پایان نامه درمورد خويش، [غزل، نجيب

دانلود پایان نامه ارشد

جا

بسوزد و از دم بيجاي خلق فارغ باش

به شمع کوچه دهد طرّة نسيم اين جا

به هر طرف که روي راستي مده از دست

شماره کم نکند راه مستقيم اين جا

به شورباي قناعت نميرسي هرگز

نجيب تا نشوي پخته چون حليم اين جا

[غزل 61]
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن
بحر مجتث مثمن مخبون اصلم
به تاي پيرهن آيد برون صبا اينجا

چو موم نرم بود خنجر هوا اينجا

مرو چو باد از اين شاخ تا به شاخ دگر

چو تاک تا نکني يک دو روز اينجا]20/ب[

فريب بال زراندود آفتاب مخور

پر فتاده بود سايه هما اين جا

به چاک سين? ما کام جو که شب همه شب

دو رويه ميگذر]د[ لشکر دعا اين جا

بزرگ کردة افتادگي نگردد خوار

به روي گل نکند خانه نقش پا اين جا

اگر ز عالم افتادگي خبر داري

بساز با همه پهلو چو بوريا اين جا

ترا به جامه الوان خلد اگر کار است

چو سرو مساز به آغوش يک قبا اين جا

فتادگان محبّت ز جوش ننشينند

ز موي سر گذرد خار زير پا ين جا

به روي سبز? اين باغ سرسري مگذر

که سينه ميکشد از پا]ي [گل اين جا

به شاه ‌راه اجابت گذر نخواهي کرد

به خون دل نکشي دامن دعا اين جا

ترا به شيشه حصاري نکرده است فلک

چرا به خويش گريزي ز هر صدا اين جا

هلال از قد خم گشته ماه تابان شد

مبر شکايت پيري به هر عصا اينجا

[غزل 62]
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن
بحر مجتث مثمن مخبون اصلم
ز روي هم گذرد صوت عاشقان? ما

بلند و پست ندارد گل تران? ما

ز گرمي نفس دل چنان پريشان است

که بلبلي ننشيند در آشيان? ما

هنوز کوچ? ما شعله در بغل دارد

به اختيار منه پا به‌سوي خان? ما

سپاه غم چه تواند به کشور ما کرد

کنون که نقد حيات است در خزان? ما

اگر ز گردش پيمانه آگهي يک صبح

بساز همچو قدح با مي شبان? ما]21/الف[

ز چرخ شکوه بيجا چه ميکني ما را

نشانده است به‌روز سيه بهان? ما

نجيب کيست ز ارباب فکر تا گويد

جواب اين غزل صاف عاشقان? ما

[غزل 63]
مفعول مفاعيل مفاعيل فعولن
بحر مضارع مثمن اخرب مکفوف مقبوض محذوف
هرگز نشکسته است دلي از نفس ما

بر شاخ گلي يار نباشد قفس ما

از نقش قدم راه توان برد به منزل

ما را بتوان يافت ز بانگ جرس ما

شمشير برهنه است دم گرم حريفان

زنهار نيايي سر تير نفس ما

از صحبت خورشيد به اصلاح نياييم

در شيشه شود پخته مي نيم رس ما

از حرکت برگ چمن از پاي در آييم

مزن اين‌همه گل بر قفس ما

ديگر نگرفتيم نجيب از تو فروغي

افروخته تا گشت چراغ هوس ما

[غزل 64]
مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن
بحر مضارع مثمن اخرب
از ناله ميتوان کرد يک دسته گل جبين را

دهقان ز راه بازو قابل کند زمين را

از گريه ميرساند دل خويش را به خرمن

دهقان ز آب داند کيفيّت زمين را

در روزگار طفلي گل داشتم که گردون

انگشتري رساند انگشت کوچکين را

آزرده نيستم من دشمن سمور پوشد

بر دوش داشت دايم روباه پوستين را

افسردگي تراود از نوک خام? تو

خوش نيست سرد بستن معني آتشين را]21/ب[

آغاز کارها را رنگين کنند مردم

بلبل نکو رساند آواز اوّلين را

نام بزرگ جستن هر کس نمي‌تواند

محمود کم پسر نيست آري سبکتگين را

مردي ز غيب بايد تا کارها گشايد

بي ‌دست ‌و پا نداند بستن ره کمين را

روزي که پا نهادم در مکتب توکل

بر خويش جمع کردم تحسين و آفرين را

جهدي که از تو ماند در دهر نقش خيري

از بهر نام دارند در چشم زر نگين را

از خويشتن بريديم يکباره دوستي را

هر جا نجيب ديديم ياران مهر و کين را

[غزل 65]
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
بحر مجتث مثمن مخبون محذوف
ز خار خار بر آمد برهنه پايي ما

