پایان نامه درمورد “، سخريه، …

دانلود پایان نامه ارشد

وَ مضَي البلبلُ الغريبُ يَطوفُ الروضَ حتَي انزوَي محيّا النّهـارِ

راحَ يَأوي الي الغصونِ وَلکن کيفَ يَغفو مشرّد الأفکار…

طلعَ الفجرُ باسماً إثرَ ليلِ دونَه وحشةً کهوفِ المنيّة

تتنزّي أشباحه صاخباتٍ عارياتٍ ، أکفُّها دمويّة …

يا ليلُ إنّ الصباحَ رمزُ حياة الوَري

أنفاسُه في البطاحِ وروحُه في الذري

أما رأيت الأقاح أفاقَ بعد الکرَي

وَ ضوَّع الآفاق

لما أفاق ( همان ، ص497)

بلبل غريب در باغ مي چرخيد تا اينکه سيماي روز کنار رفت .

در ميان شاخه ها بيتوته کرد ، اما مگر کسي که افکارش پراکنده است مي خوابد.

سپيده دم ، خندان ، در پي شب طلوع کرد ، شبي که وحشت قبرستانها کمتر از وحشت آن بود.

اشباح برهنه آن شب ، فريادکنان با دستهاي خونينشان حمله ور شدند .
اي شب ، همانا صبح رمز زندگي مخلوقات است .

نفسهايش در جلگه ها و روحش بر فراز قله هاست .

آيا بابونه رانديده اي ، آنگاه که از خواب بيدار مي شود ،

آفاق را عطر افشاني مي کند .

آنگاه که بيدار مي شود … .

شعرابراهيم که مزيّن به اقتباسهاي قرآني و آرايه هاي ادبي بـه خصوص استعاره است ، بسيـار

آسان ، و بيان شاعر در تبيين مفاهيم ، تهکم آميز و طنز گونه مي باشد ، که به لحاظ اهميت آن

بهتر است ، ابتدا تعريفي از تهکم و سخريه ارائه گردد و سپس اين اسلوب بياني در لابه لاي

شعر طوقان مورد بحث و بررسي قرار گيرد .

منظورازتهکم و سخريه ( بذله گويي) چيزي است که باعث تعجب ، تحير،خنده ورسوايي و…

مي شود درآن دردي زجرآور نهفته است ، دردي فراترازتمام دردها ؛ اين درد خنده آور نيست

اگرچه نتيجه اي خنده داردارد . شايد بتوان گفت انتهاي درد و رنج سخريه است همانطور کـه

نهايت اندوه ترانـه سرايي است . و در ايـن باره گفتـه انـد : بدترين بلا آن است کـه مي خنداند .

سخريه اگرچه ابزاري است براي دفاع ازدرون اما هميشه حامل پيامي اجتماعي واخلاقي است

آزادي بيان وقدرت نقد و رسوايي در آن بسيارزياد است وعقل را تحت سلطه خود درمي آورد.

ادبيات هيچ قومي خالي ازاين فن نبوده و نيست و شاعران عرب نيزهمواره درخلال شعرشان

از آن براي بيان منظورشان بهره برده اند . از نمونه هاي بارز آن مي توان به ديوان متنبي و

شعرهاي تهکم آميزش در وصف کافوراشاره کرد . ( طه ، 1992م ، ص 149 )

کاريکاتوروبه کارگيري آن درادبيات معاصرکه نيمي از بيشتر صفحات مجله ها و روزنامه ها

را اشغال مي کند شکلي از سخريه است که در آن نويسنده با استفاده همزمان از کلام و تصوير

منظورخود را بيان مي کند ،” ناجي العلي ” يکي ازبزرگترين کاريکاتوريستهاي معاصر است

که قلمش بسيار تلخ و گزنده است . (همان، ص 155 )
زبان سخريه همان لهجه عموم است وترکيبها و اصطلاحهاي روزمره ميان مردم در آن به کار

برده مي شود و لذا فهم آن بسيارآسان است ؛ ازجمله شاعراني که شعرشان را برپايه بذله گويي

وطنزبنا کرده اند مي توان به ” احمد مطر” و” احمد فؤاد نجم ” که شعرش با صداي ” الشيخ

امام ” دربيشتر نقاط عربي انتشار يافته است ، اشاره کرد. ( فؤاد نجم ، 1978م، ص98)

عمق حوادث و فاجعه هايي که تا سال 1941م فلسطين اشغالي را در بر گرفت و قراردادهاي

ننگيني که ميان دولت وقت و اشغالگران صورت گرفت و بي توجهي و سهل انگاري سران

فلسطيني همه و همه ازعواملي است که ابراهيم را خشمگين کرده و او را برآن وا داشته تا

خشمش را با اسلوبي تلخ و نيشدار و ريشخندهايي عبرت آموز بيرون بريزد .

