پایان نامه درمورد بازگشت به خویش، رضایت درونی، مکانیابی، حمایت خانواده

دانلود پایان نامه ارشد

جسمانی تخفیف پیدا میکنه خوب اون یکی درد ها به سراغ آدم می یاد. ولی خوب اطرافیان هم خیلی مهم هستند. مثلا فرض کنید، من کسی رو نداشتم که اینقدر حمایتم کنه، مراقبت کنه، یا حمایت عاطفی بکنه، شاید نمی تونستم!(ش1)».
«خوب امیدواری هم خیلی مهمه؛ خانواده ، معلم ها مخصوصا دوستانم خیکی کمکم کردند (ش5)».
مشارکتکنندگان به دنبال تحمل و شکیبایی برای بهبود نسبی زخمها و کم شدن درد و عذاب جسمی به یک تعادل درونی نسبی دست مییافتند.
با مرور زمان و ورود به جمع، ضرورت زندگی جمعی فرد را به تلاشی ذهنی برای بازگشت به اجتماع ملزم میساخت. این تلاش از طریق فعالیت هایی چون پوشاندن اسکارها یا اعمال جراحی زیبایی برای مقابله با بدشکلیها و محدودیتهای جسمی و در جهت سهولت تعامل با دیگران صورت میگرفت. به این ترتیب آنها برای کسب تعادل بین فردی آمادگی مییافتند.
مشارکت کنندگان با پوشاندن بدشکلیها آهسته آهسته در میان جمع حاضر شده و به دنبال تکرار مواجه با واکنش های دیگران، به شرایط زندگی جدید عادت میکردند.
مشارکت کنندگان در پاسخ به اینکه چگونه به شرایط عادت کردند توضیح دادند:
«مرور زمان، مثلا کسی که بار اول میدید، میپرسید، بار دوم دیگه نمیپرسید. در واقع تکرار دیدنش باعث شد که برای همه عادی بشه، من هم عادت کردم(ش8)».
«الان چه طوری بگم یه کم بی خیال شدم. یکی هم توکل بر خدا، من تا الان سالم زندگی کردم. سعی میکنم بعد از این هم همینطور باشم. راستش وقتی خیلی دلم می گیره و گریه می کنم و با خدای خودم راز و نیاز میکنم به این نتیجه میرسم(ش9)».
«احساس بدی داشتم، همه بهم یک جوری نگاه میکردند. دیدن صورتم اول برام سخت بود. می رسیدم یک جایی با شال و اینها میبستم (اشاره به صورتش می کند)، بعدها یک جاش رو میبستم یک جاش رو نه، کمکم دیگه عادت کردم اصلا نبستم همینطوری میرفتم بیرون(ش5)».
مشارکتکننده دیگری با اسکار سوختگی در صورت و دستها در خصوص تلاش برای عادت کردن به شرایط جدید بیان کرد:
«دیگه به خودم آمدم. با خودم گفتم: چرا دست روی دست بگذارم و منتظر خونوادهام باشم! برای همین هم یک کاری دست و پا کردم و بعد هم مغازه رو باز کردیم تا هم دست خودم تو جیبم باشه هم به دخترم برسم(ش9)».
تعادل/ اتصال به جریان زندگی/ عادی شدن
یکنواختی و روزمرهگی در جریان زندگی مشخصه اصلی زیر طبقه عادی شدن بود. عدم احساس ناراحتی در جمع، توجه کمتر به آثار باقی مانده سوختگی، تلاش کمتر برای پوشاندن اسکارها یا تن دادن به جراحیهای زیبایی، یافتن راه حل مشکلات، یادآوری کمتر خاطرات سوختگی و توانایی کنترل دنیای درونی خود از ویژگیهای مهم عادی شدن بود. به این طریق جریان زندگی مشارکتکنندگان از شکل عادت کردن(آگاهی و تلاش برای داشتن وضعیت بهتر) به طرف عادی شدن (پذیرش و قانع بودن به وضعیت جدید) شیفت پیدا میکرد.
