پایان نامه درمورد امیرخسرو دهلوی، لیلی و مجنون، عاشق و معشوق، مهر و وفا

دانلود پایان نامه ارشد

کردن کالای صبر و خانه بر بار دادن کنایه ای از ویرانی است . دهلوی تمثیل ها ی زیبا در ادامه آورده است که گرگ خون خوار و گوسفند ناتوان را مثل زد که گرفتاری در فراق و نبرد پاره را در این قسمت از داستان خود بر خواننده بفهماند.

اندیشه متاع صبر گم کرد
سلطان خود برون شد از تخت
فریاد شبان بمانده از کار
غم بردل ودیده اشتلم کرد (همان: 78)
هم خانه به باد داد وهم رحت
میش آبله پای وگرگ خونخوار

(همان: 79)
دهلوی شدت ناراحتی و گرفتاری را وصف می کند که شرابش خون جگر است و غذا و کبابش گوشت پهلوی خودش می باشد. هر لحظه که می گذرد لاغر می شود و جسم و جانش می فرساید.

از خون جگر شراب می خورد
وان لعبت دردمند دلتنگ
با آن که نمش به زیر گل بود

بودند به زاری آن دو غمخوار
وز پهلو،خودکباب میخورد (همان : 84)
دل داده به بادومانده بی سنگ
سیماي رخش گواه دل بود
(همان :81)
برچنبریکدیگرگرفتار (همان : 82)

خوشی های این دنیا بدون زحمت نیست . روزگار هر خوشی که بدهد در پس آن خوشی روزهای سخت و گرفتاری را هم به همراه می آورد .دهلوی از یک ضرب المثل عامیانه در بیت استفاده کرده و آن را با تصویر پل در بیت آورده است که در خلق را نمی توان بست.

بر روی محیط پل توان بست
هرکاسه که خوان دهر دارد
نتوان لب خلق را زبان بست (دهلوي،1964 :82)
پنهان به نواله زهر دارد (همان : 84)

هر سرخی گلی که در بهاریست
هرنافه ی خوش که بوی هشت هست
دردامن اونهفته خاریست (همان : 84)
پنهان جگری درو سرشت هست (همان : 85)
دهلوی می گوید نباید گرفتار شد و اگر آلوده شدی باید زود دست بکشی دل بستن به دنیا و عشق به آن و هر آنچه در دنیا است مانند افتادن آتش در گوشه ای از خرمن است که اگر خاموش نکنی تمام خرمن را فرا می گیرد.

هان تا نکنی عنان دل ست
آتشی که به شاخ ارزن افتد
گر دم نزنند کار دانان

کافتاده خلاص کم توان جست (همان : 85)
زود ارنکُشی به خرمن افتد
چون باز رهی زبدگمانان
(همان :86)

روغن در آتش باشد آن را شعله ور تر می کند . دهلوی می گوید: با دل سوختگان هم کلام نشو زیرا آتش آنها گریبان شما را هم می گیرد . در این بیت تن زدن کنایه از امتناع کردن است که از نصیحت سوخته دلان دوری باید جست.

با سوختگان حدیث پرهیز
تن زد ز نصیحتی که می گفت
هر ناله که عاشقانه می زد
روغن بود اندر آتش تیز
گفت آن خبر نهفته با جفت
آتش ز لبش زبانه می زد (همان : 87)

تمثیل : اصطلاح

دهلوی می گوید: اگر تیشه آهنگ خاریدن کند آهنگ در بیت اصطلاحی است برای بریدن و خراب کردن.

چون تیشه کند بخارش آهنگ
گر زان منی از آن من باش
رنجیده ترازگهربودسنگ (دهلوي،1964 :98)
ورنه به مرادخویش تنباش (همان : 89)
عنان خویش به دست آوردن در اصطلاح خود را در اختیار گرفتن ومواظب بود ن است دهلوی معتقد است که عاشق با معشوق می تواندآرام باشد وعنانش به دست خود باشد .درغیر این صورت به مانندآن است که خود را به دست دیومی سپارد .