ابراهيم از شکفتن بهار اندوهگين مي شود نه به خاطر اينکه محبوبش را از دست داده ، بنابر

عادت هميشگي شاعران ، بلکه غم در درون وي دليلي است بر فضاي حاکم بر سرزمينش و

بدبيني و نفرت از صاحبان دروغين آن ؛ لذا از آمدن بهار خشنود نمي شود و آن را سرزنش

مي کند . ( شراره ، 1964م ، ص26 )

لمن الربيع

أ رأيتَ مملکة الربيعِ يُعيدُ رونقها

و يُتوَّجُ الراعي بها ملکاً رعيَّته القطيعُ

الذئبُ يَرهَبُه و يلثمُ کفَّه الحمَلُ الوديعُ …

لِمن الربيعُ و طيبُه ؟ وَ هواهُ والزَّهَرُ البديعُ ؟

فرَحُ الربيعِ لِمَن لهُ أرضٌ وليس لِمَن يبيعُ ( ابـراهيــم ط. ، 2005م ،

ص341)

آيا سرزميني را ديدي که بهار رونق و طراوت را به آن باز مي گرداند ؟

و چوپان در آن سرزمين تاج شاهي بر سر مي گذارد، در حالي که گله اش مردم هستند .

گرگ او را مي ترساند و گوسفندان سر به راه دستش را مي بوسند . …
بهار و بوي خوشش ، هوا و گلهاي زيبايش از آن کيست ؟

شادي بهار براي کسي است که سرزميني دارد نه از آن کسي که وطنش را مي فروشد .

غم واندوهي کـه نزديک است سينـه ابراهيم را بشکافد در قالبي خنده آور به مخاطبش عرضه

مي شود تا شايد در وراي آن وي را به فکر فرو برد و از خواب گران بيدار کند :

أنتم المخلصون للوطنيِّة أنتم الحاملون عبء القضيّة !!

أنتم العاملون مِن غير قول !! بارَکَ اللهُ في الزنودِ القويّة !!

ما جَحَدنا أفضالَکم ، غير أنّآ لم تزل في نفوسِنا أمنيّة :

في يدينا بقيّة مِن بلادٍ فاستريحوا کَيلا تطيرُ البقيّة ( همان ،

ص 339 )

شما پاک نهادان وفادار به ميهن و شما مسؤليت پذيران !!

شما عمل کنندگان بدون سخن !! آفرين باد بر اين دستان قوي !!

ما به بزرگواريتان اعتراف و اذعان داريم اما از شما تمنايي هم داريم.

هنوز اندکي زمين در دست باقيست ، پس شمايان استراحت کنيد تا مابقي زمين از دست نرود.

اگر قصيده ” الشاعرالمعلّم ” طوقان را بخواني درد والم حقيقي را دروجود شاعرحس مي کني

اندوهي که با کلامي شيرين وسرگرم کننده واقعيت وجود اورا بيان مي کند، چرا که او شاعري

است که امر تدريس برايش خيلي گران است . ( شراره ، 1964م ، ص 28 )

الشاعر المعلّم

شوقي يقولُ وما دري بمُصيبتي ” قــم لِلمعلم وَفِّـه التبجـيـلا “

أُقعد فديتک هل يکون مُبجلا مَن کان للنشءِ الصِّغار خليلا !

وَ يَکادُ يَفلقني الاميرُ بقولِه کادَ المعلمُ أن يکونَ رسـولا !

لو جرَّب التدريسَ شوقي ساعة لرأي الحياة شقاوة وَ خمـولا
حسبَ المعلمُ غمة و کآبة مرأي الدفاتر بُکرة وَأصـيلا

مئة علي مئةٍ اذا هي صلّحت وَجَدَ العمَي نحوَالعيون سَبـيلا

وَ لو أنّ التصليحَ نفعاً يُرتجي وَأبيک ، لم أکُ بالعيون بخـيلا

فأنا أصلّحُ غلطة نحوية مثلاً وَ اتـّخذ ُ الکتابَ دلـيلا

مُستشهداً بالغـرّ مِـن آياتـه أو بالحديث مفصلاً تفصيلا

وأکـاد أبعثُ سيبويه مِـن الثـري وَذويه من أهل العصورالأولي

فأري حماراً بعدَ ذلک کلّـه رفـعَ المضافَ إليـه وَالمفعولا

لا تعجبوا إن صحتُ يوماً صيحة و وَقعتُ ما بين البنوک قتيـلا

يا مَن يُريد الإنتحارَ وَجَدتهُ إنَّ المُعلمَ لا يَعيشُ طويـلا ! ( ابراهـيــم

ط . ،2005م، ص 435 )

شوقي به پاسداشت مقام معلم فرا مي خواند ؟ زيرا او از رنج معلم بي خبر است.

بنشين فدايت شوم ، چگونه مي تواند مورد احترام باشد کسيکه همدم کودکان است.

امير الشعراء با اين تشبيه خود که معلم را بسان پيامبر فرض کرده، مرا به خشم مي آورد.

