پایان نامه درمورد آيينه، [غزل، نمايد

دانلود پایان نامه ارشد

را

حيرت ما بي‌قراران زود روشن مي‌شود

بر سر زانو نهد يک بار يار آيينه را

خط به آساني تواند پشت لب را سبز کرد

نيست مشکل گر به‌دست آرد غبار آيينه را

سينه صافان از نگاه سهل راضي مي‌شوند

دست‌خالي بر مگردان زينهار آيينه را]16/الف[

جلو? معشوق از بالاي کار عاشق است

رنگ طوطي ميکند آخر بهار آيينه را

خاک ميريزد فلک در کاس? دل‌ها نجيب

در غبار انداخت آخر روزگار آيينه را

[غزل 48]
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات
بحر رمل مثمن مقصور
لعل سيراب تو خندان ميکند آيينه را

عارضت رشک گلستان ميکند آيينه را

حسن را تأثير بسيار است اول اينکه يار

از خط ابرو سخن‌دان مي‌کند آيينه را

لعل سيراب تو در هنگام مطلب گستري

همچو زخم داغ خندان مي‌کند آيينه را

پرده بردارد شکوه حسن او از روي خويش

از قبيل سينه‌چاکان مي‌کند آيينه را

غير نقش او پذيرد خال مشک افشان يار

از دو جانب سنگ ‌باران مي‌کند آيينه را

حسن ممتاز است از خط بر نميگردد نجيب

هر نگاهي کي پريشان مي‌کند آيينه را

[غزل 49]
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
بحر رمل مثمن محذوف
سوخت از شوکت حسن تو جگر آينه را

تنگ گرديد ز عکس تو نظر آينه را

سنگ را قدرت تأثير نداده است کسي

از تماشاي جمالت چه خبر آينه را

دل عبث صاحب گوهر نشد از گريه مرا

رسم بوده است که گيرند به زر آينه را

بود با بستر حيرت‌زدگان هم آغوش

کرد بيدار خيال تو سحر آينه را

جوهرش از بغل شهد نيايد بيرون

کرد حسن تو مگر تنگِ شکر آينه را]16/ب[

گشت تا از تو جدا چون قدح بي‌آب است

غالباً خوب نبوده است سفر آينه را(؟)

گريه بسيار کند بي رخ او چشم نجيب

چه کمي بود از اين لعل و گوهر آينه را

[غزل 50]
مفعول فاعلات مفاعيل فاعلن
بحر مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف
چون وا شود دماغ گل از شاخسار ما

در دست آتش است نسيم بهار ما

باآنکه شسته روي تر از آب ديده‌ايم

ريزد هنوز گرد تعين غبار ما

آتش‌دلي نگر که در اين دشت و لاله پوش

صياد شعله دام کشد از شکار ما

از کوه اگر زمين جهان را برآورند

دامن ز سنگ پر نکند شاخسار ما

از بس که داد نوگل ما وعده‌هاي دور

خضري کم است در سفر انتظار ما

باآنکه گشتهايم غبار و فلک هنوز

گيرد سراغ آينه از روزگار ما

از دست اين سياه‌درونان تنگ‌چشم

در سنگ غنچه چون ننشيند شرار ما

از نالههاي زار نماند جدا نجيب

پيچد اگر چو غنچه زبان هزار ما

[غزل 51]
فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن
بحر رمل مثمن مخبون اصلم
يار خوش نيست به اغيار نمايد خود را

شمع تا کي به شب تار نمايد خود را]17/الف[

باغبان هرزه دهد دردسر غنچ? من

گل ندارم که به دستار نمايد خود را

شوق مضراب شمارد رگ آسايش را

نغمه در پرد? صد تار نمايد خود را

يوسفي را که به آن حسن فروشيد به هيچ

جنس من چون به خريدار نمايد خود را

عاقلي نيست که در کوچ? ناهمواران

دل بي ساخته هموار نمايد خود را

نه همين سرو گرفتار نموده است چو گل

مهر هم بر دروديوار نمايد خود را

گرمتر از مي خورشيد به دلها گذرد

آنکه امروز شرروار نمايد خود را

چشم عاشق که به زير مژه طوفان دارد

مصلحت نيست که خونبار نمايد خود را

صبح از پرد? تاريک کند سر بيرون

شمع آن به که شب تار نمايد خود را

حسن آن نيست که از صحبت خط سر پيچد

آخر آيينه به زنگار نمايد خود را

ماه نو بدر شد از گردش ايام و نجيب

بر سر کوي تو بيمار نمايد خود را

[غزل 52]
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
بحر رمل مثمن محذوف
بي تو نگشايد به گلشن خاطر از صهبا مرا

