پایان نامه درمورد ظاهر و باطن، عرفان اسلامی، معماری اسلامی

دانلود پایان نامه ارشد

«استحاله»229 و یا «تولّد دوباره جان هنرمند» است. «در واقع کیمیا را هنرِ تبدّل جان می‌توان خواند.» از این جهت است که آن را هنر شاهانه230 می‌دانند.
هرمسیان به مادّه ازلی‌ای معتقد بودند که مادّه همه صورت‌ها بود. جان را به همین ماده ازلی تشبیه می‌کنند که قبل از انقیاد به انطباعات و شهوات به این صورت درآمده است: «جان فقط آنگاه که از همه انعطاف‌ناپذیری‌ها و تناقض‌های دورنی‌اش رها گردد، به آن جوهر انعطاف‌ناپذیری، مبدّل خواهد شد که روح یا عقل کلّی – که از بالا فرا می‌رسد- صورت جدیدی را بر آن می‌تواند نقش بزند؛ صورتی که محدود و مقید نمی‌کند.»231
این استحاله روحانی در سنّت ژاپنی به این صورت انعکاس می‌یابد: کمانگیر ژاپنی‌ای که به آیین‌های رازورزانه ذن رسیده است، به برکت تمرکز درونی و اتّحاد باطنی با ذات بی‌زمان، در لحظه تیر اندازی، چشم بسته، تیر را به هدف می‌نشاند.232
در بینش مسیحی نیز این استحاله باطنی غایت هنر مسیحی است. پرودگار، خود هنرمند است چون که انسان را به صورت خود آفریده است. این انعکاس صورت الهی در انسان با هبوط آدمی دچار اختلال گردید. انسانِ مطرود، رها نشد و خداوند به سبب عشق بی‌حد و حصرش به عنوان کلمه ابدی به این عالم نازل شد و تصویر انسانی به خود گرفت تا تمام زیبایی‌هایش را به آن بازگرد. در دیدگاه مسیحی صورت الهی، شکل انسانی مسیح است، «هنر مسیحی یک هدف بیشتر ندارد و آن: استحاله انسان، با اقتدا به مسیح است.»233
مایستر اکهارت می‌گوید: «مس بی‌قرار است تا اینکه طلا شود»234 او در واقع به جان اشاره می‌کند که در آرزوی وجود جاوید دارد. هدف کیمیا بازیافتن اصالت جبلّی آدمی و تمثّلات آن است. کیمیاگری اصولا، نه الهیاتی و مابعدالطبیعی است و نه اخلاقی، بلکه از دیدگاهی کاملا کیهان‌شناختی، بازی نیروهای جان را تماشا می‌کند و با جان همچون جوهری رفتار می‌کند که باید تصفیه شود و حل گردد و از نو متبلور شود. در عرفان اسلامی نیز از این تمثیل بارها استفاده شده است. موضوع عرفان اتّحاد با خدا یا خدایی شدن است. عرفا و ادبای اسلامی معتقدند که انسان تنها با اکسیر «عشق» می‌تواند دست از خود بشوید و خدایی گردد(7)
گنون در مقاله «علم مقّدس و علم دنیوی» با توجّه به ژرفنایی علوم سنّتی، سخن از علم کیمیا و اهمیت آن در علم سنتی آورده و علم جدید را این گونه توصیف می‌کند: علم، دیگر از هیچ یقین مطلقی شروع نمی‌شود، نه هیچ چیز پایداری وجود دارد و نه هیچ نقطه ثابتی که بتوان به آن تکیه کرد. گنون توضیح می‌دهد که علوم سنّتی، نتیجه تردید‌ناپذیر حقایقی بودند که به طور شهودی شناخته می‌شدند، بنابراین به نحو خطا‌ناپذیری در مرتبه مابعدالطبیعی بودند. گنون معتقد است علم کیمیاگری، مرتبه‌ای از کیهان‌شناختی است امّا در واقع علمی است که به این منظور پی ریزی شده که انتقال آن به حوزه کاملا روحانی را میسر سازد و این امر ارزش سمبلیک و معنای بالاتری به تعلیمات آن می‌دهد و آن را یکی از بارزترین و کامل‌ترین علوم سنّتی می‌سازد. وی شیمی جدید را انحراف کامل از کیمیاگری می‌داند که از عدم درک کسانی ناشی شده است که قادر نبودند معنای حقیقی سمبول‌ها را دریابند و همه چیز را اخذ به ظاهر می‌کردند. آنها کسانی بودند که در آزمایش‌هایشان فقط جنبه مادّی صرف را می‌دیدند و کیمیاگران به طعنه آنها را «زغال فوت‌کُن‌ها»235 یا «زغال سوزان»236 می‌نامیدند.237خلاصه، با این تشبیه به کیمیا در معماری اسلامی، استحاله سنگ به بلور و نور و بازگشت به آغاز و اصالت طبیعی اشیاء را روشن‌تر می‌کند.

