پایان نامه درمورد عاشق و معشوق

دانلود پایان نامه ارشد

چهره ی آتشین رخ می گوید
پیک آمد و بازداد پاسخ نوفل زغضب شدآتشین رخ
(همان:117)

گاهی از رنج و خستگی رخساره به خون می نشیند
با آنکه زدیده رنج بودت چشم آنچه نمودنی نمودت
گردیده به صد جفاکنی ریش معذور بوی ولی بیندیش
کان روز که روبرو نشینی رویش به کدام دیده بینی
(دهلوي ،1964 :125)
امیرخسرو چهره ی شاد را در هنگام دیدار به خوبی ترسیم نموده است.چنان که از شادی به رقص در می آورد.
مجنون چو شنید نام دیدار گشتش به هزار جهان خریدار
از وجد به رقص شد چومستان زد زمزمه چون هزار دستان
(همان:126)
وقتی معشوق ناله ی عاشق را می بیند سر به زیر می افکند.
لیلی که شنید ناله ی زار برکرد چوماه سرزدیوار
(همان:126)
گاهی چهره را به خورشید و گاهی به آسمان و آب مانند می کند.
در گلشن حسن سرو چالاک چون قطره ی آب آسمان پاک
خورشیدرخی خدیجه نامش پرورده به عصمتی تمامش
(همان:135)
گاهی در صورت و ظاهر شادمان بود ولی در دل ناراحت و غمگین می شد حالات درونی و شرح چهره یار در داستان امیر خسرو نشان از تصویرگری زیبای شاعر دارد.
بیرون خوش و ازدرونه دلتنگ تن حاضر ودل هزارفرسنگ
چون حنظل بد زذوق بی بر بیرون تر وتازه وزدرون زهر
(همان:140)
امیر خسرو دوری از یاررا برای عاشق چهره ی غمناکی ترسیم کرده و عاشق از هر کس روی برمی گرداند.
من بی تو چنین به غم نشسته از هرکبه جز تو وی بسته
تنهایی و گوشه و دردی وزآب دودیده آب خوردی
(دهلوي ، 1964 :151)
بیماری لیلی بهانه ای است برای امیر خسرو تااز زبان مجنون و در دل عاشق خود سیمایی از معشوق به تصویر سخن بیاراید.
آمیخت به سرو نوجوانش بیماری چشم ناتوانش
گیسو ز شکنج ناز ماندش نرگس ز کرشمه بازماندش
شد تیره جمال صبح تابش وافتاد به زردی آفتابش
تب لرزه بسوخت روی چون باغ تب خاله نهاد بر لبش داغ
(همان:240)

حالتی که مجنون در لحظه ای از داستان امیرخسرو تئصیف گردیده است در گوشه ای از خرابه نشسته و از انسانها روی گردان شده با حیوانات همدم گردیده است. و اشک چشم می ریزد.
رفتند پیاده پیش مجنون ریزان زدو دیده در مکنون
دیدند بگوشه خرابی غولی بکناره سرابی
زنجیر زهمدمان گسسته در حلقه دام ودد نشسته
از دامن پاره خاک می بیخت وز دیده تر سرشک می ریخت
(همان:169)
گریه از حالات عاشق و معشوق در داستان مجنون و لیلی امیر خسرو دهلویست که شاعر در بین داستان در چهره ی آن ها ترسیم کرده است.
او ماند به کنج حجره دلتنگ می‌دارد ز گریه خاک را رنگ
هر ناله که عاشقانه می‌زد آتش ز لبش زبانه می‌زد
(دهلوي ، 1964 :87)
پدر مجنون نیز وقتی پسرا عاشق و زار دید به سویش دوید و با گریه در مقابلش نشست.
چون سوختگان دوید سویش بنشست به گریه پیش رویش
دیدش چو چراغ مرده بی‌نور دور از من و تو، ز خویشتن دور12
(همان:93)
مادر لیلی هم سرش را بوسید و چنان گریه می کرد که اشک چشمس سر لیلی را خیس می کرد
بوسید، چو مادران، سرش را تر کرد به گریه پیکرش را
گه جامه درید بهر سامانش گاه از مژه دوخت چاک دامانش
(همان:104)
مجنون هرجا که می نشست گریه سر می داد .
هر جا که نشست زار بگریست، بی گریهٔ زار در جهان کیست؟
وآن مادر خستهٔ جگر سوز شب رنگ شده، ز بخت بد روز
(همان:132)
مجنون در پای سگ می افتد و گریه سر می دهد.
بگرفت به رفق در کنارش می‌شست به گریهای زارش
دامن به تهش فگنده در خاک می‌کرد به آستین سرش پاک
گه پیش رخش به گریه نالید گه در کف پاش دیده مالید
(همان:182)
لیلی هم گریه سر میدهد.اشک سیل می ریزد و با هر گریه آتشی ازدل بیرون می ریزد.
چون غم زدگان به درد می‌بود با ناله و آه سرد می‌بود
هر گریه که کرد موج خون ریخت هر دم که زد آتشی برون ریخت27
(دهلوي ،1964 :227)

فصل پنجم
گفتار هاي عاشقانه

گفتارهای عاشقانه ی مجنون و لیلی:
در جای جای داستان مجنون ولیلی میان این دو عاشق به صورت مستقیم و یا غیر مستقیم سخنی گفته شده است در این بخش به طور خلاصه به بخش هایی از آن سخنان عاشقانه اشاره می شود: دوست مجنون به در خانه ی لیلی می رودو
گریان به هزار وای ویلی شد تا به در سرای لیلی(دهلوي،1964 :126)
لیلی وقتی حالات مجنون را در می یابدو احوالش را جویا می شود.می گوید:ساکت باش و منتظر بمان زیرا که ما دل شکسته هستیم
گفتا که تو کیستی بدین روز وین گریه چرا کنی بدین سوز
رنجیده منم درین جهان بس وین کار منست چون کند کس
تو ناله مکن که خسته ماییم تن زن تو که دل شکسته ماییم
(همان:126)
لیلی جویای حال مجنون می شود می گوید:
کان گم شده را چگونه دیدی وزصحبت او چرا رمیدی
روز ازتف آفتاب چ.نست شب هاش بدیده خواب چونست
دل را به غم که می سپارد غم را به رخ که می گذارد
اندیشه چیست در گمانش افسانه کیست برزبانش
او یار منست یارتو نیست وین کار منست کار تو نیست
(همان:127)
وقتی لیلی از مجنون نگران بود نامه ای می نویسد و با اشک چشم خود مهر می کندنامه را با نام خدا می آغازد وخدا را ثنا می گوید و خود را دلشده می نامد و بعد جویای حال مجنون می شودو می گوید می دانم که روزت مانند شب سیاه است حال شب هایت چگونه است؟
آغاز صحیفهٔ معانی بر نام خدای جاودانی

برپای کن بلندو پستی پروانه ده برات هستی

آن را که هدایتی رساند اندازه کرا، که واستاند

وآن را که کند ز روشنی دور آن کیست که باز بخشدش نور

وآنگه ز خراش سینهٔ خویش خونابه فشانده از دل ریش

کاین نامه که هست چون نگاری از دلشده‌ای، به بی‌قراری

یعنی ز من ستم رسیده نزدیک تو ای رسن بریده

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درمورد عاشق و معشوق Next Entries تحقیق رایگان با موضوع حقوق بین الملل، دیپلماسی عمومی، سیاست خارجی، افکار عمومی