پایان نامه درمورد نجيب، محذوف، فاعلن

دانلود پایان نامه ارشد

چون جام سر به دور مده حرف دوش را

بگذار خون ز چشم تر بيدلان رود

چيدن کمال نيست گل سرخ‌پوش را

ما زير تيغ بهر شنيدن نشستهايم

با آنکه خاک مال نسيم تغافل است

بيچاره]اي[که چشم نپوشيد گوش را

رنگينتر از نجيب مدان گلفروش را

]غزل 7[
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
بحر رمل مثمن محذوف
بي تو نگشايد به گلشن خاطر از صهبا مرا

تيغ خونآلود باشد ساية مينا مرا

پيش عاشق شعل? خورشيد وخاکستر يکيست

بي نيازي پاک کرد از آتش دنيا مرا

سينه‌ام بيگانه از زخم گريبان ‌چاک نيست

نسبت داغي بود با لالة صحرا مرا

بي‌کسي‌ها بين که بر بالين شب‌هاي فراق

آب بر لب مي‌چکاند پنب? مينا مرا ]3/الف[

جز لب خشکي نخواهم برد بيرون زين محيط

چون صدف در زير سر باشد اگر دريا مرا

شعلة خورشيد را خاموش کردن مشکل است

بر نمي‌آيد به چندين دست خار از پا مرا

خاطرم از صحبت آزادگان بي‌بهره نيست

ميکشد در ساية خود سرو پا بر جا مرا

داد يک مجلس تواند داد نور يک چراغ

بس بود در شام هجران نالة تنها مرا

کِشت عصيان از بهار ابر رحمت تازه است

پاک کرد از گرد هستي گرية شب‌ها مرا

باوجود آنکه ميدانم که در جاي خودي

بد گماني مي‌برد هر لحظه]اي[ صد جا مرا

نيستم دلگير از افتادگي آخر نجيب

خاکساري ميکند از عالم بالا مرا

]غزل 8 [
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
بحر رمل مثمن محذوف
غنچه از پيچيدگي گل گشت در بازارها

بلبلان دارند در کنج قفس گلزارها

کاسه دريوزة افتادگان افتد ز دور

گر نپرسد چشم تو احوال اين بيمارها

ديد? انصاف اگر آگه شود يک عالمند

رخنة دلهاي ما و رخن? ديوارها

رشت? تسبيح نزديک است از هم بگسلد

بس که پيچيدند مردم بر سر زنارها

خاک از تردستي فيض سخن بي‌ذوق نيست

گوش ميگردد صدف از گوهر گفتارها

کوه و صحرا از صفير عشق بي‌آهنگ نيست

دارد اين قانون مگر از پرد? دل تارها

در مقام راستي کج را نباشد اعتبار

مي‌کني اقرار اگر بر چيزي از انکارها

گلستان را شعل? حسن که غارت کرده است

جاي گل خالي بود بر گوش? دستارها

خانه تصوير عالم جاي يک هموار نيست

بس که دارند اين درشتان پشت بر ديوارها(؟)]3/ب[

]غزل 9[
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
بحر رمل مثمن محذوف
عمر خود را صرف راه هم نفس کردن چرا

چون گذشتي از دو عالم رو به پس کردن چرا

غنچة اين گلستان را نيست اجزاي ثبات

خويش را درماند? کنج قفس کردن چرا

نالة سرگرم را در پرده بودن مشکل است

پنبه را بي مصلحت داغ جرس کردن چرا

شعل? مقراض5 ميخيزد ز دام عنکبوت

دامن خود را گريبان مگس کردن چرا

از زمين ساد? اين باغ ميرويد فراق

شکوه از فرياد مرغان قفس کردن چرا

بر سر هر کام ناکامي شکار افتاده است

وسعت دنيا و عقبي در نمي‌آيد به دل

ديده را قرباني صيد هوس کردن چرا

هر دو عالم را درون يک قفس کردن چرا

در بساط خاک انگشت پريشان نقش زد

چون نگين خود را وبال دست کس کردن ]چرا[

اهل دل را گوش بر آواز زنگ بيخودي است

سر به دنبال دل تنگ جرس کردن چرا

اجتناب از مي مکن چون پير گشتي چرخ کيست

صبح روشن گشت پروا از عسس کردن ]چرا[

گل ز خون خويش رنگين شددر اين گلشن نجيب

اين ‌همه سر در سر رنگ هوس کردن چرا

]غزل10[
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات
بحر رمل مثمن مقصور
دل ز من بردند و چشم اشکبارم دادهاند

