پایان نامه درمورد یونان باستان، شناخت انسان، مواد معدنی

دانلود پایان نامه ارشد

تشابه و تناطری میان مرتبه اصیل هستی و مرتبه تجلّی‌یافته؛ «به این معنا که چیزی که در مبدء هستی بزرگ است، در مرتبه عالمِ تجلّی یافته، کوچک خواهد بود و چیزی که در مبدء کل، باطن است، در مرتبه تجلّی، ظاهر به نظر خواهد رسید و بالعکس».87
شالوده و پایه اصلی سمبولیسم همین تناظر است… خصلت این قانون (تناظر) این است که هر شیء برآمده از یک مبدء مابعدالطبیعی است، درحالی که همه واقعیّتِ خود را از آن به دست آورده است، به نحو خاصّی و در حدّ مرتبه وجودی خویش، بیان یا ترجمانی است از آن مبدء، به همین ترتیب، از یک مرتبه تا مرتبه‌ای دیگر، همه اشیاء به هم وابسته و متناظرند، به طرزی که در مقام کل، که خود در کثرت مظاهر، عکسی است از وحدت مبدء، هر یکی داری مقام خاصّی است.88
طبق سنّت هرمسی، رابطه‌ای میان زمین و آسمان برقرار است که دوّمی به‌سان نمونه‌ای است برای اوّلی. زمین نمادی از مادّه است که می‌تواند به شکل‌های گونه‌گون درآید؛ شکل‌هایی که آسمان آنها را تعیین می‌کند؛ آسمان نیز سمبول عالم معقول است. در مقامی دیگر، می‌توان عالم ذهن و عین را به انسان و جهان تشبیه کرد؛ هر چه در عالم عین است بر ذهن انسان بازتاب دارد؛ بین موجودات جهان، انسان کامل‌ترین بازتاب عقل کلّی و نظر به اصلش، الهی است، و به همین سبب او را آیینه یا تمثّل کامل کائنات می‌شمارند. صورت‌های عالمِ بالا در ذهن یا عقلِ جزیی ما انعکاس می‌یابند؛ از صورِ انعكاس‌ يافته‌ بر ذهن،‌ مي‌توان‌ به‌ سرچشمه‌ آن‌ پي‌ برد، مشروط‌ به‌ اينكه‌ عقل‌، سالم‌، متعادل‌ و هماهنگ‌ باشد؛ همان‌ كه‌ در تعبيرات‌ اسلامي‌ به‌ آن‌ «عقل‌ سليم‌» مي‌گويند. با یگانه شدن جان با روح – یا بازگشت جان به وحدتِ تفکیک‌ناپذیر با روح- بازتاب ویژه‌ای از مقدورات ابدی در آگاهیِ صوری پدید می‌آید؛ بدین ترتیب محتویات عقل کلّی، که همانا قوه روح است، ناگهان به صورت سمبول‌ها در عقل جزئی و تخیّل منعقد می‌گردد. انسان در این حالت که جانش با روح یکی شده است تا مرحله عقل، بالا می‌رود و مثل اعلی و اصل و آغاز لایزال را می‌بیند. بنابر این:
«سمبول هر آن چیزی است که الگوی ازلیِ89 روحانی را در ساحت جان و تن باز می‌آفریند. ]سمبول [در ارتباط با این بازتابِ واقعیّت‌های والا بر ساحت نازل‌ تخیّل، مزیّت ویژه‌ای بر تفکّر انتزاعی دارد؛ چراکه اوّلا دارای امکان تفسیرهای متعدّد است؛ علاوه بر این به اندازه تفکّر انتزاعی و اجمالی نیست و نیز از آنجا که خود را در یک تصویر محض خلاصه می‌کند، تکیه بر تناظر معکوسی دارد که بین عوالم جسمانی و روحانی است، چنان که قانون لوح زمرّدین می‌گوید: «هر آنچه در پایین است بِدان‌چه در بالاست شباهت دارد».90
