پایان نامه درمورد ]بيني[، ]او[، ساي?

دانلود پایان نامه ارشد

آوارگان خواهي به ياد آورد

سهي سروي اگر در سايه آب روان ]بيني[

نميسازد هما را در بهار مغز سر بردن

همان بهتر که درد خويش را در استخوان ]بيني[

بهار عافيت را در حصار درد ميبينم

قفس را جهد کن تا بر سر شاخ خزان ]بيني[

رخ حسن ازل در خان? زنگار ره دارد

تو ساده دل همين آيينه75 و آب روان ]بيني[

نسيم هر گلي دام است چون دل پرده بردارد

گرفتاري چرا بر نقش پاي بلبلان ]بيني[

اگر با ساي? آيين?76 دل آشنا گردي

دو عالم را غبار کوچ? افتادگان ]بيني[

کمند وحدت شب‌هاي77 ناله ناکامي است(؟)

تو بي‌پروا شوي مويي که زلف مهوشان ]بيني[

جهان را پرتو خورشيد از ظلمت برون آورد

تو تاکي خويش را در ساي? مهتابيان ]بيني[

جمال يار ره در کوچ? بيگانگي دارد

دل زودآشنايي کو که حسن جاودان ]بيني[

در آن بزمي که هر داغ است بر چشم خرد ساغر

چرا بايد که خود را کمتر از رطل گران ]بيني[

ترا دل از نسيم شير قالي رنگ ميبازد

چه خواهي کرد اگر ناگاه شير نيستان ]بيني[

بهشت جاودان در آب با ريگ کم آزار است

مکن کاري که دوزخ رابه خود آتشفشان ]بيني[ ]78/الف[

ز خود چشم تماشا واکن و آنگه به صحرا رو

که در هر کام زلف سرکش و مويي ميان ]بيني[

از اين دريا برون رو نيست در روي صدف نوري

چه لازم اين همه آسيب اين بدگوهران ]بيني[

کدامين شمع دارد از تو بهتر دهر در مجلس

چرا خود را نميسوزي که حسن جاودان ]بيني[

تواني يک دو حرف آتشين از خويش انشا کرد

اگر مغز خرد را پنب? گوش زبان ]بيني[

به بزم آفتاب آن روز خواهي چشم واکردن

که خود را همچو شبنم غنچه خسب گلستان ]بيني[

درست آيد برون از آب دريا سبوي تو

مه نو را بخوان آسمان گر نيم نان بيني(؟)

ز شور بلبلان اين چمن از ره مرو بيرون

دل خود را به‌جاي گل به‌دست باغبان ]بيني[

به‌عين دوست نتواند ره سر کشتگي پيمود

ز خود بگذر که روي شاهد ريگ روان ]بيني[

مگر چشم و دل انصاف تو سيري نميداند

بس است اي بي مروّت چند روي آسمان ]بيني[

دو مطلب روي دست يک تمنا در نميآيد

برآمد آفتاب از برج دولت تيغ کين بر کف

تو ميخواهي که داني گاه اين و گاه آن ]بيني[

اگر خواهي مصاف شير مردان جهان ]بيني[

سپاه شوق را بردار و صفها ]را[ز هم بشکن

مگر خود را به زير سايه صاحب قران ]بيني[(؟)

مه برج ولايت مرتضي کز بيم شمشيرش

فلک را قامت انديشه مانند کمان ]بيني[

کجا شکّر فشاندي از لب شيرين به شمع و گل

ز صحرا تا چمن هر نقش پا را نقل دان بيني(؟)

مگر دست تو از بهر درم ريزي برون آمد

که خاک غنچه را چون عرص? گل زرفشان ]بيني][78/ب[

اگر حفظ تو بهر کار عالم دست بگشايد

هما را بعد از اين چو مغز جا در استخوان ]بيني[

چو داغ لاله عمرش در سياهي بگذرد تا حشر

اگر يک بار گل را بي رضاي بلبلان ]بيني[

در ايام تو بهر حفظ سبزان چمن افروز

به گرد هر گل و هر لاله صد جا باغبان ]بيني[

در آن مجلس که برداري نقاب از چهره گلگون

مه و خورشيد را آينهدار شمعدان ]بيني[

به هنگامي که برخيزد ز جا قد تو از دهشت

فلک را چون مگس در آستين سرمهدان ]بيني[(؟)

