پایان نامه درمورد پيش، خويش، تير

دانلود پایان نامه ارشد

تيره کرده است

تا گرم شد ز آتش من پشت اين کمان

بيهوده سر به ساي? ديوار ميزنم

از سجده بهره[اي]نبرد گرد آستان

فيضي نماند گوش? بام زمانه را

تا کي نشسته[اي] که هوا وا کند ميان

خواهي که گرمي تو به دل‌ها اثر کند

وا شو بسان سفر? نان پيش ميهمان

از بس که مغز من به خيال سخن پريد

بتوان گرفت به يک مشت استخوان

جايي که تير بر سر يکتا نشسته است

چون غافلان دو خانه چه مي‌کَرد يک کمان(؟)55

بر مغز آه من نتوان بي‌خبر گذشت

دارد هنوز پنب? من آتش از زبان

خود را به ‌پاي شيشه و پيمانه ساز کن

تا تخته بر نداشته خورشيد از دکان(؟)

در روزگار هرزه نسوزد دماغ من

دارم چراغ کشته‌اي بر کور آسمان

خاکسترم چه سود که آتش شود به آب

آينه‌ام به کور خيالان اين زمان

مردان به گرد خويش حصار از کمان کشند پشت

خميده خان? ما را است پاسبان

ظرف حباب حوصله‌اي پر نداشته است

ما را به يک پياله توان کرد سرگران

بي‌ذوق را ملال نکرد است غنچه …

درمانده نيست بلبل تصوير چرا از آن(؟)

از آه من چه فيض تواند زمانه برد

جز ديدني نداشته از سرو باغبان

ديوانه اشک من ز نشستن بر آمده است

خود را کنار گير که سيلاب شود روان]50/ب[

از قسمت زمانه ندارم به غير اشک

يک چشم گريه بس بود از حاصل جهان

با صد چراغ شعله جدايي نمي‌کند

از بس که کرده خو گره من به ريسمان

گرد من است در سفر بي قوارهگي

نعلين من چکار خورد پا از اين و آن

با آه من به قوت سر پنجه در ميا

از بازي زمانه دو سر ميبرد سنان

تا کسي نشسته[اي] که گل از شاخ بشکفد

رفتند همچو باد سحرگه سبکروان

شب با هلال ميدوم و روز با نسيم

روزي که چرخ نام مرا کرد ناتوان

دامن‌کشان چو باد سحرگه گذشت ما

برديم خويش را به پي او کشان کشان

آزرده از گراني تيغ زبان مباش

خجلت در اين مقام کنند کار ترجمان

صاحب دل از تبسم شبنم ز جا جهد

بيدار کرد چشم مرا شور بلبلان

از روزگار غير شنيدن نيافتم

راضي به گوش گشت گل من ز گلستان

از هر بهانه گوش? دل را شکستهام

يک سر درين کتاب ]و[ ورق نيست بي نشان

حيف است خامه سر به ديار دگرکشد

تا هست فيض ساي? مدح خدايگان

نور جبين شمع خرد مرتضي علي

شمشير حق ولي خدا شاه انس و جان

هرجا سخن زياد کفش بگذرد ز اشک

چون آب لعل خشک بماند زبان کان

رايش شکوفه وار اگر سر به در کند

پيوسته نور گل دمد از روي باغبان]51/الف[

از بهر شمع مجلس خدام جاه تو

دارد ز ابر پنب? محلوج آسمان

گر غنچه از نيسم تو ببندد دماغ را

از حرف خنده گوش تبسم شود گران

تيغ تو از غلاف برش سر به در کند

دوزد زمان بهر فلک جام? امان

غفلتت چنان کساد شد از تو که بيمرض

بيداري از بهار خرد خواب را گران(؟)

بند قباي موج گشايد محيط تو

گوهر خلاص ميشود از قيد ريسمان

تا نيزة خيال تو سر بر فلک کشيد

بر خاک ماند روي چراغ ستارگان

سرمايه جهان ز تو رفت آن چنان که نيست

جز مشت خاک در کف دريا و چشم کان

مهر گرم است آن چنان ز تو بازارها که مهر

در روز برف راست کند جام? کتان

از خرمن عطاي تو گر بهره ور شود

آتش چو مرغ بيضه گذارد در آشيان

نزديک شد که از گل ما و بهار تو

ميناي مي چو کبک خرامد به گلستان

حفظ تو در لباس شود شعله را محيط

آتش به خوف پنبه کند خويش را نهان

برق و نسيم از گل تر دستي تو شب

فواره بسته اند ز شمع برشته جان

از بس که نعمت تو گرفته است دهر را

مفلس به صد عتاب نگويد دو بار نان

گلزار صحبت تو در آغوش ميکشد

بيچارهاي که غنچه شود زير آسمان

تا ساقي تو جانب انصاف را گرفت

برداشت تيغ هوش بريدن مي از ميان]51/ب]