با گذشت بیشتر زمان، رفتهرفته آزار واکنشهای دیگران برای مشارکتکنندگان کمتر میشد. به همین دلیل بدشکلیهای باقیمانده برای آنها کم اهمیتتر و حضور در میان مردم با ناراحتی کمتری همراه بود. با عادی شدن شرایط جدید، آنها از تلاش برای مخفی سازی اسکارها دست میکشیدند. داشتن توانایی مالی برای گذران زندگی و کسب موفقیتهایی که در سایه تلاش برای دستیابی به بهبود شرایط زندگی بعد از سوختگی بدست آوردند برای پذیرش زندگی جدید کمککننده بود. در این مرحله مشارکتکنندگان تلاش کمتری برای تغییر شرایطی که به آن خو گرفته بودند از خود نشان میدادند.
«خیلیها به من میگن که جراحی لیزر خیلی پیشرفت کرده، اما اصلاً برای من خیلی چیزهای دیگه توی اولویت هستند، تا اینکه حالا بیام ظاهرم رو ببرم جلو! اصلا برام اهمیتی نداره به اون صورت. نمیدونم پیشرفتهای دیگه اونقدر مهمتر بودند تا اینکه اینقدر در مورد زیبایی فکر کنم (ش1)».
با مرور زمان و پذیرش واقعیتهای غیر قابل تغییر، انگیزه برای بازگشت به ظاهر فیزیکی قبل و یا برقراری ارتباطات عاطفی خاص نظیر ازدواج کمتر شده بود و همین امر به تدریج احساس روزمرهگی را به آنها تحمیل میکرد .

یکیاز مشارکتکنندگان که دختر جوانی با سوختگی صورت و دست بود در این خصوص گفت:
«هر روز صبح ساعت 10 پا میشم، بعد کارهای خونه را میکنم، مامان و بابام میروند سرکار، خواهر بزرگم هم که ازدواج کرده. من با خواهر کوچکم میمونم، بعد نهار میپزم، اگه حوصله داشتم یک کیک هم میپزم بعد مینشینم منتظر مامانم میشوم، مامانم مییاد نهار میخوریم بعد مینشینم جلو تلوزیون، بیرون اینها هم زیاد نمیروم همینجور روزهام میگذره دیگه!(ش7)».
فرآیند مکانیابی اگرچه با کسب آگاهیاز تصویرجدید به سوی پذیرش تصویر جدید سوق پیدا میکرد؛ با این وجود این پژوهش نتوانست، از نظر بعد زمانی مرز واضحی بین دو مرحله عادت کردن و عادی شدن مشخصنماید.
یافتهها نشانداد زندگی با آسیبهای سوختگی برای مشارکتکنندگان تجربهای زنده از یک سفر درونی است. سفری که در قالب گذر ذهن از آگاهی به پذیرش، حرکت فرد از منزل بهسوی جامعه و فعالیتهای زندگی از عادت کردن به سوی عادی شدن صورت میگرفت. طول مدت این سفر تجربه شده برای آنها مشخصنبود ولی اغلب آنها اشارهکردند زمانی بین 4 تا 8 سال طولکشیده است که زندگی با آسیبهای سوختگی برای آنها عادی شود.

تعادل / بازگشت به خویشتن
طبقه بازگشت به خویشتن بر اساس دو زیر طبقهی 1- احساس رضایت درونی و 2- تعالی شکل گرفت.
تعادل / بازگشت به خویشتن/ احساس رضایت درونی
ویژگیهایی چون رضایت از زندگی، احساس کفایت در زندگی، تمرکز بر دست آوردهای زندگی، شکر گذاری و اطمینان به خود با طیفی از نارضایتی تا رضایت کامل معرف این زیر طبقه بود.
یافته های مطالعه نشان داد رهایی از دوره پر درد و رنج سوختگی و ورود به زندگی عادی قربانیان را به مرحله ای وارد می سازد که آنها را به تفکر در مورد آینده و زندگی شان وا می دارد و این تفکر پایه است برای چگونگی درک از خود.
