پایان نامه درمورد پاي، بوريا، رسيد

دانلود پایان نامه ارشد

بيمار

فرو گرفته مرا درد عالمي که کنون

ز ناتواني امسال مي‌خورم غم پار

ز سر گراني درد آن چنان زمين گيرم

که از نسيم شکايت برم به‌سوي غبار

بناي درد مرا کي نهاده است فلک

که آفتاب فتاد و نيفتد اين ديوار

به غير من که براي دلم بيابان مرگ

که ديده گه بود بهر و ديگري بيمار

چنان سبک شدهام از گراني محنت

که ميکند به زمين نقش پاي من رفتار

چو سبزه با چمن روزگار جنگم نيست

کشيدهام چو خزان دامن از مصاف بهار

ز پا و سر خبرم نيست چو کمان که شدم

گهي به پيکان مشغول67 و گاه با سوفار]64/ب[

فريب بيمز? مهر خوردهام ور نه

به خواب ساي? من گم نمي‌کند رفتار

به چار عنصر خون خوار خود چه چاره کنم

فکندهاند مرا در جلو چهار سوار

نه مرهمي که گذارم به زخم سينه خويش

نه ناخني که گشايم ز درد يک جو کار

تو حاضري من افتاده در برابر تو

به‌کار سوخته]اي[ دست خويش را بردار

]قصيده 8[
مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن
بحر منسرح مثمن مطويّ مکشوف
در منقبت حضرت رضا(ع)
در چمن حسن يار راه ندارد صبا

بسته ز بيگانگي در به رخ آشنا

آه سحر خيز من در سفر کوي يار

دور ز پاي هدف مانده چو تير خطا

زخم من آسايش از مرهم الماس يافت

بر سر تخت گل است پهلويم از بوريا

ديده خرگه نشين چشم اگر واکند

خيمه نيلوفري است آبله در زير پا

بس که در اين گلستان تنگدل افتادهايم

مي‌رسد از راه چشم غنچه ما را هوا

آينه برداشتم بهر خريدار خويش

گشت به بازار من بند ز صورت گدا

سرخ عبث کرده‌ايم چشم به اميد يار

قاصد ما غالباً داشته پا در حنا

خاطر بيمار ما از تو به راحت رسيد

آه که افتاده‌ايم مفت به‌دست شفا

زير سر خواب من بالش خارا بس است

دان? من بسته سنگ بر شکم از آسيا

کعبه چو وحشي غزال ميجهد از پيش او

چشم هر آن‌کس که دوخت برقدم نقش پا]65/الف[

زينت چرخ بلند از کل آه من است

از الف استاده است پيش و پس آسيا

بيض? خورشيد را طاير دولت گرفت

در قفس دانهام چند[چو] مرغ سرا

از طرف خويشتن دست به سر مي‌زنم

اين همه بيگانگي ميکشم از آشنا

مردم آزاده را جامه بدل کي شود

بس بود اين گلستان سرو بگفتا مرا)؟(

ترک سر تير يار سينه من چون کند

نسبت راهي بود پاي مرا با عصا

از عرق عاجزي قطره به دريا رسيد

تکيه به گل مي‌کند شبنم بي‌دست و پا

تا سرانگشت من نايب گلدسته شد

مقري تسبيح نيست يک نفسي بي‌صدا

نرمي اگر تن دهد حرف تهي مغز چيست

پنبه تواند شدن سدّ دهان درا

خاطر آگاه را هر سر خاري گل است

ديده چو راضي شود خاک بود کيميا

چند پي کام دل در به در افتاده‌ايم

دست پريشان بود سايه بال هما

مرتب? صبح گشت از لب خندان بلند

گل ز شکفتن نهاد بر سر دستار پا

نيست چراغ تو را سيلي گرمي ز عشق

ورنه توان سوختن شمع ز بند قبا

سايه بيگانگي دشمن من بوده است

تا مددي داشتم از طرف آشنا

آه پريشان کجا دست فلک بسته است

در غلط افتاده است نال? بي‌درد ما

خاطر درويش را بيهده نتوان شکست

مشق جگر ميکند تير زبان دعا]65/ب[

شيشه دلي‌هاي ما بر همه کس روشن است

سنگ به مينا نکرد آنچه تو کردي به ما

گوهر خونگرم را در صدف آرام نيست

ميجهد از چشم من آبله]اي[ زير پا(؟)