تيغ خون آلود باشد ساية مينا مرا

سينهام بيگانه از زخم گريبان‌ چاک نيست

نسبت داغي بود با لال? صحرا مرا

خاطرم از صحبت آزادگان بي‌بهره نيست

ميبرد در ساي? خود سرو پا بر جا مرا

بي‌کسي‌ها بين که بر بالين شبهاي فراق

آب بر لب ميچکاند پنب? مينا مرا

جز لب خشکي نخواهم برد بيرون زين محيط

چون صدف در زير پا باشد اگر دريا مرا

باوجود آنکه ميدانم که در جاي خودي

بد گماني ميبرد هر لحظه ]اي[ صد جا مرا]17/ب[

نيستم دلگير از افتادگي آخر نجيب

خاکساري ميکند از عالم بالا مرا

[غزل 53]
فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن
بحر رمل مثمن مخبون اصلم
کوي عشق است که بيگانه بود خواب اينجا

سر به بالين ندهد ديد? بي تاب اينجا

همچو باد سحري رفتي و از شوق هنوز

نرود عکس تو در آينه و آب اين جا

ميننوشد دل ما تا تو نيايي در بزم

ريز? شيشه بود بي تو مي ناب اين جا

خاک در ديده ايام که با آن ‌همه شوق

به سکندر نرسانده است دم آب اين جا

يک سر موي به خود راحت اگر يافته‌]اي[

خاک ره نيست کم از بستر سنجاب]اين جا[

تا نمي هست ترا در قدح ديده و دل

گو نباشد به لب طاق مي ناب اين جا

من که فرياد جرس را به صدا نشناسم

مزه دارد که دهم گوش به سيماب اين جا

از خرابي حصار دل صد پار? من

ميتوان يافت که بسيار گذشت آب]اين جا[

به نجيب از مدد صائب تبريز رسد

دو سه پيمانه کشد از کف سرخاب اين جا

[غزل 54]
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن
بحر مجتث مثمن مخبون اصلم
اگر چو ما نشوي کشته شراب اينجا

بساز با بد و نيک جهان چو آب اينجا

در اين محيط در دل به صبر باز شود

به‌قدر موج و حباب است اضطراب اين جا

به حشر بر سر هر پاي مور در بندي

اگر شکسته نسازي دو دست خواب اينجا]18/الف[

برون ز خان? فانوس زندگاني کن

که سنگ راه بود شمع را حجاب اين جا

ز ما شکسته‌دلان آسمان چه ميخواهد

جواب سيل نگويد ده خراب اين جا

ز بانگ صور قيامت نمي‌شوي بيتاب

اگر بلند نسازي صداي خواب اين جا

سر کلاو? توفيق گم نخواهد کرد

کسي که خورد سراسيمه پيچ ‌و تاب اين جا

شکسته پايي شبنم بلاي دوش گل است

چه ميکند سر بي ‌مغز را حباب اين جا

به بوي سوختگي چون نجيب قانع باش

بسان جامه مکش منت گلاب اين جا

[غزل 55]
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
بحر رمل مثمن محذوف
باز دارد پنبه از ذوق شنيدن گوش را

موج آبي مي‌نشاند ديگ صاحب جوش را

ميتواند نه صدف را گوهر سيراب شد

آنکه زين دريا برون آورد با خود گوش را

چون تهي‌مغزان مکن سر در سر جام شراب

هيچ دشمن نيست بالاتر ز غفلت هوش را

بي تعين ميشود از فيض عرياني بلند

ساي? خود مي‌شمارد سرو بار دوش را

چشم چون بستي دو عالم زير پاي فکر توست

بي‌زباني گوش باشد مردم خاموش را

رفتي از گلزار و از شوق قد دلجوي تو

لب ز حيرت هم نيايد ديدة آغوش را

عقل بد مستي نيارد پيش اشک گرم کرد

باده لبريز زنجير است پاي هوش را(؟)

گريه بي گرمي دل ناگه نمي‌افتد به دور

آب دير آيد به حرکت ديگ بي‌سر پوش را]18/ب[

نقش روي آب باشد حرکت مستان نجيب

سر مده چون جام مي در بزم حرف دوش را

[غزل 56]
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
بحر رمل مثمن محذوف
مي‌شناسد ديد? من مرشد ميخانه را

خوب داند سائل هشيار صاحب خانه را

خواب غفلت بر ندارد سر که در آغوش دل

تلخ بر من کرد امشب شکّر افسانه را

گرد آن مرغي توان صد بار گرديدن که او

شمع زهرآلود داند سبز? بيگانه را

هر که را ديديم از خورشيد ناني ميخورد

در چه ساعت کرد خرمن آسمان اين دانه را

از کمند آه دل را بر سر راه آورم

چوب تعليم است زنجير جنون ديوانه را

خواهي ار گفتن به راهي دست دادن باز کن

بهتر از نان کس نپوشد عيب صاحبخانه را

دور چون شد منتهي مجلس به يکديگر خورد

طعم? روي زمين کن آخر پيمانه را

از دل شوريد? من حاجت پرهيز نيست

آتش من خوب داند من بيگانه را13(؟)

