پایان نامه درمورد ]بيني[، پاي، بيني

دانلود پایان نامه ارشد

ستاره به اقبال من برآمد لنگ

دهن گشاده مه و مهر بهر من چپ و راست

کسي چطور رود از کمين گه دو پلنگ

دل پر آب ز تاريکيم برون آورد

چراغ خانة دريا بس است چشم نهنگ

به راه ناله من درميا به يک سر خشک

شنيده]اي[ که دو سر مي‌برد سنان در جنگ

اگر شکستن پيمان و عهد ما اين است

توان خريد مسلماني از ديار فرنگ]73/ب[

ز بس که منت بي‌جا از اين و آن خوردم

رسيد تا به کمر بار دوش من بر سنگ

در اين محيط نيم همچو ديگران بي موج

کشيده سيل خيالم سري بر آب کرنگ

به آب روي قناعت سرشک من خو کرد

سر ستاره من کي رود به دام نهنگ

مقام من ز سر راه خود به در نرود

هزار نغمه اگر شد کنم به يک آهنگ(؟)

سري به صحبت ارباب دل توانم برد

به‌پاي آينه افتادهام چو ساي? زنگ(؟)

گشاده روي ترم از فضاي سينه نرد

نساخت مهر? ايام راه بر من تنگ

هنوز ساي? من آفتاب مي‌پاشد

چو طفل ميوه نميچينم از طبانچه سنگ

چگونه تنک به خود کرده]اي[ جهاني را

تو را که منت مردم نميکند دل تنگ

ز آسمان و زمين خويش را چه چاره کنم

که دانه]اي[ چه ترقي کند ميان دو سنگ(؟)

دماغ شکوه نمانده است روزگار مرا

وگرنه راه سخن هست تا سپهر دو رنگ

از آن نگشت سرانگشت من حنايي مدح

که دست شاهد معني نمي‌رسد بر رنگ

دو اسبه ميروم اينک به پاي شأن کسي

که آفتاب رساند به شاطرانش رنگ

شکوفه چمن دين علي ولي الله

نهال گلشن دولت خديو به اورنگ

مگر به سجدة راي تو دير آمده بود

آفتاب هنوز از فلک خورد سر جنگ

به زير آب ز نرميّ عدل تو چه عجب

که اره تسمه شود بعد از اين به پشت نهنگ]74/الف[

چنان به عهد تو هموار گشت تپة خاک

که دست و پاي ترازو نميرسد بر سنگ

ز پاي مردي صلح تو وقت شد که دگر

به روي صفحه نگيرد قرار صورت جنگ

صرير کلک تو شد نشاط کي برداشت

که ناله را نتوان يافت در صف آهنگ

مگر به قبضة مردي تو کمر را بست

که کوه تيغ شده روز و شب به روي پلنگ

کدام روز به رستم نموده] اي[ خود را

که در قلمرو سرگشتگي است روح پشنگ

قدم ز دايرة عدلت ار نهد بيرون

چو راه حلقة دف چشم نغمه گردد تنگ

به پيش جامة خدّام تو چه رنگ پرد

هزار رنگ برآيد اگر سپهر دو رنگ

ببين چگونه فلک از طناب کاهکشان
اگر ز حسن تو گلگون کند گريبان را

گلوي خصم تو را بسته با گلوي تفنگ
چو جامة شفقي ميشود برابر زنگ

اگر سياست تو نبض نغمه را پيچد

گره برآورد از جوش تب زبان پلنگ(؟)

زمانه زود کند جام? گلوله ]به[خاک

به دوش خصم تو گر گل کند قباي تفنگ

ز فيض ابلق رأي تو جاي آن دارد

که شمع آب دهد بعد از اين … به سنگ)؟)

