پایان نامه درمورد لیلی، (دهلوي، سوز، نوفل

دانلود پایان نامه ارشد

ا شيوه كار و رفتار خود شوهر را راضي و خوشنودمي كنند در خانه زندگي ايشان از راحت و سكون و بدون هيا هو مي گزرد . بايد زن ازخواهشات و فرمايشات اجت ناب كند و قناعت را زيور خود قرار دهد . خسرو مي سرايد : دربارة زنان فارسي مي گويد.
خانگيان راست عذاب اليم خانه خدا مفلس و زن نا رحيم(همان:22)
به زنان مشورت مي دهد كه با او بسازند.
شوي كه از كيسه تونگر بود خود صنم اندر زرو زيور بود
ليك چو بي توشه بود شوهرش به ز قناعت نبود زيورش
ز آئنه و شانه رها كن هوس آئنه ي تو رخ شويي و بس
ليك چو زين ننگ نداري گريز سايه يكي بس بودت بر سرير
(همان:23)
خسرو دهلوي در آثارش ذكر بانوان مانند دول راني و كنيز كنيفوي كه در لباس مردانه وارد صحنه مي شود ستايش مي كند دانش و خردش را توصيف مي كند:
جهان سوزي از مه شب افروزتر زخورشيد روشن جهان سوز تر
به يك طرّه صد شهر برهم زده به يك غمزه بر ملك عالم زده
در آمد خرامنده با همسران چو مه در صف مشتري بيكران
سكندر كه كرد آب حيوان هوس نظير منش بود مقصود بس
چو در خلوت من نهاني رسيد بسر چشمة زندگاني رسيد
(همان:30)

در آغاز داستان، اميرخسرو بيان مي كند كه اصل داستان مجنون و ليلي از ديگران است .
روزی که قیس به دنیا آمد همه ی مردم قبیله شاد شدند.و مردم قبیلهی عامر روز خوبی داشتند پدر قیس به عیش و شادی نشست و در خانه ی خود مهمانی داد.بیگانه و آشنارا به مهمانی دعوت کرد.
کان روز که زاد قیس فرخ رخشنده شد ان قبیله را رخ
زان نور خجسته شب افروز بر عامریان خجسته شد روز
بنشست پدر به شادمانی بگشاد دری به میهمانی
بیگانه و خویش را صلا داد هم نزل فشاند و هم عطا داد (دهلوی،1964 : 71)

مادرش نیز خانه را مرتب و تمیز کرده زنان قبیله را دعوت کرد و شرو ع به آواز خوانی و شادی کردند.
و اندر پس پرده مادرش نیز آراست ز صفه تا به دهلیز
خوبان قبیله را طلب کرد آفاق ز نغمه پر طرب کرد
می ریخت به خوبتر شماری اندازه ی هر یکی نثاری
(دهلوي،1964: 71)
وقتی از شادی سیر شدند به دنبال مردی حکیم رفتند تا طالع فرزند خویش را بدانند.مرد دانا گفت : فرزندی زیبا می شود به مانند یوسف.
جستند حکیم طالع اندیش کا گه کند از حکایت پیش
دانا به شمار خود نظر کرد گفت آنچه سر از شمار بر کرد
کین طفل مبارک اختر خوب یوسف صفتی شود چو یعقوب
(همان: 71)
بنا به پیشگویی حکیم طالع بین قیس طفلی مبارک اختر یوسف صفت است و در فضل و هنر یگانه است لیکن هنگام جوانی در سر هوسی می پروراند و عاشق می شود . پدر ومادر نگران شدند ولی از نشاط روی فرزند آن نکته را سهل گرفتند و شادمانی ز سر گرفتند .

سالش به شمار پنجم افتاد
زیرک دلیش چو باز خواندند

زو نور به چرخ و انجم افتاد (دهلوي ، 1964 م: 72)
در پیش معلمش نشاندند (همان: 73)

بود از صف آن بتان چون ماه
لیلی نامی که مه عند مش

ماهی زده آفتاب را راه (همان: 74)
خالش نقطی را نقش نامش (همان: 74)

هر دو شیفته ی هم شده بودند .

