پایان نامه درمورد نسيم، خويش، دستار

دانلود پایان نامه ارشد

فتنه گشت روي زمين

که سر برون نکند از غلاف خود شمشير

فلک چو پنبه محلوج بر هوا ماند

کمان عزم تو گاهي که خم دهد بر تير

صرير کلک تو آواز اگر بلند کند

جهد ز خواب سراسيمه بلبل تصوير

ز شست عقده گشاي تو از کشاکش عدل

کمان نبيند در دست مرد تا سر تير(؟)

اگر خيال تو افتد به فکر جمعيت

نه آسمان بتوان برد توي يک رهگير

اگر به سلسل? حسن و خط نپردازي

صبا ستاند تاوان زلف از زنجير.

ز فيض برگ و نواي تو در قلمرو خاک

برهنه پا نکند بعد از اين صبا شبگير]60/الف[

محبت تو چنان در گرفت عالم را

که نوک سوزن بر گردد از لحاف حرير

ز فيض گرمي حفظ تو جاي آن دارد

به روي آب کند روز باد آتش سير

اگر تمام کند پرتو تو ناقص را

هلال در شب اول رسد به بدر منير

نسيم لطف تو گر مايه]‌اي[ دهد بر خاک

به روي تخته نيارد نشست نقش فطير

ز نرمي تو چنان کار خلق آسان شد

که سنگ در کف انگشت بگذرد چو خمير

اگر مربي مشکل شود ارادت تو

قلم تمام کند کار را به يک تحرير(؟)

نسيم حفظ تو يک ره اگر به سير آمد

هوا دگر نخورد بر طبيعت تبگير

اگر ببندي راه اراده را ديگر

برون نيايد با جهد آب از زنجير

ز روي مسجد تا پاي خويش کردي دور

هنوز تکيه راحت نکرد نقش حصير

ز بس نهيب تو بر داشت ظلم را از دهر

به چشم جاي دهد گرگ و شير را نخير

زر تمام عيار است گرد کوچه تو

ز خاک راه تو پيداست قوت اکسير

کسي که نان تو را راستي نخورد کنون

حليموار برون آيد از ره کفگير

به فهم خويش سخن ميکنند بيادبان

که ميتواند فضل تو را کند تفسير

ز يمن مدح تو سيراب گشت خام? من

به آن روش که شود سير مست طفل از شير

خدايگانا دارم دلي ز جور فلک

که عاجزاست در انشا حال او فکّير65 [60/ب[(؟)

نه دست آنکه توانم به سر زدن امروز

نه پاي آنکه توانم دو گام زد شبگير

نسيم ضعف چنان بي‌قرار کرد مرا

سه جا ننشينم يک گام تا کنم شبگير(؟)

ز بس که پيکرم از آه هجر خالي شد

ز روي هم نتوانم کشيد يک دو صفير

مرا چنان غم دنيا به خشکي افکند است

که آب مي‌خورم امروز از دم شمشير

نسيم وار د ر اين کوه و دشت آدم سوز

زنم سراسر خشکي به کوچ? زنجير

ز بيم آتش سوزان روزگار دو رنگ

به يک تنور به سر برده‌ايم ما و فطير

ز بي‌کسي شدهام آن چنان غريب که دوش

مرا به صحبت خود خواند بلبل تصوير

ز بس غريب ديار لباس کرديم

مگر به سوزن پرسم که چيست نام حرير؟

دل شکسته ما را ز لطف خويش بساز

علاج رخنه ديوار نيست جز تعمير

به پرس حال مرا مو به مو ز قامت من

که واجب است به شأن شمار غايت پير

ز فضل خويش مرا خرقه کرامت کن

که چشم بسته‌ام از صحبت سمور و حرير

مرا ز صحبت ابناي دهر بيرون بر

که نيست تود? من قابل مزاج فطير(؟)

ببين چه شعله]اي[ از چرخ پر جگر دارم

که جاي من تنواند نشست آتش‌گير

ز دستبرد فلک رفتهام ز خويش و هنوز

صدا برآيد از آستين من چو نفير

بگير دست من از لطف و ره به سويم ده

که بس حقيرم و بيمارم و زياده فقير]61/الف[

گر سيه‌ چشم توأم روي من به‌جانب تو است

چه مي‌شود که گدايي کني ز احسان سير

روا مدار که سوزم چنين و ناله کنم

تويي طبيب مرضهاي خلق و من تب گير

به آستان تو استادهام به چندين چشم

بجز تو کيست که خواب مرا کند تعبير

بدار دست از اين گفتگو نجيب بس است

که شه زياده بزرگ است و تو زياده حقير

ز آستان اجابت دعا تمنا کن

که پاي شوق رسيده است بر ره شبگير

هميشه با که مدار زبان بود به سخن

هميشه با که نفس راست قوت تأثير

جهان و هر چه در او هست صرف راه تو باد

همان قدر که فلک راست پاي در شبگير

قصيده] 7[
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
بحر مجتث مثمن مخبون محذوف
مرا ز خواب خوش آندم فلک کند بيدار