طبيب لطفت ار تيماردار بيدلان گردد

مسيحا را ز خجلت جا مگر در آسمان ]بيني[

به پابوس جنابت همچو نقش ساي? انجم

سر نه چرخ را پيوسته خاک آستان ]بيني[

اگر پيمان? لطف تو گردد چار? دل‌ها

سر خميازه را تا حشر در خواب گران ]بيني[

شکوفهوار اگر رأي تو دست از بار بردارد

متاع سود را در چار بازار زيان ]بيني[

هر آن کو از طريق شاه راهت پا نهد بيرون

به روي خاک ره پيوسته چون سنگ نشان ]بيني[

نه تنها آسمان گرد سر کوي تو ميگردد

مه و خورشيد را بر دور همچون زائران ]بيني[

اگر سرگرمي حفظ تو چشم از خشک و تر پوشد

چراغ شعله را مقراض78 من آب بيزبان ]بيني[

چنان بر زخم مرهمها رسيد از ساي? لطفت

که برگ ياسمن را پنب? داغ خزان بيني

به بازاري که حسنت واکند جنس معاني را

سخن را هم چو آخر تخته]اي[ روي دکان بيني

به تو روشن شود از سخت جانيهاي آيينه79

اگر يکبار خود را بر سبيل امتحان بيني]79/الف[

اگر سرگرمي جود تو بر مه دامن افشاند

چراغ مهر رادر ساي? خود زرفشان بيني

مگر يک گل به ياد گوش? دستار تو واشد

که شخص سبزه را بر سر کلاه ارغوان ]بيني[

رساني از صرير کلک يک گلشن ترنم را

پريشان بلبلي در غنچه خسبان خزان ]بيني[

به دار الضرب سلطاني سليماني تو را زيبد

که مور خسته]اي[ را در کنار آشيان ]بيني[(؟)

فلک را در خم ميل ندامت ميکشي تا حشر

اگر در عهد خود يک ديده]اي[ را خون فشان ]بيني[

بسان تير از راه محبّت راست گرداني

اگر يک قامت خم گشته]اي[ همچون کمان ]بيني[

جهان را از سر نو ميرساني در مقام عدل

دو دل را زير چرخ نيلگون گر همزبان ]بيني[

از آن روزي که شد با کوچ? تو توتيا محرم

هنوز از خاک راه سرمه چشم خونچکان ]بيني[

کشي که از پهلوي گل بهر غيرت استخوانش را

اگريک پر به گلزار قفس از بلبلان ]بيني[

در آن صحرا که صياد تو رنگ دام را ريزد

به سيخ هر سرخاري کباب گرد ران ]بيني[

جهان را تنگ ميسازي به چشم نه صدف تا حشر

گهر را گر نفس واري به قيد ريسمان ]بيني[

تو از خود پيش خواهي آشنايان فدايي را

نبيني خويش را تا عالمي بر دوستان ]بيني[

ترا زيبد ره انصاف را پيوسته پيمودن

که در پلة ميزان هم اين را با همان ]بيني[(؟)

جدا از روي تو يکبار محرم گشت بر صورت

هنوز آينه را در کوچ? خود موکشان ]بيني[

به روي دست دل جا ميکني پا در حريم گل

اگر يک مرغ را زين گلستان بيآشيان بيني]79/ب[

گشودي راه نعمت را و در مهمان سراي خود

بهر بيچاره يک شمعي و گل را ميزبان بيني

بروبرون رفت از حصار عدل تو اکنون به چشمخود

سرشير طمع را زير تيغ بي امان ]بيني[

اگر تيغ تو افشاند شرر امروز آتش را

به جان خان? دشمن به جاي پاسبان ]بيني[

گر اوراق جهان پيچيده خواهي دست بالا کن

فلکها را به روي يکدگر طومارسان ]بيني[

نم احسان چنان برداشت خشکي را ز روي هم

که مفلس را به عهد سفر? خود ميزبان ]بيني[

اجابت بر دم راه دعا آمد نجيب اينک

برآور دست را ترسم که شب را سرگران ]بيني[

هميشه چار فصل اين باغ را از گردش ايام

گهي در ساي? ابر بهار و گه خزان بيني

عدوي خويش را چون سبزهاي از بيخ برکنده

گهي زرد و گهي خشک و گهي بي خانمان ]بيني[

]قصيده13 [
مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن
بحر منسرح مثمن مطوي مکشوف
در نعت رسول اکرم(ص)
کيست که آرد به ما تحف? گلزار او

هرسر مويم کند رخن? ديوار او

بر سر يک مشت خاک مشکل ما مانده است

شايد آسان کند دولت ديدار او(؟)

