پایان نامه درمورد ادبیات فارسی، زبان فارسی، ادبیات عرب، قرن پنجم و ششم هجری

دانلود پایان نامه ارشد

گشت
سالش به شمار پنجم افتاد زو نور به چرخ و انجم افتاد
(همان:72)
او را براي كسب علم به مكت بخانه فرستادند و رفتنش به مكتب خانه آغاز جنون اوشد. ليلي نامي در ميان هم مكتبي هاي او بودكه مجنون دل در گرو مهر او بست:
ليلي نامي كه مه غلامش خالش نقطي ز نقش نامش
تاراج گر متاع جان ها بنياد شكاف خان و مان ها
(همان:74)
هر دو نفر به يكديگر عاشق و دلداده بودند اما دم نمي زدندمبادا بر سر زبان هابيفتند اما از آنجا كه عشق غماز است و راز خود را آشكار مي كند و نمي تواند در پردة استتار بماند، همكلاسي ها متوجه عشق ميان اين دو نفر شدند:
ياران كه به هر كناره بودند دزديده در او نظاره بودند(همان:82)
و هنگامي كه اين عشق در رگ و پوست آنان جريان يافت؛ سر به رسوايي كشيدودر اندك زماني ورد زبان ها گشت. خانوادة ليلي از عشق مجنون نسبت به دخترشان آگاه شدند؛ به نصيحت مادر و تعصب پدر، دختر خانه نشين و به برآوردن ناله ه اي عاشقانه والبته بي تأثير محكوم شد.
مجنون هم در گوشة تنهايي مي نشست و مي گريست و در آخر سر به كوه و بيابان وصحرا داد و در دوري از يار خود زار زار مي گريست. پدرش فغان برآورد كه اي فرزند من آرزو داشتم كه در پيري دستگيرم باشي. او را نصيحت كرد كه به خانه بازگرد اما سودي نداشت؛ تا اينكه به خواستگاري ليلي رفتند اما پدر ليلي گفت اگر ميهمان نبودي وحرمت ميهمان واجب نبود دست به شمشير مي بردم و سوگند ياد كرد كه هي چگاه اين آرزو برآورده نخواهد شد. پس از شنيدن پاسخ رد از جانب پدر ليلي روزي پدر مجنون نزد نوفل يكي از اميران صاحب نام عرب رفت و داستان را بازگو كرد و نوفل:
قاصد طلبيد و داد پيغام سوي پدر بت گلندام(همان:146)
كه يا با ازداوج مجنون و ليلي موافقت كن و يا دست به شمشير مي برم . اما پاسخ قبيلة ليلي منفي بود
در منظومة نظامي ديدن نوفل، توسط خود مجنون، است ؛ حال آنك ه اميرخسرومي گويد پدر مجنون نزد نوفل مي رود. اين يكي از صحنه هاي متمايز داستان است باري، وقتي جواب رداز جانب پدر ليلي مي شنود لشكر عظيمي مي آرايد و چون جنگ ميان قبيلة ليلي و نوفل كشته هاي بسياري بر جاي مي گذارد، مجنون سراسيمه دست در ركاب نوفل مي زند كه جان ليلي در خطر است و هرگز با اين كارها نمي توان راهي به ليلي يافت. پس از چندي از جانب نوفل خبر رسيد كه او حاضر است دخترخود- خديجه- را به عقد مجنون در آورد و مجنون بدون هيچ مخالفتي پذيرفت. اما درسر و دلش چيز ديگري بود. پس از ازدواج با خديجه كنار او نماند و راه صحرا و بيابان در پيش گرفت. لازم به ذكر است نام دختر نوفل و ازدواج اين دو نفر اصلاً در ليلي مجنون نظامي نيامده است. مجنون در دوري از يار، در اطراف خانة دلدار خود سخنان عاشقانه سر داد تا آنجا كه ليلي صدايش را شنيد و پس از گريستن بسيار، نامه اي در احوالپرسي از عاشق دل خستة خود نوشت و به قاصد داد و گفت: براي مجنون ببر و جوابش را بياور . قاصد فوراً به حضور مجنون رفت و نامة ليلي را به او داد. مجنون با ديدن نامة ليلي چندي از هوش رفت سپس او نيز نامه اي براي ليلي نوشت كه سراسر غم، اندوه، حسرت و جدايي بود چندي بگذشت تا شبي ليلي، مجنون را در خواب ديد و بيدار شد اما چون او را دركنار خود نديد فغان برداشت و زاري درگرفت و فرداي آن شب محمل آراست و ازجايگاه عاشق خود گذر كرد كه صحرا را مسكن و مأواي خود كرده بود و ديد كه چندشير از او مراقبت مي كنند، پياده شد و به سوي مجنون رفت. و آنچنان بر بالين مجنون گريست كه اشك هاي او بر صورت مجنون چكيد و بيدارشد، با ديدن ليلي از هوش رفت و وقتي به هوش آمد در كنار يكدگر نشستند و رازگفتند و معلوم شد شب گذشته همان خوابي كه بر ليلي حادث شده بود بر مجنون نيزظاهر شده، اين را به فال نيك گرفته و دليل اتّحاد دو دل دانستند و تا غروب در كنارهم بودند و غروب ليلي به خانه بازگشت و در انديشة عاشق خود ناله سرداد. پس از آن فصل خزان كه خزان عمر ليلي را در پي داشت از راه رسيد و ليلي دنيا راترك گفت و به ديار ديگر شتافت. مجنون بر سر گور ليلي آمد و همان جا جان داد وكساني كه شاهد چنين صحنه اي بودند اشك حسرت بر آنان نثار كردند و سپس هر دورا در يك قبر نهاده و بر آنها خاك پاشيدند. اميرخسرو اين جا از بي وفايي دنيا سخن سر مي دهد و مي گويد نبايد به اين سپنجي سراي دل بست كه پايدار نيست.