که خفته است در آغوش غنچه باد بهار

ز حسن ماهوشان ساده لوح را چه خبر

که بهره]اي[ نبرد آبگينه از ديدار

حرير آه تو بي‌خون دل نگردد صاف

هزار پيچ خورد رشته تا شود هموار

چو شمع هست به مجلس ز تيرگي چه غم است

کند تلافي صد خفته يکدل بيدار

ز گوشمال مي شب نميرود از دست

رخي که کرد تبه شيش? طپانچه مدار(؟)

کباب حسن پريچهرگان شدن چه ضرور

ز روي خويش در آيينه66 ميکنيم شکار

ز آفتاب قدح جرعه]اي[ تمنا کن

کنون که ابر کشيده است سايه بر کهسار]61/ب[

دميده سبز? داغ از دل پرآشوبم

چنانکه لاله برآيد ز شيشه کهسار

ز خاک شيشه توان سير صد گلستان کرد

به بلبلان گل باغ است رخن? ديوار

به سان غنچه نگهدار پاس دولت را

که گل دور روز نماند به گوش? دستار

چنان سبک ‌شده‌ام از فراق آن گلرو

که سبزه در ته پايم نمي‌کشد آزار

هنوز غنچه نکرده است پشت لب را سبز

که سرو آه مرا بود پاي در گلزار

چراغ نال? عاشق نميشود خاموش

اگر ز باد برآرند دهر را ديوار

گمان مدار که چشمي به خويش باز کند

دهند يک ورق غنچه]اي[ مرا دو بهار

به سوز سينه چو آغوش شمع راضي باش

نه دوستي است که گيرند ز آبگينه غبار

در اين بهار چه لازم که بي‌درم باشي

شکوفه نيست در اين باغ کمتر از دينار(؟)

اگر تو ديده به انصاف واکني برسد

هزار شمع فروزان به يک دل بيدار

عنان نيک و بد اختران به‌دست تو نيست

تو را چه کار که اين ثابت است و آن سيار

مرو ز نقش سفيد و سياه عقل از دست

اديب تو است اگر ره بري به ليل و نهار

مبر شکايت بدگوهران به نرمي آب

که سنگ در قدم سيل کي شود هموار

ز کج نهادن دستار لاله معلوم است

که گل دو هفته نماند زياده در گلزار

در آن چمن که منم بهر سينه چاکي من(؟)

نسيم صبح کند کار تيغ لنگر دار]62/الف[

گلي نچيدهام از شاخ آرزو هرگز

چو آفتاب سر من به‌دست با دستار(؟)

هزار تخته به تابوت رفت و تو غافل

ز ار? نفس خود نميشوي بيدار

طبيب عدل در آغوش ناتواني نيست

مزاج قاعده داني نميشود بيمار

به بي‌دلان تهي‌دست سر گران مگذر

که ساي? مژه باشد به روي خاطر يار

توان رسيد به دريا دلان ز همواري

که تير راست بود کشتي هدف را دار

سبک روان همه از روي يکدگر رفتند

تو مانده]اي[ که برآيد ز خواب باد بهار

ز گرمي تو به افسردگان چه فيض رسد

قباي پنبه ز آتش نميشود بيدار

چو آفتاب در اين سنگلاخ خرمن شور

تمام عمر بهيکدانه کردهايم مدار

چگونه مدکش گلزار بلبلان باشم

مرا که نيست در اين باغ يک دهن گفتار

به ‌پاي سايه گل خون نريختم از چشم

به سان آبله با جام من نشد سرشار

گل زمين چمن سبز کي تواند کرد

قدم برون ننهد تا شکوفه از سر بار

هميشه قاصد پست و بلند در راه است

پياده سايه ديوار و آفتاب سوار

نيم چو سايه که هر لحظه جاي خوش سازم

چو آفتاب زبانم يکي است با ديوار

ميان? من و دريا دلان جدايي نيست

که در رکاب سفر بودهام چو سيل بهار

ز يک نگاه تو هر موي من چراغي شد

چو غافلي که شب افتد به کوچ? ديدار]62/ب[

ز روي سبزه ملايمتر است در آغوش

چنين که تيغ نگاهم شده است سوهان کار(؟)

سر برهنه نشستن به‌پاي گل چه ضرور

ترا که چشم رساند پيال? سرشار

گرفت لاله کلاه از سر غرور و هنوز

سياهي از رخ داغم نکرده دست فراز

اگر خدنگ مکافات راه گم مي‌کرد

نمي‌رسيد دو تير الف به يک آزار

به اشک ريزي من نيست شيشه]اي[ در بزم

به بام ديده من سيل مي‌کند رفتار

قباي فتح در آغوش شال‌پوشان است

چو مهر چند برآيي به جامه زر تار

شبي به صحبت پيکان يار سر بردم

هنوز بوسه زند بر دهان من سوفار

چگونه ترتيب من کند سپهر که من

هميشه در سفر غفلتم چو خواب بهار

تلاش جام? الوان کنم ز شوق کسي
بزرگ کردة انصاف جعفر صادق

در آن مقام که سر چشم پوشد از دستار
کسي که بيولاش نيرزد جهان به يک دينار
سحاب نيست که لطف تو بهر پوشش خلق