آسمان را دست کوتاه است بر افتادگان

سيل از پا در نيارد ساي? ويرانه را14

چون نپوشم همچو شبنم چشم مطلب را نجيب

بلبل من ميشمارد خاک آب و دانه را

[غزل 57]
فعولن فعولن فعولن فعولن
بحر متقارب مثمن سالم
مده بيش ‌از اين زحمت جسم جان را

ز آيينه کن دور آيينه دان را

لب خصم با زور زر بر نتابد

به احسان توان بست راه دهان را

ز ته شيش? دل به غوغا است عالم

بخواه از دل گرم رطل گران را]19/الف[

دل روشن از غم مکدّر نگردد

که خاشاک موج است آب روان را

بود راستي در پناه دو عالم

که گوهر نگهبان بود ريسمان را

غبار است عالم چو دل صاف گردد

جهان گرد صحراست روحانيان را

نفس تازه کن هر دم از ذکر جانان

که توحيد دانه است مرغ زبان را

مزن گل به دستار در آن مستي

که غفلت بهار است خواب گران را

به گلشن نجيب آمدي لب فرو بند

مده درد سر بيش از اين بلبلان را

[غزل 58]
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن
بحر مجتث مثمن مخبون اصلم
اگر به محفل صورت زبان دهند تو را

مکن قبول که شغل گران دهند تو را

به‌جاي کاس? همسايه است حرف درشت

هر آنچه مي‌دهي آخر همان دهند تو را

گشاد کار دل تنگ در هدف شدن است

به دوستي است که در کف کمان دهند تو را

نه اين دو دور سراسيمه منتهي گردد

به عمر خضر گرفتم امان دهند تو را

چو غنچه سرخ مکن چشم را به خوردن مي

به خير نيست که رطل گران دهند تو را

گمان مدار که چشمي به خواب بازکني

به‌ جاي هر سر مو پاسبان دهند تو را

ز طوق طعم? قمري نمي‌شوي آزاد

به شاخ سرو اگر آشيان دهند ترا

به هر دو گام دو صد پيچ‌ و تاب در کار است

نه مفت راه به موي ميان دهند تو را]19/ب[

براي خود ز دل و اشک سفره [اي] وا کن

نمرده [اي] چه قدر آب و نان دهند تو را

بغل ز آينه نقد کرده [اي] لبريز

به کنج دست تهي گر نشان دهند تو را

[غزل 59]
مفعول مفاعيل مفاعيل فعولن
بحر مضارع مثمن اخرب مکفوف مقبوض محذوف
آه سحري بلبل صبح است نفس را

فرياد در اين راه زبان است جرس را

بلبل ز نوا سنجي خود باز نماند

گر از گل سيراب بر آرند قفس را

وقت است که اين گرسنه‌ چشمان تهي‌مغز

دارند دو شب بر سر يک شام مگس را

خاموش به الزام تهي ‌مغز نماند

قفل لب فرياد بود پنبه جرس را

کار دل افسرده به آه سحر انداز

يک شعله کند زير و زبر خان? خس را

از بس که جهان تنگ شد از خلق عجب نيست

مرغان گلستان نشناسند قفس را

در آب و عرق بودن ما حرکت بي‌جاست

کس نيست که امروز شناسد دل کس را

زين گونه که برخاسته از دهر حلاوت

در خواب به شکر نرسد پاي مگس را

ما خانه به دوشان نجيبيم در اين شهر

کرديم برون از دل خود ذوق هوس را

[غزل 60]
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن
بحر مجتث مثمن مخبون اصلم
هزار سيلي بي‌جا خورد ز بيم اين جا

کسي که کرد برون پاي از گليم اين جا

سخي به مذهب ما معني دگر دارد

به سيم و زر نشود هر کسي کريم اين جا]20/الف[

به روي سبز? و اين باغ سرسري مگذر

دماغ گل خلد از ساي? نسيم اين جا

ز چاک گوش? دل گوهري به ‌دست آري

اگر تو را است به دامن دل دو نيم اين جا

به روي خاک گلستان نشسته]‌اي[ تا کي

که گل برآيد و بلبل شود نديم اين جا

مشو ز سير گلستان روزگار ايمن

که همچو خار دمد از دو سو غنيم اين جا

مبر به خلق شکايت ز حال خست? خويش

که از طبيب فزونتر بود سقيم اين جا

به صيدگاه جهان بي‌کسي پر و بال است

شکار عمر کند گري? يتيم اين جا

عبث به طور مکن چشم آشنايي سرخ

زبان سوخته [اي] مي‌برد کليم اين جا

تلاش کثرت بيجا ز من نمي‌آيد

همين به يک نقطي قانعم چو جيم اين

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درمورد [غزل، نجيب، محذوف Next Entries پایان نامه درمورد خويش، [غزل، نجيب