منظومة مجنون و ليلي اميرخسرو، ساده، بي پيرايه، و روان است ؛ اگرچه گاه از روي تفنّن، مضامين مربوط به علوم و فنون مختلف در شعر را آورده اما اين اصطلاحات چندان زياد نيست كه شعر او را به تكلّف نزديك كند. 1. اصطلاحات طبي منظومة اميرخسرو نيز بسيار كم است و اگر هم هست مطالبي است كه عوام آن را مي دانند و خارج از فهم و درك نيست:
لوزينه كه سازوار جان است بر معده چو پرخوري زيان است(همان:140)
بيمار كه تب مدام دارد طاعون رسدش چه تاب دارد )همان:144)

صنايع ادبي به ندرت در منظومة او ديده مي شود:
جناس خط
چون كوكبة مصاف بشكست هر خسته كه جسته بود مي جست (همان:122)
توصيف هاي او دربارة بهار، شب، روز، طلوع خورشيد و مناظر طبيعي بي نظير است:
کالمنة لله از چنين روز كز هجر برست جان پرسوز
در بزم وصال خوش نشستم وز ننگ فراق باز رستم
بي منّت ديده روي بينم بي زحمت لعل بوسه چينم
بي زحمت خلق جلوه سازيم بي طعنة خشم عشق بازيم
(همان:152)
وي چون در هند اقامت داشته تركيباتي در شعرش آورده كه در اصطلاحات شاعران ايران نامأنوس و به دور از فهم است و سبب پيچيدگي برخي ابيات شده است. جوله مخفّف جولا با هاي زايد به معني خارپشت بزرگ، تنسه به معني بافته و تنيدة عنكبوت
جوله چو برد تنسه را نام اين جملة تست و آن همه كام ) همان:186)

