پایان نامه درمورد پاي، فاعلات، رسيده

دانلود پایان نامه ارشد

امروز نيست

از در و ديوار عالم گل کند بيگانگي

زير گردون قحط يار آشنا امروز نيست

با چمن بود است بي‌رنگي به‌جاي خويش بود

آتش گل خار را در زير پا امروز نيست

رخت خود را سيل بيرون مي‌برد از کوهسار

بام غافل گوش بر زنگ هوا امروز ]نيست[

صد خيابان لاله در هر کام دل خوابيده ست

خاطر آزرده باغ دلگشا امروز نيست

خاکساري بود با افتادگان ما نجيب

پهلوي ما زخم روي بوريا امروز نيست

] غزل 143[
مفعول مفاعيل مفاعيل فعولن
بحر هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف
با خون خويش چرخ مقابل رسيده است

گويا به آه نيم شب دل رسيده است

ازچهرهام غبار جدايي نمي‌کند

پاي کدام دلشده در گل رسيده است

روي سياه ماند فلک را ز آه من

از شمع دود هرزه به محفل رسيده است

خواهد رسيد چرخ به فرياد بيدلان

مجنون در آن دمي که به محمل رسيده است

صد ره شکست نه صدف چرخ خويش را

تا يک گوهر درست به ساحل رسيده ]است[

تا راست کرد سيل به خود جام? سفر

موج شکسته پاي به منزل رسيده ]است[

از اشک گرم ديد? من دست بر مدار

چون دانه‌هاي سبحه به صد دل رسيده است]46/ب[

معذور دار سوختن خام را نجيب

اين شعله دير بر من غافل رسيده است

]غزل 144[
مفعول فاعلات مفاعيل فاعلات
بحر مضارع مثمن اخرب مکفوف مقصور
امشب که يار باد? عشرت به جام داشت

از هر نگاه مرغ دلي را به دام داشت

از گرد راه باديه قاصد به روي خويش

يک صفحه شرح نامه و رنگ پيام داشت

دست و دلش به خاک نريزد چو آفتاب

آن کس که در بهار صراحي و جام داشت

در بند گفتگوي دو عالم نبوده‌ايم

ما را به حرف و صوت غمش تا به شام داشت

شرح کتابخان? افلاک را جهان

آن هم که داشت يک ورق ناتمام داشت

امروز هر سفال کند کار جام جم

آن روز کار رفت که جمشيد جام داشت

در صيدگاه عشق چه سان بگذرد کسي

هر نقش پا چو ساي? گل طرح دام داشت

شب آمدي به کسب هوا از چمن برون

مه تا دو هفته گوشه چشمي به بام داشت

گويا که غنچه بند گريبان گشوده بود

امشب که بلبلي دو سه مدي تمام داشت)؟)

امروز در تنور معاش‌اند نيک و بد

رفت آنکه آفتاب جهان نان شام ]داشت[

امروز پيش اهل خرد مي‌گسار نيست

اين باده را نجيب به ساغر مدام داشت

] غزل 145[
مفعول فاعلات مفاعيل فاعلات
بحر مضارع مثمن اخرب مکفوف مقصور
هر دل که در هواي تو خون گشت خام نيست

نا پخته ماند آنکه سرش زير دام نيست]47/الف[

گردون بود چو خاطر صياد بي شکار

هر جا که بيدلي دو سه ]در[ زير دام نيست

خون خوردن و درست نشستن هنر بود

رنگ دماغ بر رخ انديشه کام نيست

هر تار مو ز شعله بود خشک‌مغزتر

در محفلي که طر? دستار جام نيست

دامان آب پاک ز هموار رفتن است

چون آفتاب گرم گذشتن خرام نيست

از چله سر مکش چو کمان تا شوي درست

ماهي که چارده نرساند تمام نيست

درياب جام عشرت و بخت‌بلند را

اين باده در پياله و مينا مدام نيست

نتوان به حرف و صوت به اوج سخن رسيد

کز شعله پا به چرخ گذارد مقام نيست

دل نيمرس به خاطر دوري يار شد

نخلي که آفتاب خورد ميوه خام نيست

مفتاح قفل رزق به‌دست توکّل است

کاري که دست خلق گشايد تمام نيست

قانع به آب ديده و نان جبين شدم

چشم نجيب گوش‌به‌زنگ حرام نيست

]غزل 146[
مفعول فاعلات مفاعيل فاعلات
بحر مضارع مثمن اخرب مکفوف مقصور
بي دود شعله]‌اي[ که شنيدي کباب ماست