اگر از این تناظرات و تشابهات غافل شویم آنگاه با تفسیر سمبول از طریق عقل جزئی، سمبولیسم را از معنای مابعدالطبیعی‌اش خالی می کنیم. عقل جزئی یا استدلال‌گر، چراغي‌ است‌ كه‌، به‌ تعبير بودا، راهِ خود را براي‌ فراتر رفتن‌ از خود روشن‌ مي‌كند. پس‌، استدلال‌ و علم‌ حصولي‌ وسيله‌اي‌ است‌ كه‌ ما را به‌ شهود عقلي‌ مي‌رساند و اين‌ شهود عقلي‌، به‌ نوبه‌ خود، نزديك‌ترين‌ وسيله‌ وصول‌ به‌ هدف‌ است‌. از اين‌ حيث‌، عقل‌ استدلال‌گر ارزش‌ فراوان‌ دارد. بنابراين‌ عقل‌ جزئي‌ كه‌ انعكاس‌ عقل‌ كلي‌ بر صحيفه‌ نفس‌ است‌، مي‌تواند هم‌ ابزاري‌ براي‌ نيل‌ به‌ حقايق‌ الهي‌ موجود در وحي‌ باشد، (حقايقي‌ كه‌ وراء طور عقل هستند، امّا غيرعقلي‌ نيستند) و در عين‌ حال‌ مي‌تواند حجابي‌ باشد كه‌ همان‌ حقايق‌ را از انسان‌ می‌پوشاند؛ در حالت‌ اخير، عقل‌ جزئي‌ ابزاري‌ مي‌شود كه‌ انسان‌ به‌ وسيله‌ آن‌، در برابر خدا و دين‌ وحياني‌اش طغيان‌ مي‌كند.
عالم کبیر و عالم صغیر
اصلی‌ترین ریشه سمبولیسم در باب تناظر بر این عقیده استوار است که عالمِ جهان (یا عالم کبیر) و انسان (یا عالم صغیر)، به عنوان بازتاب‌های هم، بر یکدیگر منطبق‌اند و هرچه در این هست باید در آن نیز باشد. عرفا متفقند که انسان خود به صورت، عالم صغیر است و به معنا عالم کبیر91.
فهم معنای سمبولیسم در این اصل منوط به شناخت انسان کبیر و صغیر است. درک تقسیم انسان در سنّت عرفانی در دو سطح، می‌تواند ما را در این بحث از بیشتر سردرگمی‌ها برهاند. لذا به طور خلاصه معنای آن را در سنت عرفانی بررسی می‌کنیم.
سطح اوّل، سطح تکوینی است: در این سطح انسان، به عنوان کیانی کَونی است، نه به عنوان یک فرد ملاحظه می‌شود. انسان در این تصویر، کامل‌ترین هستی در میان هستی‌های جهان است، زیرا که به صورت(2) خداوند آفریده شده است، انسان در این مرحله، کامل است. انسانِ کامل به این معناست که او عصاره کامل جهان یا همان روح کلّی جهان هستی است؛ به عبارتی «جهانی کوچک» است.
در سطح دوّم، انسان به معنای یک فرد انسانی است. در این مرحله همه انسان‌ها کامل نیستند و اندکی از اینان سزاوار صفت کامل هستند: آنها که درجاتی را طی کرده‌ و مجلای اسماء الهی شده‌اند‌.
روشن است که بحث حاضر به سطح اوّل تعلّق دارد، آنجا که انسان، هستی جامع (الکون الجامع) یا جهان کوچک خوانده می‌شود.
در این دیدگاه، خداوند برای آنکه اعیانِ اسماء یا عین خویش را ببیند، اوّلین چیزی که می‌آفریند جهان است. ابن‌عربی جهان را در این سیاقِ خاص، «انسان کبیر» یا همان عالم کبیر می‌خواند. برجسته‌ترین خصلت عالم کبیر این است که هر فردِ موجود در آن، نماینده جنبه خاصّی از خداست ولی عالم فاقد هرگونه وضوح کافی است. «عالم آینه بود امّا آیینه‌ای بدون شفافیت… لذا اقتضای آن داشت که آینه عالم جلا داده شود، پس آدم، عین جلای آن آینه و روحِ آن صورت بود».92
دوّمین آفریده خداوند انسان است: چیزی که در آن بازتاب خود را ببیند، آیینه‌ای شفّاف و صیقلی است که هر چیز را همان‌گونه که هست منعکس می‌کند. انسان در کانون این جهان قرار می‌گیرد. ساختار کلّ جهان با همه جزئیات پیچیده‌‌اش، به صورت ظریف و روشنی در انسان بازتاب یافته است. از این زاویه، عالم و انسان آینه‌هایی هستند که خداوند در برابر خویش می‌نهد.