سرگرم شد ز حفظ تو چندان جهان که مرغ

از بال خويش شمع فروزد در آشيان

بر خفتگان صفحه کند بانگ کلک تو

معني ز اشتياق بگويد دوبار جان

تا شهر علم را دم تيغ تو فتح کرد

غير از خرد زمانه نبرده است از دکان

يکبار اگر به آهوي لطف تو برخورد

مال زمانه را کند ايام را گلهران

سيراب شد چنان زتو عالم که دست دل

گيرد ز چاک سين? آتش کباب ران

يکبار اگر به صورت عالم نظر کني

آيينه پرکند بغل از حسن جاودان

خصم تو را ز آه کشيدن چه فايده

هرگز نرفت تير هوايي به آسمان

امروز ميزبان ز طفيل تو هر نفس

جا خوش کند به گوش? دل بهر ميهمان

جبريل بهر روض? فردوس رنگ تو

قنديل مهر را برد از بهر شمعدان

از اشتياق روي تو چون آستين صبح

ديگر بهم نيامده لب خنده را دهان

طاووس وار حفظ تو گر بال واکند

بر شاخسار شعله نهد مرغ آشيان

از نعمت خدنگ تو لذّت نمي برد

تير شکسته را ندهد پر اگر کمان

يک رنگي تو بس که بهر برگ بار داد

با صد چمن بدل نکند رنگ را خزان

انفاس تو به حلق? دلها همان کند

کاري که کرد باد بهاري به گلستان

بندد اگر نيسم تو دست ملال را

طومار غنچه را ندرد صولت خزان]52/الف[

از بس که پشت روز شکست از نهيب تو

در يک قدم دو بار خورد بر زمين کمان

بر کاسه سرنگون رسد از موج حفظ تو

در خان? حباب توان بود جاودان

گر باغبان سود تو بندد چون غنچة چشم

خوابيده را ز ساي? گل مي‌رسد زيان

چتر سعادت تو مگر گل به ماه داد

دستار ياسمين شده از شاخ سرگران

از خامة تو صفحه اگر تر زبان شود

تبخالهوار آب کشد نقط? بيان

از بس که رخنه‌هاي دل آمد به هم ز تو

نايد به گوش خلق صدا جز شکست نان

هر دل که نيست خيمه نشين خيال تو

چون چتر گل دو هفته شود نايب خزان

ناخن ز خون صيد نيارد خضاب کرد

از بيم شير قالي تو شير نيستان

چون ريزه‌هاي کاغذ ابري ز هم رود

مقراض56 هيبت تو رسد بر به آسمان

از اشتياق رشح? کلک خيال تو

صدبار بيشتر الف آب شد روان

تا جام صحبت تو نهاد است سر به دور

خميازه همچو تير جهد از خم کمان

آيينه‌اي که عکس تو را در بغل کشيد

دامان ناز مي‌کشد از حسن جاودان

چندان کمال نيست تو را بر فلک شدن.