ز پاي مردي صياد عدل تو چه عجب

که خواب امن کند صيد در کنام پلنگ

سر عدوي تو را آفتاب تيغ به کف

گلولهوار دواند به تنگ راه تفنگ

اگر نسيم تو پا بر حنا گذار کند

شکوفهوار رود خاک ره به جام? رنگ]74/ب[

مزاج طبع تو راضي نمي‌شدي بر صلح

که ميگرفت در اين ره عنان شيشه و سنگ

به‌جاي طعمه دل و ديد? عدوي تو را

گهي به نيزه دهد آسمان و گه به خدنگ

چگونه خامه به مدح تو دست و پا سازد

که سيل معني سرشار و راه قافيه تنگ

اگر به خاتم فيروز? فلک نگري

به شهد نفس شود بعد از اين نگين شرنگ

کدام روز حنايي شد از تو صفحه خاک

که عکس آينه گيرد ز سايه مژه رنگ

اگر به عهد تو بيجا صدا کند گردون

کشد ز سايه دندان ره زبان از رنگ

زمانه خصم تو را بيش از اين چکار کند

دو انده روز و شبش را به کوچه دو تفنگ(؟)

چه شد که پيکر بدخواه تو چو کوهي شد

مجال نيست که بر دل زند ز دست تو سنگ

به عهد هوش تو امروز صورت ديوار

جهد ز خواب سراسيمه نفير کلنگ

گرفت تيغ تو يک بار نبض عالم را

هنوز در تب لرز است ساي? هوشنگ

ز چرب و نرمي رأي تو دور نيست که آب

دماغ موج کند آشنا به روغن سنگ

براي شاطر رأي تو جاي آن دارد

که آورد مه و خورشيد را به‌جاي دو رنگ

خدايگانا دارم دل]ي[ ز ديدن خلق

شکسته رويتر از گوش? کلاه فرنگ

ز دست سخت دليهاي خلق نزديک است

که خانه واکند از بهر من جهان از سنگ

مرا به نشأ بي‌درد مردمي کار است

که مي‌دهند دو سر از براي يک سر بنگ]75/ الف[

همه ز دايره بيرون ولي ز سستي عهد

گرفته‌اند چو رنگ از هواي ريش پلنگ

تمام پيلهور امّا به وقت گيرايي

برآورند گهر را ز روي دست نهنگ

گرسنه‌ چشمي‌شان آن قدر که بردارند

ز روي کاس? چيني به‌وقت خوردن رنگ

خدنگ بخت ز پهلويشان چه بردارد

که چون گلوله نخواندند غير علم تفنگ

نشستهاند ز شومي نفس ناپخته

چو آتش بيمزه در کام اشتها دلتنگ

هزار چشم چو غربال از آن جهت شدهاند

که خورده‌اند از کفگير اشتها سر چنگ

اگر چه در عقب از جهل مانده‌اند ولي

براي بردن نقدند جمله پيشآهنگ

اگر به صفحة دانش گذارشان افتد

نميکنند ز غفلت تميز رنگ از رنگ

تمام امت ريشند شانه و مسواک

زنند رخت مثلث چو گازران بر سنگ(؟)

فروختند و خريدند و بار در کارند

هزار مقري تسبيح را به کل? بنگ(؟)