عشق اساس منظومه های عاشقانه :
عشق قویترین وبزرگترین قدرت در عالم وجود به شمار می رود ودر تمام ذرّات وجود ساری است .
(مرتضوی،1389 :388)
عشق جو شد بحر را مانند ویک عشق ساید کو را مانند ریگ
عشق بشکافد فلک را صدشکاف عشق لرزاند زمین را از گزاف (مولوی)
عاشق واقعی هم قهر وهم مهر معشوق را دوست دارد ،زیرا قهر و جور معشوق نیز حاکی از اعتبار او به عاشق است.آنچه موجب عاشق میباشد بی اعتنایی معشوق است وگر نه اعتنای او خواه مثبت (مهر)وخواه منفی(قهر) دلیل تمایل معشوق و ارزش عاشق در پیشگاه او واسباب امیدواری دل عاشق است. (مرتضوی،329:1289)
عاشق صادق آن است که در عشق دوست قلم بر سر دنیا و آخرت زند و از دوست ،غیر دوست تمنّایی نداشته باشد عشق مورد احترام همه ی موجودات است،حتی حیوانات هم به دیده ی احترام در عشق می نگرند چنانکه مجنون از برکت عشق مورد دلسوزی و محبّت شیر وگرگ و«واقع شد.»(مرتضوی،389:1389)
مطابق فطرت اصلی انسان ،مرد عاشق وزن معشوق است و این نیز قریب به فطرت انسان می باشد
واژه عشق در ادب فارسی :
عشق را از ” عشقه” دانسته اند، عشقه نام گیاهی است که در زبان فارسی به آن “پیچک” می گویند این گیاه به دور گیاهان می پیچد و آنها را زرد و خشک می کند، عشق نیز لا وجود عاشق چنین می کند..
هر چند برخی از فرهنگ ها ریشه ی واژه ؤ را عربی دانسته اند اما در این مورد سند معتبری در دست نیست. قران مجید و احادیث بزرگان دین قدیمیترین منبع مسلمانان است که از عشق بحث شده است. در قران و احادیث بجای واژه ی عشق کلماتی نظیر حب، محبه، ودّ، هوی و … آمده است.
“اولین ریشه ی مهم بحث از عشق در فرهنگ غرب به رساله ی مهمانی (ضیافت=سمپزیوم) افلاطون و رساله ی اخلاق نیکو ماخوسی ارسطو می رسد و تقسیم عشق به مجازی حقیقی یا شهوی حسبانی و معنوی روحانی هم از اینان است (خرمشاهی،1391: 1167)

عشق در ادبیات فارسی
«کلمه عشق پیش از اسلام در ادبیات عرب وجود نداشت و پس از اسلام وارد ادبیات عرب شده و به تبع آن در ادبیات فارسی راه یافته است. ظاهرا نخستین بار شهید بلخی (وفات ۳۲۵ ه.ق) از این واژه در شعر استفاده کرده است
عشق عنکبوت را ماند بتنیدست تفته گرد دلم