مسپار بدست دیو تن را
یا نقد مرا به دامن آرید
مادر چو شناخت سرّ کارش
روزی دو سه برگ کار پرداخت

گروآرعنان خویش تن را (همان : 99)
یادست زد دامن مبدارید
کز دست شد ستاخت یارش
و اسباب عروسیک به یک ساحت

(همان : 108)
دهلوی ناراحتی را در جمع به تصویر کشیده و مردم را بر سرزنان و در حال شیون و زاری که انگشت به گوش کردند از بسیاری ناله و فریاد.

خلق از خبرش به کوچه و در
خود گیر که ما به دست پیشی
در پای پدر فتاد فرزند

انگشت به گوش ودست برسر (همان : 118)
جُستم رضایت و به خوشی (همان : 112)
گفتای دم تو مرا زبان بند (همان : 136)

عنان تافتن روی برگردان است. دهلوی می گوید: خرد از من روی برگردانده ولی من نمی توانم از تو روی برگردانم عاشق همیشه به سخن معشوق گوش فرا می دهد.

فصل چهارم
حركات معشوق

امیرخسرو دهلوی در داستان خود حالات عاشق و معشوق را در شیوه هاي مختلف. نگاه و نظر بازی وفاداري، حركات شرم به تصویر کشیده است.
نظربازی
لیلی و مجنون به هم نگاه می کردند و دلشان خراب هم بود .آنچنان محونگاه هم می شدند که زبان گفتارشان بند می آمد.
مجنون که ز خواب دیده بگشاد چشمش به جمال لیلی افتاد
از جانش برامد آتشین جوش زد نعره و باز گشت بی‌هوش
(دهلوي ،1964 :199)
ایشان همه را به قیس میلی وان سوخته در هواء لیلی
لیلی خود از و خراب جان‌تر گشته نفس از نفس گران تر
هردو به نظاره روی در روی هردو به نظاره روی در روی
لب مانده ز گفتن و زبان هم دل گشته بهم یکی و جان هم
(همان: ۷۷)
نگاه به هم باعث می شود گریه کنندو اشک دیده گان به خاک می ریزد مست نگاه شده و دست از جان می شوید.دزدیده به معشوق می نگردو بجای اشک از چشمان خون می ریخت.
این کرده به گریه خاک را گل او گریه فرد خورده در دل
این گشته به آب دیدگان مست او شسته ز جان خویشتن دست
دزدیده درو نگاه می کرد می دید ز دور و آه میکرد
عشق آمد وخون بخون درآمیخت خونابه ی دل زدیده می ریخت
(همان:78)
مجنون که در عشق لیلی به پای کوه افتاده بوددر برابر لیلی از چشم اشک می ریخت .شاعر با تصویر حالات مجنون و تشبیه اشک به دُر صحنه زیبایی آفریده است.
دزدیده سرشک دیده می ریخت وزدیده در نچیده می ریخت
گریان به زمین فتاد بی تاب برخاک مراغه کرد چون آب
می راند زدیده رودی می گفت چوبی دلان سرودی
(دهلوي ، 1964 :91)
بانگاه جگرش خون می شد.
هرجا جگرش به چشم تر بود کش دل سوی گوشه ی جگر بود
(همان:92)

وفاداری
از شیوه های عشق در داستان مجنون و لیلی امیر خسرو دهلوی وفاداریست که در جای جای داستان خود را نمایان می سازد.و قهرمانان داستان از دل و جان مقید به آن هستند.
خاک و گل عاشق سرشته از وفاست وبه این جهت است که نان حلال خورده اند.
خارید برش به ناخن نرم بوسید سرش به رفق و آزرم گفت ای گلت از وفا سرشته نقشت فلك از نوا نوشته
هم خوردهٔ خود حلال کرده هم نان کسان حلال خورده
با منعم خویش حق گزاری کرده ز رهٔ حلال خواری
(همان:183)
وفای آن دل داده به گونه ای است که آوازه اش به جهان افتاده است .
روزی ز زبان راست بازیدر گوش پدر رسید رازی
کز مهر و وفای آن یگانه کاندر همه دهر شد فسانه
کان دل شده مغز گشت واین پوست زان گونه شدست نوفلش دوست
(دهلوي، 1964 :132)
در سر نکنم دویی همه‌گاه گر سر دو کنی به تیغ کین خواه
مؤمن به وفا دو روی نبود ور هست یگانه گوی نبود
(همان:159)
امیر خسرو با تمثیل هایی از سنگ سبو و شیشه و پروانه وشمع که باعشق می سوزندوفاداری را نشان می دهد.
تا ظن نبری که من صبورم نزدیک توام اگر چه دورم
غمناک مشو کم از تو غم نیست بر سنگ سبو ز شیشه کم نیست
شمعی که بر آتش است تا روز پروانه کش است و خویشتن سوز
(همان:145)
وفاداری مجنون به حدی بود که با دیدن نامه ی لیلی از خوشحالی در پوست خود نمی گنجدو در پای قاصد می افتد .
مجنون، که بدید نامهٔ دوست می‌خواست برون فتادن از پوست
برجست و به پای قاصد افتاد چون شاخ بنفشه در ره باد
دید از قلم جراحت انگیز در دوده سرشته آتش تیز
(همان:149)