به گاه دعوي بيهوده مجمعالبحرين

ز نقش معني بي‌بهره همچو کام نهنگ

به مرغ صورت ديوار تيغ بردارند

که مشتبه بود از راه بال و پر به کلنگ

تنور معد?شان سرد ميشود وقتي

جهد ز آتش فوارهها به قدّ تفنگ

چو نقش قالي روي نگاهشان بر صدر

ولي به ساي? خاکند همچو نطع پلنگ

به‌دست خشک که ابرام از و چو قطره چکد

کشند شير ز پستان شير صورت سنگ]75/ب[

اگر به آينه افتد نگاهشان ديگر

حناي عکس نبيند به ‌پاي ديدن رنگ

به ‌پاي دايره ابلهي همه مدکش

نديده شير? اندام نشان قوام پلنگ

براي پول همه سرشکسته در آتش

براي پار? نان جمله در تنور تفنگ

از آن برنده برآمد زبانشان در کار

ز بي حيايي کردند تيغ دم را سنگ

ز بس که عادت در مفت کردهاند اکنون

خورند نشتر بيجا اگر رسد ز تفنگ

حرام خوردنشان آن قدر که در رمضان

خورند نان حلال از شراب‌خانه و بنگ

ز بي کمالي دارند همچو ساي? دام

کتاب را بي صيد کباب بر سر چنگ

ز روي مذهب اين ناکسان بود پيدا

که فرعشان به تتار است اصلشان به فرنگ

همين بس است به اثبات دين نبودنشان

کنند شرع بني را به طرز شرع فرنگ

نمازشان همه مقرون …..

دعايشان همه در آستين صوت ]و[ پلنگ(؟)

ز تلخ گفتن اين قوم راست کي آيد

دگر قباي مربا به قامت بالنگ
]]]
نسيم شان متردد به کوچ? دولت

ولي به خانه ادبار هر يکي سرهنگ

به صيد ماهي گر دست شان برون آيد

کباب گردد بر سيخ موج کرد? سنگ(؟)

نبرده بوي ز گلزار فکر شيردلان

تمام گنده دماغند چون دهان پلنگ

از آن گلوله يخ گشته‌اند در خنکي

که کوزهشان نرسيده است هيچ گه بر سنگ]76/الف[

ز چار جزو ببندند چار آيينه71

به بيدلان محبت کنند هر گه جنگ

به اينکه نسبت نويي به اهل دل دارم

دماغ شيشه من نيست خالي از گل سنگ(؟)

ز دست خلق نه تنها منم غبارآلود

هميشه خان? آيينه72 است مخزن زنگ

گرفتهاند مرا ناکسان به شب? تير

نشانه]اي[ چه کند بادم هزار خدنگ(؟)

به دام خويش کشد ده سوار را يک شير

فتاده صيد مرا کار با هزار پلنگ

ز نيزه قلم ملک گير و شوکت نظم

گهي مسخر رومم گهي به قيد فرنگ

تو شهريار مسلماني و نجيب فقير

روا بود که برآري مرا ز قيد فرنگ

هميشه ناگه ز اجزاي خاک و باد بهار

رسد به آلو آب دهد به ليمو رنگ

به دوستان تو آيد ترنج زر از غيب

سر عدوي تو بادا به دار چون بالنگ

]قصيده 12[
مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن
بحر هزج مثمن سالم
در منقبت حضرت علي(ع)
درآ در کوچ? جانان که درد بيکران که بيني