پاي خوابآلود و دست بيقرارم دادهاند

نيستم بي‌بهره از شور جنون زين لاله‌زار

چون سر ديوانه داغ بي‌شمارم داده‌اند

در گلستاني که ديدن غنچه تصوير بود

رخصت نظّار? باغ و بهارم دادهاند]4/الف[

عندليبي را که گل درماند? اوقات اوست

بال را بستند و ره بر شاخسارم دادهاند

گاه مي‌سوزم چو شمع و گاه مي‌گريم چو ابر

در ميان آب و آتش اختيارم دادهاند

من که خود را در حريم شمع مي‌جستم ز خويش

با چنين غفلت دو چشم خواب‌دارم دادهاند

چون نباشم سربلند از مهر و از انجم نجيب

مسند درويشي و جسم نزارم دادهاند

]غزل11[
مفعول فاعلات مفاعيل فاعلن
بحر مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف
يک دل نميرسم که ندارد نواي ما

هر بام را سري است به سوي هواي ما

از بس سبک به مردم عالم گذشتهايم

موري شکسته دل نشود زير پاي ما

از دانة سپند شود بيقرارتر

آتش اگر به سهو نشيند به ‌جاي ما

در دست خويش گرچه نداريم مشت خاک

گوري است بهر دشمن ما نقش پاي ما

چون شيشه سال‌ها است که خود را شکسته‌ايم

آيد هنوز از لب عالم صداي ما

در محفل خيال تو از شام تا سحر

مانند شمع سوخته بند قباي ما

بلبل خموش گشت و قفس خاک شد نجيب

کوته نمي‌شود به جهان ماجراي ما

]غزل12[
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
بحر مجتث مثمن مخبون محذوف
بي ياري لعل قبا را چه شب مرا

چو سايه خاک‌نشين کرد آفتاب مرا (؟)

چنان ز نقش تعلق کشيدهام خود را

که سايه رم کند از خيمه حباب مرا ]4/ب[

مرا به آتش افسانه گرم نتوان کرد

بسان ديد? سياره نيست خواب مرا

خدا کند که بر آيد ز سينه دل بيرون

که بسته راه نفس دود اين کباب مرا

هنوز شاهد مشرب نبسته بود مگر

که خند? نمکين بود با شراب مرا

گناه زلف چه باشد نجيب شکوه مکن

نشانده است به اين روز پيچ ‌و تاب مرا

]غزل13[
فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن
بحر رمل مثمن مخبون اصلم
نتوان بست به چشم تر ما مژگان را

آب چشمه گوارا نبود ريحان را6(؟)

پاس مژگان سيه‌ دار که در قبض? خاک

سين? ماست که دلگير کند پيکان را

ميتواند که به يک بوسه مرا سير کند

آنکه داده است به آن گل دهن خندان را

هيچ فردا نکشد منّت ديوان حساب

آنکه امروز کند پيش خود اين ديوان را

از سر هستي ناقص نتوانست گذشت

بر کمر آنکه نزد همچو شرر دامان را

گر دم تيغ ستم پا نگذارد به ميان

که جدا ميکند از دست من آن دامان را

بي شکر خنده نمک ريزه الماس بود

آب زهر است چو بي‌ذوق دهي مهمان را

گره از خاطر زنجير گشودن سهل است

کار بر خلق نيفتاد چو ما سوهان را

ظلمت شب نکند شمع تجلّي را سرد

چاه صحراي بهار است مه کنعان را

همه کس از پي معشوقة خويش‌اند نجيب

صدف ماست که پرهيز کند نيسان را]5/الف[

]غزل14[
مفعول فاعلات مفاعيل فاعلن
بحر مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف
از نان خلق دامن دل شد گران مرا

بيمار کرد صحبت اين استخوان مرا

دل را ز تير حادثه کردم اميدوار

زان بيشتر که چرخ کند چون کمان مرا

از وضع روزگار به تنگ آمدم کجاست

چشمي که بي‌نياز کند از جهان مرا

از روي‌ زرد در چمن بي‌نيازي‌ام

انداخت در بهار قناعت خزان مرا

خود را ز گرد تفرقه هموار کردهام

نگرفته است دامن سيلي ميان مرا

پاي دل نجيب ز گشتن فگار شد

آخر نشان دهيد از آن بينشان مرا

]غزل15[
مفعول فاعلات مفاعيل فاعلن
بحر مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف
در راه عشق کس نشناسد دليل را

اين باده بي‌دماغ کند جبرئيل را

چندين عبث به پنجه زورين خود مناز

سنگي شکست شوکت اصحاب فيل را

بال هماي عشق مگس ران نمي‌شود

در تير کي کِشند پر جبرئيل را

طوفان نوح را دل ما در تنور کرد

با چشم ما مسنج دگر رود نيل را

در بزم يار کيست که سرمست عشق نيست

تنها نسوخت آتش اين مي خليل را

بر پاي بيخودي است ره کعبه وصال

کرديم پاره‌ پاره کمند دليل را

بگذار گفتگوي جهان را به ما نجيب

با خود نگه مدار متاع قليل را]5/ب[

]غزل16[
فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن
بحر رمل مثمن مخبون اصلم
نيست پروا ز فلک سرو گلستان مرا