شاعر می گوید اگرچه روزگار هم بد عهدی کند ولی تو وفادار باش و به عهد خود عمل کن.زیرا آشنا بی وفایی نمی کند.
ناگاه که از خود آیدم یاد باشم به هلاک خویشتن شاد
گر کرد زمانه بی وفایی باری تو مکن که آشنایی
(همان:214)
وفاداری آنچنان وجودش را پر کرده که زبان از گفتن آن قاصر است
گفت: ای ز وفا سرشته جانت قاصر ز حدیث دل زبانت
آن یار که بهر اوست این گفت دل ز اندهٔ او بباید رفت
(همان:235)
مجنون از شدت وفاداری سر به کار خود داشت هر کسی به فکر خود ش بود مجنون حدیث لیلی می گفت.
هر کس شمعی به سوز برداشت مجنون همه سوز در جگر داشت
هر کس صفت جمال می گفت مجنون سخن از خیال می گفت
هرکس گهری خریده می ریخت مجنون ز سرشک دیده می ریخت
هرکس ز طرب به کار خود بود مجنون به هواء یار خود بود
(همان:139)
یار خود را با وفاتر از خودش می داند گرچه در وفاداری خودش هم کم ندارد می خواهد ته ای از لباس یارش را داشته باشد تا باواتر هم شود. می گوید:

از دامن چاک یار دلسوز یک پاره بیار و بر کفن دوز
تا با خود از ان مصاحب پاک پیوند وفا برم ته خاک
(دهلوي،1964 :243)

وفا و عهد زندگی را شیرین می کند و در داستان دهلوی شاعر به عهد و پیمان ارزش و جایگاهی قائل است . و با عهد وفاداری به مقصود می توان رسید.
آراسته شد دو تن به یک ذوق افروخته شد دو دل به یک شوق
بودند، به یاری، آن دو هم عهد آمیخته همچو شیر با شهد
هر چیز که جز غرض، وفا شد چون حاجت دوستی روا شد
(همان:201)

شرمناکی
گرچه در داستان امیرخسرو دهلوی بین لیلی و مجنون رابطه ی عاشقانه بسیار قوی دارد ولی شرم حیا در جای خود بر ارزش داستان افزوده است.
شرم و حیا را پرده ای بر خود ساخته بود گرچه در دلش آتش عشق شعله ور شده بود.
بر چهره ز شرم پرده می دوخت و آتش به دلش گرفته می سوخت (همان:81)
عشق آنها هرچه بود پاک بود و شرم و حیا هم جزئی از عشق پاکشان بود.
عشق از چه بود به صدق و پاکی خالی نبود ز شرمناکی (همان:86)
مجنون در نگاه به لیلی و او هم همچنان از شرم سر به زیر افکنده است.
این دیده درو به چشم پاکی او نیز، ولی به شرمناکی(دهلوي،1964 :71)
نگاه گرم و خوب باعث شرم در دیگری است.
آن کرده نظر به روی این گرم وافگنده ز دیده برقع شرم

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درمورد امیرخسرو دهلوی، حکمت خداوند، صفات خداوند، مرگ و زندگی Next Entries پایان نامه درمورد عاشق و معشوق