آبي که خضر زنده از او شد شراب ما است

ما را به رشته نسبت خويشي نمانده است

باريکتر ز موي ميان پيج و تاب ما است

لبريز گريه‌هاي مي‌آلود گشته‌ايم

ساقي بيا که موسم چشم پر آب ما است

پايش ز آستان? عرش است بوسهچين

هر ذرّه]‌اي[ که در سفر آفتاب ما است ]47/ب[

ما از ديار شعله بي دود مي‌رسيم

زخمي که مرهمي نپذيرد کباب ما است

پيوسته هم چو موج به خود در کشاکشيم

گوهر چه شد که در صدف آفتاب ]ما است[

داند که بهر يکدم ناقص چه مي‌کشيم

آن کس که زير خيم? تنگ حباب ما است

خون گرمي نجيب چه سان دست و پا کند

در محفلي که روي سخن با شراب ما است

]غزل 147[
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات
بحر رمل مثمن مقصور
اشک عاشق هيچ کمتر از شراب صاف نيست

اين سخن در پيش هشياران مجلس لاف نيست

شربت سيب زنخدان را چه شيرين ساختند

صد هزاران جان براي بوسه‌اي اسراف48 نيست

شکوه ار ناسازي گل مي‌کند در گلستان

غالباً در چشم شبنم پرده انصاف نيست

آشيان مرغ دل زين نه چمن بالاتر است

نام عنقاي حريفان در فضاي قاف نيست

بي‌خرد را پاک نتوان کرد از درياي آب

مغز بادي در حريم کاس? سر صاف نيست

مي‌نمايد جوهر خود را سخن در وقت خويش

هيچ دردي صاحب انديشه را چون لاف ]نيست[

جنس رنگين در بغل دارد قماش حسن را

نقد ما را حاجت بينايي صراف نيست

برده‌اي دل از نجيب و نيستي راضي هنوز

هيچ کس درملک خوبي چون توبي‌انصاف نيست

]غزل 148[
مفعول فاعلات مفاعيل فاعلن
بحر مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف
گل خار اگر شود به دماغم شگفت نيست

پروانه رم کند به چراغم شگفت نيست49]48/الف[

]قصيده 1[
مفعول فاعلات مفاعيل فاعلن)فاعلاتن)
بحر مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف(مقصور)
ريزند اگر به ياد کفت باده در قدح

شايد که جام لاله دهد مي به آفتاب50

از اشتياق صحبت بيدار بخت تو

آيينة51 شبچراغ نهد پيش پاي خواب

افتد اگر ضرور ز بازي حفظ تو

بندد چهار آينه از شعله شخص آب

از مرهم تلافي‌ات آورده سر به هم

زخمي که خورده بود از اين بيشتر کباب

بر شش جهت محيط تو تمکين بگسترد

کردند جمع چار و سه در زير يک حباب

زين سان که خام? تو دم از راستي زند

ترسم به زلف بسته شود راه پيچ وتاب

چون قطره‌هاي باران نتوان شماره کرد

بي‌جا کند زمانه کمال ترا حساب

هر چند گشت خرمن ايام را سپهر

پيدا نشد به عهد تو يک جو دل خراب

از بس رسيده است جهان از تو نم به نم

دشمن سبوي خود نبرد خالي از شراب

ترسم ز پشت‌گرمي حفظ خيال تو

افسانه سمور رود بعد از اين به خواب

يارب ترا کدام صدف آب و رنگ داد

در عهد تو به هم نرسد گوهر عتاب

هر جا که ابر کلک تو بارندگي کند

اجزاي صفحه آينه پيدا کند ز آب

تا خويش را به خاک درت کرد آشنا

راضي نيم که چشم من افتد به آفتاب

زلف عروس بخت تو محتاج شانه نيست

شمشاد هم چو موجه خورد هرزه پيچ و تاب

از بس که پشت چنگ غم از تو شده است راست

با صد ستم فغان نکند سين? رباب]48/ب[

صد راه اگر به ياد تو کاتب رقم کند

ويرانه را قلم نکشد صورت خراب

از بس گرفته است جهان از تو در نمو

تيغ شکسته سبز شود گر فتد به آب

امروز از فضايل خلقت دبير چرخ

سطري اگر نويسد فردا شود لباب

در کارها شد است هر انگشت تو کليد

پيدا بود ز مشت تو ترکيب فتح باب

مستان ز روشني مي لطف ما دگر

گيرند شمع را عوض شيشة شراب

صد تير در عنان طلب برد بيشتر

آسان نشد ز کهنه ‌سوارانت آفتاب

گر خواهش مشام تو دامن نمي‌گشود

هرگز نمي‌شدي گل اين گلستان گلاب

عکس تو ضبط52 کرد بجز آب هر چه بود

روزي دو بار آينه گريد به حال آب

بر صفحه تا ز حسن خصال تو شد رقم

چون رنگ گل پريد سخن از رخ کتاب

تا روز شعله بود از فروغ مهر

تا شمع شب فرو رود از پرد? حجاب

خصم ترا چهار صفت باد همچو شمع

زرد و ضعيف و سوخته و خانمان خراب

]قصيده 2[
مفعول فاعلات مفاعيل فاعلن
بحر مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف
آيد اگر به کوي تو دل را به‌کار پاي