فغان که ره به نوا برد بينوايي ما

هزار مرحله در پيش بيشتر دارد

در آستين تمنا شکسته پايي ما

فکندهايم به طوفان نوح عالم را

ز گريه سبز نشد دامن حنايي ما

چراغ ديده ز آتش ملول مي‌گردد

کسي مباد که افتد به موميايي ما

به خلق بس که چو خورشيد گرم برخورديم

عجب که سرد شود نان آشنايي ما

بسان خار به دامان ما دلير مخسب

نجيب آفت شهر است روستايي ما

[غزل 66]
فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن
بحر رمل مثمن مخبون محذوف
عارف ميکده بي‌زور و نه زر کرد تو را

گريههاي شب و فرياد سحر کرد تو را]22/الف[

تو حريف دم شمشير نبودي هرگز

جوهر دل يکي از اهل جگر کرد تو را

چشم پوشيدن و در بر رخ مردم بستن

ميتواند که ز ارباب نظر کرد تو را

تو که درماند? خواب سحر خود بودي

آخر از برق سواران که خبر کرد تو را

سر فروبردن اين خرقه اثرها دارد

صدف پير به يک چله گهر کرد تو را

همچو خورشيد منه سر به سر هر ديوار

چرخ محتاج لب ناني اگر کرد تو را

شوق سرگرم که در کعبه دل دارد راه

يکي از آبله پايان سفر کرد تو را

برگ‌ريزان نزاکت ز چمن شوختر است

ساي? سرو قبا پوش ثمر کرد تو را

شمع کاشانه هفتاد و دو ملت گشتن

پرتو خدمت استاد و پدر کرد تو را

[غزل 67]
فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن
بحر رمل مثمن مخبون محذوف
در چمن زان نبرد خاطر ناشاد مرا

ساي? بيد بود نيز? فولاد مرا

هيچ کس را به زبان کار نيفتد هرگز

کرد مژگان تو در خان? صياد مرا

دو سه روزي نکنم ناله اگر معذورم

با دل تنگ قفس کار نيفتاد مرا

سايه تربيتي بر سر ديوارم هست

شوخ‌ چشمي نبرد جانب استاد مرا

بار کشتي است غم و عيش جهان را با هم

يار آن نيست که آخر نکند ياد مرا

تا شدم نقطه صفت غنچه در آغوش قلم

هر ورق شد به نظر سيلي استاد مرا]22/ب[

کي توان شرح پريشاني دل کرد نجيب

هر سر موي شود شانه شمشاد مرا

[غزل 68]
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن
بحر مجتث مثمن مخبون اصلم
بهار سينه ز داغ انجمن بود ما را

چه احتياج به سرو ]و[ سمن بود ما را

به بزم يار نداريم دست و پاي زبان

به‌جاي يک ‌دهن ار صد دهن بود ما را

به باغ دهر کم از سر]و[ نيستيم آخر

از اين چه قيد که يک پيرهن بود ما را

چنين که شمع و گل از خويش رفتگان تواند

چه اعتماد به سر چمن بود ما را

دهان ‌تنگ تو با آن که بسته راه سخن

در آن دقيق? مشکل سخن بود ما را

در اين گريوه که چندين خطر در او جمع است

به يمن صاف‌دلي انجمن بود ما را

بهار آمد و داغي ز نو نسوخت نجيب

از اين چه کار که داغ کهن بود ما را

[غزل 69]
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
بحر رمل مثمن محذوف
در حصار عافيت باشد لب از افغان ما

ديده راحت ميکند در ساي? مژگان ما

موج درياي نفس پيوسته ميجنبد به خويش

يک گره15 نگشود آخر آه از اين سوهان ما

خاک را در چشم سامان سليمان ميکنم

ديد? موري تواند داد اگر سامان ما

زهر ميجوشد به‌جاي اشک اگر تن در دهيم

خون خورد از راه دل هم کاس? مهمان ما

نوح را چون [مي] کند در خانه تنگ تنور

دست بردارد اگر از آستين طوفان ما]23/الف[

بس که ما را نعمت ايام عاجز کرده است

ز خلالي خويش دارد به پا دندان ما16

دست از چاک دل ما از چه ميگيري نجيب

بي گهر هرگز نباشد دامن نيسان ما(؟)

[غزل 70]
فعولن فعولن فعولن فعولن
بحر متقارب مثمن سالم
به‌روزي که ابر بلا ديد ما را

چو باران به هر دشت پاشيد ما را

چو ديوانگان شور صحراي وحشت

برون برد از ساي? بيد ما را

به صد سير گلزار با خود نياييم

چو باران گلاب که پاشيد ما را

نظر کرد? عشق ضايع نگردد

ز مهر تو برداشت خورشيد ما را

ز محرومي باده بي تخت و تاجيم

توان ساخت يک جرعه جمشيد ما را

دل ماست پرورد?17 گنج و گوهر

توانگر شود آنکه کاويد ما را

چراغ تمنا نسوزد به عالم

نجيب عاقبت سوخت امّيد ما را

[غزل 71]
مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن
بحر هزج مثمن سالم
چه حاجت وانمودن پرتو صنع الهي را