يک منزل است پيش تو اين تيره هفت خوان

رسم نفاق بس که ز عالم کناره کرد

خويشي کند به عهد تو آتش به ريسمان

پشت قماش حفظ تو از رو کشد نقاب

در آستين شعله کند خواب پرنيان]52/ب[

يک حرف از کمال تو در باغ وا شود

انگشت لال غنچه کند کار ترجمان

بر شاطران عزم ثريا خرام تو

هر شام باد مهره رسانند اختران

گر سر کشد ز رأي تو چرخ برهنه پا

ديگر ز آفتاب نپوشد قبايشان

خم گشته تو راست کند هر فتاده را

آيد برون ز عهد? صد تير يک کمان

در چشمه ‌سار عدل تو دامن بيفشرد

خورشيد را ز سايه شبنم رسد زيان

يک بار چون نسيم گذشتي به روي باغ

آيد هنوز بوي گل از باد مهرگان

در برگ ريز آب و هوا سر برون کند

فوار? جلال تو در حوض لامکان

مکتوب غنچه سبز شود گر به مهر تو

جز حرف گل رقم نکند خامه خزان

سياره سپهر ز شهد خيال تو

هر شام نقل ريزد در پاي زائران

طوطي کلک تو به سخن آشنا شود

آيد به حرف رخن? ديوار گلستان

بر جامِ خانه پرتو عکس تو گر فتد

آيينه همچو طوطي گويد خدايگان

گر لاله وا شود ز جمال تو داغ او

چون ناخن هلال به سرخي دهد نشان

در راه خدمت تو بندد اگر کمر

چون شال ريشه ريشه شود آلت به ميان

شبنم به عهد پاک نهاديّ رأي تو

دستار خويش را نبرد پيش گازران

بلبل برآمد از چمن و گل ز روي شاخ

روزي که از تو رفت نسيمي به گلستان]53/الف[

نساج عدل تو کشد از دست زور را
نخل بلند قامت تو تا شکوفه کرد

سوزن به‌جاي رشته شود تار پرنيان
هر سرو و بيد رساند به باغبان

از سايه حمايت تو بال آفتاب

طاووسوار چتر شود بهر زائران

با تو سپهر با سر تنها چه ميکند

جايي که در مصاف دو سر ميبرد سنان

کلک تو گر به راه معاني گذر کند

يک عمر ميکند نقط پاي راهيان

تا سرمه را به‌جانب خود راه داده ]اي[

بر خود هنوز فخر کند خاک اصفهان

زينسان که پرده از رخ معني کشيده‌]اي[

در زير پاي حرف فلاطون شود نهان

پوشد اگر نگاه تو رخسار عيب را

گندم دريده چشم نيايد ز خاکدان

بي گرمي نمکچش خلق تو سرکند

مانند آب سرد شود منقل دهان

گل را به نقش پاي تو دستي نبوده است

از ماه صرفه]‌اي[ نبرد جام? کتان

دانشورا بزرگا مسکين نواز من

اي خاک آستان تو دستار فرقدان

بيگانه مطلبي ز لبم جوش57 جلوه مي‌کند

گر جوش عرض سوزد صد جا مرا زبان

در پرده بيش از اين نتوانم نگاه داشت

چون از تو است گوش توجه به بي‌کسان

بيماري]اي[ به من ز غم دل دچار شد

عدل است پيش خاطر او ظلم آسمان

پيچيده است بر تن من همچو زلف يار

استاده است بر در من همچو پاسبان]53/ب[

در حقه کرده است مرا چون فلونيا

باآنکه رنگ نشاء بود بر رخم گران

بي‌آب ديده روي نشويد چو آستين

بي‌خون دل دماغ نسازد چو مغز جان

رفت از ميان دو سال که در خانه من است

چندين چرا بماند ناخوانده ميهمان

از صحبت ملال بود پيش من نسيم

وز ديدنش شکنجه بود پيش من امان

شمشير ناله را ز ميان وا نمي‌کند

تا از شراب صبح نگردد سرش گران

چو تير مار ميجهد از اضطراب و من

سوراخ موش را خرم از او به نرخ جان

از قامت خميد? من شکوه ميکند

با خوي تير کج چه کند داي? کمان

چون چار موج? شش جهتم را فرو گرفت

محوم چو قطره در کف درياي بي‌کران

گه بر کنار سينه کند ميل چون نسيم

گاهي بسان مغز کند جا در استخوان

چون اژدها ز حلق? من پا نميکشد

با آنکه نيست سين? من گنج شايگان

زنجير بند کرده ز راه نفس مرا

من در ميان فتاده چو سوهان بي‌زبان

با او کدام دست در صلح وا کنيم

نشنيده گوش قلع? او مژد? امان

مغز را چو زال فلک خورد و هنوز

رستم شده است بر سر اين مشت استخوان

از سير او ملال به من ميرسد بلي

جز درد سر نميبرد از خانه پاسبان

سازيده نيست ليک نوا هاي هرزه را

دم ميکند چو نايي از راه استخوان]54/الف[

زين عقده‌هاي هرز? اگر سر دهم رواست

از غايت گره رو از کار ريسمان

امروز چون تو نيست گشاينده‌]اي[ دگر

بگشا مرا ز بند و از اين درد واخران

پيمان? تو چار? مخموري کند

ساقي تويي چگونه خورم مي ز ديگران

بشکن دماغ قلعة درد مرا ز لطف

بسته است اين طلسم به نام تو آسمان

چون شمع نيمه سوز ز دوري بزم تو

دارم دلي سياهتر از روز سرمه دان

بيمغز کرد خشکي عالم چنان مرا

ياري طلب کند نفس من ز استخوان

پا از کنار مجلس عالم کشيدهام

نعلين من نگشته گريبان آستان

چون آفتاب ديدن مردم نمي‌کنم

گاهي که در مقابل جان است قرص نان

محتاج سايه نظر خلق نيستم

سر ميبرم به خانه بي بام چون کمان

خو کرده‌ام چو لاله به يک جام? کبود

سوزن نيم که چشم بدوزم به پرنيان

دستار بند کوچه بيحاصلي نيم

چشمم گشوده است چو نعلين بر آستان

پايم نگشته در بغل روزگار گرم

دستم برون نيامده در پيش آسمان

گردون مرا به شيشه براي چه کرده است

چون رنگ مي به چهره مشرب نيام گران

هر جا دلي است در بغل خاطر من است

بر روزگار شيشه حصار است شيشهدان

از نو بهار منت برگي به من نماند

بارنگ خويش ساختهام چون گل خزان]54/ب[

سر را به زير خرق? پشمينه بردهام

با آنکه در قماش شريکم به پرنيان

برداشتم ز خويش تمناي

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درمورد پاي، فاعلات، رسيده Next Entries پایان نامه درمورد آخرالزمان