پيدا کند ز سايه هر مو هزار پاي

تنها به عالمي نتوانم حريف شد

يک سر به کوچه طور کند با هزار پاي

از سر گذشت گريه چه پرسي ز ديده‌ام

اين سيل بس نهاده بر اين کوهسار پاي]49/الف[

گرد آبي کجاست که با خود برد مرا

چون چند ميرسدم بر کنار پاي

ما تازه سر به تيغ محبت نداده‌ايم

خورديم آن قدر که تو گويي ز يار پاي

روزي که آشنا به چپ و راست گشته‌ام

بسيار مي‌خورم ز يمين و يسا]ر[ پاي

دستم که مي‌گشود گره از هزار کار

اکنون هزار طرح کشد از هزار پاي

چون مست هوش‌رفته به کوي تو بي‌خبر

برخيزم و گذارم بي‌اختيار پاي

از سينه رفته‌ايم نشيب و فراز را

هرگز نداشتيم چو سيل بهار پاي

افتد بسان ديد? تصوير بي‌خبر

چشمي که مي‌کشد ز ره انتظار پا]ي[

از بس که سر به سنگ ملامت رسانده‌ام

قالب تهي نميکنم از صد هزار پاي

چون غنچه سر به دامن عزلت کشيده‌ام

بيرون نمينهم ز نسيم بهار پاي

هرگز نشد که دست کسي بر سرم رسد

گاهي نهد به خاطر من تيغ يار پاي

در گل گرفته‌ايم زمين را ز خونِ گرم

بيچاره]اي[مباد که افتد به خار پاي

يک چشم داغ گشته سراپاي من چو شمع

باآنکه کم زدم به ره لاله‌زار پاي

گر سيل روزگار ز سر بگذرد مرا

کي مينهم ز خانه برون چون حصار پاي

با خال آن لب نمکين يار ميشدم

مي‌داشتم به‌دست اگر بوسه وار پاي

تا بوي يار در سفر هوش بردن است

آن نيستم که هرزه کشم زين ديار ]پاي[

باآنکه لاله داغ نهد بر سرم هنوز

چون آستان برون ننهم زين ديار پاي]49/ب[

از بس که در حصار فلک ناتوان شدم

آن قوّتم نماند که گويم دو بار پاي

مو بر زبان چو خام? نقاش مانده‌ام

تا خط نهاده بر رخ آن گلعذار ]پاي[

خود را ز جور فتن? ايام ميکشم

آنجا که هيچ گه ننهد روزگار پاي

يعني ديار مهر و محبت عظيم خان

کز ياري‌اش به‌ جاي سر آيد به‌کار پاي

در گلستان حسن تو روزي که بگذريم

در گل گرفته‌ايم چو باد بهار پاي

تا مرهم نسيم نگاهت به من رسد

هر روز ميکنم به اميدي فگار پاي

چون زلف خويش تا شده …

ديگر چو موي سر نکشد انتظار پاي(؟)

تا همچو گل شکفته شدي در حريم حسن

ديگر به خار راه نگردد دوچار پاي

يک پيرهن گل است بر اندام تو چمن

روزي که کرده]‌اي[ به گلستان نگار ]پاي[

تا سر چو آفتاب کشيدي به اين و آن

منت نميبريم دگر از هزار ]پاي[

گر بگذرد به ياد هواي جمال تو

گردد بسان دامن لب بوسه زار پاي

چندان ز صحبت تو گل آمد به روي گل

نزديک شد که چشم بپوشد ز خار ]پاي[

در سايه خيال خط عنبرين تو

پيچيده ميرود چو نسيم بهار پاي

جانا گل اميد خزان در بهار من

يک بار پرس بهر چه داري فگار53 پاي]50/الف[

]قصيده 3[54
مفعول فاعلات مفاعيل فاعلن
بحر مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف
در منقبت مولاي متقيان حضرت علي(ع)
هرگز نبود جام? ما بار آسمان

ويرانه احتياج ندارد به سايبان

در موسمي که غنچه نشان از عدم دهد

افتادهام ز شاخ گل از شور بلبلان

ترسم ملالي از طرف من به شب رسد

ور نه به نيم … صبح سرگران(؟)

خورشيد در گريو? بتخانه ميگريخت

روزي که داشت شبنم من آب بر زبان

خود را چو شمع مايل خود ساختن چه سود

کاري بکن که از تو نسوزند ديگران

هر گه غمي رسيد شدم عقده آه از آن

چندين گره چرا خورد اين خيره ريسمان

دردسري ز پرتو خورشيد با من است

از شمع زير بار بود دوش شمعدان

مردي است آنکه سر ز ميان … برد(؟)

هر تيغ‌بند را نتوان گفت پهلوان

گردون تنم چو ترکش پر

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درمورد نجيب، محذوف، کسي Next Entries پایان نامه درمورد پيش، خويش، تير