هر دم افسرده نيست قابل پيمان و عهد

روزي صاحب دلي است نان تنور وفا

همچو ني]اي[ روي آب ميجهم از هر نسيم

تا ننشيند درست نقش من و بوريا

منت بيجاي خلق داغ مرا غنچه کرد

چند کسي واکشد صحبت خشک از صبا

همت ناقص اگر ديده دل واکند

هر پر موري بود ساي? بال هما

ساده دل افتاده است مشرب بيباک من

شبنم مي واکند راه خمار مرا

ما ز گلستان بخت تنگ‌دل افتاده‌ايم

نام? پيچيده است لاله صحراي ما

دانه دل سبز شد برق چو بر ما گذشت

ما به شراري شديم صاحب نشو و نما

دل ز هواي نفس خال رخ ناله است

از گل آتش رسيد سين? دف را صدا

کوشش بي‌جا مکن گل به سر ما مريز

در سفر بيخودي است قافل? هوش را

شيشه دل هاي ما فاش نخواهد شدن

کوچه دهد مي اگر دور چو افتد به ما

گل ز تمناي رنگ ديده سرخود به خاک

سرخ چرا کردهايم چشم براي حنا

پاي به ميدان نهد هر که دم از دل زند

کشتي خصمانهاي است شمع مرا با صبا

بس که در اين گلستان بيجگر افتاده‌ايم

صرفه ز ما ميبرد شبنم بي‌دست و پا]66/الف[

همچو ني استادهام بر سر راه نفس

ناله وا‌مي‌کند عقد? کار مرا

با تب سوزان عشق سينه قناعت کند

بال مگس بس بود باد زن دل تو را

صحبت ارباب دل صبح دويم بوده است

در شکر افتادهايم ما ز دم بوريا

وضع پريشان من قابل دولت نبود

تزکي? دل گرفت دست مرا در حنا

مفت بيفروختم شمع تمناي خويش

راه مرا پاک کرد شعل? بي مدعا

داشته‌ام چلهها در سفر آرزو

تا که برآمد ز دور کعب? صدق و صفا

زنگ به يک سو کشيد از جلب خاطرم

آينه]اي[ ميبرم پاي نثار رضا

شاه خراسان علي ذکر خفي و جلي

جوشن دين نبي قبض? تيغ خدا

کرد سر کوي تو وسم? ابروي صبح

سرو گلستان تو عاشق سر بر هوا

لال? صحراي تو نيز? فتح و ظفر

سبز? گلزار تو خنجر دشمن زنا

دامن انصاف تو دانه فشاند در آب

آينه پيدا شود در بغل آسيا

دست پي کار خلق رأي تو بيرون کند

مور دهد کور را از قدم خود عصا

تاتو ز پهلوي خود قطع گره کرده]اي[

عقده ندارد دگر دست به بند قبا

ديده خود واکند گر به تماشاي تو

از بغل آينه عکس نگردد جدا

حفظ تو گر کل کند از پي آرام شمع

شيش? روغن شود دامن آب و هوا]66/ب[

از لب شيرين کجا شهد به گل ريختي

در شکر افتاده است کام ني بوريا

از گل تر دستي حفظ تو مشکل مدان

جام? فواره را شمع کند گر قبا

بس که مزاج جهان از تو به صحّت رسيد

خان? درويش شد کوچه دارالشفا

خاک بهار تو گر لال? صحرا شود

آينه پيدا کند صورت هر نقش پا

گرد گلستان تو چشم جهان را ببست

رخن? ديوار را خاک بود توتيا

خانه صاحب کرم در شکر افتاده است

نقل ز اختر رسد زائر کوي تو را

حفظ تو استادگي بر سر يک مو کند

شمع شود بعد از اين شان? زلف صبا

نغمه سرايان بزم از دم تو زندهاند

از گل خير نفس پي شده صاحب لوا(؟)[‌

صورت ديوار را بس که گراني خريد

حرف يکيّ تو را ميشنود جا ز جا(؟)

لعل لبت در کجا گشت تبسم فروش

هر سه خاري کند خند? دندان نما

تا سر کوي تو را عيد گه خويش ساخت

دست مه نو بود شب همه شب در حنا

در سفر مدح تو سر به نوشتن نهد

با سخن آتشين خامه کند ماجرا

سنگ دلي بشکند شيشة در عهد تو

محو نگردد به گوش تا به قيامت صدا

خرمن انصاف تو ضبط68 تعدي کند

دانه بماند درست در دهن آسيا

بستن و وا‌کردن غير تو و يار تو

دست به هم دادهاند غنچ? و باد صبا]67/الف[

ذره به اقبال مهر دامن خود را کشيد

کار کسي پس نماند تا شده]اي[ پيشوا(؟)

آنکه ز تو سر کشد همچو الف تا به حشر

راست نه استد چو نون در صف چون و چرا(؟)

حکم شما را از آن چرخ نيارد شکست

بسته به زنجير عدل سلسل? اوليا

خصم تو بر پاي سرو رخت تب افکنده بود

لرزه بر اندام بيد راست شده چون قبا

گر به چمن بگذرد نشاء توفيق تو

ساية مينا شود باده کشان را عصا

دست تو آيد برون بهر سرانجام حسن

شعله شود بعد از اين ابروي آب و هوا(؟)

زان به‌سلامت گذشت رخت سما زين محيط

در سفر خوف نيست کشتي آل عبا

رأي تو چون شمع حق قاطع باطل شود

خوف گريزد چو تير پيش کمان رجا(؟)