هر دو به نظاره روی در روی

در رفته خیال موی در موی (همان: 77)

با گذشت زمان این خبر کوی به کوی خالش شد تا مادر لیلی خبردار شد

کازاده جوانی از فلان کوی
در مکتب عشق شد غلامش
مقصود وی آن بت یگانه ست
تا گشت ز گفت و گوی اوباش

شد شیفته ی فلان پری روی (همان: 83)
خواند شب و روز لوح نامش (همان: 83)
وان درس و تعلمش بهانه ست (همان:83)
بر مادر لیلی این خبر فاش (همان: 84)

مادر ز سرزنش زمانه ترسید و فرزندش را از روی مهربانی نشاند و نصیحت کرد

آتش که به شاخ ارزن افتد
مادر به حدیث نیکخواهی

زود از نکُشی به خرمن افتد (دهلوي ، 1964 م: 86)
لیلی به هلاک و بسترکاهی (همان: 86)

وقتی مادرش دید که او اسیر عشق است به پدر لیلی حال فرزند را گفت .پدر وقتی شنید «گم شد ز خجالت و سرافکند » دستورداد که لیلی در خانه محبوس شود.

از پرده برون سخن نراند
مه را به سرای بند کردند
قیس از هس جمال دلبند

خواند پس پرده هر چه خواند (همان: 87)
دیوار سرا بلند کردند (همان: 87)
در درس ادب دوید یک چند (همان: 88)

و وقتی لیلی را در کلاس درس نیافت شب و روزش بین مرگ و زندگانی گذشت با اینکه مادرش از سر سوز شب و روز پیش او بود، ولی او راه صحرا را در پیش گرفت .

لیک آنک و را هواء یارست
برداشت ز خانه راه صحرا

با مادر و با پدر چه کارست (همان: 88)
چون خضر نمود میل خضراء (همان: 90)

گروهی به دنبال او رفتند وقتی اشتیاق و شور عشق او را دیدند به ناچار به فبیله باز گشتند

رازش به زمانه عام کردند
مجنون زمانش نام کردند (همان:92)

مادرش وقتی این قصه را شنید بی هوش شد به خاک غلتید و آن گمشده را در خاک جستجو کرد بیچاره پدرش از سوز دل به هر بیابانی سر زد پسر را چو مستان و با زمزمه ی هزار دستان پیدا کرد

در کردن سری به سامان خاری
دل را به ستیزه سنگ می داد

در دامن کوه و درز غاری (دهلوي ، 1964 م:93)
رخ را ز طپانچه رنگ می داد (همان:93)
چون چشم پدرش بر وی افتاد از سختی غمش قدمش سست شد مانند سوختگان پیشش دوید و با گریه مقابلش نشست قیس چشمی را به پای پدرش مالید و دل پاره اش لختی پیوند یافت پدر سرش را با مهربانی بوسید و با سوز سینه پندش داد که ای شمع دل و چراغ دیده وی میوه ی جان و باغ دیده با آن عقلی که داشتی چگونه پایت در گِل گیر کرد پیرانه سر این جفا را بر من کردی مهرت بر پیری من نسوخت مادرت هم از غم تو حالش خراب است بعد از کلی نصیحت و اصرار قرار شد که پدر بار از دوش فرزند بر دارد به هر قیمتی که باشد و از دشت به سوی خانه برگشتند .مادرش تیمار دار او شد و او را آرام می کرد ولی مجنون می گفت که پندت چون داروی تلخ سودمند است.لیکن من دیوانه ام و به بند چگونه گوش دهم.

یا نقد مرا به دامن آرید
مادر چو شناخت سرّ کارش
غمخواره ی او شد از سر درد
پس گفت به پیر خانه تا زود

یا دست ز دامنم بدارید (همان:108)
کز دست شدست اختیارش (همان:108)
می سوخت به درد و غم همی خورد(همان:108)
پیرانه دود ز بهر مقصود (همان:108)

به پیر خانه گفت که برای خواستگاری آماده شود و به منزل لیلی رود پیر محمل آراست و با مهتری چند از اهل قبیله

رفتند ز بهر خواستاری

در حلّه لعبت حصاری
(دهلوي ، 1964 م:109)

پدرش بیش از اندازه احترام به آنها کرد و بعد از شنیدن حرف و خواستگاری گفت که این پسر ما را در بین قوم و خویش و همسایه بد نام کرده است . این حریف نا خردمند در خورد و شایسته ی پیوند نیست و آنها را نومید بر گرداند.
به شخصی به نام نوفل گفتند او پیغام فرستاده که ترتیبی دهد تا لیلی با مجنون جفت شود و گرنه با زبان شمشیر سخن خواهد گفت و وقتی دوباره پیغام رد از طرف خانواده ی لیلی دریافت کردند نوفل لشکر طلبید و صف آراست و به جنگ با قبیله ی لیلی رفت

