزِ فوق‌العاده عظیم است. می‌گوید یکی از خصوصیات این اژدها این است که هفت دریا را در می‌آشامد و همه چیز را می‌بلعد و می‌خورد، اما ذره‌ای از آن سوزش خلق‌سوزش کم نمی‌شود و هنوز میل دارد که انسان و خَلق را بخورد و ببلعد و بسوزاند. این “در آشامیدن هفت دریا” به چه معناست؟ از خصوصیات نفس این است که انسان را سیری ناپذیر می‌کند، یعنی هیچ وقت اجازه نمی‌دهد که انسان از زندگی خودش رضایت حاصل کند و دائماً انسان لَه لَه می‌زند و مرتب می‌خواهد به دنبال خوشبختی و سعادت بدود و آن را به دست بیاورد. از دوران کودکی به ما می‌گویند بدو به دنبال خوشبختی! بدو که چیزی شوی! یک هویت مُشَعشَع، متشخص، والا و پُر طُمْطُراقی به دست بیاوری. مثلاً شهرتی پیدا کنی یا نویسندۀ مشهوری شوی، مدیر شوی، ثروتی به هم بزنی، استاد دانشگاه شوی، دکترا بگیری و…، و در همۀ این‌ها یک چیز را مد نظر دارند، و آن کسب ارزش است. اینطور به فرد القا می‌کنند که تو باید ارزش پیدا کنی، تو شخصیتی داری که باید همیشه در طَبَقِ تماشای دیگران باشد و همیشه بَه بَه و چَه چَه بگویند و برایش کَف بزنند و خلاصه در اجتماع دائماً تبلیغ شوی. کسانی که در این طبق‌ها قرار می‌گیرند، از جمله ستاره‌های سینما و نویسنده‌های مشهور، دائماً در معرض بزرگ کردن هویت و نفس‌شان هستند و به محض اینکه این تحسین کردن‌ها و بَه ‌بَه و چَه ‌چَه‌ها که غذای هویت‌شان است، از آنها گرفته شود، احساس رکود فوق‌العاده شدید روانی می‌کنند و دچار اُفت روحی می‌شوند و به همین خاطر سعی می‌کنند خودشان را به هر صورتی که شده در آن طَبَق نگه دارند و در معرض تحسین دیگران قرار دهند. به عبارتی انگار باید همیشه نفس و هویتی را که برای خودشان قائل هستند باد کنند! این چه کاری است؟! آیا این آزار به خودم نیست؟ آیا دائماً باید مورد تایید دیگران باشم؟ این از خصوصیات دوزخ وش نفس است! و هر چه هم در دهان این دوزخ و اژدها بریزی سیری ندارد که ندارد!
به عنوان مثال، از کودکی به من گفته‌اند باید دیپلم بگیری تا باارزش شوی، من هم درس می‌خوانم و به هر ضرب و زوری که شده دیپلم می‌گیرم. اولاً ممکن است بچه به درسی مانند ریاضی علاقه نداشته باشد، اما زمان انتخاب رشتۀ دبیرستان به او القا می‌کنند که ریاضی بهترین رشته است و مرتب ارزش را القا می‌کنند. و او باید به دنبال آن ارزش باشد که نهایتاً به دنبال آن ارزش می‌رود و به هر جان‌کندنی که شده رشتۀ ریاضی را که هیچ علاقه‌ای هم به آن ندارد می‌خواند و دیپلم را می‌گیرد. ولی آیا گمان می‌کنید جامعه قضیه را به همین جا تمام می‌کند؟! خیر، شلاقِ مقایسه را در کار می‌کند و می‌گوید این را که به دست آوردی، هیچ چیز نیست! بدو تا لیسانس را بگیری، آن موقع است که خوشبختی را درک خواهی کرد! بنابراین فرد به هر بدبختی‌ای که شده لیسانس را هم می‌گیرد و در این راه چقدر ناملایمات روانی و استرس و ناراحتی متحمل و دچار رقابت و مقایسه می‌شود. خدا می‌داند که در این مواقع عشق از انسان زایل می‌شود و می‌رود! در مقایسه نمی‌شود عشق باشد. آیا بعد از گرفتن لیسانس این قضیه تمام می‌شود؟ ابداً! جامعه می‌گوید وقتی فوق لیسانس را بگیری آن موقع است که احساس رضایت و خوشبختی خواهی کرد. با هزار مکافات فوق لیسانس را هم می‌گیرد. آیا اینجا تمام می‌شود؟ خیر، ابداً!! باید استاد دانشگاه شوی و دکترا بگیری! استاد دانشگاه هم می‌شود و می‌بیند که هیچ اتفاقی نیفتاد!! این قضیه مثل ترقه‌هایی است که وقتی آنها را بالا می‌اندازی، به زمین که می‌خورد صدای بلندی می‌دهد. ولی جامعه به ما می‌گوید بدو تَرَقۀ مدرکت را به بالا پرتاب کن که چنان به زمین بخورد و چنان صدا بدهد که گوش دوست و آشنا و فامیل را کر کند! که دنیا و عالَم خبردار شوند! وقتی این ترقه به زمین می‌خورد صدای بلندی می‌دهد ولی انگار خبری نشد و هیچ اتفاقی نیفتاد! در حالی که برای انداختن این ترقه به بالا زحمت زیادی کشیدی، اما هیچ نشد و فقط صدایی کرد و تمام شد! خلاصه دوزخ وش بودن این اژدها یعنی نفس، که سیر نمی‌شود، که هفت دریا را درآشامد هنوز   کم نگردد سوزشِ آن خلقْ‌سوز، یعنی همین. در زمینۀ ارتباطات انسانی مثلاً با دوست یا وقتی ازدواج می‌کنی، با همسر هم این نفس و هویت فکری مرا راحت نمی‌گذارد و ابداً یک لحظه نمی‌گذارد من با آن کسی که ازدواج کرده‌ام احساس رضایت کنم. می‌گوید تو با این فرد دوست شدی، اما نه، انگار فلان شخص خیلی بهتر از اوست، برو با فلانی دوست بشو، آن موقع است که احساس رضایت خواهی کرد. این را رها می‌کنی و رابطه‌ات را با او به هم می‌زنی و با دیگری دوست می‌شوی، ولی فایده‌ای ندارد. با هر که دوست شوی، از زندگی رضایت نداری و احساس خوشبختی نمی‌کنی، انگار همیشه یک چیز کم داری. خدا می‌داند چه زن‌ها و چه مردهایی هستند که همسرشان را رها کرده‌اند به این امید که اگر با فلانی ازدواج کنند، چه خواهد شد، گمان می‌کنند مرغ همسایه غاز است و او برایشان خوشبختی را خواهد آورد. زهی خیال باطل! در سیاست هم قضیه همینطور است، مدتی با این گروه هستی و فکر می‌کنی خوب است و باز آن را رها می‌کنی و به گروه دیگری می‌روی. یا در دین و مذهب هم مدتی در یک دین هستی و مدتی بعد آن را عوض می‌کنی! مدتی با این فرقه و فلسفه‌ هستی و مدتی بعد با فرقه و فلسفه‌‌ای دیگر. این موضوع در هر زمینه‌ای از زندگی جریان دارد و خلاصه اینکه اجازه نمی‌دهد احساس رضایت، آرامش درونی، حالتی که در کودکی داشتیم را داشته باشیم. هر چه خصوصیات ناپسند نفس را متوجه شویم، بیشتر عزم می‌کنیم که از آن رها شویم و آن را از بین ببریم.
بنابراین یکی از خصوصیات نفس، این است که در زندگی به من احساس نارضایتی، ملالت همیشگی از وضعیت روحی خودم

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه رایگان با موضوع وجود خارجی، زبان عربی، زبان عامه Next Entries پایان نامه رایگان با موضوع روابط انسانی، الهی نامه، منطق الطیر، تربیت اجتماعی