انسان، تمامی صورت‌های تجلّی را که در سراسر جهان هستی وجود دارد در خود جمع کرده است و برخلافِ عالم کبیر بر این تمامیت آگاه است. انسان به این مفهوم صورت خداست و به همین صفت، جانشین خداوند است.
«انسان صغیر، نمودار انسان کبیر است و هرچه در انسان کبیر است، در انسان صغیر هم هست و هرچه در انسان صغیر است در انسان کبیر نیز هست؛ هرچه در آن کتاب بزرگ بود، در این کتاب خُرد نوشت بی‌زیادت و نقصان، تا هر که این کتاب خُرد را بخواند آن کتاب بزرگ را خوانده باشد» (نسفی, 1363, ص. 105-106)
درک تناظر بین این دو عالم ما را در شناخت مفهوم سمبولیم سنّتی یاری خواهد کرد. در عالم سنّت، انسان قدرت تشخیصی داشت که آگاهانه از این تناظرات در مسیر زندگی‌اش بهره می‌گرفت. برای نمونه، منشاء علوم سنّتی به این انطباقات باز می‌گردد. مثلا علم طب بر اساس آگاهی از تشابه بین ساحت ابدان با سایر قلمروهای زمینی مثل گیاهان و مواد معدنی بنا شده بود.93
مارتین لینگز پای را فراتر از تطابق دو عالم بیرون و درون می گذارد و به تناظرهای درون انسان می‌پردازد، او بین دو بهشت قلب و نفس رابطه‌ای برقرار می‌کند و با تعمیم و توسّع، معتقد است این دو، مثالی هستند برای یک حقیقت کلّی‌تر: همه حیطه‌های گونه‌گون جهان خلقت، از این نظر که هر کدام تصویری از کل عالم است، با هم متناظرند.94
لینگز سمبول را با «آیه» و سمبولیسم را با «تمثیل» قرآنی همسان می‌داند و با استفاده از تمثیلی که در آیه «کلمه طیّبه کشجره طیبه» است، میان باغ و درخت زندگی که در بهشت عدن است و قلب و نفس انسان تناظری ایجاد می‌کند. از نظر او اين جهان، جهان سمبول‌ها است؛ زيرا در جهان، چيزي نيست كه سمبول نباشد. سمبوليسم، مهم‌ترين چيز در زندگي و در عين حال، يگانه توضيح زندگي است.95
میرچا الیاده، تناظر افقی و عرضی اشیاء را در کیهان‌شناسی سنّتی، دلیلِ ارزش اشیاء و افعال انسانی می‌داند و معتقد است این تناظرها، علّت وحدت و انسجام همه چیز، در یک بستر هماهنگ و سازگار است: سمبولیسم، نوعی ارزش به اشیاء یا افعال میبخشد، بدون اینکه مزاحمتی برای ارزش‌های ذاتی شیء ایجاد کند یا آنها را برهم زند. ، هنگامی که سمبولیسم در اشیاء و افعال بکار گرفته می‌شود، «انفتاح و گشودگی» خود را (به مخاطب) انتقال می‌دهد. اندیشه سمبولیک بدون کم و کاستی، بی‌درنگ «جلوه» حقیقت را بازمیتاباند. در این چشم‌انداز، جهان فروبسته نیست؛ هیچ چیز در هستی خود تنها و منفرد نمی‌شود و در پرده نمی‌ماند؛ همه اشیاء هم‌دیگر را در یک سامانه نزدیکِ متناظر و سازگار حفظ می‌کنند.96
این بینش در زوایه نگرش انسان مدرن از میان رفته‌ است. نگاه انسان امروز به انسان و جهان دیگر نگاه سمبولیک نیست. در جهان‌شناسی سنّتی، افلاک زمین را پوشانده و هر فلکی دربرگیرنده فلک دیگر است، درجه‌‌بندیِ افلاک آسمانی، نظم هستی‌شناختی جهان را منعکس می‌کند و طبق آن هر مرتبه‌ای از هستی، از مرتبه بالاتری ناشی می‌شود، به نحوی که مرتبه بالاتر، مرتبه پایین‌تر را دربردارد؛ زمین در دوایر متحدالمرکزی جای می‌گیرد