لفظ کرم را اگر خامهات انشا کند

صفحه نگيرد به خويش تا به ابد حرف لا

در دلش ار بگذرد پرتو احسان تو

دلق مرصع به خود تافته بيند گدا

سيم و زر دهر را دست تو نگرفته است

از نقط عاري بود صورت سين سخا

بنده نوازا نجيب چند ز دوري تو

ريزد خون از دو چشم افتد هر دم ز پا

آه چهها ميکشم بهر جدايي تو

برسرمن ريخته گرد جدايي چهها

ديد? اوقات ما بي تو به کوري گذشت

آه که شب کردهايم در سفر توتيا

با تو خدا لطفها کرد وهمان مي‌کند

بر من بيچاره کن لطف براي خدا]67/ب[

کارگشايي چو تو نيست در اين انجمن

بازکن از يک نگاه عقد? کار مرا

برسراين مشت خاک چون کنم و چون زيم

بي تو ندارم قرار با تو نيم آشنا

نعمت مرهم ز تو ريخته بر روي هم

زخم پريشان من مانده همان ناشتا

با همه اسباب درد روي دلم سوي تو است

گوش به زنگ توام چون جرس بي‌صدا

مرغ قفس مانده را جوهر پرواز نيست

کي به تو خواهم رسيد تا تو به نگويي بيا

پرده در افتاده است پنجه پر زور حشر

دوش مرا واخر از منت روز جزا

دان? دلتنگ من از تو گشايد چه قيد

از تو به دور آمده خرمن نه آسيا

گر تو بخواني مرا از تو چه کم ميشود

شمع صفت سوختم از هوس يک بيا

قامت خم گشته‌ام روزي ره مي‌شود

بر کف بيمار من گر نرساني عصا

صورت عالم تمام از تو به معني رسيد

سهل تو بود گر دهي آينه‌ام را جلا

پرتو شمع[تو] گشت جام? اندام دهر

چند بود پيکرم شعله صفت بي قبا

سخت به تاريکيم بي تو نظر کن به من

پرتو شمعي بس است خان? کور مرا

تا سر کوي ترا قبل? خود ساختم

در بغل خود برد خاک مرا توتيا

در قفس آستين دست مرا کل نديد

پيش سرانگشت من رنگ ندارد حنا

چون دگران نيستم زنده به نام پدر

از طرف خويشتن کوه من آيد صدا]68/الف[

اين همه سختي چرا مي‌کشم از روزگار

من که به صد پيرهن نرمترم از صبا

در سفر عاجزي بس که چو ني گشتهام

در کف خود واکند جاي مرا بوريا

قافل? درد را راه توانم نمود

بس که عنان بر عنان رفته دلم باد را

در ره سرگشتگي شعلهُ من خام نيست

فال سفر مي‌زدم تا نفسم داشت نا

گونه]اي[ افروختم از گل سيلي دل

چون دگران نيستم بند? رنگ حنا

نان قناعت کند چشم مرا شيرمست

کاسه من مي‌رود در قدم شوربا

پا نکشد پهلويم از سر بالين فقر

رفته به يک جو مگر آب من و بوريا

دوش مرا کي کشد بار تعلق به دام

خرقه ندارد به خود منت بند قبا

بس که در اين خاکدان نقش حصيري شدم

پشت به من ميدهد سلسل? بوريا

مور ز ديوار خود ميگذرد چون نسيم

در قفس و دانهام چند چو مرغ سرا

شير ز بستان کلک خورده سرانگشت من

خو به قلم کردهام همچو زبان باد را

تازه نهالي شوم چون کشم از دل نفير

سبز بهاري شوم چون جهم از روي جا

دست معاني ز من چرب برآمد از آن

کرده‌ام از مغز دل پاي سخن را طلا

خام? من گر شود باعث ايجاد حرف

تاج توان ساختن از نقط زير پا

تا سر فغفور فکر درد سخن را شناخت

چيني لفظ مرا بشکني آيد صدا]68/ب[

در شب ظلمت اگر سوي من آيد برون

بال قلم مي‌شود شخص سخن را عصا

مفت نکردم سفيد چشم بناگوش فکر

سيلي شب داده شب آينه‌ام را جلا

شعل? معني من گر بود عريان چه غم

بس که به خود سوختم شمع صفت بي قبا

جزو کسي کردهام در سفر نظم و نثر

تا شده‌ام همچو خط با گل رو آشنا(؟)

از گل نان جبين گشته تسلي دلم

چون دگران نيستم در سفر اشتها

در قدم آسمان دان? من بر نخواست

آبله چون سر کند در سفر زير پا

خانه به دوشان کجا منت کس مي برند

ميبرد از ديگ چشم سين? من سوز نا

پاي گران خواب من صبح شد و برنخواست

سخت پس افتاده است کار من اي پيشوا

تا به جهان مي‌رود قافل? زندگي

با که بود مرگ را نشاء ناقص رسا

هم‌سفر تب کند خصم تو را آسمان

در ره صحبت کشد بند? جاه تو را

]قصيده 9[
مفعول فاعلات مفاعيل فاعلن
بحر مضارع مثمن

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درمورد نسيم، خويش، دستار Next Entries پایان نامه درمورد ]چراغ[، ]رنج[، نسيم