گشت از دو طرف روانه شمشیر

و آویخت به جمله شیر با شیر (همان:118)

یک هفته به این گونه سپری شد تا اینکه تصمیم گرفتند لیلی را بکشند

خیزیم و سبک ز خون لیلی

در خاک روان کنیم سیلی (همان:119)

خبر به مجنون رسید پیش نوفل رفت و خواهش کرد که پیکار را کنار بگذارند. نوفل به اندازه ای آدم کشته بود که زمین از اجساد پیدا نبود مجنون از خون مردگان چهره را شست و بر زمین افتاد مرغان که در آسمان می پریدند گستاخ بسوی او دویدند زاغی به سرش نشست و منقارش را به چشم او زد مرد هوشیاری او را از آن وضع نجات داد . مجنون با ناراحتی درد دلش را رو به آسمان کرد و گفت

دیده چه بدی اگر نبودی

جان در سر این جریده کردم

که دشمن او ست روی منکر

چه دیده که کاش سر نبودی
(دهلوي ، 1964 م:124)
سردرسر کار دیده کردم
(همان:124)
تا سر دهمش رو دیده برسر
(همان:124)
از خدا خواست که اول چشمش و بعد سرش را از او بگیرد، مردی که با او بود از حالت او نگران شد و گفت که تو اگر از حالت سیر شده ای آن کسی که تو را درست دارد چگونه این رنج را می تواند تحمل کند. مجنون که نام دوست را شنید از وجد اول رقص کرد و بعد گریه کرد و نالان سوی دشت روان شد و آن مرد نالان به در سرای لیلی رفت لیلی که ناله ی او او را شنید از روی دیوار نگاه کرد و گفت کیستی گفت از یادت خبری لازم .
لیلی از حال یارش سؤال کرد و وقتی از ماجرا آگاه شد از سوز دل دعا کرد
مجنون هم راه بیابان را در پیش گرفت و پدر و مادرش به حالش نگران و گریان بودند ،نوفل پیشنهاد داد که دخترش خدیجه را به عقد مجنون در آورد . بساط عروسی فراهم شد . مجنون در پایانمراسم عروسی با ناراحتی: از تخت شهی سبک فرو جَست بر روی زمین چو خاک شد پست و نو عروس را بدون آنکه ببیند تنها گذاشت . لیلی وقتی از ماجرا با خبر شد ابتدا از مجنون بخاطر ازدواج رنجیده شد و بعد از فهمیدن ماجرا به وفای یارش پی برد .مجنون هم دوباره راه صحرا گرفت و خودش را باد و سرما و دشت عادت داد تمام وجودش آسیب دیده بود چهره اش ز آفتاب سوزانده بود سر تا به قدمش جراحت و ریش شده بود.

فصل سوم
جلوه هاي معشوق نوازي

معشوق آسمانی (خدا)
امیر خسرو دهلوی داستان را با معشوق نوازی و با نوازش معشوق واقعی آغاز می کند.وابیات خود رابا تحمیدیه ی خداوند , معشوق واقعی انسان، آغاز کرده است .و چنین می سراید.

ای داده به دل قرینه ی راز

عقل از تو شده قرینه پرداز
(دهلوي ، 1964 م: 1)

(تکرار قرینه) ای خداوندی که دل را مخزن راز قرار دادی عقل به واسطه ی تو محل پردازش راز شده است

ای دیده گشای دور بینان
ای گشاینده دیده ی دور بینان
ای تو به همین صفت سزاوار

سروایه ده تهی نشینان (همان:1)
وای سرمایه دهنده به بی سرمایگان(همان:1)
نام تو گره گشای هر کار
(همان:1)
ای کسی که به بهترین صفت سزاوار هستی نام تو باعث گشایش گره کارها می شود .

ای بنده نواز بندگی دوست

زان تو جهان ز ممغز تا پوست (همان:1)

ای خداوندی که نوازش دهنده بندگانی و بندگانت را دوست داری جهان از توست چه مغز باشد چه پوست

ای بیش ز دانش خردمند
ای دانش تو از دانش خردمندان بیشتر
ای سرّ تو بسته و

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درمورد زن در ادبیات، ادبیات فارسی، امیرخسرو دهلوی، تاریخ ادبیات Next Entries پایان نامه درمورد امیرخسرو دهلوی، پدیده های طبیعی، لیلی و مجنون، عاشق و معشوق