«آدم هیچوقت اون خاطرات یادش نمیره ولی وقتی زمان میگذره وقتی می بینی که در خیلی چیزها حتی جلوتر از بقیه هستی خوب اینها کمککننده است(ش1). فکر می کنم یک فرصت دیگه خدا به من داده، خدا رو شکر مشکلی ندارم من از زندگیام راضیم(ش8)».
یافته های این مطالعه همچنین نشان در مقابل گروه بالا افرادی هم هستند، که فاقد احساس رضایت درونی بوده و درنتیجه در دستیابی به تعادل در این زمینه مشکل دارند.
«سوختگی همه چیز رو از من گرفت. هیچ چیز آنطور که میخواستم نشد، الان من افسرهام، عقدهایم(ش6)».
«شرایطی پیش میاد که آدم تنها باشه و به زندگیاش فکر کنه. من هم متأسفانه تو زندگیام خیلی سختی و بدبختی کشیدم، الان هم به جای اینکه یک جوری پیشرفت کنم، هر چی فکر میکنم میبینم، امروزم از دیروز بدتر، دیروز بدتر از پریروز و فردام از امروز بدتر … (ش9)».
تعادل / بازگشت به خویشتن/ تعالی
ویژگیهایی چون اولویت دادن به دیگران، تلاش برای کاهش رنج دیگران، استفاده مثبت از تجربه رنج و عذاب، نزدیکی بیشتر با خدا، جستجوی اهداف متعالیتر، تمرکز بر داشتهها تا نداشتهها، احساس درک بیشتر بیماران بویژه افراد سوخته زیر طبقهی تعالی را شکل میدادند.
صرف نظر از تنوع دامنه وسعت و شدت آسیبهای سوختگی، بازگشت به خویشتن پدیدهای بود وابسته به ماتریکسخود که از یک فرد به فرد دیگر تفاوت داشت. تجارب مشارکتکنندگان نشان داد، بازگشت به خویشتن قابلیتی بود که بر اساس احساس کفایت در زندگی و رضایت درونی شکل میگرفت. این مقوله مفهومی بود دو سویه که بر اساس کیفیت خودآگاهی (ایجاد شده در جریان راهبرد مکانیابی)، مشارکتکنندگان را در طیفی از خودباختگی تا خودیافتگی قرار میداد. در این رابطه مشارکتکنندگان تجاربی را بیان کردند که حکایت از ارزشیابی و قضاوت در خصوص کیفیت زندگی خود و میزان دست یابی به اهداف، آرزو ها و تمایلات و یا انتظارات از خود ذکر شد. این تجارب زمانی که زندگی جدید برای آنها عادی شده بود یا هر زمان که فرصت تفکر همه جانبه بر رویدادهای زندگی برایشان فراهم میشد، بویژه در لحظات تنهایی و خلوت با خود صورت میگرفت. مشارکت کنندهای که احساس خودیافتگی را تجربه کرده بود در این خصوص بیان کرد:
«سوختگی و تحمل اون شرایط سخت من رو بزرگ کرد، یعنی درک من رو به خیلی چیزها عوض کرد، الان من می دونم یکی که مریضه مثلاً سوخته چه احساسی داری، به چه چیزهای نیاز داره یا با یک آدمی که زیباییاش رو از دست داده باید چطوری رفتار کنم(ش7)».
« الان دیگه اولویت من پدرو مادرم هستند، اونها برای من خیلی رنج بردن، حالا نوبت منه که از اونها مراقبت کنم، در مقابل اون چیزهایی که سوختگی از من گرفت، خدا به من خانوادهای داده که الان قدرشون رو خیلی می دونم (ش1)».
با این وجود تعداد دیگری از مشارکتکنندگان علیرغم گذشت سالها از زمان حادثه و داشتن یک زندگی عادی همچنان احساساتی مثل بدبختی، عقبافتادگی، سرکوب آرزوها یا به عبارتی خود باختگی را تجربه کرده و به سوختگیشان نسبت میدادند.
«شرایطی پیش میاد که آدم تنها باشه بلاخره وقتی بشینه و به زندگی اش فکر کنه. من هم که متاسفانه تو زندگی ام خیلی سختی و بدبختی کشیدم الان هم به جای اینکه یک جوری پیشرفت کنم هر چی فکر میکنم میبینم، امروزم از دیروز بدتر دیروز بدتر از پریروز و فردام از امروز بدتر … (ش9)».