و خداوند در بالای فلک‌الافلاک بر عرش می‌نشیند. هر چه فلکِ آسمانی که ستاره‌ای در آن سیر می‌کند گسترده‌تر باشد درجه هستی یا سطح آگاهیِ منطبق با آن خالص‌تر و به اصل الهی نزدیک‌تر است. در این تصویر، زمین و بر روی آن، انسان، مرکز عالم است و او می‌بایست خود را به سوی خداوند عروج دهد. در تصویرهای امروزین، عالم، خورشیدمحور است، انسان دیگر از مرکزیّتی که رو به سوی ابدیّت دارد، کنار گذاشته می‌شود. زمین و خورشید به همراه هزاران خورشید دیگر، با نظمی کاملا تصادفی، مانند گرد و غباری به دور هم می‌چرخند و «عروج و نزول» و «بالا و پایین» در این تصاویر معنای چندانی ندارد. «آسمان، دیگر آن بیانِ فطری‌ای نیست که ]معتقد بود[ روحی جهان را دربرگرفته و روشن کرده است. علم خود را جایگزین ]آن کیهان‌شناسی [«ساده» و در عین حال عمیق و بصیر کرده است.»97
در نگره سنّتی، آسمان یا کیهان با تمام مراتب‌اش، نظامی را تشکیل می‌دهند که انسان برای یافتن حقیقتِ فراتر، باید آن نظم و نسق کیهانی را دریابد. هنرمند می‌کوشد تا خود را با این نظم آسمانی هماهنگ کند و آن عالم را در خود آورد تا اثر هنری‌اش جلوه‌ای از حقایق کیهانی شود.

رابطه سمبول و معنایش
فهم رابطه سمبول و معنایش متوقف بر آشنایی با چهار موضوع است: آموزه برین‌الگوها، ظهور و تجلی، علم نسبت میان مراتب وجود و علت نمونه ای. سمبولیسم تضاد و حجاب و مایا نیز در ادامه بحث ظهور و تجلی توضیح داده می شوند.

1. سمبولیسم و آموزه برین‌الگوها98
برین الگوها، آموزه‌ای بسیارکهن است که به تعبیر اُلدمدو هیچ سنّت جامع و کاملی بی‌نیاز از آن نبوده …]و[ این تعلیم در بُن هر سنّتی جای دارد.99 مُثُل اعلی در سنّت‌های مختلف به زبان‌های متفاوتی بیان شده است. آنچه در برین‌الگوها مهم است رابطه شیء و مثالش می‌باشد. این رابطه به فهم معنای سمبولیسم کمک می‌کند.
آشناترین ترجمان این آموزه، نظریة مُثل افلاطونی است که صبغه یونانیِ این آموزه عالم‌گیر را ارائه می‌دهد. در اساطیر یونان باستان، «موزها»، یا به تعبیری «سروشیان»، دختران‏ «زئوس» و «مِنِه موزینه»100 یا خدای یاد و خاطره هستند، شاعر و هنرمند هنگام تکوین اثر هنری از ایشان الهام می‌گیرد و این کار او چیزی جز یادآوری صورت‌های مثالی در عالم مثل نیست که انسان پیش از پاگذاشتن به عالم طبیعت، از آنها باخبر بوده و آنها را دیده، امّا اکنون فراموششان کرده است. شاعر، هنگام سرودنِ شعر، در تصرّف ایزدانِ یاد و خاطره، به آن جهان دست می‌یابد و شعر می‌گوید. پس لازمه هنرمند بودن فقط دانستن تخنه و مهارت هنری نیست، هنرمند باید از فرشتگان هنر نیز الهام بگیرد. شاعری که تنها با صنعت شعر گفتن آشناست و از خدایان موهبتی دریافت نکرده، شاعری بی‌مایه و ناموفق است: «اگر کسی گام در راه شاعری بنهد، بی‌آنکه از دیوانگی (الهی) بهره‌ای یافته باشد و

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درمورد کوماراسوامی، دوران باستان، سلسله مراتبی Next Entries پایان نامه درمورد عالم مثال، نقطه مرکز، عالم خیال