4. سمبول‌ها خاصّیتِ فراتابی دارند
سمبول در همان حال که حجاب و پرده‌ای است بر وجه و اصل، نوعی آشکارگی یا پرده‌‌برداری از واقعیّت است. سمبول نیز از این جهت نردبانی است «رو به بالا»، برای راهنمایی به سمت آرکتیپ ها؛ به این ترتیب سمبول آناگوجیک238 است یعنی وابسته به تعالی روحی است. آناگوجیک از آناگو239 است که در اصل یونانی به معنای «راهنمایی روبه بالا» است. (Snodgrass, 1992, p. 3)
به بیان روشن‌تر، صورت‌ها آن تعالیِ به سوی بالا را در خود دارند و نیازی نیست که بعدا با تعابیر و تفاسیر غیرضروری آنها را متعلّق به جایی بکنیم. برای روشن‌تر شدن این مسئله از تقسیم‌بندی‌هایی رایج آغاز می‌کنیم که معمولا منشأء نظری آن به تمثیل خط افلاطون می‌رسد: نخستین چیزی که نگاه انسانی آن را می‌بیند محسوسات است، و در درجات بالاتر معقولات قرار دارند. این تقسیم‌بندی عوالم انسانی به عالم حسّانی240 و روحانی و ناسوت و ملکوت، تقسیمی است برای آسان‌تر شدن درک مفاهیم، و الّا عالم جسم از عالم جان جدا نیست. وقتی سمبولیسم را «از طریق سطح به ژرفنا رفتن» تعریف می‌کنیم، به این معنا نیست که ابتدا تصاویری را در جهان انتخاب کنیم و سپس معانی مربوط یا نامربوط اسطوره‌شناسانه را بدان گره بزنیم، یا معانیِ دوردست روان‌شناسانهمان را به آن آویزان کنیم، بلکه باید دانست که «دیدِ» سمبولیک و رمزیِ کیهان، جدای از فهم عمیق معانی آن نیست و از طریق همین دید، پدیده‌ها را بر مبنای ذاتی و فطری‌شان می‌بینیم، نه اینکه پدیده‌ها را از الگوها و مسطوره‌هایشان جدا کنیم. این طریقیّت، فقط در کلام دو مرحله است؛ به تعبیری، انسانی که ذهنیت راسیونالیست دارد «روحش در محسوسات لنگر انداخته است» و مبدء حرکتش تجربه است، اشیاء و عالم را در مرتبه وجود، مجزّا از یکدیگر می‌بیند؛ آب برای وی، عنصری است مرکّب از اکسیژن و هیدروژن و هر وقت بخواهد به آن معنایی سمبولیک می‌دهد، بی‌آنکه نسبتِ وجود‌شناختی لازم و ضروریِ بین شیء محسوس و معنایی که برایش ساخته است وجود داشته باشد.241 (ستاری, 1378, ص. ؟؟؟؟؟) ذهن و روح انسان سنّتی از این انضمامی‌گرایی دروغین و اصالت حس افراطی به دور است و ظواهر را در ارتباط با ماهیات و ذوات آنها می‌بیند. بشر آغازین، «بیشتر» (کمال) را در آینه «کمتر» (ناقص) می‌بیند. در واقع جهان بازتاب آسمان است و به زبان وجود، پیامی الهی را که در عین حال کثیر و واحد است، اعلام می‌کند.