در ادبیات فارسی عشق را می توان از دو جنبه مورد بررسی قرار داد. عشق مجازی یا انسانی و عشق الهی یا عرفانی»(سجادی،1386: 286 ).
عشق مجازی:
عشق مجازی یا انسانی که عشق ورزی به هم نوع است از آغاز در ادبیات فارسی مطرح بوده و در آثار اولین شاعران پارسی زبان چون رودکی، فرخی، منوچهری… وجود دارد. رودکی می گوید::
ای انکه من از عشق تو اندر جگر خویش آتشکده دارم صد و بر هر مژه ی وی
اوج داستانهای عاشقانه را می توان در آثار نظامی چون لیلی و مجنون و خسرو و شیرین دید. مهارت نظامی و دهلوی در سرودن مثنوی باعث شد شاعران بعدی در تمام دوره های ادبی زبان فارسی از او تقلید کنند. نظامی در شیفتگی مجنون به لیلی می گوید:
مجنون چو شنید پند خویشان از تلخی پند شد پریشان
زد دست و درید پیرهن را کاین مرده چه می کند کفن را
چون وامق از آرزوی عذرا گه کوه گرفت و گاه صحرا…
سعدی شاعر نامدار شیراز یک باب از گلستان و بوستان را به عشق اختصاص داده و غزلیات وی نیز سراسر سخن از عشق است. وی عشق را لازمه ی انسان بودن می داند:
سعدی همه روزه عشق میباز تا در دو جهان شوی به یک رنگ
عشق بازی چیست سر در پای جانان باختن با سر اندر کوی دلبر عشق نتوان باختن
عشق مجازی یا عشق به هم نوع از نظر عرفا وسیله و مقدمه ای است برای رسیدن به عشق حقیقی به شرطی که احساسات معنوی را برانگیزد و عاشق به کمال برسد در غیر اینصورت از نظر عرفان مذموم است.
عشق ز اوصاف خدای بی نیاز عاشقی بر غیر او باشد مجاز
عشق مجازی در اصل پرتوی از عشق حقیقی و الهی است زیرا حسن و زیبایی که در جهان است جلوه ای از شاهد ازلیست(حسینی،1385 : 25)
عشق حقیقی یا عرفانی
عشق حقیقی، عشق به ذات خداوند است که خیر و کمال مطلق است
››او)افلاطون(عشق مجازی را باعث خروج جسم از عقیمی و به وجود آمدن فرزند و ابقای نوع می داند و عشق حقیقی را نیز سبب خروج روح از عقیمی و رهایی از نازایی دانسته که سبب درک اشراق و زندگی جاوید و شناخت جمال حق و نیکی مطلق و حیات روحانی می شود.» (همان:26)
در تمام مکتبهای عرفانی از جمله عرفان اسلامی، عشق اساسی ترین و مهمترین مسأله محسوب می شود و در اصطلاح تصوف و عرفان، اساس و بنیاد هستی بر عشق نهاده شده و محبت پایه و اساس زندگی و بقا موجودات عالم را موجب می شود و جنبش و حرکت زمین و آسمان و همه ی موجودات به وجود عشق وابسته است
«مرحوم دکتر غنی، درباره این مسأله چنین نوشته است: ماحصل عقیده ی عارف در موضوع محبت و عشق این است که عشق غریزه الهی و الهام آسمانی است که به دور آن، انسان می تواند خود را بشناسد و به سرنوشت خود واقف شود.»(زرین کوب،1375: 284)
با وجودیکه عشق اساسی ترین مسئله عرفانی است اما عارفان از شرح و توصیف آن اظهار ناتوانی کرده اند و گفته اند: هر که عشق را تعریف کند آن را نشناخته است.
هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگرست لیک عشق بی زبان روشن تر است
نخستین بار شیخ ابو سعید ابوالخیر عارف ایرانی اشعار عاشقانه فارسی را آنطور که موافق با طبع صوفیه بود شرح و تفسیر کرد و با تصوف در آمیخت.امام محمد غزالی بزرگترین امام و فقیه عصر خود بود.وی فتوا داد صوفیان پاک نیت می توانند اشعار عاشقانه عامیانه را در مراسم سماع بخوانند.این امر نیز در وارد کردن شعر عاشقانه در تصوف موثر بود.
نخستین جلوه گاه عشق عرفانی و آمیختن عرفان با شعر را در آثار سنایی شاعر بزرگ قرن پنجم و ششم هجری می توان دید.این شاعر در اثر مشهورش “حدیقه الحقیقه” فصلی با نام و عنوان “فی ذکر العشق و فضیله” دارد و می گوید:
دلبر جان ربای عشق آمد سر برو سر نمای عشق آمد
عشق با سر بریده گوید راز ز آنکه داند که سر بود غماز…
بنده عشق باش تا برهی از بلاها و زشتی و تبهی
بنده ی عشق جان ح

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درمورد امیرخسرو دهلوی، لیلی و مجنون، نظیره سازی، آثار منثور Next Entries پایان نامه درمورد زن در ادبیات، ادبیات فارسی، امیرخسرو دهلوی، تاریخ ادبیات