«الان من عقدهایام، افسرده شدم. حالا که سرگذشتم عوض شده تحمل نمیکنم. خیلی کم آوردم، دیونه میشوم این زندگی جایگاه من نیست. هیچ چی اونطور که میخواستم نشد (ش6)».

خط سیر داستان
آدمها میسوزند! ناشی از تصادف یا بطور عمد! صرف نظر از اینکه چه عوامل زمینهای مسبب آن است، درد طاقت فرسای سوختگی ویرانکننده است، حتی اگر سوختگی شدید نباشد. سوختگی در بخشهای قابل رؤیت بدن مثل صورت و دستها بر درد جسمی میافزاید. داستان مشارکتکنندگان این پژوهش اغلب داستان افرادی است که سوختگی متوسط تا شدید را تجربه کردهاند و بخاطر آن مدتی را در بیمارستان بستری بودند. سوختگی تهدیدی، آشفتهساز در همهی ابعاد ماتریکسخود(خودشخصی، بینفردی و بیرونی) است. به همین دلیل پس از گذران دوران عذاب جسمی یا همزمان با آن؛ رنج روحی با علائمی چون ترس و اضطراب، دیدن خوابهای وحشتناک و یا تداعی صحنهی حادثه نیز آغاز میشود. در ساختار معیوب درمانی موجود، اغلب درحالی که هنوز زخمها باقی است یا مبتلایان قادر به مراقبت از خود نیستند به خانه باز میگردند. این بازگشت برای بسیاری از آنها نقطه آغازی از یک زندگی متفاوت و پر درد و رنج است، تا زمانی که صبورانه حتی یک ترمیم جزئی را دنبال میکنند، به فال نیک میگیرند و برای سختیهای بعدی آماده میشوند.
شکیبایی و صبوری در مقابل آنچه رخ داده است، طاقت فرساست. آنقدر دشوار و سخت که حتی کار به متهم کردن خداوند و سرنوشت میرسد. با این وجود خانواده هستند و حضور لحظه به لحظه شان دلگرمی دهنده و امیدوار کننده است. تعدادی از زخم ها خوب میشوند، بخشی از عملکرد اندامها بازمیگردد، اما حتی اگر قربانیان آنقدر خوش شانس باشند که تحت حمایت خانواده و زیر نظر جراحان متخصص از فشار جراحیهای مکرر خلاصی یابند، بعید به نظر میرسد که آثار سوختگی کاملا محو شود. همینجا است که با داغ سوختگی وارد اجتماع میشوند و زیر فشار نگاههای متعجب، دلسوزانه و کنجکاو جامعه له میشوند.
زمان میگذرد برای عدهای چندین ماه، گروهی چند سال و تعدادی دیگر چندین سال! دراین مدت آهستهآهسته تغییرات متوقف میشوند یا اینکه وضعیت تعادلی به خود میگیرند. فرد با آن خو میگیرد، عادت میکند و نهایتاً برایش عادی میشود. اغلب این افراد درجریان این زندگی ظاهرا عادی در خود فرو میروند، به ویژه در لحظات تنهایی! با خود حرف میزنند، بر آنچه بر آنها گذشته فکر میکنند. مشابه همان روزهای نخست که در پی محافظت از خود در برابر گسیختگی جسمی بودند؛ اینک برای حفظ ارزشها و آرزوها در مقابل گسیختگیپنداشتی، خود را جستجو میکنند، دیگران را رصد میکنند و آیندهای نا معلوم برای خود به تصویر میکشند. در این سیر درونی، بیبهره بودن از شخصیتی محکم یا عدم برخورداری از دریافت انرژی مثبت برای کسب امید و

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درمورد بیمارستان، فیزیولوژی، بازگشت به خویش، جستجوی اطلاعات Next Entries پایان نامه درمورد بیمارستان، فیزیولوژی، بازگشت به خویش، روابط شخصی