اگر شوقي کار تدريس را آنگونه که من تجربه کردم به خود مي ديد، از زندگي بيزار مي شد.

معلم را همين غم واندوه بس است که صبح تا شام دفترهاي دانش آموزان را جهت تصحيح مي بيند .

صدها دفتري است که اگر معلم آنها را تصحيح کند به کوري مبتلا شود.

و اگر در غلط گيري آنها اميد نفعي مي رفت ، به پدرت سوگند که من به داشتن چشمها حسودي نمي ورزيدم .

من با الهام و هدايت از قرآن و حديث شريف ، غلطهاي دستوري دانش آموزان را تصحيح مي کنم.

سيبويه و اجداد نخستينش را از خاک بيرون مي آورم ( به آراء آنها استناد مي کنم ) .

با تمامي اين اوصاف الاغي ( دانش آموز ناداني ) پيدا مي شود که مضاف اليه و مفعول را رفع مي دهد .

پس اگر روزي با صداي بلند فرياد بر آورم و يا در فاصله بين بانکها هلاک شوم تعجب نکنيد .

به کسي که از زندگي مأيوس شده و قصد خودکشي دارد مي گويم که من راهش را يافته ام : همانا معلم عمر

طولاني نخواهد داشت .

سخريــه و بذلــه گـويـي در ديــوان ابراهيـم بـا شيـوه هـاي متفـاوت و بــه وفــور آمــده اسـت .

اوّل : با استعمال صيغـه هاي امر يا استفهـام ، چون تأثير اين جملات بـر مخاطب بيشتر است .

( طه ، 1992م ، ص162)

فَاهدَأي يا عَواصِـــفُ خَجَـــلاً مِن جَراءَتِـــــه ( ابراهيــم ط . ،

2005م ، ص 314 )

اي طوفان ها! از شهامت او شرم کنيد و آرام گيريد.

ما لم تقم بالعبءِ أنتَ ، فَمَن يقوم به إذن ؟ ( همان ، ص287)

اگرتو بار مشکلات خود را به دوش نکشي ، پس چه کسي آن را به دوش کشد ؟

لِيَصُم عَن مَبيعِه الأرضَ يحفظ بقعة تستريحُ فيها عظامُه ( همان ، ص295 )

بايستي از فروش زمين روزه بگيرد تا قطعه اي باقي گذارد و استخوانهايش در آن استراحت کنند .

دوم : بـه کارگيري لغتهـاي کهن و کوچـه و بازاري ، کاربرد اين شيـوه در قصيـده هاي ( إلي

الثقيـل ، أيها الأقوياء ، السماسرة ، إلي الأحرارو أنتم ) بيشتر به چشم مي خورد . ( طه،1992م

، ص 164)

إنّ (المظفّر) مِن حديدٍ جسمُه ُ فيما أري ، وجسومُهم مِن سُکَّرِ ( ابراهيــم . ط ،

2005م ، ص 330)

آن گونه که من دريافتم ، جسم عبد القادر مظفر از آهن بود و جسم آنها از شکر .

فأري حماراً بعد ذلک کلّه رفع المضافَ إليه و المفعولا ( هـمان، ص437)

با تمامي اين اوصاف الاغي ( دانش آموز کودني ) پيدا مي شود که مضاف اليه و مفعول را رفع مي دهد .

سوم : استفاده از ” مقابله ” کـه کاملترين شيوه به سخريه گرفتن است . بـه اين معنا کـه شاعر

صورت و شکلـي را ارائه مـي دهد و با آوردن مثالـي در مقابل آن منظورش را بيـان و تکميل

مي کند . ( طه ، 1992م ، ص 164)

حبّذا لو يصوم منّا زعيمٌ مثلُ (غَندي) عسي يُفيدُ صيامُه

لا يَصُم عن طعامِ … في فلسطين يموت الزعيمُُ لولا طعامُه ( ابراهيم ط. ،2005 م ،

ص295)

اي کاش رئيسي و سروري از ما نيز مانند گاندي روزه مي گرفت ، شايد روزه اش مفيد واقع مي شد .

در فلسطين ، رئيس نبايد از طعام روزه بگيرد چون اگر طعامش نباشد مي ميرد .

ليتَ لي مِن جماعةِ السّار قوماً يتفانون في خلاصِ البلادِ

أو کإيمانِهم رسوخاً و عمقاً ثابتُ الأصل في قرار الفؤادِ

لا کإيمان مَن تري في فلسطينَ … قصيرِ المدي ، کَليل الزنادِ (هـمــان ، ص327)

اي کاش من نيز قومي مانند گروه سار داشتم که براي رهايي کشور خود را فنا و نابود مي کردند .

و يا ايماني راسخ و عميق مانند ايمان آنها که

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه درمورد مجاز مرسل، شعر معاصر Next Entries پایان نامه درمورد تشبيه، همان،، "