نسيم موميايي را شکسته استخوان بيني

مپيچان خويش را مانند دستار تهي مغزان

به بازاري که سرها متاع رايگان بيني

فلک رخت تو را در منزل خورشيد اندازد

اگر خود را به زير سايه افتادگان بيني

حريف گلستان ياسمن آن زور خواهي شد

که گل‌هاي چمن را سر به سر مال خزان ]بيني[

دلت از نقد و حبس آفرينش بازمي‌ماند

دل درويش را کمتر ز گنج شايگان ]بيني[]76/ب[

مي پيمان? وحدت که عالم را به رقص آورد

اگر آمد گه شوي در ظرف چشم خون‌چکان ]بيني[

دلت آن روز در صحراي امکان شاخ گل گردد

که اجزاي جهان را نقش پاي کاروان ]بيني[

نخواهي با خدنگ آسماني دست و پا کردن

مگر روزي که قد مطلب خود را کمان بيني

اگر بند قباي غنچ? دل واکني شايد

در آن مجلس که آتش را نسيم ارغوان ]بيني[

دلت با شاهد اميد همپروار مي‌گردد

که گل را چون پر افتاده پيش آشيان ]بيني[

جواهرداروي بازار امکان زير پاي تو است

متاع آفرينش را دگر گرد دکان بيني

در اين ره بر مسيحا از براي رشته پيچيدند

مبادا خويشتن را در کمند ريسمان ]بيني[

ز خود گر ميتواني در تصرف دست پيدا کن

چو طفلان چند رفتن به‌پاي ديگران ]بيني[

در آغوش کمر چون بهله خواهي دست پيدا کن

چو ني هر روزه بند تازه از خود بر ميان ]بيني[

مرو از شهربند گوش بيرون همچو نفش گل

زبان غنچ? تصوير را گر ترجمان بيني

به روي هفت? اوقات ما آوارهگان بگذر

اگر خواهي چو رستم رسم و راه هفتخوان ]بيني[

نهد آن روز بر خط گيتي مهر يک رنگي

که دل را با تمناي زبان همداستان ]بيني[

…….ميتواند مدکش مرغان گلشن شد

که اجزاي قفس را برگ سبز بلبلان ]بيني[(؟)

……… شکوفه رنگ ميباري

چه خواهي کرد اگر ناگاه گنج شايگان ]بيني[(؟)

يک امروزي به کار مردم افتاده صبري کن

که فردا نالهام را با مسيحا همزبان ]بيني] [77/الف[

اگر بر پشت دست سايه خود آشنا گردي

چمن را بي‌تکلف کمتر از برگ خزان ]بيني[

حريفان نعمت ايام را خاشاک مي‌دانند

چرا افتي در آتش چون تنور هرگاه نان ]بيني[

به روي نام? دل‌ها نگاهت آشنا گردد

پر افتاده را روزي که مکتوب بتان ]بيني[

تواني مدکش گلزار الفت گشت چون بلبل

که هر چاک قفس را حلقه زلف بتان ]بيني[

دم از تيغ شجاعت ميتواني زد که چون مردان

دو عالم را دو مرغ نيم بسمل خون تپان ]بيني[

دل بي مدعا از شهر بند وهم بيرون است

چه لازم ديگري را بر در خود پاسبان ]بيني[

چو اوراق خزان زين گلستان تا کي زمينگيري

سفر کن خويش را تا در بهار بي خزان ]بيني[

جنون از بوي گل چون شاخ سرماخورده ميلرزد

تو غافل چند بنشيني که باد مهرگان ]بيني[

بلند و پست عالم در حقيقت طعم? خاک اند

همان بهتر که خود را کمتر از افتادگان ]بيني[(؟)

مهيا کردهاند از بهر تو اشک و رخ زردي

تو خود را چند در آيين?73 هر آب و نان ]بيني[

نظر بر صورت آيينه74 ديدن کار مشکل نيست

تمنا کن دلي تا لحظ? خود را در آن ]بيني[

چناني مينمايد عالمي در پيش چشم تو

به سر هر گاه دست خويشتن را سايبان ]بيني[

در اين ….. هر نقش پا گرديده گردد

همين سنگ نشان و گرد پاي کاروان ]بيني[(؟)

ز چاک خرق? عزلت نخواهي سر به در کردن

اگر خود را چو گل در جامه خواب پرنيان ]بيني[

به‌نقد بي‌نيازي ميشوي کامل عيار آن گه

که مشت خاک را بهتر ز گنج شايگان ]بيني] [77/ب[

سر همت به زير ساي? گل در نميآيد

تو با اين سربلندي چند روي آسمان ]بيني[

حريفان همچو باد صبحدم رفتند و تو غافل

هنوز از ساده لوحي نقش پاي کاروان ]بيني[

به نان ره برد خورشيد از براي گرم تر خوردن

مشو آتش اگر در خان? خود ميهمان ]بيني[

ز اشک و آه ما

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درمورد ]چراغ[، ]رنج[، نسيم Next Entries پایان نامه درمورد ]بيني[، ]او[، ساي?