نتیجه اخلاقی این چشم‌اندازِ کیهانی که شفاف و گویاست، سلوک احترام‌آمیز یا متعبّدانه در قبال طبیعتِ بکر است؛ یعنی طبیعت پرستش‌گاهی است که مایه تقویت و استحکام و منبع الهام آن دسته از فرزندان خویش است که معنای اسرارش را محفوظ داشته‌اند، همان‌گونه که زمین برای آتنه، عهده‌دار چنین نقشی بود.
مغرب‌زمینیِ پرومته مآب، مبتلا به نوعی خوارشماریِ مادرآورد طبیعت است؛ طبیعت برای او دارایی و مالی است که می‌توان از آن لذت برد و آن را به کار انداخت، یا حتّی دشمنی است که باید مغلوبش کرد. طبیعت که در تفکّر سنتی، مُلک خدایان بود، تبدیل به مادّه اوّلیه بهره‌‌برداری صنعتی و احساسی و عاطفی شده است.
انسانی که با طبیعت خو کرده بود، هیچ‌گاه عالم محسوس را کم یا هیچ نمی‌پنداشت و با آن به ضدیت بر نمی‌خاست و به مصاف طبیعت نمی‌رفت؛ اکنون طبیعت در زبان انگلیسی معمولا در تقابل میان تمدّن بشری و مناطق غیرمسکونیِ زمین، به کار می‌رود. در این معنا طبیعت یعنی «مکان دست نخورده توسط بشر». (پارسونز, 1389) به تعبیر شوئون، امروزه، عالم به دو اردوی انسان و طبیعت تقسیم می‌شود؛ طبیعت، عملا انسانی است که باید از پای درآورده شود؛ بشر مدام از فتح طبیعت سخن می‌گوید، فتح قله اورست یا کره ماه. (همان؟؟؟؟)
انسان پس از پافشاری‌های دکارت بر «جدایی مطلق میان تن و روان» به عقل محض تبدیل می‌شود. «بی‌تردید عقول محض… برای درک حقیقت، نیاز به صور بیرونی و یا تجسّم ندارند»؛ انسانی که مکتفی به عقل است، در یک انقلاب، همه عالم را با نظام عقلی خود منطبق می‌کند. در این چرخشِ به درون ذهن، همه حقیقت، منصرف به ذهن انسانی می‌شود و دیگر نیازی به امور بیرونی نیست تا از آن، به حقیقتی پی برد. از این رواست که شوون معتقد است «زيباشناسىِ حقیقی، چيزى جز علم به صورت‌ها نيست، بنابر این هدفش بايد امرى عينى و واقعى باشد، نه ذهني، از آن حيث كه ذهني است.»242 انسان و هنرمند در مقابل زیبایی با امر عینی روبروست، چرا که «زيبايى هنرى، مثل هر زيبايى ديگرى، عينى است و لذا مى‏تواند با عقل كشف شود، نه با ذوق. ذوق مسلما بر حق است، امّا فقط تا همان حد كه ويژگيهاى فردى بر حق هستند.»243
بشر امروز تلاش می‌کند سمبول‌ها را عقلانی کند. امّا این «عقلانی کردن سمبول‌ها حاصل پیشرفت عقل بشری نیست، بلکه برعکس نتیجه فقدان هوش آغازین یا ابتدایی نزد اکثر مردم است. سنّت در پی فهم بیش از پیش ناقص سمبول‌ها خود را مجبور دیده که از لحظه سیر در ادوار و اکوار به بعد و با الهام‌پذیری از آموزه‌های نامربوط و خارج از موضوع، سمبول‌هایی را که در آغاز (در دوران الهی) برای انتقال و تعلیم حقایق مابعدالطبیعی کفایت داشتند، تبیین کند.