خار غم در عافيت دارد گريبان مرا

غنچة آغوش من درماند? خميازه نيست

سرو آهي مي‌کند خندان گلستان مرا

بر اميد وعد? فرداي دل ننشسته‌ايم

بي‌نيازي پاک کرد از گرد دامان مرا

بر سر اوقات ناقص دل عبث درمانده است

چشم موري بس تواند بود مهمان مرا

دسته سنبل به صد آشفتگي در گلستان

مي‌کند تعبيرها خواب پريشان مرا

ديده‌ام را شعلة رخسار گندم گونه ايست

مي‌تواند سير کرد از خود لب نان مرا

در حريم گفتگو اي دل يک امشب پاس دار

مي‌کند خورشيد فردا صبح ديوان مرا

گريه‌ام را مي‌تواند در شمار آرد نجيب

مي‌شمارد آنکه او ريگ بيابان مرا

]غزل17[
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
بحر رمل مثمن محذوف
بر سر راه هدف هرگز نيايد تير ما

چند از مطلب بماند آه بي تأثير ما

خانه صياد را بالين خود دانسته‌ايم

ناخن شير است موي سينه نخجير ما

سير شوق بي تعين خوش بلند افتاده است

ماه را در نيمه ره مي‌افکند شبگير ما

صبح را با سين? ما7 سازگاري بوده است

مو نمي‌گنجد ميان آب ما و شير ما

ناله ما هم گل رنگي تواند ريختن

نيست يک صحرا که باشد قابل تعمير ما

عاقلان را هر رسيدن باعث صد آگهي است

بهر هر آواز پايي ميجهد زنجير ما]6/الف[

دست از مشرب نمي‌گيريم چون مستان نجيب

ساقي کوثر بود امروز و فردا پير ما

]غزل18[
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
بحر مجتث مثمن مخبون محذوف
به روي ياران است روي طاعت ما

که قبله گوش? ابرو است در شريعت ما

عجب مدار ز احسان بي‌شمار ازل

که نامه سيه ما مي‌کند شفاعت ما

تمام خلق به‌صورت چو نقش ديوارند

به روي کيست ندانيم روي صحبت ما

چه حظ کنيم از اين زندگي که هر ساعت

فلک به خان? مردم کند ضيافت ما

خدا کند که نبيند به روي ما فردا

از اين نماز که شد نام او عبادت ما

طلب به‌صورت آتش اگر بلند شود

در آستين نشود سرد دست عادت ما

نکرده‌ايم ز دامان عيش سر بيرون

چو دانه در کف مور است خواب راحت ما

ز ما سياه‌دلان کار حق نمي‌آيد

براي شهرت خلق است کنج عزلت ما

کشيده‌ايم8 ز مردم از اين‌ جهت خود را

که در غلاف جواب است شمع حاجت ما

چنين که ديده موري ز ما تسلي نيست

نصيب خاک شود عاقبت زراعت ما

نجيب سنگ شود موم در مقابل شوق

کسي مباد که افتد به چنگ غيرت ما

[غزل 19]
فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن
بحر رمل مثمن مخبون اصلم
نگشوده است صبا زلف پريشان تو را

باغبان راه نبرده است گلستان تو را]6/ب[

دل من غنچه شد از ناوک بيداد و همان

از خدا مي‌طلبد صحبت پيکان تو را

زهرة غنچه شود آب ز شرم لب تو

که تواند که برد نام گلستان تو را

از دم جوهر تيغ تو نمک مي‌بارد

مي‌شناسد همه کس زخم نمايان تو را

کار بر ما نکند تنگ اگر جا دارد

آنکه آغوش نظر کرد گريبان تو را

چشم اميد نجيب از چمن‌آرا دارد

که در آغوش کشد سرو خرامان تو را

[غزل 20]
مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن
بحر هزج مثمن سالم
به زاهد چند ميگويي حديث جام و صهبا را

نميداني که صحبت در نگيرد سنگ و مينا را

کدامين آرزو ديدي که کار از دست او آيد

عبث داريم ما بر روي خود رنگ تمنا را

چراغان سرشکي بود با ما بي رخش در بزم

ز آب ديده‌ تر کرديم امشب رخت اعضا را

ز تمکين مي‌توان خورشيد را پيمانة خود کرد

کند يک کاس? مي اشک مجنون خاک صحرا را

مرو بيهمزبان گر کعبه در پيش نظر باشد

ره ار اندک بود دلگير سازد مرد تنها را

ز منعم تا به مفلس کس نمي‌بينيم بي خواهش

صدف هم درحقيقت کاسة چوبي است دريا را

نفاق از دامن بي‌درد يکسو ميکشد خود را

به يک جانب گذارد مدعي گر زور بي‌جا را

گلاب حرص اگر دريا شود بر خويش مي‌پاشند

خداي ما مگر راضي کند ارباب دنيا را

نجيب ار بسته گردد راه بي‌تابي چه خواهد شد

به روي ما

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درمورد امام رضا (ع) Next Entries پایان نامه درمورد نجيب، نيستي، محذوف