تردد نيست لازم آفتاب صبحگاهي را

نخواهي گوهر مقصود از اين دريا برون آورد

اگر کم از الف دانسته باشي خارماهي را

اگر کار اوفتد با صد زبان عاجز نميگردد

نميداند چرا معشوق من عاشق نگاهي را

ز طاق سر بلندي ابرو]ي[ خوبان نمي‌افتد

که محراب دعا آورده با خود قبله‌گاهي را]23/ب[

شب و روزم ز تاريکي چو زلف يار ميماند

من آن روزي که دانستم سفيدي و سياهي را

شجاعت نيست خاکي بر سر افتاده پاشيدن

وگرنه ميتوان برداشت تيغ کينه خواهي را

شب هجران نفس تيغ است چون دل گريه انگيزد

دم هر موج دريا خنجري باشد تباهي را

فزونتر گشته‌ام از ماه و انجم يک سر و گردن

از آن روزي که دادم بوسه پاي بي‌کلاهي را
نجيب عالم اگر روشن شود بي ‌منت آتش

نريزد تا قيامت داغهاي من سياهي را

[غزل 72]
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
بحر رمل مثمن محذوف
باغبان در شيشهام ريزد گلاب خويش را

کي به دشمن ميدهم يک قطره آب خويش را

پيش از اين پاس دل بيدرد نتوان داشتن

ميبرم در خان? آتش کباب خويش را

در گلستاني که بلبل غنچه خسبان گل است

بستهام از چار جانب راه خواب خويش را

در حصار چرخ مينايي حريفي کو که او

کاس? پر خون شمارد آفتاب خويش را

تاب دم سردان ندارد غنچ? دلتنگ من

ميبرم بيرون از اين دريا حباب خويش را

در لباس رشک گل از شاخ چون پيدا کنم

من که نشناسم ز بيدردي شراب خو]يش را[

در صف نيکان نگيرد روز محشر را حساب

آنکه با خود ميکند روشن حساب خويش را

گر جهان يکسر شود چون طرّ? خوبان سياه

کم نخواهد کرد عاشق پيچ‌وتاب خويش را

ديد? آگاه عاجز نيست از تعمير خود

ميکنم بيدار شبنم انقلاب خويش را]24/الف[

سر به بالين در نمي‌آيد مرا چون گل نجيب

ورنه هر بيدرد داند وقت خواب خويش را

[غزل 73]
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
بحر رمل مثمن محذوف
خاک ضايع ميکند تخمي که مي‌کاريم ما

برق حاصل ميشود اشکي که ميباريم مـا
زير و بالاي جهان پيش و پس يکديگرند

آسمان ميخندد از شادي و مي‌زاريم ما

هيچ دردي بدتر از بي‌دردي دلدار نيست

خويشتن را دوست از بهر تو ميداريم ]ما[

ابر بر دهقان فشاند آب جوي خويش را

روزي مردم شود تخمي که ميکاريم ما

چشم ناخن]را18[ به کار خويشتن نگشوده‌ايم

هر کجا زخمي پريشان گشت ميخاريم ما

مصلحت در بستن لب بود ور نه هر نفس

صيد وحشي را به دام از ناله ميآريم ما

از کنار ديده و دل يار اگر خواهد نجيب

هر نفس آبي به روي کار ميآريم ما

[غزل 74]
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
بحر رمل مثمن محذوف
سر به دل‌ها مي‌دهي چون آفتاب خويش را

باز کن اول به روي خود نقاب خويش را

ميشود ظاهر که بلبل را چه خون در کاسه کرد

غنچه بردارد ز روي خود نقاب خويش را

مي‌تواند باد سستي از صبا چالاک تر

چون کليم از آب بردارد حباب خويش را

از زبان خويش حرفي ساز کردن مشکل است

ورنه هر کوهي به کف دارد جواب خويش را

از بياض آشنايي بهره دارد آن که او

سيلي استاد مي‌داند کتاب خويش را]24/ب[

آبرو را جمع کن در شيشه دل حيف نيست

صرف اين بي‌حاصلان کردن گلاب خويش را

در بياض حسن بي‌پروا کجا مطلع شود

تا نسازي بيت ابرو آفتاب خويش را

نيست حاجت حسن را تعليم بي‌باکي نجيب

صبح محشر خوب داند انقلاب خويش را

[غزل 75]
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
بحر رمل مثمن محذوف
مرغ نتواند پريدن از سر ديوار ما

سين? باز است طرح سين? گلزار ما

آه اگر ما را به ديوان ريا کار اوفتد

بوي مي

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درمورد آيينه، [غزل، نمايد Next Entries پایان نامه درمورد [غزل، محذوف، نجيب