شوئون این اعتقاد را خطا می‌داند «که درآغاز همه چیز مادّی و درشناک و ستبر بوده است». گویا او می‌خواهد به ایده آلیسم آلمانی و نظریه هنر نمادین نزد انسان‌های نخستین اشاره کند. وی آسیب این قبیل درکهای نادرست از سنّت را در این می‌بیند که «تخصص علمی منحصرا هم‌چند صلاحیّت عقلانی که امکان فهم تصوّرات و رمزها را فراهم می‌آورد، نمی‌تواند بود». شوئون با تذکّر این نکته که شاید بعضی ایراد بگیرند: مگر بشر قرن هجده و نوزده به طبیعت بازنگشت؟ می‌گوید: «طبیعت پرستی رمانتیک به کارما نمی‌آید،…..، غرض، بازیابی جوهر الهی و بر مبنای ذهن سنّتی در طبیعت است، جوهری که لازمه وجود و ماهیّت طبیعت است؛ به بیان دیگر، مقصود، مشاهده خدا در همه جاست و چیزی جز حضور اسرارآمیزِ حق ندیدن».244
 خلاصه، بشر برای راه یافتن به مراتب بالاتر، نیازمند مبانی محسوس است. برتریِ سمبول در فراتابیِ ابدی در زمان و از طریق زمان است. سمبول همیشه ساخته‌ای از حقیقت است که واقعیّت قابل‌درکی را ارائه می‌کند و در حالی که همه اجزاء کل را فریاد می‌زند به عنوان بخشی از زندگی، در وحدتی که خود نماین‌گر آن وحدت است، پایدار میماند.

5. سمبول ازلی و غیرقراردادی است
پژوهشگر حوزه سمبولیسم معمولا متهم به «خوانش معنا»245 از سمبول‌های نوشتاری یا بصری است. زیباشناس و مورّخ هنر، کار خود را بر اساس دریافت‌های شخصی از تاریخِ هنر قرار می‌دهد و سمبول‌ها را بر اساس روان‌شناسی هنرمند یا تجربه زیسته او یا بر پایه گزارشها و حدس‌های تاریخی تفسیر می‌کند.246
طبق نظریه افلاطون و ارسطو درباره صور، صورت‌ها ازلی و ابدی و تغییرناپذیرند؛ با این تفاوت که افلاطون جایگاه صور را در هوپر اورانوس247 یا جهان معقول و بالا و ارسطو جایگاه صور را در طبیعت همراه با مادّه می‌داند.
فهم سرشت ازلی سمبول‌ها منوط به درک پیوند ظاهر و باطن است. برای تبیین درست معنای ظهور و رابطه میان ظاهر و باطن از مثال رابطه بین شریعت و حقیقت که معمولا به صورت مغز و پوسته یا قشر و لبّ نشان داده می‌شود استفاده می‌شود. شریعت الهی که در مقام ظاهر است راهی است به حقیقت که در مقام باطن است. شعائر صورتی از آن حقیقت هستند که به «ضرورت» زمان و مکانِ ما، این جهانی شده‌اند. شریعت با توجّه به معنای لغوی‌اش راهی است که ما را به شاه‌راه اصلی می‌رساند.
«ظاهر» و «باطن‌» با محيط‌ و مركز‌ دايره‌ نیز نمايانده‌ مي‌شوند. مركز در واقع‌ به‌ عنوان‌ دروني‌ترين‌ نقطه همه‌ چيز ظاهر مي‌شود، امّا وقتي‌ كسي‌ به‌ آن‌ مي‌رسد، ديگر در آنجا بحث‌ از دروني‌ و بيروني‌ نیست و نمی‌تواند وجود داشته باشد. در اين‌ صورت‌، همه‌ تمايزات‌ مشروط‌، ناپديد مي‌شوند و در وحدت‌ اصلي‌ محو مي‌گردند.248 (Guénon, The Shell and the Kernel, 2006, pp. 21-26)
آنچه‌ اين‌ سمبولیسم، تحت‌ هر عنواني‌، بدان‌ اشاره‌ دارد الظاهر و الباطن‌ است‌، كه‌ به‌ معناي‌ امر آشكار و نماياننده و امر پنهان‌ و پوشيده‌اي‌ است‌ كه‌ به‌ خاطر «سرشت»شان‌ آشكار و پنهانندِ سمبول‌ها نه‌ در اثر هيچ‌گونه‌ قراردادي‌ پای به عرصه وجود می‌گذارد و نه‌ به‌ وسيله‌ احتياط‌هايي‌ كه‌ مدعيان‌‌ آموزه‌ سنّتي‌‌اند، به‌ طور تصنّعي‌ -اگر نگوييم‌ دل‌بخواهانه‌- به‌ عمل‌

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درمورد معماری اسلامی، عرفان مسیحی، هنر اسلامی Next Entries پایان نامه درمورد ناخودآگاه، خودآگاهی، ناخودآگاه جمعی