صدرنشين فلک احمد مرسل که هست

نه چمن و چار فصل غنچه گلزار او

دايره کاينات موج نخستين اوست

ما همه سر مينهيم بر خطّ پرگار او

گرد در اهل دل سرم? مينايي است

چهر فشاند به خاک ساي? ديوار او

گوهر توحيد را گوش دگر عارف است

هر دل بي درد نيست محرم اسرار او]80/الف[

دير فنا خفته بود بر سر مهد عدم

ناف حرم ميبريد داي? کردار او

در سفر توتيا ديده زياني نکرد

درد مبيناد هيچ چشم خريدار او

عشق چو بيرون زند خيمه فلک عاجز است

کيست مسيحاي عقل مرد? بيمار او

صورت اخلاص ما زنگ کدورت نداشت

آينه برداشتيم بر سر بازار او

از کل خورشيد و ماه ساخته سيرابتر

کلبه درويش را ابر گهر بار او

صبح چو آمد برون لشگر گيتي از او است

قافل? فيض بود همسفر غار او

چاشني ديگر است با دم گرم مسيح

شير? جان خورده است لعل شکر بار ]او[

ساقي مجلس مگر فکر حريفان کند

کيست که بخشد به ما جرع? سرشار او

پاکي طينت نگر همت سرشار بين

او شده آزاد و خلق جمله گرفتار او

ناخن باد صبا عقد? گل واکند

رخت به گلشن کشد دوش سبکبار ]او[

ظلمت گيتي نماند صبح چو آمد برون

شب به قفا افکند ديده بيدار او

بي نمکيهاي ما رهزن ما گشته است

ورنه به تقصير داشت شور نمک زار ]او[

باورق ياسمين روي نسيم است يار

پاي به گل مينهد محضر ديدار او

کعبه در آغوش تو است خضر چه گردد دليل

باش که بيرون رود قافله سالار ]او[

از حرکات بهار جام? گل رنگ يافت

آينه پوشد به خاک دامن رفتار او]80/ب[

دان? بي درد را شعل? آفت بس است

قابل آتش بود خرمن اغيار او

حاصل عمر ابد مهر پرستي بود

در سفر لامکان عرش به دولت رسيد

حيف بر آن دل که نيست تکيه گه بار ]او[
روز توانگر شده در شب اسرار او

رتبه از اين بيشتر نيست سخن را بلي

هر دو جهان را گرفت شعل? گفتار ]او[

هر سر خاري بود در ره جانان کليد

گل به گريبان زند پاي طلبکار او

ديد? اعمي کجا کسب ضيا ميکند

ما همه تن خفتهايم کيست خبردار او

عاشق جان کي کند با تن خاکي مدار

آينه بر سنگ زر واله و هشيار او

دوري جانان بلاست گر همه يک منزل است

کعبه چسان زيست کرد بي گل رخسار ]او[

کيست که از آفتاب ساغر گرمي نخورد

در همه دل جوش کرد زخم نمودار ]او[

ما نتوانيم سوخت در قدم شمع و گل

شايد گردد نسيم گرد سر يار او

در سفرآفتاب مفلس و منعم يکي است

رخت به يک سو کشد خفته و بيدار او

بحر نگردد تهي از حرکات نسيم

روي کمي را نديد بخشش بسيار او

برسر سوداي دوست هيچ دلي پا نخورد

مزد حريفي که برد سيلي رفتار او

خلد در اين بوستان سبز? نو رسته است

گل نتواند شدن نرگس دستار او

در حرم جان پاک داروي بن بيبها است

پشت به عيسي کند طلب? عطار او]81/الف[

نفس چو قابل شود هر چه کند ميرسد

جان به مسيحا دهد صورت ديوار او

ماه چه شد سيم شد مهر چه غم زر شود

کيس? کان گشته است مفلس دينار ]او[

مزرع عصيان هنوز سبز نگرديده بود

تخم شفاعت فشاند دامن ايثار او

قطر? بي دست و پا رخت به دريا کشد

اندک ما ميرود در پي بسيار او

آين? دل اگر راه به معني برد

هر دو جهان ممکناست صحبت ديدار ]او[

در صدف آفتاب ذرّه ندارد ثبات

راه سخن بسته است گوش خريدار ]او[

در چمن آفتاب کيست که برگي نچيد

دستتهي کي رويم از در گلزار ]او[

يا نبي الله نجيب خسته و بيماري تو است

به دست توجه مگير از سر بيمار او

دين و دلش را به يک جلوه سهلي بخر

تشن? لب خنده است گريه سرشار ]او[

گر برساني به او از کف خود مرهمي

رخت به صحرا کشد شيش? افکار او

هر که ببيني ز تو آبي و رنگي گرفت

آه که بي گل بماند گوش? دستار او

نقد دلش را ببين سک? دولت تويي

لاف محبّت زند سين? افکار او

نيست درين چار سو از تو خريدارتر

سرد بماند چرا اينهمه بازار او

آمده چون بيهشان طوق مرادش بده

در خور اقبال تو است گردن ادبار ]او[

مست شراب تواند واله و هشيار بزم

سهل بود گر کني قطره]اي[ در کار ]او][81/ب[

از نظر خود مکن دور که بيچاره است

سخت به کوري گذشت ديده اطوار ]او[

بهر لباس جهان هيچ نسوزد دلش

دلق مرقع بود جام? زر تار او

بر سراين مشت خاک چون دگران بهر خواب

رخت نينداخته ديد? بيدار او

نيست عجب گر دهد از دل او بوي خون

آب ز پيکان خورد غنچ? گلزار او

بس که بد و نيک را با همه هموار کرد

دست تهي ميرود سيل ز ديوار]او[

بر سر يک پا چو شمع سوخته و مانده است

پاي چراغي مکش از سر بيمار او

از نظر خويشتن گر بگشايي شود

سخت گره خورده است رشت?

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درمورد ]بيني[، پاي، بيني Next Entries پایان نامه درمورد آينه، ]او[، چسان