کشيده پنب? محلوج بر سر کهسار

حمايت تو اگر گرم برخورد بر دهر

ز تار پنبه توان بست دست و پاي شرار

به گرد روض? عرش آستان تو شب و روز

ملک به دور درآيد به‌صورت زوّار

اگر به ياد تو سر برکند شکوفه ز باغ

نسيم را رسد از گرد گلستان دستار

ز پشت گرمي حفظ تو چاکران نسيم

برند مفرش فواره را به‌جاي شرار]63/الف[

در آن مقام کلک تو در صرير آيد

به روي صفحه کند نقط? سخن رفتار

گل زمين سخن طوطي تو سبز کند

به عندليب قفس طرح مي‌دهد گفتار

در اين چه حرف که مرغ از هواي چين? تو

به‌جاي بيضه گذارد طلاي دست افشار

شکستههاي جهان بس که شد دست از تو

عجب که باز شود چشم رخن? ديوار

ز استواري حفظ تو جاي آن دارد

که چار آينه بندد ز آب شخص شرار

به محفلي که ز آميزش تو حرف رود

کباب وار شود آب‌ها به آتش يار

چنان به عهد تو بستن نماند عالم را

که شيشه بند قبا واکند ز باد بهار

دماغ‌ها ز هواي نسيم صحبت تو

به پشت آينه گيرند طبل? عطار

نسيم حفظ تو بند قبا کجا واکرد

که شمع موم ز آتش نميکشد آزار

ز سرخ رويي مشاط? ضمير تو شب

به جام? شفقي مي رود چو عارض يار

چنان به عهد تو اجزاي دهد سير آب است

که شعله از الف آب تر کند دستار

اگر شکوه تو در آب سايه اندازد

توان ز سيل کشيدن به گرد خود ديوار

دمي که فرد شکوه تو عرض جلوه کند

ز آسمان به هم آيد چو نقطه در طومار(؟)

به بيضه پر فکند از گل سياست تو

که يک و تيره بود بال مرغ و موسيقار(؟)

ز شيشه ريز? پهلو خراش جرأت تو

چو زخم آبله اجزاي فتنه است فگار]63/ب[

ستم به عهد تو افتاده شد چنانکه کنون

نميشود شب غم با هزار اسب سوار

ز پشت گرمي خياط حفظ تو چو نسيم

در آب تر نشود دامن قباي شرار

صرير کلک تو کي نغمه ريز شد در بزم

که داغ سينه به آواز ميشود بيدار

چنان زيست به راحت جهان که بهر چمن(؟)

صبا دماغ ندارد که واکند دستار

رسد ز ساقي لطف تو قطره]اي[ بر خاک

نمو ميکند از سرزمين باده خمار

دليل عزم تو دست از سر زمانه کشد

به صد چراغ ره خانه گم کند دستار

چنان ز حسن تو اجزاي خاک شد سرگرم

که روي آينه پهلو کشد ز ديدن يار

ز چرب و نرمي حلواي خلق تو هر شب

ستاره لعل فشاند به دامن زوار

چنان ز حفظ تو عالم مزاج امن گرفت

که پا دراز کند پنبه در لحاف شرار

حمايت تو اگر رنگ بر چمن ريزد

به‌دست خويش نبندد حناي شعله چنار

کدام روز گذشتي به بيخودان چمن

که خواب مخمل گل خاک را کند بيدار

چنان به عهد تو ايام در سبکروحي است

که لفظ آب نگيرد به روي سنگ قرار

اگر طلاي? حفظ تو پا نهد بيرون

حباب خيمه زند بهر خوابگاه شرار

خدايگانا در گلشني است کار مرا

که لاله کام نهنگ است و سبزه‌اش دم مار

ز دستبرد حوادث چنان سبک شده‌ام

که مور لنگ کند زير پاي من رفتار]64/الف[

گذشت مدت نه ماه بيشتر که مرا

رگ بدن شده از ضرب ناله موسيقار

ز لاغري شده‌ام آن‌چنان‌که بستر من

شود بلند ز تحريک باد همچو غبار

فتاده دل طرفي، داغ سينه يک طرفي

دو کس مباد که افتد به خان? بيمار

سرم سبک شده چندان ز سوز چشمي درد

که پا به راه نهم بي‌علاقة دستار

نسيم رنج پياپي چنان ضعيفم کرد

که پشت خم کنم از بار نقط? پرگار

از آشيانه دل پا نمينهند بيرون

چو من نکرد کسي مرغ درد را پروار

ز بس که رشته ابريشمي شدم از درد

مرا رسد که شوم شهر درد را سمار

ز در و هر سر موي من است چله نشين

که ديده است به يک خانه آن قدر

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درمورد آخرالزمان Next Entries پایان نامه درمورد پاي، بوريا، رسيد